بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 55

ماقبل آيه پايان سوره مريم است به پيامبر (ص) مى‌گويد: «تنها قرآن را ما بر زبان و (عقل تو) آسان نموديم تا به آن متقيان را خبر خوش بدهى و مردم سر سخت و (باطل پرست را) بيم دهى.»

اين آيه در مورد متقيان و شقاوت صفتان بالقوه و بالفعل صدق مى‌كند؛ يعنى اين خوش خبرى و بد خبرى به آنان‌يكه فعلا متقى وشقى هستند درست است و هم به آنانى‌كه بالقوه چنين اند؛ بلى بشارت و انذار نسبت به اولى‌ها نوعى جزاى عمل و مشوق و عايق براى آينده است و براى دومى‌ها ارشاد ابتدايى، اللهم بشرنا فى الحياة الحاضرة و فى البرزخ و القيامة.

نكته: در آيات اوايل سوره مريم شش مرتبه و در آيات اواخر سوره مريم ده مرتبه اسم مباركه رحمن تكرار شده است كه جمله شانزده مرتبه مى‌شود كه وجه آن را ندانستم، و اين تكرار درتمام سوره‌هاى قرآن بى‌نظير است ممكن است كلمه رحمان را مانند كلمه الله اسم علم براى خداوند بدانيم و از پيدا كردن مناسبت رحمن با اتخاذ ولد راحت شويم. به هر حال با وجود اين كلمه در بسم الله اول سوره هفده مرتبه اين نام يا صفت خاص مقدس ذكر شده كه در همه قرآن بى‌سابقه است و به اين مناسبت فهرس زير را ارائه مى‌دهم:

سوره طه 4 مرتبه، سوره يس 4 مرتبه، سوره انبياء 5 مرتبه، سوره زخرف 7 مرتبه، سوره فرقان 5 مرتبه، سوره ملك 4 مرتبه و سوره نبأ 2 مرتبه.

و در چند سوره ديگر به شمول سوره رحمن يك مرتبه كه جمله ده مرتبه و مجموع 57 مرتبه كه 113 مرتبه در بسم الله ها و در كل 170 مرتبه در قرآن آمده است.

العلم للرحمن جل جلاله‌

وسواه فى جهالاته يتغمغم‌

ما للتراب و للعلوم و انما

يسعى ليعلم انه لا يعلم‌

اى رحمن تو به علم ازل مرا ديدى‌

ديدى و نگاه به عيب بخريدى‌

تو به علم آن من به عيب همان‌

رد مكن آنچه خود پسنديدى.


صفحه 56

تفسيرسوره طه‌

طه هم نام اين سوره است و هم به منزله‌ى نام حضرت نبوى (ص) و گفته شده بيستمين سوره‌اى مى‌باشد كه در مكه مكرمه نازل شده و بحساب كوفيان 130 آيه است و به باور شاميان 140 آيه و حجازيان همه آيات آن را 134 آيه حساب كرده‌اند و بصريان آن را 132 مى‌دانند.

حقيقت اين است كه تعيين آيات به كلمات و حروف و جملات از اول اسلام معين نشده است و به انظار قاريان و علماء واگذار شده و دسته‌اى به سليقه خود آيات سوره‌ها را حساب و مرز بندى كرده و در دوره اخير براى آيات اعداد هندسى گذاشته‌اند. واژه‌هاى اين سوره را به 1341 و حروف آن را به 5242 حساب كرده‌اند در اين سوره داستان موسى بسيار مفصل ذكر شده است.

شقاوت و مشقت‌

ما أَنْزَلْنا عَلَيْكَ الْقُرْآنَ لِتَشْقى‌طه: 2. شقاوت مفهوم كلى است كه مشقت را نيز شامل مى‌باشد يعنى شقاوت گاهى به معناى بد بختى است و گاهى به معناى سختى كه تحمل آن بر انسان ناگوار باشد و در اين جا به معنى دومى است و گويا آن حضرت در انجام واجبات و مستحبات بر خود سخت مى‌گرفت كه قرآن او را به ترك آن ارشاد مى‌فرمايد.

