آِيا قبطىهاى مستثمر و قوم فرعون كه از همه جهات مادى برترى داشتند، چه حالى داشتند و به كجا رسيدند؟
آيا پس از فرعون حكومت ادامه يافت؟ توسط كى؟ و بچه كيفيت؟ و رابط قبطيها و اسرائيلىها چگونه بوده است؟ نگارنده بى اطلاع است. ظاهرا اسكان بنى اسرائيل در مصر با آمدن حضرت يعقوب و پسران او در زمان حكومت يوسف بر مصر، تحقق يافته است.
شقاوت
«وَ ما تِلْكَ بِيَمِينِكَ يا مُوسى، قالَ هِيَ عَصايَ أَتَوَكَّؤُا عَلَيْها وَ أَهُشُّ بِها عَلى غَنَمِي وَ لِيَ فِيها مَآرِبُ أُخْرى، قالَ أَلْقِها يا مُوسى»(طه: 17، 18، 19)؛
اى آدم شيطان دشمن تو و زوجه تو است مبادا شما را از بهشت بيرون كند كه به شقاوت مىرسى تو در بهشت نه گرسنه مىشوى و نه عريان نه تشنه مىشوى و نه آفتاب زده (17، 18، 19) سوره طه.
بحث اينجا است كه شقاوت دو معنى دارد، يكى بد بختى ضد خوشبختى، وصف شقى و سعيد در اصطلاح قرآن و عرف متشرعه يكى آن خيلى بد كه جز بر گنهكار و دومى آن جز بر مطيع اطلاق نمىشود و دومى به معنى رنج و خستهگى.
جمعى از علماى اماميه به خاطر مقام آدم و حتى عصمت او جمله فتشقى را به معنى دوم گرفتهاند و بزرگترين دليل آنها دو آيه بعدى است كه اين جمله را به گرسنگى و برهنگى و تشنگى و گرما زدگى تفسير كردهاند كه مفسده نهى را به همينها خلاصه نمودهاند و به اصطلاح اصول فقه نهى ارشادى است نه مولوى و ترك نهى ارشادى عقاب و مبغوضيت ندارد.
دليل جمعى ديگر شايد جمله عصى و جمله غوى باشد؛ يعنى آدم نافرمانى كرد و خلاف رشد رفت.
نگارنده: از نظر قواعد كلامى مشكلى نمىبيند كه جمله (فتشقى) بهر يكى از دو معنى مراد باشد و عمده مشكل تفسيرى است كه در كلام خداوند بدون دليل تاويل صورت نگيرد و ظواهر قرآن مجيد بدون اجتهاد پذيرفته شود.
بلى مستفاد از مجموع سه آيه فوق همان رنج و تعب است كه همان معنى اول باشد؛ ولى به هر حال آدم به نافرمانى و بيراهه رفتن خود به وسوسه شيطان از راحتى و مهمانى موقت بهشت خودش را محروم ساخت و اذيت و خستگى خود را سرعت بخشيده، كلمه موقتى و كلمه سرعت را به اين جهت آوردم كه آدم از اول بهعنوان خليفه زمين معرفى شده بودإِنِّي جاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةًالبقرة: 30. و تفاوت، مدت، كمى بود وگر نه او هيچ گاه براى هميشه در بهشت ماندنى نبود.
بنا بر اين مسأله عصمت در زمين بايد مورد توجه قرار بگيرد نه در بهشتى كه آدم آنجا موقتا ساكن بوده وهيچ نبوتى نداشته است.
تكليف وجوب عقلى ندارد
قالَ اهْبِطا مِنْها جَمِيعاً بَعْضُكُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ فَإِمَّا يَأْتِيَنَّكُمْ مِنِّي هُدىً فَمَنِ اتَّبَعَ هُدايَ فَلا يَضِلُّ وَ لا يَشْقىطه: 123. هردو از آن (بهشت) پائين رويد بعضى از شما دشمن بعض ديگرى هستيد پس اگر هدايتى براى شما از من آمد هركس پيروى هدايت مرا نمود نه گمراه مىشود و نه بدبخت مىشود.
در آيه دو مطلب قابل توجه است.
اول: كلمه فاما (پس اگر) دليل است كه تكليف بر خداوند واجب عقلى نيست، چون اگر تكليف بشر بر او واجب مىبود كلمه (اگر) بىمعنى بود و اين بحث در علم كلام سر درازى دارد.
دوم: اين خطاب به سه نفر متوجه بوده، حضرت آدم (ع) حوا و شيطان (ابليس) كه از كلمه
بعضكم دانسته مىشود؛ ولى كلمه اهبطا فرمان به دو نفر است نه به سه نفر و ممكن است كه مراد آدم و زوجه او بوده باشد و شيطان بالتبع مراد باشد.
سوره انبياء
اين سوره مكى و داراى 112 آيه مىباشد و بيست و يكمين سورههاى قرآن است، شايد سبب نام گذارى اين سوره به انبياء اين است كه از 16 پيامبر نام برده شده و از دو پيامبر ديگر بدون اين كه نام برده شود يادى به عمل آمده است (پيامبر اسلام و عيسى عليهما السلام)، و اين سوره داراى 1160 واژه و 4890 حرف است.
