بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 81

گرفتن موسى معبودان‌[1]فرعون را.

3. تصميم فرعون بر كشتن پسران و زنده گزاردن زنان آن‌ها به دليل اين كه ما بر بنى اسرائيل مسلط هستيم.

4. سفارش موسى بقوم خود كه در (مسائل زندگانى پر مشقت) از خداوند استعانت بجويند و صبر داشته باشند.

5. شكايات بنى اسرائيل پيش موسى كه پيش از تو و بعد از آمدن تو ما به اذيت و آزار فرعون مبتلائيم (وپيروزى تو بر نابودى جادوى آنان فايده‌اى به هر حال ما نكرد).

6. وعده موسى به آنان كه مى‌شود دشمن شما هلاك شود و زمين در اختيار شما قرار گيرد و خدا مى‌بيند چگونه عمل مى‌كنيد.

7. از حوادث مهم اين دوره مبتلا شدن آل فرعون به قحطى و كمبود محصولات بود كه شايد به خدا باز گردند كه بر نگشتند، اگر خوبى به آنان مى‌رسيد از استحقاق خود مى‌دانستند و اگر بدى به آنان مى‌رسيد فال بد موسى مى‌زدند.

8. هر كارى كه موسى براى هدايت آنان انجام مى‌داد مى‌گفتند هر معجزه‌اى كه بكنى ما ترا تصديق نمى‌كنيم! (چه لجبازى احمقانه و جلب عذاب قيامت براى خود).

9. فرستادن طوفان و هجوم ملخ و شپش و قورباغه‌ها (بقه‌ها) و آلوده شدن وسائل به خون براى (برگشت و اصلاح) آنان مفيد واقع نشد و عكس العمل آنان تكبر و خود خواهى بود كه عادت مجرمين است.

10. وقتى كه برا آنان عذابى نازل مى‌شد از موسى مى‌خواستند كه اگر آن را بر طرف كند به او ايمان مى‌آورند و بنى اسرائيل را با او (به هر جايى بروند) مى‌فرستند وقتى خداوند آن‌

[1]از اين آيه 127 سوره اعراف به دست مى‌آيد كه فرعون با ادعاى اين كه رب اعلاى مردم مصر است باز هم بتتتهايى چند داشته كه يا اعتقادا و يا به خاطر رضاى بت پرستان قبطى آن‌ها را عبادت مى‌كرده است.


صفحه 82

عذاب را بر طرف مى‌كردند (از فساد اخلاقى خود) پيمان شكنى مى‌كردند.

11. خدا هم بالاخره از آنان انتقام گرفت و به سبب تكذيب به آيات خداوند و غفلت از آن‌ها آنان را در دريا غرق كرد و قبل از آن خداوند موسى و بنى اسرائيل را به شكل معجزه از دريا نجات داد.

12. پايان كار: فرعون و لشكر او در رود نيل غرق شدند اطراف شرقى و اطراف غربى زمين را كه پر بركت و حاصل خيز و امن بود به قومى كه توسط فرعونيان ضعيف و زبون شده بود داديم و وعده خوب پروردگارت بر بنى اسرائيل به سبب صبر شان به سر رسيد و دستگاه فاسد فرعون و قوم او را (در مصر) نابود كرديم.

در پايان يك قضيه حل نشده باقى مى‌ماند كه چرا فرعون پسران بنى اسرائيل را مى‌كشت؛ ولى موسى را نكشت؟ آيا از موسى مى‌ترسيد كه عصاى او اژده‌ها نشود و مرا نكشد يا علت ديگر داشته مثلا خداوند محبت او را كه در كوچكى موسى، به او داشته مانع قرار داد و يا ترس از عصايش را در قلبش مهم نمود و يا هردو را در قلب سياى او انداخت تا قصد كشتن او را نكند. والله العالم.