نپذيرفتن دين از سوى همه‌

إِلَّا تَذْكِرَةً لِمَنْ يَخْشى‌طه: 3. انزال قرآن تذكره و ياد آورى كسانى است كه مى‌ترسند.

اين گونه عبارات و قيود در قرآن زياد است‌هُدىً لِلْمُتَّقِينَ‌البقرة: 2. قرآن هدايت براى كسانى است كه خود را از عذاب حفظ كنند.

قرآن و در كل ارسال رسل و انزال كتب و تشريع دين براى همه‌اى بشر است.

شَهْرُ رَمَضانَ الَّذِي أُنْزِلَ فِيهِ الْقُرْآنُ هُدىً لِلنَّاسِ وَ بَيِّناتٍ مِنَ الْهُدى‌البقرة: 185.


صفحه 57

«نَذِيراً لِلْبَشَرِ(المدثر: 36)

وَ ما أَرْسَلْناكَ إِلَّا رَحْمَةً لِلْعالَمِينَ‌الأنبياء: 107.

تشريع جهاد ابتدايى دلالت قاطعى بر تكليف همه انسان‌ها دارد كه دين آسمانى را بپذيرند و به آن عمل كنند و براى همين كار آفريده شده‌اند.

بنا بر اين اگر كسى عمدا و يا تقصيرا به طرف تدين نرفت روز قيامت مسئول است و مستحق عذاب الهى.

ولى اگر كسى به خاطر غفلت و يا غلبه وضع محيط فاميلى و اجتماعى و يا ضعف فكرى احتمال ضرر را ندهد و به صحت طريقه باطله‌اى خود مانند كفر و الحاد و انكار شرايع و يا شريعت منسوخه خود، اطمينان دارد او جاهل قاصر است و مستحق عقاب نيست و مواخده‌اى او ظلم است كه اولا قبيح است و ثانيا قرآن آن را از خداوند نفى فرموده است و شايد به همين جهت كلمه‌(لِمَنْ يَخْشى‌)براى تذكره و كلمه‌(لِلْمُتَّقِينَ)براى هدى قيد قرار داده شده است كه تا احتمال ضرر نباشد تقوى و خشيت منتفى بانتفاء موضوع است و ممكن است اين دو قيد در اين دو آيه و آيات ديگر براى يك موضوع عرفى باشد كه تا نفس آدمى آمادگى پذيرش را نداشته باشد دين براى او فايده‌اى ندارد و هر چند كه در آخرت به خاطر اتمام حجت در دنيا مستحق عقاب اخروى باشد.

علوم حسى نه عقلى‌

تَنْزِيلًا مِمَّنْ خَلَقَ الْأَرْضَ وَ السَّماواتِ الْعُلى‌طه: 4. قرآن از فرو فرستادن خالق و مالك زمين و آسمان‌هاى بلندتر است. وقتى او خالق و مالك جهان باشد و شما مخلوق و مملوك باشيد بايد از دستورات مالك خود پيروى كنيد.

كلمه عُلى جمع عليا است مانند دنا كه جمع دنيا است، بايد به اين نكته توجه شود كه مراد از علو آسمان‌ها (كه مراد محل ستارگان باشد) علو و بلندى محسوس است نه علو و بلندى‌


صفحه 58

حقيقى زيرا بعد از حركت وضعى زمين در هر 24 ساعت قسمتى از ستاره‌هاى عالى، سافل و زير پاى ما شود و قسمتى ديگر كه سافل بود عالى مى‌شود.