سخنى در باره معجزه انبياء
فَلْيَأْتِنا بِآيَةٍ كَما أُرْسِلَ الْأَوَّلُونَالأنبياء: 5. (مشركين منكرين آسمانى بودن قرآن مىگفتند) پيامبر بايد براى ما معجزهاى بيارد چنانچه رسولان گذشته آوردند.
1. شكى نيست عقل حكم مىكند كه انبياء و رسولان خدا پيام آورى خود شان را براى مردمى كه به سوى آنان مبعوث شدهاند ثابت كنند، كه يكى از اين راهها اين است كه كارى را كه ديگران به حسب عادت نتوانند، يا خود انجام دهد و يا از خدا بخواهد آن را انجام دهد و يا خداوند بدون خواست پيامبر آن را براى اقناع مردم انجام دهد، وگر نه در پذيرفتن دستورات مدعى نبوت و رسالت مقصر و مستحق عقاب نخواهند بود و حجت خدا بر آنها تمام نخواهد شد.
بلى لازم نيست كه اعجاز در كميت و كيفيت خود موافق اقتراحات (پيشنهادهاى مردم) باشد بلكه تنها حجت را بر مردم تمام كند.
2. از جهت ديگر قانون عليت و سببيت در تمام اجزاى جهان حكومت داشته و هيچ استثنايى ندارد؛ و عموميت اين قانون متعلق قدر و قضاى الهى مىباشد و خلاقيت و ربوبيت از همين كانال مىگذردفَلَنْ تَجِدَ لِسُنَّتِ اللَّهِ تَبْدِيلًا وَ لَنْ تَجِدَ لِسُنَّتِ اللَّهِ تَحْوِيلًافاطر: 43.
3. معجزه به معناى برهم زدن قانون عليت و سببيت نيست و در كارخانه ايجاد و عوامل سازنده جهان هيچ تناقضى وجود ندارد چون همه موجودات مطابق اراده نافذ و يگانه خداوند در حلقهاى هستى داخل مىشوند و بقاء و استمرار آنها نيز زير اثر قدر الهى جريان دارد.
معناى معجزه حكومت علل مخفى بر علل عادى آنها مىباشد؛ بلى ممكن است عدهاى از پديده ها داراى علل متعدد باشند كه يكى از آنها علت مادى و عادى باشد و ديگرى علت و سبب مادى غير عادى باشد و معجزه گاهى از همين راه صورت مىگيرد؛ يعنى تقديم علت مادى غير عادى قوى تر، بر علت مادى عادى. گاهى ايجاد مانع از طريق علل آن؛ مثلا كسى، كسى را سيلى مىزند ممكن است محل سيلى فورا توسط دوايى بى حس گردد تا سيلى اثرى بر او نگذارد؛ يعنى فرد مضروب احساس درد نكند و هكذا.
گاهى ممكن است كسى را كه قصد قتل ديگرى را دارد به ايجاد عوارض نفسى منصرف كند بعيد نيست كه همين عامل مانع قصد فرعون از قتل موسى و مانع قصد خليفه عباسى از قتل امام صادق (ع) شده باشد.
ولى اين نوع اعمال كه به نام اعجاز مشهوراند بسيار به ندرت اتفاق مىافتد و غالبا حركت و اعمال بر موازين قانون سببيت و مسببيت عمومى صورت مىگيرد،ذلِكَ تَقْدِيرُ الْعَزِيزِ الْعَلِيمِيس: 38. و چنانچه زياد مىبود نبوتها قابل اثبات نبود و معجزه شكل سبب عادى را به خود مىگرفت و به همين جهت پيشنهاد مشركين و كفار هوسباز كه هر روز معجزه مىخواستند پذيرفته نمىشد.
فلسفه اين كار
به نظر نويسنده كم علم، رد پيشنهاد معجزات مكرر يك فايده بزرگى براى كفار و مشركين دارد چون وقتى كفار از روى لجبازى معجزاتى مىطلبيدند و سپس ايمان نمى
آوردند هم در اين دنيا بر آنها بلا نازل مىشد و هم در آخرت عقاب آنان شديد تر مىگرديد؛ چون ديگر حجت بر آنها تمام بود و مستحق عذاب دنيا و آخرت مىشدند.
به طور نمونه به اين آيات كه فعلا به يادم آمد و شايد آيات ديگرى هم مانند اين آيه در قرآن پيدا شود، توجه نماييد:
حواريون به حضرت عيسى عرض كردند آيا پروردگارت مىتواند كه بر ما مايدهاى از آسمان نازل كند؟ عيسى فرمود از خدا بترسيد اگر مؤمن هستيد، عرض كردند مىخواهيم از آن مايده بخوريم و دلهاى ما آرامش پيدا كند و بدانيم كه تو (آنچه به ما در مورد خداوند گفتهاى) راست گفتهاى و ما بر آن از جمله شاهدان باشيم.
