با كسى حرف بزنى و خفىتر آنكه پيش خود نگهدارى والله العالم.
أسماى نيكوتر
اللَّهُ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ لَهُ الْأَسْماءُ الْحُسْنىطه: 8. معبودى جز الله وجود ندارد براى او نامهاى نيكو است.
شكى نيست كه خداوند صفات ذاتى و صفات فعلى دارد؛ مانند علم و قدرت و حيات و بقاء، سمع و بصر، قوت و قدم و ابديت و ... و مانند خلق، رزق، حفظ، تدبير، رحم، غضب، هدايت، و اضلال، احياء، اماته، و امثال آن و مانند اراده و كراهت[1]از صفات فعلى.
و اسماى از همين صفات خود دارد؛ مانند عالم و قادر، حى و سميع، بصير، مدرك، قوى، قديم و ابدى، ازلى، باقى، خالق، رازق، حافظ، حفيظ، مدبر، رحمن، رحيم، هادى، مضل، محيى و مميت و امثال آن.
دايره اسماى حسنى محدود به آنچه در قرآن و سنت معتبره آمده است، نمىشود چون همانگونه كه در جزء دوم صراط الحق مفصلا ذكر شده اسماى حسنى بر خلاف مشهور توقيفى نيست خصوصا كه اكثر احاديث وارده در اسماء ضعيف السند است؛ بلكه آنچه را كه عقل ما بر حسن تسميه حق به أسماء حكم مىكند جايز است كه بر خدا اطلاق كنيم و لذا در كتب كلامى متكلمين واجب الوجود، ازلى، سرمدى، موجود لايتناهى، مبدءالمبادى و علت العلل و امثال آنها را اطلاق كردهاند[2]كه به نظرم از نظر شرعى اشكال ندارد؛ بلكه بعضى از اسماء كه خداوند خود را به آنها در قرآن ياد كرده مقتضاى ادب ترك تسميه
[1]جدا كردن اراده و كراهت از صفات ذاتيه و فعليه براى اين است كه در بين متكلمين در اين كه اراده از صفات ذاتى است يا فعلى اختلاف مى باشد.
[2]لطيفه: مىگويد در قبر از مير داماد( محقق داماد) سوال كردند: من ربك؟ او جواب داد اسطقس فوق الاسطقسات يعنى حقيقتى فوق حقايق.
خداوند به آنها است كه باعث گمراهى مردم مىشود؛ مانند مضل با اين كه جمله «يضل» در قرآن مكررا در حق خداوند استعمال شده و مثل غضبان (غضب الله در قرآن آمده است) و امثال آن.
و نيز آن اسمايى كه در روايات غير معتبرة السند آمده است خوب است از آنها اجتناب شود و اگر موهن باشد جايز نيست، در توحيد صدوق به سند معتبر از امام رضا از پدرش از پدرانش از على (عليهم السلام) از حضرت پيامبر (ص): از براى خداوند عز و جل نود و نه اسم است كه هركس آنها را به شمارد داخل بهشت مىشود (بحارالانوارج 4/ 187). بنا بر اين ملاك در اسماء حسنى ذكر آنها در قرآن و احاديث معتبره و ملاحظه عقل است والله اعلم.
يك اصل مهم موعظه
«فَقُولا لَهُ قَوْلًا لَيِّناً لَعَلَّهُ يَتَذَكَّرُ أَوْ يَخْشى»طه: 44)؛ اى موسى و هارون با فرعون به نرمى سخن بگوئيد شايد او (فطرت خود را) به ياد بياورد و (ايمان آورد) و يا از (باب دفع ضرر محتمل) از خداوند بترسد.
تجربه ثابت كرده است كه درشت گويى براى مخاطب حساسيت مىآورد و از حالت اول خود بدتر مىشود؛ ولى در صحبت نرم اقلًا طرف حرفها را بهتر مىشنود و اگر قبول هم نكند عكس العمل تند نشان نمىدهد.
اين ارشاد بر واعظين و مبلغين خصوصا در برابر مستكبرين اصل مهمى است كه هيچ گاه آن را فراموش نكنند غالب انبياء (به حكايت قرآن) در برابر بد گويىهاى امتان خود منطقى و اخلاقى عكس العمل نشان دادهاند.
يك امر مهم ديگر براى دانشمندان دينى و دعوتگران به حق مطلبى است كه در آخر آيه 42 سوره طه آمده استوَ لا تَنِيا فِي ذِكْرِيطه: 42 در ياد كردن من سستى نكنيد روح همه كارهاى دينى ياد خدا است و همه كارها براى او صورت گيرد.
