ياد پروردگار، نرم مىشود.
اين هدايت (ثانوى) خداوند است كه خدا به آن هر كسى را كه بخواهد هدايت يافتگان به هدايت اولى هدايت مىكند و كسانى را كه (هدايت اولى را نپذيرفتهاند) گمراه فرموده براى آنان هدايت كنندهى (ديگرى)، نيست. به آيهى (36) و (37) همين سوره نيز مراجعه كنيد.
يك نمونهى ديگرى از هدايت ثانوى:«إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِينَ إِذا ذُكِرَ اللَّهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ وَ إِذا تُلِيَتْ عَلَيْهِمْ آياتُهُ زادَتْهُمْ إِيماناً وَ عَلى رَبِّهِمْ يَتَوَكَّلُونَ»(الأنفال: 2)؛ وقتى نام خدا گرفته شود، دلهاى آنان مىترسند (و مىلرزند) وقتى آيات او تلاوت شود، ايمان آنان بيشتر شده و بر پروردگار شان توكل و اعتماد مىكنند (دقت كنيد كه به عمق مطلب برسيد)
نكتهى مهم اينكه: هدايت اول و دوم براى يكبار نيست، هر بار كه مكلف به هدايت دومى برسد و عمل كند، روح او استعداد بيشترى پيدا مىكند فيض ديگرى (هدايت ثانوى) از مبدأ فياض به او مىرسد. و همچنين اين فيض و لطف اضافه مىشود. احتمالًا در معصيت اول كه خذلانى در پىدارد اگر او به معصيت خود شدت بخشيد، اضلال ديگر كه نتيجهى فعل اختيارى عاصى مىباشد باز هم در حق او به عمل مىآيد، تا اولىها به درجهى كمال لايق خود صعود كنند و دومىها به پستى و نقص كسب شدهى خود برسند«وَ ما رَبُّكَ بِظَلَّامٍ لِلْعَبِيدِ»(فصلت: 46)؛ بلى متمردين و مكذبين به جايى مىرسند كه:«فَأَذاقَهُمُ اللَّهُ الْخِزْيَ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا وَ لَعَذابُ الْآخِرَةِ أَكْبَرُ لَوْ كانُوا يَعْلَمُونَ»(الزمر: 26)؛ خداوند خوارى و ذلت را در زندگانى حاضر به آنان مىچشاند و عذاب آخرت بزرگتر است اگر بدانند.
باز هم در مورد هدايت
«إِنَّكَ لا تَهْدِي مَنْ أَحْبَبْتَ وَ لكِنَّ اللَّهَ يَهْدِي مَنْ يَشاءُ»(القصص: 56)؛ و«لَيْسَ عَلَيْكَ هُداهُمْ وَ لكِنَّ اللَّهَ يَهْدِي مَنْ يَشاءُ ...»(البقرة: 272)؛ در اين دو آيه، هدايت مردم را از پيامبر سلب
مىكند و آن را به ذات مقدس خود نسبت مىدهد و همچنين در آيات ديگر، اين هدايت تكوينى است كه جز خدا، ديگرى بر آن قدرت ندارد و اين هدايت همان، هدايت ثانوى است؛ ولى هدايت اولى؛ يعنى بيان كردن عقايد و احكام و غيره وظيفهى انبياء و عمل به آنها؛ يعنى امتداد يافتن وظيفهى مردم است كه موجب هدايت دوم مىشود.
به همين جهت به رسول خود، كه هدايت ثانوى تكوينى را از او سلب كرده مىفرمايد:«وَ إِنَّكَ لَتَهْدِي إِلى صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ»(الشورى: 52)؛ يعنى هدايت اولى و ارائهى طريق تشريعى.
و همين هدايتى را كه به پيامبرش، كه فاعل مباشرالسبب است، نسبت داده، به خود كه سبب اول است نيز، نسبت داده است و به مشركين مكه مىفرمايد:«... وَ لَقَدْ جاءَهُمْ مِنْ رَبِّهِمُ الْهُدى ...»(النجم: 23)؛ شخص دانشمند بايد در همهى آيات وارده در مورد هدايت و ضلالت، با حوصله تتبع كند تا به حق برسد.