به لحاظ حركت انتقالى زمين بدور خورشيد نيز چنين حالت رخ مى‌دهد و اگر در كل مجموعه كهكشان ما يا همه كهكشانها فكر كنيم ممكن است بلندى و پايينى كرات شكل ديگرى به خود بگيرد كه نويسنده صلاحيت اظهار نظر را ندارد و بايد دانشمندان علم نجوم آن را تشريح نمايند.

عرش رحمن‌

الرَّحْمنُ عَلَى الْعَرْشِ اسْتَوى‌طه: 5.

استواء چند معنى دارد: استقرار و تمكن بر چيزى. قصد چيزى و روى آوردن به او (اقبال) استيلا[1]و عرش دو معنى دارد سقف و تخت.

مشبهه مى‌گويد: خداوند بر تخت خود استقرار و تمكن دارد؛ مانند استقرار زمامدار بر تخت خود. اين قول كه بر تجسم خالق توقف دارد بدلايل عقلى و نقلى مقطوع البطلان است.

ولى اگر عرش را مجازا سقف همه اشياء بدانيم معناى سوم (استيلا) مناسبت دارد يعنى خداوند بر سقف حاوى و جامع بر همه مخلوقات استيلا دارد و بر همه ممكنات مسلط و محيط است.

يكى از معانى استيلاء مساوات در نسبت است و معنى اين مى‌شود كه رحمن بر عرش عظيم (همه موجودات) مساوى النسبه است يعنى خداوند بر همه‌اى موجودات نسبت برابرى دارد و به هيچ يك از آن‌ها اقربيت تكوينى و يا ابعديت تكوينى ندارد.

حرف حق اين است كه معناى متبادر استواء كه همان برابرى و تمكن است عقلا و نقلا

[1]بر اين معنى لغوى به قول شاعر عرب استدلال شده است:

قد استوى بشر على العراق‌

من غير سيف و دم مهراق.


صفحه 59

باطل است و اما اين كه مراد از استواء و حتى عرش چيست دليل معتبر نقلى مى‌خواهد تا افتراء بر خدا صورت نگيرد.

اتفاقاً دليل معتبر در اين مقام وجود دارد كه عبارت از صحيحه عبد الرحمن بن حجاج از امام صادق (ع) است كه آيه را چنين تفسير مى‌كند: فقال استوى من كل شى، فليس شى‌ء اقرب من شى‌ءٍ، لم يبعد منه بعيد و لم يقرب منه قريب استوى من كل شى‌ء. اين حديث را شيخ صدوق بسند صحيح نقل كرده و مجلسى رحمهما الله آن را در ج 3/ 337 به شماره 1403 بحارالانوار كه از طرف دارالاحياء التراث العربى در بيروت مركز لبنان به چاب رسيده نقل كرده است.

از اين حديث معتبر دو چيز به دست مى‌آيد يكى اين كه عرش به معنى هر چيز است يعنى تمام مخلوقات و كهكشان‌ها و آسمان‌ها. دوم اين كه استواء به معنى مساوات در نسبت است.

به نقل علامه مجلسى (همان مصدر) اكثر علماء استوى را به استولى تفسير كرده‌اند كه قريب به معنى اول است.

در صحيح ابن محبوب كه از مقاتل بن سليمان مجهول نقل كرده است كه از امام صادق (ع) از معنى آيه پرسيده است و ايشان در جواب فرموده اند: استولى من كل شى‌ء فليس شى‌ء اقرب الله من شى‌ء (بحار الانوارج 3/ 336). مضمون اين حديث با حديث فوق متحد است.

در حديث معتبر قاسم بن يحى از جدش حسن از امام كاظم (ع) نقل كرده كه از امام در مورد آيه فوق سوال شد ايشان فرمود: استولى على مادق و جل. بر همه‌ى ريز و درشت مستولى شده (بحارج 3/ 336)[1].

بلى در تفسير عرش به هرچيز، اين ايراد مى‌آيد كه در قرآن فرموده است عرش او بر آب‌

[1]. بلى مصدر اول حديث محاسن برقى است كه اعتبار نسخه واصله آن به مجلسى محل بحث مى‌باشد كه در كتاب بحوث فى علم الرجال طبع چهارم و پنجم ذكر شده است.