يك سوال مهم: مصر پس از غرق شدن فرعون و همراهان و رفتن موسى و بنى اسرائيل به سوى شام تمدن و اقتصاد و تجارت و قصرها و منازل قيمتى چه سر نوشتى پيدا حكرد؟ آيا همه از بين رفت؟ حمله خارجى بر آن صورت گرفت؟ يا جنگ‌هاى داخلى آن را خراب كرد؟ و يا حوادث طبيعى ديگر؟ و به عبارت ديگر تدميرى كه قرآن آن را در آخرين و دهمين آيات مذكور بيان مى‌كند و بچه كيفيت بوده؟ نگارنده چيزى نمى‌داند.

آيا با موسى همه بنى اسرائيل از چنگ فرعون فرار كردند؟ قاعدتاً جمعى از پيران و بيچارگان باقى مانده‌اند؛ بلكه مقتضاى عادت اين است كه جمعى از نبى اسرائيل- حتى جوانان آنان- و قبطيان در شهر مصر باقى مانده‌اند.


صفحه 83

آِيا قبطى‌هاى مستثمر و قوم فرعون كه از همه جهات مادى برترى داشتند، چه حالى داشتند و به كجا رسيدند؟

آيا پس از فرعون حكومت ادامه يافت؟ توسط كى؟ و بچه كيفيت؟ و رابط قبطيها و اسرائيلى‌ها چگونه بوده است؟ نگارنده بى اطلاع است. ظاهرا اسكان بنى اسرائيل در مصر با آمدن حضرت يعقوب و پسران او در زمان حكومت يوسف بر مصر، تحقق يافته است.

شقاوت‌

«وَ ما تِلْكَ بِيَمِينِكَ يا مُوسى‌، قالَ هِيَ عَصايَ أَتَوَكَّؤُا عَلَيْها وَ أَهُشُّ بِها عَلى‌ غَنَمِي وَ لِيَ فِيها مَآرِبُ أُخْرى‌، قالَ أَلْقِها يا مُوسى‌»(طه: 17، 18، 19)؛

اى آدم شيطان دشمن تو و زوجه تو است مبادا شما را از بهشت بيرون كند كه به شقاوت مى‌رسى تو در بهشت نه گرسنه مى‌شوى و نه عريان نه تشنه مى‌شوى و نه آفتاب زده (17، 18، 19) سوره طه.

بحث اينجا است كه شقاوت دو معنى دارد، يكى بد بختى ضد خوشبختى، وصف شقى و سعيد در اصطلاح قرآن و عرف متشرعه يكى آن خيلى بد كه جز بر گنه‌كار و دومى آن جز بر مطيع اطلاق نمى‌شود و دومى به معنى رنج و خسته‌گى.

جمعى از علماى اماميه به خاطر مقام آدم و حتى عصمت او جمله فتشقى را به معنى دوم گرفته‌اند و بزرگترين دليل آن‌ها دو آيه بعدى است كه اين جمله را به گرسنگى و برهنگى و تشنگى و گرما زدگى تفسير كرده‌اند كه مفسده نهى را به همين‌ها خلاصه نموده‌اند و به اصطلاح اصول فقه نهى ارشادى است نه مولوى و ترك نهى ارشادى عقاب و مبغوضيت ندارد.

دليل جمعى ديگر شايد جمله عصى و جمله غوى باشد؛ يعنى آدم نافرمانى كرد و خلاف رشد رفت.


صفحه 84

نگارنده: از نظر قواعد كلامى مشكلى نمى‌بيند كه جمله (فتشقى) بهر يكى از دو معنى مراد باشد و عمده مشكل تفسيرى است كه در كلام خداوند بدون دليل تاويل صورت نگيرد و ظواهر قرآن مجيد بدون اجتهاد پذيرفته شود.