خلاصه: خدا كسى را هدايت ثانويه نمىكند تا به هدايت اوليه عمل نكند، خدا كسى را گمراه نمىكند تا به اختيار خود امر و نهى او را معصيت نكند كه اولى قبيح است و عمل شيطان و شيطان پرستى، و دومى عدالت است. نتيجهى طبيعى معصيت مكلف«فَأَصابَهُمْ سَيِّئاتُ ما كَسَبُوا ...»(الزمر: 51)؛ اضلال و گمراه كردن از راه نيست؛ بلكه رسانيدن نتيجهى بد اعمال خود كفار و فاسقين، به آنان است.[1]
آيهى اميد وار كننده
«لِيُكَفِّرَ اللَّهُ عَنْهُمْ أَسْوَأَ الَّذِي عَمِلُوا وَ يَجْزِيَهُمْ أَجْرَهُمْ بِأَحْسَنِ الَّذِي كانُوا يَعْمَلُونَ»(الزمر: 35)؛ تا خدا بپوشاند از آنان بدترين كارهاى آنان را و پاداش دهد به آنان به نيكوترين وجهى كه به آن عمل مىكردهاند.
[1]براى تفصيل مطلب به جزء دوم كتاب صراط الحق مراجعه شود.
معناى آيه، اين نيست كه اعمال بد و خوب، كوچك و متوسط، ثواب و عقاب ندارد؛ بلكه بزرگى رحمت خود را اينجا نشان داده كه به بهترين عمل شما ثواب زياد مىدهم و بدترين عمل شما را، مىپوشانم. و به طريق اولى غفور رحيم از عملهاى بد ديگر، هم مىگذرد، اللهم عاملنا بفضلك هكذا ...
سخنى در مورد شفاعت
شفاعت در دنيا و آخرت از آن خداوند است:«قُلْ لِلَّهِ الشَّفاعَةُ جَمِيعاً لَهُ مُلْكُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ ثُمَّ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ»(الزمر: 44)؛ آيا (مشركين) غير خدا را شفيعان خود گرفتهاند بگو هر چند كه آنها مالك اختيار هيچ چيزى نباشند و نه عقل داشتهباشند؟
نتيجهى روشن اين دو آيه
1- شفاعت اختصاص به خداوند دارد كه مالك آسمانها و زمين است؛
2- غير خداوند (معبودهاى مشركين) شفاعت نمىتوانند؛ چون نه مالك چيزى هستند و نه عقل دارند؛
دستهى سومى هم مىمانند كه هم صاحبان عقل هستند و هم صاحبان اختيار؛ البته نه اختيار ذاتى؛ بلكه اختيارى كه از اذن خداوند پديد مىآيد:«مَنْ ذَا الَّذِي يَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلَّا بِإِذْنِهِ ...»(البقرة: 255) و«إِلَّا مَنِ ارْتَضى مِنْ رَسُولٍ ...»(الجن: 27) و«ما مِنْ شَفِيعٍ إِلَّا مِنْ بَعْدِ إِذْنِهِ ...»(يونس: 3) و«وَ لا تَنْفَعُ الشَّفاعَةُ عِنْدَهُ إِلَّا لِمَنْ أَذِنَ لَهُ ...»(سبإ: 23) و ساير آيات مشابه؛ مثل«لا يَمْلِكُونَ الشَّفاعَةَ إِلَّا مَنِ اتَّخَذَ عِنْدَ الرَّحْمنِ عَهْداً»(مريم: 87).