صفحه 60

بود در حالى‌كه هر چيز بر آب قرار ندارد و ما در مورد عرش در يكى از كتاب‌هاى ديگر خود مفصلا صحبت كرديم والله الموفق.

در پايان مناسب است كه آيات مناسب آيه‌ى معنونه را براى احاطه محققين اينجا بياوريم:

1.ثُمَّ اسْتَوى‌ عَلَى الْعَرْشِ يُغْشِي اللَّيْلَ النَّهارَالأعراف: 54؛ (شب را با روز پوشاند.)

2.ثُمَّ اسْتَوى‌ عَلَى الْعَرْشِ يُدَبِّرُ الْأَمْرَيونس: 3.

3.ثُمَّ اسْتَوى‌ عَلَى الْعَرْشِ ما لَكُمْ مِنْ دُونِهِ مِنْ وَلِيٍّ وَ لا شَفِيعٍ أَ فَلا تَتَذَكَّرُونَ‌السجدة: 4.

4.ثُمَّ اسْتَوى‌ عَلَى الْعَرْشِ يَعْلَمُ ما يَلِجُ فِي الْأَرْضِ‌الحديد: 4.

مالكيت خدا بر همه چيز

لَهُ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ وَ ما بَيْنَهُما وَ ما تَحْتَ الثَّرى‌طه: 6.

ملكيت آنچه كه در آسمان و زمين است مكرراً در آيات قرآن براى خداوند تثبيت گرديده و چون در زير زمين موجودات مفيد براى انسان از قبيل معادن و غيره آفريده شده جهت اهميت آن‌ها كلمه ما تحت الثرى ذكر گرديده است و اگر نه معناى آن از ما فى الارض كه روى زمين و همه عمق آن را شامل مى‌شود مفهوم بود.

در آيات زيادى مالكيت خداوند بر آسمان‌ها و زمين ثابت شده است و اين ملكيت تكوينى است كه از آفريدن اشياء و احتياج آن‌ها در اول وجود و بقاى وجود شان به خالق به دست مى‌آيد وقتى با تدبير آن‌ها از جانب خالق ملاحظه شود ربوبيت خداوند بر سراسر جهان ماسوى الله به دست مى‌آيد.

فرق سِر و اخفى‌

وَ إِنْ تَجْهَرْ بِالْقَوْلِ فَإِنَّهُ يَعْلَمُ السِّرَّ وَ أَخْفى‌طه: 7. چه بلند حرف بزنى و يا پنهانى محققا خداوند پنهان و پنهان‌تر را مى‌داند. ممكن است سر آن باشد كه در منطقه خود آگاه مغز باشد و پنهان‌تر در حصه ناآگاه مغز (روانكاوى) باشد. ولى ظاهرا سر در اين آيه آن است كه آهسته‌


صفحه 61

با كسى حرف بزنى و خفى‌تر آنكه پيش خود نگهدارى والله العالم.

أسماى نيكوتر

اللَّهُ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ لَهُ الْأَسْماءُ الْحُسْنى‌طه: 8. معبودى جز الله وجود ندارد براى او نام‌هاى نيكو است.

شكى نيست كه خداوند صفات ذاتى و صفات فعلى دارد؛ مانند علم و قدرت و حيات و بقاء، سمع و بصر، قوت و قدم و ابديت و ... و مانند خلق، رزق، حفظ، تدبير، رحم، غضب، هدايت، و اضلال، احياء، اماته، و امثال آن و مانند اراده و كراهت‌[1]از صفات فعلى.

و اسماى از همين صفات خود دارد؛ مانند عالم و قادر، حى و سميع، بصير، مدرك، قوى، قديم و ابدى، ازلى، باقى، خالق، رازق، حافظ، حفيظ، مدبر، رحمن، رحيم، هادى، مضل، محيى و مميت و امثال آن.