يك سوال عقلى
خداوند مىدانست فرعون ايمان نمىآورد، چرا موسى و هارون را به سوى او فرستاد؛ و به قول مردم عوام آنان را دنبال نخود سيا فرستاد؟
جواب معمولى اين است كه بلى سوال درست است ولى بايد بر فرعون حجت تمام مىشد؛لِيَهْلِكَ مَنْ هَلَكَ عَنْ بَيِّنَةٍ وَ يَحْيى مَنْ حَيَّ عَنْ بَيِّنَةٍ وَ إِنَّ اللَّهَ لَسَمِيعٌ عَلِيمٌالأنفال: 42. و از دو پيامبر برادر هم پنهان كرد تا آنان مأيوسانه و سست دعوت نكنند و به ايمان اميد وار باشند تا عميقانه دعوت نمايند.
ولى در اين مقام تنها ايمان آوردن فرعون مقصود نبوده؛ بلكه دو چيز ديگر هم در برنامه رسالت اين دو برادر برزگوار و ارجمند مد نظر بوده است:
1. يكى آزادى بنى اسرائيل از استثمار فرعون كه در اولين دعوت خود طبق دستور خداوند چنين گفتند:إِنَّا رَسُولا رَبِّكَ فَأَرْسِلْ مَعَنا بَنِي إِسْرائِيلَ وَ لا تُعَذِّبْهُمْطه: 47. بعيد نيست كه رسالت اصلى همين آزادى بنى اسرائيل بود و ايمان فرعون مانند ايمان ساحران و ساير قبطىها تبعى بوده است و آيات قرآن همه جا موسى را پيامبر بنى اسرائيل مىداند.
2. هدايت بنى اسرائيل وسوق آنان به سوى خدا و دين خدا.
علم غيب انبياء و اولياء
علم غيب داراى سه مرتبه است:
مرحله اول: كه خود انبياء ذاتا علم به غيب داشته باشند (غيب آنچه كه از حواس ما غايب باشد چه فعلا موجود باشد و يا در آينده وجود بگيرد) اين فرض يقينا باطل و عقلا مستحيل است مانند دو جمع دو حاصل پنج؛ و بعيد نيست كه هركس معتقد شود انسان ذاتا علم غيب دارد اين اعتقاد اوموجب شرك شود.
مرحله دوم: كه خداوند به كسى علم غيب را به طور مطلق تعليم داده باشند چنين كسى
را سراغ نداريم حتى خاتم انبيا (ص) چنين نيست آيات در اين مورد زياد استوَ لَوْ كُنْتُ أَعْلَمُ الْغَيْبَ لَاسْتَكْثَرْتُ مِنَ الْخَيْرِالأعراف: 188.
مرحله سوم: كه خداوند به كسى در بعضى از مواقع علم غيب عطا كرده باشد انبياء معظم مكرم از همين دسته هستند.
هدايت عمومى و اقسام وحى
قالَ فَمَنْ رَبُّكُما يا مُوسى قالَ رَبُّنَا الَّذِي أَعْطى كُلَّ شَيْءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدىطه: 49 و 50.
فرعون گفت پرودگار شما دو برادر كيست اى موسى؟ فرمود پروردگار ما كسى است كه به هر چيز (ماهيت) لباس هستى را پوشانيد سپس او را هدايت فرمود سبحان الله موسى چوپان چند روز كمى از نبوت او گذشته خداوند چه قدر دانايى به او داده است و چه فرهنگ عالى پيدا كرده كه براى فرعون هدايت تكوينى همه مخلوقات را بيان مىكند كه همهاى موجودات در حلقه هستى مطابق با ظرفيتهاى ماهوى و وجودى مختلف خود با تفاوت آثارى كه دارند چگونه به سوى كمالات خودرهنمايى مىشوند؛ مثلا چوب كه از زمين بيرون مىآيد يكى به سوى زردآلو هدايت مىشود و يكى به سوى شفتالو، سومى به سوى انار و چهارمى به سوى انجيز پنجمى به سوى سيب ششمى به سوى توت هفتمى به سوى گل آبى (ناك) هشتمى به سوى بهى نهمى به سوى پرتقال دهمى به سوى نارنج و چند تاى ديگر به سوى اقسام آلوها و ...
خواننده عزيز! ترا به خدا باخودكمى فكر كن و وجدان پاك خود را قاضى قرار بده اين آيه كوتاه و مختصر كه قانون تكامل عمومى انواع كلى و افراد موجودات را در سراسر كائنات و كهكشانها بيان مىدارد بر نبوت موسى و وحى بودن قرآن مجيد دلالت ندارد؟!!
نويسنده: در تفسير سوره حمد اقسام هدايت را در اول همين كتاب بيان داشتهام.
اين هدايت عمومى را مىشود از راه ديگر نيز پيگيرى نمود:
وحى (صداى آهسته) به معانى مختلف آمده:
1. القاء و انداختن مطلب در قلب انسانهاى مختلف كه يك مرتبه تصورى و يا تصديقى در جان آدمى مىافتد و رفع مشكل مىشود غالبا انسانها اين تجربه را در زندگى خود دارند.
