بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 52

به هر حال بعيد نيست كه كلمه ورود و وارد در بعضى از روايات به معنى دخول آمده باشد و در بعضى از موارد ديگر به معنى غير آن مانند حضور، ولى در ترجمه تفسير الميزان در همه موارد كلمه ورود و مشتقات آن را در قرآن به معنى حضور و اشراف گرفته و مى‌گويد در لغت معنى بيش از اين برايش استفاده نمى‌شود[1].

و على كل بعيد نيست از مجموع ادله و شواهد اقامه شده با ملاحظه ساير آيات و اعتبار ذوق متشرعى به اين نتيجه برسيم كه «وارد» در آيه شريفه مورد بحث به معنى حاضر و امثال آن‌ها باشد نه به معناى دخول والله اعلم. و على كل تستجير بالله من النار.

معناى وجوب و جواز و عدم جواز فعلى بر خدا

صاحب تفسير الميزان در سوره بقره در آيه 26 زير عنوان بحث الجبر و التفويض صحبت‌هايى كرده كه ما خلاصه و چكيده آن را بيان مى‌داريم.

1. ملكيت موجودات ممكنه بر اشياء ملكيت مطلقه نيست و اگر تصرف از حد عقلايى و حكم عقل عملى گذشت زشت و نا جايز و حتى سفيهانه مى‌شود؛ ولى چون مالكيت خداوند بر ماسواى او ملكيت همه جانبه است همه تصرفات او بر همه اشياء مانعى ندارد مثلا انسان مى‌تواند از حيوان مملوك خود سوارى بگيرد خود سوار شود يا بارى بر او حمل كند ولى نمى‌تواند بدون ضرورت او را بسوزاند و يا از گرسنگى بميراند چون عقلاء چنين مالكيت همه جانبه را براى او نمى‌دانند پس عقلًا بردن مكلفين به دوزخ به هيچ وجه براى او مشكلى ندارد ولو بنده مجبور باشد نه مختار، چون مالكيت واجب الوجود خالق مالكيت مطلقه و همه جانبه است و تصرف مالك در ملك او مانعى ندارد.

ج: ما وقتى كه به وجدان خود مراجعه مى‌كنيم مى‌بينيم فرق بين خالق و مخلوق در قبح‌

[1]ترجمه تفسير الميزان ج 14/ 336 چ 1370. چاپخانه‌ى مهر، وتفصيل بحث ر ادر همين كتاب مطالعه كنيد.


صفحه 53

ظلم وجود ندارد پس معلوم مى‌شود قبح عقلى براساس مالكيت استوار نيست اضرار به غيربدون جهت تا چه رسد به خلود در آتش و ادخال در آتش با توجه عقل به مالكيت همه جانبه خدا حدوثاً و بقاءً مطلقا قبيح است و عقل عملى درك مى‌كند كه حكمت خداوند مانع اين كار او مى‌شود و او اراده ظلم را نمى‌كند بنا براين نه مالكيت در اين مورد اثر دارد و نه قبح آن به مصلحت بر طرف مى‌شود.

ممكن است بگوئيم ادراكات عقل عملى مانند ادراكات عقل نظرى نيست ادراكات عقل عملى از واقعيت حكايت نمى‌كند بلكه مخصوص براى نظام اجتماعى خود مردم هستند كه آنان به آن زندگانى خود را بهتر اداره مى‌كنند پس اين احكام شامل حال واجب الوجود نمى‌شود.

ولى قرآن دلالت دارد كه خالق انسان‌ها احكام عقل عملى را قبول دارد هم در دنيا و هم در آخرت و مى‌گويد او بر كسى ظلم و اجحاف نكرده و نمى‌كند و خود را قائم به قسط و عدل مى‌داند بلكه بالاتر از عدالت وعده‌اى به رحمت و بخشش داده است و عقل عملى درك مى‌كند خداوند به مقدار ذره‌اى ظلم نمى‌كند و حق مؤمنين محسنين را ضايع نمى‌گرداند و يارى مؤمنين را بر خود لازم گردانيده است. اين بحث تا به همين جا ناقص است و بايد در جايى تكميل شود.

پذيرفتن عمل نتيجه قوى ترى دارد

وَ يَزِيدُ اللَّهُ الَّذِينَ اهْتَدَوْا هُدىً‌مريم: 76. خداوند همه مردم را به ايمان و عمل صالح و اخلاق حسنه دعوت كرده است آنانى كه پيروى مى‌كنند خداوند باطن آنان را نورانى مى‌كنند كه جزاى عمل آنان است و همين نور روح آنان را شكوفا مى‌سازد كه او را بمزيد تحصيل ايمان و اعمال صالحه تشويق مى‌كند و عمل بعدى زمينه ساز مرحله‌ى بالاتر ايمان و تقوى است و هكذا و اين نور و شكوفايى در اينجا به زيادت هدايت تعبير شده است.