از مجموع آياتى كه در مورد شفاعت وارد شده؛ به آسانى ظاهر مىشود كه اولًا: شفاعت همهاش از خداوند است كسى بدون اذن خدا شفاعت نمىتواند و نه اختيارى دارد تا چه رسد به بتهاى مشركين بىعقل؛
ثانياً: شفاعت را خداوند به جمعى عطا فرموده كه هم در دنيا مىتوانند شفاعت كنند و هم
در آخرت و چون به اذن خداوند است هيچ اشكالى ندارد. اين موضوع از آيات كثيرهى قرآن به دست مىآيد؛ ولى افراطيهاى منحرف كارخانهى توليد شرك ساختهاند تا مسلمانان را از نادانيهاى خود به سوى شرك سوق دهند، لعن الله الجهالة و الضلالة
چشم باز و گوش باز و اين عمى
حيرتم از چشم بنديىخدا
وسعت رحمت يا كارخانهى اصلاح
«قُلْ يا عِبادِيَ الَّذِينَ أَسْرَفُوا عَلى أَنْفُسِهِمْ لا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِيعاً إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيمُ»(الزمر: 53)؛ درآيه با تأكيدات فراوانى كه در خود دارد، به پيامبر (ص) مىفرمايد: بگواى بندگان من كه بر نفسهاى خود اسراف و ظلم كردهاند از رحمت خدا نا اميد نشويد كه خداوند همهى گناهان را مىآمرزد؛ زيرا او آمرزندهى مهربان است.
ممكن است مراد از «عبادى» بندگان مسلمان باشند كه به خود زيادهروى كردهاند، بعضى از مفسرين معاصر به طور جزم مىگويند: مراد از كلمهى عبادى، مشركين است.
به هر حال گناهان صغيره و كبيره؛ بلكه شرك و كفر به ساحت كبريايى غنى مطلق، ضررى وارد نمى آورد و همه به خود بندگان و محيط زمين تأثير گذار است. خداوند كفر و شرك را هرچند مكرر توبه شكنى كرده باشد باز هم به توبه مىبخشد؛ ولى بدون بازگشت نمىبخشد.
مسقطات ذنوب زياد است؛[1]آيه فقط يكى از آنها را بيان مىكند كه ظاهراً عفو خداوند و رحمت اوست قطع نظر از اسباب ديگر كه فعل پيامبر و فعل مكلف و ملائكه و فعل حاكم
[1]- مسقطات ذنوب مثل توبه، استغفار خود عاصى و استغفار ملائكه، حسنات، تقوى، الرجوع عن الشرك، اجتناب كباير از صغاير، اقرار و اعتراف به گناه عند الله، اجراى حدود، ابتلاء به غم و مصيبت، شفاعت نبى و ...، حسن ظن بالله و عفوالله كه در حدود الشريعه ج 2/ 600، مفصلا ذكر شده.
اسلامى (حد و تعزير) و فعل طبيعت و مكلفين و حتى فعل صغار مىباشد.[1]
ممكن است گفته شود كه: غفران ذنوب با شفاعت شافعين و توبه و انابهى معصيتكاران و ساير اسباب مغفرت بر اساس عدم منافات بين علل طوليه مشكلى نداشتهباشد تا ما عفو خداوند را در عرض ساير مسقطات قرار دهيم، شفاعت و توبه و .. همه مستند به عفو و رحمت خداوند است،[2]اين آيه نمىتواند بقيهى اسباب مغفرت را بىاثر نمايد و خصوصاً وجوب توبه را ساقط كند كه گمان نكنم كسى به آن ملتزم شود.
بنابراين آيهى فوق منافاتى بالزوم أداى حق الناس و ارضاى آنان و يا توابع معاصى؛ مانند قضاى نماز و روزه و أداى حج و زكات و خمس و كفارات و ديات و ضمانات و غيرها ندارد.[3]
دو آيهى مابعد، با استظهارما، از آيهى فوق ملايمت و مناسبت دارند. و الله العالم.