در دوره داود جبار كه والى قندهار مىخواست به بهانهاى مرا زندانى كند از رفتن به عراق براى ادامهاى دروس عاليه محروم شوم خيلى متاثر و متحير شدم نيمهاى شب از خواب بيدار شدم و چيزى در قلبم افتاده فهميدم كه نجات پيدا كردم صبح آن را به پدر مرحومم گفتم ايشان در كارايى جواب ترديد كرد، گفتم قضيه تمام شد و راه نجات يابيده شد، وقتى به نزد آمرپوليس رفتم و سؤال كتبى او را به همان القاى قلبى جواب دادم و آنان آن را پيگيرى كردند مشكل بزرگ حل شد و للله الحمد و له الشكر.
2. مطلبى را به وسيله صوت در گوش انداختن.
3. رساندن مطلب توسط فرشته براى انبياء.
4. اشاره به اعضاى بدن بدون صحبت مانند اشاره زكريا (ع) كه قدرت تكلم از او سلب شده بود، به مردم كه خدا را صبح و شام تسبيح كنندفَأَوْحى إِلَيْهِمْ أَنْ سَبِّحُوا بُكْرَةً وَ عَشِيًّامريم: 11.
5. وحى غريزى:وَ أَوْحى رَبُّكَ إِلَى النَّحْلِ أَنِ اتَّخِذِي مِنَ الْجِبالِ بُيُوتاً وَ مِنَ الشَّجَرِالنحل: 68.
6. وحى الهام به بندگان خاص خود[1]مانند وحى به مريم و مادر موسى.
7. وحى به جمادات:يَوْمَئِذٍ تُحَدِّثُ أَخْبارَها، بِأَنَّ رَبَّكَ أَوْحى لَهاالزلزلة: 4 و 5. زمين روز قيامت خبرهاى خود را باز گو مىكند به اين جهت كه پروردگارت به آن وحى نموده است، (وحى تكوينى) و اوحى فى كل سماء امرها، اگر وحى به خود آسمان باشد وحى تكوينى
[1]فرق بين وحى براى رسل و انبيا و الهام براى امامان و اولياء را در كتب ديگر نگارنده بخوانيد.
است و اگر به ملائكه آسمانها باشد از يكى از اقسام گذشته است.
8. وحى به معناى وسوسه گمراه كننده:وَ إِنَّ الشَّياطِينَ لَيُوحُونَ إِلى أَوْلِيائِهِمْالأنعام: 121.
9. وحى توفيق:وَ أَوْحَيْنا إِلَيْهِمْ فِعْلَ الْخَيْراتِالأنبياء: 73.
10. بعضى از اقسام ديگر از دقت در آيات متبركه به دست مىآيد.
بعضى از اقسام وحى مخصوص به انبياء و رسولان است و بعضى شامل بندگان خاص خداوند؛ مانند (اولياء و امامان) است و بعضى مخصوص پيروان شيطان است، وحى غريزى مخصوص به زنبور عسل نيست بلكه شامل تمام حيوانات است؛ بلكه بسيارى از حيوانات علم دارند.
وحى تكوينى شامل حال همه اشياء يا اكثر اشياء است، والله العالم باقسام وحى او، و انواع هداياتش و هو رب كل شىء.
بى حيايى انسان
وَ لَقَدْ أَرَيْناهُ آياتِنا كُلَّها فَكَذَّبَ وَ أَبىطه: 56.
مؤكداً ما همه نشانههاى (حجت تمام كن) خود را به او (فرعون) نشان داديم (فرعون همه را) نسبت به كذب داد (و از ايمان آوردن خود) امتناع كرد.
فرعون نه شاخ داشت و نه خارق العاده بود، او مثل بقيه انسانها بود؛ ولى اين قدرت مادى و معنوى او بود كه او را ديوانه كرد و به همه آيات خدا پشت كرد.
كسانى كه سعادت واقعى خود را مىخواهد بايد بداند كه هلاك ابدى او در قدرت اوست چه قدرت مالى و چه قدرت مادى و چه قدرت علمى. بسيارى از مردم حتى جمعى از مؤمنين به خدا، بنده هوس خود هستندأَ رَأَيْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَواهُ أَ فَأَنْتَ تَكُونُ عَلَيْهِ وَكِيلًاالفرقان: 43. آيا مىبينى كسى را كه هواى خود را معبود خود قرار داده است؟! در هرجا كه به خاطر شهوت يا زينت حكم خدا را ناديده بگيريم اين آيه بر ما صدق مىكند.