صفحه 54

عين همين تدرج در معصيت هدايت پذيرى اول است كه موجب تاريكى روح مى‌شود و او را در ترك واجبات و معصيت اعمال ديگر آماده مى‌سازد و معصيت دومى زمينه ساز سوم است.

اين نور و تاريكى نتيجه عمل خود مكلفين است؛ ولى مخلوق خدا و نسبت آن‌ها به خدا و فاعلين هردو صحيح است و هكذا قال الله تعالى:وَ الَّذِينَ اهْتَدَوْا زادَهُمْ هُدىً وَ آتاهُمْ تَقْواهُمْ‌محمد: 17.

إِنَّهُمْ فِتْيَةٌ آمَنُوا بِرَبِّهِمْ وَ زِدْناهُمْ هُدىً‌الكهف: 13.

و قال تعالى:فَزادَتْهُمْ رِجْساً إِلَى رِجْسِهِمْ وَ ماتُوا وَ هُمْ كافِرُونَ‌التوبة: 125.

و قال:يُضِلُّ مَنْ يَشاءُ وَ يَهْدِي مَنْ يَشاءُالنحل: 93.

و مثل قوله:مَنْ يَشَأِ اللَّهُ يُضْلِلْهُ وَ مَنْ يَشَأْ يَجْعَلْهُ عَلى‌ صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ‌الأنعام: 39.

اقول: و من اضله الله باختياره الضلالة الابتدائيه فلا هادى له و لا سبيل له و لا اولياء له كما فى جملة من الآيات الكريمه.

و للهداية و الضلالة الابتدائيتين و ثانويتين مباحث كثيرة و فيهما آيات كثيرة فى الكتاب العزير و هما لا تنافيان اختيار العبد و لا تضر نسبة الاضلال الجزايى عدالة الرب الكريم و قد فصلنا بحثهما الى حد فى اول تألفى فى علم الكلام فى شبابى و استيفاء الكلام فيها محتاج الى رسالة و تقريب منهما مسئلة السعادة و الشقاوة و هما قريبان من مسألة الهداية و الضلالة و لا تناقض فى الآيات المباركة بل و لا صعوبة فى المسئلتين على الباحث اذا دق نظره فى القرآن و رفض تقليد الاسلاف.

بشارت و انذار قرآن‌

قرآن از استعداد پيامبر خاتم النبيين (ص) و توانائى‌هاى فكرى و عقلى و تجربى او و همه‌ى بشر و انبياء گذشته بيرون بوده و در اوج ملكوتى قرار داشت ولى آيه 97 سوره مريم كه آيه‌


صفحه 55

ماقبل آيه پايان سوره مريم است به پيامبر (ص) مى‌گويد: «تنها قرآن را ما بر زبان و (عقل تو) آسان نموديم تا به آن متقيان را خبر خوش بدهى و مردم سر سخت و (باطل پرست را) بيم دهى.»

اين آيه در مورد متقيان و شقاوت صفتان بالقوه و بالفعل صدق مى‌كند؛ يعنى اين خوش خبرى و بد خبرى به آنان‌يكه فعلا متقى وشقى هستند درست است و هم به آنانى‌كه بالقوه چنين اند؛ بلى بشارت و انذار نسبت به اولى‌ها نوعى جزاى عمل و مشوق و عايق براى آينده است و براى دومى‌ها ارشاد ابتدايى، اللهم بشرنا فى الحياة الحاضرة و فى البرزخ و القيامة.

نكته: در آيات اوايل سوره مريم شش مرتبه و در آيات اواخر سوره مريم ده مرتبه اسم مباركه رحمن تكرار شده است كه جمله شانزده مرتبه مى‌شود كه وجه آن را ندانستم، و اين تكرار درتمام سوره‌هاى قرآن بى‌نظير است ممكن است كلمه رحمان را مانند كلمه الله اسم علم براى خداوند بدانيم و از پيدا كردن مناسبت رحمن با اتخاذ ولد راحت شويم. به هر حال با وجود اين كلمه در بسم الله اول سوره هفده مرتبه اين نام يا صفت خاص مقدس ذكر شده كه در همه قرآن بى‌سابقه است و به اين مناسبت فهرس زير را ارائه مى‌دهم:

سوره طه 4 مرتبه، سوره يس 4 مرتبه، سوره انبياء 5 مرتبه، سوره زخرف 7 مرتبه، سوره فرقان 5 مرتبه، سوره ملك 4 مرتبه و سوره نبأ 2 مرتبه.

و در چند سوره ديگر به شمول سوره رحمن يك مرتبه كه جمله ده مرتبه و مجموع 57 مرتبه كه 113 مرتبه در بسم الله ها و در كل 170 مرتبه در قرآن آمده است.