استغفار حاملان عرش
بحث ديگرى در مورد استغفار حاملان عرش و اطراف آن است، مىفرمايد:«الَّذِينَ يَحْمِلُونَ الْعَرْشَ وَ مَنْ حَوْلَهُ يُسَبِّحُونَ بِحَمْدِ رَبِّهِمْ وَ يُؤْمِنُونَ بِهِ وَ يَسْتَغْفِرُونَ لِلَّذِينَ آمَنُوا رَبَّنا وَسِعْتَ كُلَّ شَيْءٍ رَحْمَةً وَ عِلْماً فَاغْفِرْ لِلَّذِينَ تابُوا وَ اتَّبَعُوا سَبِيلَكَ وَ قِهِمْ عَذابَ الْجَحِيمِ»(غافر: 7)؛ ملائكه بردارندهى عرش و آنان كه دور و بر عرش هستند براى آنان كه ايمان آوردهاند
[1]- از ملاحظهى مسقطات درحاشيه اول به دست مىآيد و مىشود كه ايمان و عمل صالح را به آيه 2 سوره محمد، و هجرت و جهاد و اذيت شدن در راه خدا به آيهى 195 آل عمران و انفاق به فقراء خصوصاً انفاق پنهانى را به آيهى 271 بقره و قرضالحسنة را به آيهى 17 تغابن نيز از مسقطات گناه دانست بازهم استقراى مؤلف ناقص است، در معجم المفهرس رجوع شود.
[2]- ولى همهى مسقطات در طول هم نيستند.
[3]- هرچند بايد بين آيهفوق و آيات توبه و ساير مسقطات و ادله ديگر آنها و بين بقاى توابع و تبعات، جمع فنى و مقبول صورت گيرد.( دقت كنيد.)
استغفار مىكنند ... بيا مرز كسانى را كه توبه نمودهاند و راه تو را پيروى كردهاند«تَكادُ السَّماواتُ يَتَفَطَّرْنَ مِنْ فَوْقِهِنَّ وَ الْمَلائِكَةُ يُسَبِّحُونَ بِحَمْدِ رَبِّهِمْ وَ يَسْتَغْفِرُونَ لِمَنْ فِي الْأَرْضِ أَلا إِنَّ اللَّهَ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيمُ»(الشورى: 5)؛ فرشتههاى براى زمينىها استغفار مىكنند آگاهباش كه خداوند آمرزندهى مهربان است.
استغفار فرشتهها- خصوصاً بردارندگان عرش الهى[1]و فرشتههاى اطراف عرش- به ظاهر يكى از مسقطات مستقل گناهان مؤمنين زمين است؛ ولى شكى نيست كه يكى از مصاديق عفو و رحمت پروردگار است، خصوصاً كه دو وصف (الغفور الرحيم) در پايان آيهى اخير و آيهى عنوان بحث، تكرار شده است.
به هرحال شفاعت نبى و استغفار ملائكه و قبولى توبه و استغفار مكلف و ساير مؤمنين و بقيهى مسقطات عقاب همه ناشى از عفو واسعهى خداوند غفور و رحيم است و منافاتى با هم ندارند و مكلفين بايد پس از توبه، به همهى توابع و تبعات اعمال خود كه در شريعت ثابت شده، عمل كنند؛ ولى معالوصف مدلول آيه و رحمت واسعهى الهى به آنچه كه گفتهايم مقيد نمىشود. آنچه او به علم بىپايان و مالكيت ذاتى خود انجام دهد، عين صواب است.
سؤال مىشود: آيا آيهى مباركهى «ان الله يغفر الذنوب جميعاً» مخصوص به غير شرك كنيم؟؛ چون خداوند فرموده است:«إِنَّ اللَّهَ لا يَغْفِرُ أَنْ يُشْرَكَ بِهِ وَ يَغْفِرُ ما دُونَ ذلِكَ لِمَنْ يَشاءُ ...»(النساء: 48).
جواب: شكى نيست كه خداوند كفر و شرك كسى را نمى بخشد؛ ولى به آن قسمى كه آيه را معنى كرديم، لزومى با قى نمىماند كه آن را استثناء كنيم؛ زيرا عفو خدا با اعتبار توبه و شفاعت و غيره منافات ندارد، مسقطات ذنوب را همان غفور رحيمى كه همهى گناهان را
[1]. حمل عرش توسط ملائكه براى ما انسانها غير مفهوم است. والله العالم بكلامه.
مىبخشد، اعتبار فرموده است و قانون عليت در تكوين و تشريع هم از ارادهى نافذهى او مؤثر شده است.؛ بلكه كلام در غيرشرك نيز چنان شده«وَ يَغْفِرُ ما دُونَ ذلِكَ لِمَنْ يَشاءُ»مصداق من يشاء، كسى است كه از گناه خود توبه كند و يا يكى ديگر از مسقطات در حق او صورت گرفتهباشد.