در خيلى از موارد همهاى ما فرعونچه (فرعونك) هستيم نعوذ بالله من شرورانفسنا و طغيان هوانا، آيه اول جزء هشتم قرآن را نيز بخوانيد و بدانيد كه فرعون بنى اسرائيل تنها نبوده، در هر قوم و شهر و ملت امروز فرعون و فرعونهاى هستند.
فرعون بنى اسرائيل يك نقطه مثبت داشت كه قصدكشتن موسى را ابتداءً نكرد بلكه خواست به وسيله احضار جادوگرها او را شكست بدهند، امروز يهودى هاى كشور اسرائيل بدتر از فرعون مشهور عمل مىكنند و مسلمانان را مىكشند و خانههاى آنان را خراب مىكنند معامله سعودىها را در اين دو سال با مردم بدبخت و عاجز وفقير مى بينيد كه چه مقدار انسانها حتى اطفال را قتل عام مىكنند و شهرها را ويران مىدارند جباران عصر به مراتب فرعونتر از فرعون مصر هستند، كمونستهاى افغانى در دوههى پنجاه و شصت (از سال 1357 تا 1370) شمسى بالاترين نمونه فرعونيت را به نمايش گذاشتند، فرعون به خواب خود فرعونيت استالينى و لنينى و سران شوروى سابق را نديده بود،قُتِلَ الْإِنْسانُ ما أَكْفَرَهُعبس: 17.
تعجب از فرعون مصر كه پس از شكست جادوگرها و پيروزى موسى (ع) اقدام به كشتن او كرد؟ شايد مجالى براى اين كار پيدا نكرد لذا به تعقيب او و بنى اسرائيل پرداخت تا غرق عذاب الهى شد.
فرعون به جاى قتل و حبس تنها به شعار ساير كفار اكتفاء مىكرد كه موسى جادوگر يا ديوانه است قرآن در سوره ذاريات آيه 53، 52 اين شعار هميشگى كفار را چنين ذكر مىكند:كَذلِكَ ما أَتَى الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ مِنْ رَسُولٍ إِلَّا قالُوا ساحِرٌ أَوْ مَجْنُونٌ، أَ تَواصَوْا بِهِ بَلْ هُمْ قَوْمٌ طاغُونَالذاريات 52، 53. هيچ رسولى پيش از اينان نيآمد مگر اين كه گفتند جادوگر يا ديوانه است آيا (اين اتهام را) به همديگر سفارش مىكردند (كه همهاى اقوام در اين اتهام هم آواز بودند) بلكه آنان مردم طغيان گر بودند.
اتهام سحر به انبياء (ع) به خاطر معجزات آنها بودند و اتهام جنون به اين جهت كه عليه فرهنگ خرافى شرك آنان قيام مىكردند و مردم را به توحيد و قانون انسانى دين دعوت مىكردند. اين اتهام دوم امروز هم از سوى بىدينان به مبلغين دينى با كمى تخفيف وارد مىشود كه متدينين را مرتجع و خود را كه چشم عقل شان كور است مترقى و روشن فكر مىدانند.
روشنفكر و كهنه فكر
به نظر نويسنده مردم زمان جمعى مترقى و روشن فكر و جمعى مرتجع و عقب گرا و كهنه فكراند و اين اصطلاح قابل خدشه و ترديد نيست و در تعيين مصاديق اين دو عنوان بايد بگوئيم هر كسى اگر هزار كتاب را در علوم تجربى و علوم دينى و علوم انسانى مطالعه كند در قرن 21 متفكر گفته مىشود، سپس بايد برداشت خود را در يك كتاب سه صد صفحهاى مثلا بنويسد، چنانچه بر داشت او نيكو بود مترقى و روشنفكر است وچنانچه بر داشت او ضعيف بود مرتجع و كهنه فكر است.
مىخواهم به جوانان امروزى بگويم كسى به پوشيدن لباس مخصوص و تراشيدن صورت و استعمال چند كلمه اصطلاحات خارجى روشن فكر نمىشود، در قرن بيست يكم روشنفكرى پيچيده شده و جوانان طوطى صفت كه چند جمله را طوطى وار ياد گرفته و استعمال مىكنند بى فكراند و تعقل و انديشهى روز را ندارند تا روشنفكر ياكهنهفكر گفته شوند.
جادو تا كجا تاثير دارد
فَإِذا حِبالُهُمْ وَ عِصِيُّهُمْ يُخَيَّلُ إِلَيْهِ مِنْ سِحْرِهِمْ أَنَّها تَسْعىطه: 66.
از اين آيه شريفه به دست مىآيد كه وقتى جادوگران مصرى طنابها و ريسمانها و عصاها و (چوبهاى دستى) خود را به زمين انداخت در ذهن موسى اين تخييل آمد كه اين ريسمآنها و عصا ها به حركت آمدهاند و از ديدن آنان ترسى در دل موسى داخل شد.