دايره اسماى حسنى محدود به آنچه در قرآن و سنت معتبره آمده است، نمى‌شود چون همان‌گونه كه در جزء دوم صراط الحق مفصلا ذكر شده اسماى حسنى بر خلاف مشهور توقيفى نيست خصوصا كه اكثر احاديث وارده در اسماء ضعيف السند است؛ بلكه آنچه را كه عقل ما بر حسن تسميه حق به أسماء حكم مى‌كند جايز است كه بر خدا اطلاق كنيم و لذا در كتب كلامى متكلمين واجب الوجود، ازلى، سرمدى، موجود لايتناهى، مبدءالمبادى و علت العلل و امثال آن‌ها را اطلاق كرده‌اند[2]كه به نظرم از نظر شرعى اشكال ندارد؛ بلكه بعضى از اسماء كه خداوند خود را به آن‌ها در قرآن ياد كرده مقتضاى ادب ترك تسميه‌

[1]جدا كردن اراده و كراهت از صفات ذاتيه و فعليه براى اين است كه در بين متكلمين در اين كه اراده از صفات ذاتى است يا فعلى اختلاف مى باشد.

[2]لطيفه: مى‌گويد در قبر از مير داماد( محقق داماد) سوال كردند: من ربك؟ او جواب داد اسطقس فوق الاسطقسات يعنى حقيقتى فوق حقايق.


صفحه 62

خداوند به آن‌ها است كه باعث گمراهى مردم مى‌شود؛ مانند مضل با اين كه جمله «يضل» در قرآن مكررا در حق خداوند استعمال شده و مثل غضبان (غضب الله در قرآن آمده است) و امثال آن.

و نيز آن اسمايى كه در روايات غير معتبرة السند آمده است خوب است از آن‌ها اجتناب شود و اگر موهن باشد جايز نيست، در توحيد صدوق به سند معتبر از امام رضا از پدرش از پدرانش از على (عليهم السلام) از حضرت پيامبر (ص): از براى خداوند عز و جل نود و نه اسم است كه هركس آن‌ها را به شمارد داخل بهشت مى‌شود (بحارالانوارج 4/ 187). بنا بر اين ملاك در اسماء حسنى ذكر آن‌ها در قرآن و احاديث معتبره و ملاحظه عقل است والله اعلم.

يك اصل مهم موعظه‌

«فَقُولا لَهُ قَوْلًا لَيِّناً لَعَلَّهُ يَتَذَكَّرُ أَوْ يَخْشى‌»طه: 44)؛ اى موسى و هارون با فرعون به نرمى سخن بگوئيد شايد او (فطرت خود را) به ياد بياورد و (ايمان آورد) و يا از (باب دفع ضرر محتمل) از خداوند بترسد.

تجربه ثابت كرده است كه درشت گويى براى مخاطب حساسيت مى‌آورد و از حالت اول خود بدتر مى‌شود؛ ولى در صحبت نرم اقلًا طرف حرف‌ها را بهتر مى‌شنود و اگر قبول هم نكند عكس العمل تند نشان نمى‌دهد.

اين ارشاد بر واعظين و مبلغين خصوصا در برابر مستكبرين اصل مهمى است كه هيچ گاه آن را فراموش نكنند غالب انبياء (به حكايت قرآن) در برابر بد گويى‌هاى امتان خود منطقى و اخلاقى عكس العمل نشان داده‌اند.

يك امر مهم ديگر براى دانشمندان دينى و دعوت‌گران به حق مطلبى است كه در آخر آيه 42 سوره طه آمده است‌وَ لا تَنِيا فِي ذِكْرِي‌طه: 42 در ياد كردن من سستى نكنيد روح همه كارهاى دينى ياد خدا است و همه كارها براى او صورت گيرد.