العلم للرحمن جل جلاله‌

وسواه فى جهالاته يتغمغم‌

ما للتراب و للعلوم و انما

يسعى ليعلم انه لا يعلم‌

اى رحمن تو به علم ازل مرا ديدى‌

ديدى و نگاه به عيب بخريدى‌

تو به علم آن من به عيب همان‌

رد مكن آنچه خود پسنديدى.


صفحه 56

تفسيرسوره طه‌

طه هم نام اين سوره است و هم به منزله‌ى نام حضرت نبوى (ص) و گفته شده بيستمين سوره‌اى مى‌باشد كه در مكه مكرمه نازل شده و بحساب كوفيان 130 آيه است و به باور شاميان 140 آيه و حجازيان همه آيات آن را 134 آيه حساب كرده‌اند و بصريان آن را 132 مى‌دانند.

حقيقت اين است كه تعيين آيات به كلمات و حروف و جملات از اول اسلام معين نشده است و به انظار قاريان و علماء واگذار شده و دسته‌اى به سليقه خود آيات سوره‌ها را حساب و مرز بندى كرده و در دوره اخير براى آيات اعداد هندسى گذاشته‌اند. واژه‌هاى اين سوره را به 1341 و حروف آن را به 5242 حساب كرده‌اند در اين سوره داستان موسى بسيار مفصل ذكر شده است.

شقاوت و مشقت‌

ما أَنْزَلْنا عَلَيْكَ الْقُرْآنَ لِتَشْقى‌طه: 2. شقاوت مفهوم كلى است كه مشقت را نيز شامل مى‌باشد يعنى شقاوت گاهى به معناى بد بختى است و گاهى به معناى سختى كه تحمل آن بر انسان ناگوار باشد و در اين جا به معنى دومى است و گويا آن حضرت در انجام واجبات و مستحبات بر خود سخت مى‌گرفت كه قرآن او را به ترك آن ارشاد مى‌فرمايد.

نپذيرفتن دين از سوى همه‌

إِلَّا تَذْكِرَةً لِمَنْ يَخْشى‌طه: 3. انزال قرآن تذكره و ياد آورى كسانى است كه مى‌ترسند.

اين گونه عبارات و قيود در قرآن زياد است‌هُدىً لِلْمُتَّقِينَ‌البقرة: 2. قرآن هدايت براى كسانى است كه خود را از عذاب حفظ كنند.

قرآن و در كل ارسال رسل و انزال كتب و تشريع دين براى همه‌اى بشر است.

شَهْرُ رَمَضانَ الَّذِي أُنْزِلَ فِيهِ الْقُرْآنُ هُدىً لِلنَّاسِ وَ بَيِّناتٍ مِنَ الْهُدى‌البقرة: 185.


صفحه 57

«نَذِيراً لِلْبَشَرِ(المدثر: 36)

وَ ما أَرْسَلْناكَ إِلَّا رَحْمَةً لِلْعالَمِينَ‌الأنبياء: 107.

تشريع جهاد ابتدايى دلالت قاطعى بر تكليف همه انسان‌ها دارد كه دين آسمانى را بپذيرند و به آن عمل كنند و براى همين كار آفريده شده‌اند.

بنا بر اين اگر كسى عمدا و يا تقصيرا به طرف تدين نرفت روز قيامت مسئول است و مستحق عذاب الهى.

ولى اگر كسى به خاطر غفلت و يا غلبه وضع محيط فاميلى و اجتماعى و يا ضعف فكرى احتمال ضرر را ندهد و به صحت طريقه باطله‌اى خود مانند كفر و الحاد و انكار شرايع و يا شريعت منسوخه خود، اطمينان دارد او جاهل قاصر است و مستحق عقاب نيست و مواخده‌اى او ظلم است كه اولا قبيح است و ثانيا قرآن آن را از خداوند نفى فرموده است و شايد به همين جهت كلمه‌(لِمَنْ يَخْشى‌)براى تذكره و كلمه‌(لِلْمُتَّقِينَ)براى هدى قيد قرار داده شده است كه تا احتمال ضرر نباشد تقوى و خشيت منتفى بانتفاء موضوع است و ممكن است اين دو قيد در اين دو آيه و آيات ديگر براى يك موضوع عرفى باشد كه تا نفس آدمى آمادگى پذيرش را نداشته باشد دين براى او فايده‌اى ندارد و هر چند كه در آخرت به خاطر اتمام حجت در دنيا مستحق عقاب اخروى باشد.

علوم حسى نه عقلى‌

تَنْزِيلًا مِمَّنْ خَلَقَ الْأَرْضَ وَ السَّماواتِ الْعُلى‌طه: 4. قرآن از فرو فرستادن خالق و مالك زمين و آسمان‌هاى بلندتر است. وقتى او خالق و مالك جهان باشد و شما مخلوق و مملوك باشيد بايد از دستورات مالك خود پيروى كنيد.