بلى مستفاد از مجموع سه آيه فوق همان رنج و تعب است كه همان معنى اول باشد؛ ولى به هر حال آدم به نافرمانى و بيراهه رفتن خود به وسوسه شيطان از راحتى و مهمانى موقت بهشت خودش را محروم ساخت و اذيت و خستگى خود را سرعت بخشيده، كلمه موقتى و كلمه سرعت را به اين جهت آوردم كه آدم از اول به‌عنوان خليفه زمين معرفى شده بودإِنِّي جاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةًالبقرة: 30. و تفاوت، مدت، كمى بود وگر نه او هيچ گاه براى هميشه در بهشت ماندنى نبود.

بنا بر اين مسأله عصمت در زمين بايد مورد توجه قرار بگيرد نه در بهشتى كه آدم آنجا موقتا ساكن بوده وهيچ نبوتى نداشته است.

تكليف وجوب عقلى ندارد

قالَ اهْبِطا مِنْها جَمِيعاً بَعْضُكُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ فَإِمَّا يَأْتِيَنَّكُمْ مِنِّي هُدىً فَمَنِ اتَّبَعَ هُدايَ فَلا يَضِلُّ وَ لا يَشْقى‌طه: 123. هردو از آن (بهشت) پائين رويد بعضى از شما دشمن بعض ديگرى هستيد پس اگر هدايتى براى شما از من آمد هركس پيروى هدايت مرا نمود نه گمراه مى‌شود و نه بدبخت مى‌شود.

در آيه دو مطلب قابل توجه است.

اول: كلمه فاما (پس اگر) دليل است كه تكليف بر خداوند واجب عقلى نيست، چون اگر تكليف بشر بر او واجب مى‌بود كلمه (اگر) بى‌معنى بود و اين بحث در علم كلام سر درازى دارد.

دوم: اين خطاب به سه نفر متوجه بوده، حضرت آدم (ع) حوا و شيطان (ابليس) كه از كلمه‌


صفحه 85

بعضكم دانسته مى‌شود؛ ولى كلمه اهبطا فرمان به دو نفر است نه به سه نفر و ممكن است كه مراد آدم و زوجه او بوده باشد و شيطان بالتبع مراد باشد.

سوره انبياء

اين سوره مكى و داراى 112 آيه مى‌باشد و بيست و يكمين سوره‌هاى قرآن است، شايد سبب نام گذارى اين سوره به انبياء اين است كه از 16 پيامبر نام برده شده و از دو پيامبر ديگر بدون اين كه نام برده شود يادى به عمل آمده است (پيامبر اسلام و عيسى عليهما السلام)، و اين سوره داراى 1160 واژه و 4890 حرف است.

سخنى در باره معجزه انبياء

فَلْيَأْتِنا بِآيَةٍ كَما أُرْسِلَ الْأَوَّلُونَ‌الأنبياء: 5. (مشركين منكرين آسمانى بودن قرآن مى‌گفتند) پيامبر بايد براى ما معجزه‌اى بيارد چنانچه رسولان گذشته آوردند.

1. شكى نيست عقل حكم مى‌كند كه انبياء و رسولان خدا پيام آورى خود شان را براى مردمى كه به سوى آنان مبعوث شده‌اند ثابت كنند، كه يكى از اين راه‌ها اين است كه كارى را كه ديگران به حسب عادت نتوانند، يا خود انجام دهد و يا از خدا بخواهد آن را انجام دهد و يا خداوند بدون خواست پيامبر آن را براى اقناع مردم انجام دهد، وگر نه در پذيرفتن دستورات مدعى نبوت و رسالت مقصر و مستحق عقاب نخواهند بود و حجت خدا بر آن‌ها تمام نخواهد شد.

بلى لازم نيست كه اعجاز در كميت و كيفيت خود موافق اقتراحات (پيشنهادهاى مردم) باشد بلكه تنها حجت را بر مردم تمام كند.