عموم خالقيت و تدبير و ربوبيت
شكى نيست همانگونه كه عموم علم و عموم قدرت خداوند عقلًا ثابت است، عموم خالقيت و ايجاد و ابداع و تدبير و ربوبيت او در همهى امور و در سراسر كائنات و ممكنات و در همهى ذرات تكويناً جارىاست.
تمام حركات و سكنات انسان و هر موجود مختار با اراده همه، از خلق و ايجاد خدا است و جز ذات مقدس او هيچ ممكن الوجودى شريك نيست و شرك در همهى اقسام آن، عقلًا محال و شرعاً باطل است؛«اللَّهُ خالِقُ كُلِّ شَيْءٍ وَ هُوَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ وَكِيلٌ[1]، لَهُ مَقالِيدُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ» (الزمر: 62، 63)؛ او آفرينندهى هر چيز و بر هر چيز حافظ بوده و همهى امور را تدبير مىكند و كليدهاى همهى آسمانها و زمين در اختيار اوست.
چگونه چنين نباشد كه وجود سراسر اشياى موجوده در ابتداى وجود و بقاى خود و افعال خود به ذات او مربوط و آنچه كه در جهان به وجود نيامده و يا از بين رفته، مستند به عدم ارادهى نافذهى اوست.
بلى شكى در اختيار إنسان وجن و ساير مكلفين نيست آنان كه اختيار و توانايى إنسان را در افعال او منكر شدهاند از ضعف عقل خود، منكر بديهيات شدهاند سرّ قضيه اين است كه قدرت لحظه به لحظه از خدا بر همهى مخلوقات افاضه مىشود؛ ولى إنسان به تقدير و قدرت خالق در مصرف اين قوت و قدرت خدا دادى حق انتخاب و اختيار دارد كه در خير مصرف
[1]وكيل را به كفيل و حافظ و نگهبان و مدبر امور معنى كردهاند.
كند و يا در شر و يا در مباحات و به همين اختيارى كه در صرف قدرت خدا دادى دارد، نمايندهى خدا شده و مستحق درجات و دركات مىگردد و به بهشت و دوزخ مكافات و مجازات اوست (دقت كنيد) كه مطلب با دقتى كه دارد روشن است بنابراين جبر و تفويض عقلًا و شرعاً مانند كسب، باطل و غير معقول است و امر بين امرين همان است كه گفتيم. «سبحان من تنزه عن الفحشاء و لا يدخل فى ملكه ما لا يشاء[1]».
خطابهاى تند به خير المرسلين (ص)
چندين جا در قرآن مجيد، خطابهاى تندى به حضرت خاتم النبيين (ص) شده كه از از چند مطلب حكايت مىكند:
مطلب اول:قرآن ساخته پرداختهى خود آن حضرت (ص) نيست، و گرنه هيچ كسى حاضر نيست در جمع اتباع و مريدان خود سرزنش شود، قرآن از طرف خداوند نازل شده و به هر نحوى كه بخواهد نازل مىكند، انبياء به شمول سرور آنان، بندگان متواضع، خاضع و خاشع او مىباشند.
مطلب دوم:قانون آسمانى خدا خيلى مهم است، هيچ كسى حتى برترين و بالاترين فرد نوع انسانى اگر از دستورات او تخلف كند به جزاى خود مىرسد و هيچ كسى از پيروى دين در همهى دستورات (واجبات و محرمات و ساير احكام) استثناء نشده است.
مطلب سوم:انبياء و رسولان و امامان و خاتم آنان (صلى الله عليه و آله و عليهم) بايد از ساير مردم بيشتر مقيد به دستورات اديان خود باشند و آنان؛ مانند اعضاى بلند مرتبهاى دولتهاى امروزى نباشند كه خود را فوق قانون مىدانند و تنها قانون را بر مردم عادى تطبيق مىكنند به
[1]- تفصيل اين بحث را در كتب كلامى نگارنده، با تفصيل بخوانيد( لاجبر و لاتفويض، بل امر بين الامرين) عقلى و شرعى و نظر اهل بيت( ع) است.