كلمه عُلى جمع عليا است مانند دنا كه جمع دنيا است، بايد به اين نكته توجه شود كه مراد از علو آسمان‌ها (كه مراد محل ستارگان باشد) علو و بلندى محسوس است نه علو و بلندى‌


صفحه 58

حقيقى زيرا بعد از حركت وضعى زمين در هر 24 ساعت قسمتى از ستاره‌هاى عالى، سافل و زير پاى ما شود و قسمتى ديگر كه سافل بود عالى مى‌شود.

به لحاظ حركت انتقالى زمين بدور خورشيد نيز چنين حالت رخ مى‌دهد و اگر در كل مجموعه كهكشان ما يا همه كهكشانها فكر كنيم ممكن است بلندى و پايينى كرات شكل ديگرى به خود بگيرد كه نويسنده صلاحيت اظهار نظر را ندارد و بايد دانشمندان علم نجوم آن را تشريح نمايند.

عرش رحمن‌

الرَّحْمنُ عَلَى الْعَرْشِ اسْتَوى‌طه: 5.

استواء چند معنى دارد: استقرار و تمكن بر چيزى. قصد چيزى و روى آوردن به او (اقبال) استيلا[1]و عرش دو معنى دارد سقف و تخت.

مشبهه مى‌گويد: خداوند بر تخت خود استقرار و تمكن دارد؛ مانند استقرار زمامدار بر تخت خود. اين قول كه بر تجسم خالق توقف دارد بدلايل عقلى و نقلى مقطوع البطلان است.

ولى اگر عرش را مجازا سقف همه اشياء بدانيم معناى سوم (استيلا) مناسبت دارد يعنى خداوند بر سقف حاوى و جامع بر همه مخلوقات استيلا دارد و بر همه ممكنات مسلط و محيط است.

يكى از معانى استيلاء مساوات در نسبت است و معنى اين مى‌شود كه رحمن بر عرش عظيم (همه موجودات) مساوى النسبه است يعنى خداوند بر همه‌اى موجودات نسبت برابرى دارد و به هيچ يك از آن‌ها اقربيت تكوينى و يا ابعديت تكوينى ندارد.

حرف حق اين است كه معناى متبادر استواء كه همان برابرى و تمكن است عقلا و نقلا

[1]بر اين معنى لغوى به قول شاعر عرب استدلال شده است:

قد استوى بشر على العراق‌

من غير سيف و دم مهراق.


صفحه 59

باطل است و اما اين كه مراد از استواء و حتى عرش چيست دليل معتبر نقلى مى‌خواهد تا افتراء بر خدا صورت نگيرد.

اتفاقاً دليل معتبر در اين مقام وجود دارد كه عبارت از صحيحه عبد الرحمن بن حجاج از امام صادق (ع) است كه آيه را چنين تفسير مى‌كند: فقال استوى من كل شى، فليس شى‌ء اقرب من شى‌ءٍ، لم يبعد منه بعيد و لم يقرب منه قريب استوى من كل شى‌ء. اين حديث را شيخ صدوق بسند صحيح نقل كرده و مجلسى رحمهما الله آن را در ج 3/ 337 به شماره 1403 بحارالانوار كه از طرف دارالاحياء التراث العربى در بيروت مركز لبنان به چاب رسيده نقل كرده است.

از اين حديث معتبر دو چيز به دست مى‌آيد يكى اين كه عرش به معنى هر چيز است يعنى تمام مخلوقات و كهكشان‌ها و آسمان‌ها. دوم اين كه استواء به معنى مساوات در نسبت است.

به نقل علامه مجلسى (همان مصدر) اكثر علماء استوى را به استولى تفسير كرده‌اند كه قريب به معنى اول است.

در صحيح ابن محبوب كه از مقاتل بن سليمان مجهول نقل كرده است كه از امام صادق (ع) از معنى آيه پرسيده است و ايشان در جواب فرموده اند: استولى من كل شى‌ء فليس شى‌ء اقرب الله من شى‌ء (بحار الانوارج 3/ 336). مضمون اين حديث با حديث فوق متحد است.

در حديث معتبر قاسم بن يحى از جدش حسن از امام كاظم (ع) نقل كرده كه از امام در مورد آيه فوق سوال شد ايشان فرمود: استولى على مادق و جل. بر همه‌ى ريز و درشت مستولى شده (بحارج 3/ 336)[1].

بلى در تفسير عرش به هرچيز، اين ايراد مى‌آيد كه در قرآن فرموده است عرش او بر آب‌

[1]. بلى مصدر اول حديث محاسن برقى است كه اعتبار نسخه واصله آن به مجلسى محل بحث مى‌باشد كه در كتاب بحوث فى علم الرجال طبع چهارم و پنجم ذكر شده است.