2. از جهت ديگر قانون عليت و سببيت در تمام اجزاى جهان حكومت داشته و هيچ استثنايى ندارد؛ و عموميت اين قانون متعلق قدر و قضاى الهى مى‌باشد و خلاقيت و ربوبيت از همين كانال مى‌گذردفَلَنْ تَجِدَ لِسُنَّتِ اللَّهِ تَبْدِيلًا وَ لَنْ تَجِدَ لِسُنَّتِ اللَّهِ تَحْوِيلًافاطر: 43.


صفحه 86

3. معجزه به معناى برهم زدن قانون عليت و سببيت نيست و در كارخانه ايجاد و عوامل سازنده جهان هيچ تناقضى وجود ندارد چون همه موجودات مطابق اراده نافذ و يگانه خداوند در حلقه‌اى هستى داخل مى‌شوند و بقاء و استمرار آن‌ها نيز زير اثر قدر الهى جريان دارد.

معناى معجزه حكومت علل مخفى بر علل عادى آن‌ها مى‌باشد؛ بلى ممكن است عده‌اى از پديده ها داراى علل متعدد باشند كه يكى از آن‌ها علت مادى و عادى باشد و ديگرى علت و سبب مادى غير عادى باشد و معجزه گاهى از همين راه صورت مى‌گيرد؛ يعنى تقديم علت مادى غير عادى قوى تر، بر علت مادى عادى. گاهى ايجاد مانع از طريق علل آن؛ مثلا كسى، كسى را سيلى مى‌زند ممكن است محل سيلى فورا توسط دوايى بى حس گردد تا سيلى اثرى بر او نگذارد؛ يعنى فرد مضروب احساس درد نكند و هكذا.

گاهى ممكن است كسى را كه قصد قتل ديگرى را دارد به ايجاد عوارض نفسى منصرف كند بعيد نيست كه همين عامل مانع قصد فرعون از قتل موسى و مانع قصد خليفه عباسى از قتل امام صادق (ع) شده باشد.

ولى اين نوع اعمال كه به نام اعجاز مشهوراند بسيار به ندرت اتفاق مى‌افتد و غالبا حركت و اعمال بر موازين قانون سببيت و مسببيت عمومى صورت مى‌گيرد،ذلِكَ تَقْدِيرُ الْعَزِيزِ الْعَلِيمِ‌يس: 38. و چنانچه زياد مى‌بود نبوت‌ها قابل اثبات نبود و معجزه شكل سبب عادى را به خود مى‌گرفت و به همين جهت پيشنهاد مشركين و كفار هوس‌باز كه هر روز معجزه مى‌خواستند پذيرفته نمى‌شد.

فلسفه اين كار

به نظر نويسنده كم علم، رد پيشنهاد معجزات مكرر يك فايده بزرگى براى كفار و مشركين دارد چون وقتى كفار از روى لجبازى معجزاتى مى‌طلبيدند و سپس ايمان نمى‌


صفحه 87

آوردند هم در اين دنيا بر آن‌ها بلا نازل مى‌شد و هم در آخرت عقاب آنان شديد تر مى‌گرديد؛ چون ديگر حجت بر آن‌ها تمام بود و مستحق عذاب دنيا و آخرت مى‌شدند.

به طور نمونه به اين آيات كه فعلا به يادم آمد و شايد آيات ديگرى هم مانند اين آيه در قرآن پيدا شود، توجه نماييد:

حواريون به حضرت عيسى عرض كردند آيا پروردگارت مى‌تواند كه بر ما مايده‌اى از آسمان نازل كند؟ عيسى فرمود از خدا بترسيد اگر مؤمن هستيد، عرض كردند مى‌خواهيم از آن مايده بخوريم و دل‌هاى ما آرامش پيدا كند و بدانيم كه تو (آنچه به ما در مورد خداوند گفته‌اى) راست گفته‌اى و ما بر آن از جمله شاهدان باشيم.

عيسى ابن مريم (به خداوند) عرض كرد خدا يا بر ما مايده‌اى از آسمان نازل كن كه براى اول و آخر ما عيد و يك نشانه‌اى از تو باشد ...

خداوند فرمود من مايده‌اى بر شما نازل مى‌كنم (ولى) هركس بعد از آن كافر شود من او را عذابى كنم كه احدى از مردمان را چنين عذابى نكنم (سوره مايده 112 تا 114).

بنا بر اين رد پيشنهاد معجزات از يك طرف بخير هردو جهان كفار و مشركين است (دقت شود) و از طرفى معجزات از اهميت و موثريت خود به مرتبه ابتذال سقوط نمى‌كند.

حرف آخر كه مكرر در كتب خود گفته‌ام اين كه كفار زمان عدم حضور انبياء و اكثريت كفار دنيا به نظر من جاهل قاصراند نه مقصر و متعمد. والله العالم بخلقه و حكمه.

سه مطلب‌

وَ ما أَرْسَلْنا قَبْلَكَ إِلَّا رِجالًا نُوحِي إِلَيْهِمْ فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّكْرِ إِنْ كُنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ‌الأنبياء: 7.

در اين آيه دو مطلب وجود دارد:

1. مرسلين چه نبى و چه رسول همه از جنس و صنف مرد بوده‌اند، نه از جنس و صنف زن؛ ولى ممكن است كه زن، نبى غير مرسل به سوى مردم باشد و اين آيه آن را نفى نمى‌تواند


صفحه 88

و اين كه آيا چنين زنى وجود داشته يانه؟ جوابى براى اين سوال نداريم‌[1].

2. قول اهل ذكر براى جاهلين حجت است، ظاهرا مراد از اهل ذكر اهل اطلاعات و اهل معلومات باشند چه مرد و چه زن باشد، بلى اگر يك فرد باشد بايد ثقه باشد يعنى قول او موجب اطمينان گردد و اگر زياد باشند كثرت شان موجب وثوق به صحت جواب مى‌شود.

در خصوص آيه كه بحث از رجوليت مرسلين است مراد اهل كتاب است چون قريش مكه و ساير عرب‌هاى مشرك معلوماتى در مورد انبياء نداشتند[2].

يك مطلب دقيق در آيه وجود دارد كه مسئول‌عنه يعنى مطلبى كه در مورد آن سوال مى‌شود سه احتمال وجود دارد:

1- 2. تنها رجليت مرسلين باشد.

2- 2. تنها ايحاء يعنى نزول وحى به سوى آنان باشد.

3- 2. هردو مراد باشد، به نظر اين جانب احتمال سوم قوى مى‌باشد.

بنا به احتمال اول، آيه دلالت بر حجيت خبر ثقه مى‌كند، بنا بر احتمال دوم و سوم آيه دلالت بر جواز تقليد از مجتهد مى‌كند، چون نزول وحى حسى نيست حدسى است و مباحث اين بحث زياد است كه مناسب اين كتاب نيست.

در اخير بايد اشاره به رواياتى شود كه مى‌گويد اهل ذكر اهل كتاب نيست وگر نه آنان شما را به دين خود دعوت مى‌كنند؛ بلكه اهل ذكر مائيم (ائمه اهلبيت عليهم السلام).

ممكن است مراد اين كه آنان تنها در مورد آيه اهل ذكر هستند نه در همه جا و نه شما را بدين خود دعوت مى‌كنند اهل الذكر، براى شما (مسلمانان) ما مى‌باشيم. اگر روايتى از اين‌

[1]بعضى از نواصب به نبوت مادر موسى و غيره قائل شده‌اند. و گفته‌اند براى فاطمه فضل خاصى ثابت نشده.

[2]مى‌شود بگوئيم قريش مكه هم از ابراهيم و اسماعيل و حتى از بعضى انبياء ديگر، اطلاعى داشته و پاره‌اى از آنان هم اهل ذكر و اطلاع بوده‌اند؛ ولى اهل كتاب بيشتر مى‌دانستند.