عيسى ابن مريم (به خداوند) عرض كرد خدا يا بر ما مايدهاى از آسمان نازل كن كه براى اول و آخر ما عيد و يك نشانهاى از تو باشد ...
خداوند فرمود من مايدهاى بر شما نازل مىكنم (ولى) هركس بعد از آن كافر شود من او را عذابى كنم كه احدى از مردمان را چنين عذابى نكنم (سوره مايده 112 تا 114).
بنا بر اين رد پيشنهاد معجزات از يك طرف بخير هردو جهان كفار و مشركين است (دقت شود) و از طرفى معجزات از اهميت و موثريت خود به مرتبه ابتذال سقوط نمىكند.
حرف آخر كه مكرر در كتب خود گفتهام اين كه كفار زمان عدم حضور انبياء و اكثريت كفار دنيا به نظر من جاهل قاصراند نه مقصر و متعمد. والله العالم بخلقه و حكمه.
سه مطلب
وَ ما أَرْسَلْنا قَبْلَكَ إِلَّا رِجالًا نُوحِي إِلَيْهِمْ فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّكْرِ إِنْ كُنْتُمْ لا تَعْلَمُونَالأنبياء: 7.
در اين آيه دو مطلب وجود دارد:
1. مرسلين چه نبى و چه رسول همه از جنس و صنف مرد بودهاند، نه از جنس و صنف زن؛ ولى ممكن است كه زن، نبى غير مرسل به سوى مردم باشد و اين آيه آن را نفى نمىتواند
و اين كه آيا چنين زنى وجود داشته يانه؟ جوابى براى اين سوال نداريم[1].
2. قول اهل ذكر براى جاهلين حجت است، ظاهرا مراد از اهل ذكر اهل اطلاعات و اهل معلومات باشند چه مرد و چه زن باشد، بلى اگر يك فرد باشد بايد ثقه باشد يعنى قول او موجب اطمينان گردد و اگر زياد باشند كثرت شان موجب وثوق به صحت جواب مىشود.
در خصوص آيه كه بحث از رجوليت مرسلين است مراد اهل كتاب است چون قريش مكه و ساير عربهاى مشرك معلوماتى در مورد انبياء نداشتند[2].
يك مطلب دقيق در آيه وجود دارد كه مسئولعنه يعنى مطلبى كه در مورد آن سوال مىشود سه احتمال وجود دارد:
1- 2. تنها رجليت مرسلين باشد.
2- 2. تنها ايحاء يعنى نزول وحى به سوى آنان باشد.
3- 2. هردو مراد باشد، به نظر اين جانب احتمال سوم قوى مىباشد.
بنا به احتمال اول، آيه دلالت بر حجيت خبر ثقه مىكند، بنا بر احتمال دوم و سوم آيه دلالت بر جواز تقليد از مجتهد مىكند، چون نزول وحى حسى نيست حدسى است و مباحث اين بحث زياد است كه مناسب اين كتاب نيست.
در اخير بايد اشاره به رواياتى شود كه مىگويد اهل ذكر اهل كتاب نيست وگر نه آنان شما را به دين خود دعوت مىكنند؛ بلكه اهل ذكر مائيم (ائمه اهلبيت عليهم السلام).
ممكن است مراد اين كه آنان تنها در مورد آيه اهل ذكر هستند نه در همه جا و نه شما را بدين خود دعوت مىكنند اهل الذكر، براى شما (مسلمانان) ما مىباشيم. اگر روايتى از اين
[1]بعضى از نواصب به نبوت مادر موسى و غيره قائل شدهاند. و گفتهاند براى فاطمه فضل خاصى ثابت نشده.
[2]مىشود بگوئيم قريش مكه هم از ابراهيم و اسماعيل و حتى از بعضى انبياء ديگر، اطلاعى داشته و پارهاى از آنان هم اهل ذكر و اطلاع بودهاند؛ ولى اهل كتاب بيشتر مىدانستند.
تفسير مثل آن از نظر دلالت امتناع كند بايد آن را به گويندهاش ارجاع داد چون در مكه امامان اهلبيت وجود نداشت و مشركين مكه فرمايش حضرت پيامبر را قبول نداشتند.
3. از ذيل آيه هشتم به دست مىآيد كه انبياء عمر جاويدان ندارند و بر اين اساس اگر به دليل معتبر عمر عيسى را قبول كنيم استثنايى است در آيه (دقت شود) و اما در مورد خضر و ادريس به عموم اين آيه بقاى عمر آنان را قبول نمىكنيم.
قرآن گواه صادق حقانيت خود است
مىگويند بعضى از مؤمنين از شيخ محمد حسين كاشف الغطاء نجفى (كه در اوايل بلوغ در قندهار من از ايشان در فروعات دينى تقليد مىكردم) پرسيده بودند كه دعاى صباح مروى از اميرالمومنين (ع) معتبر است يانه؟ شيخ جملهاى از همان دعا را انتخاب و جواب داده بود: يا من دل على ذاته بذاته. يعنى متن عالى حديث بر صدور خود از زبان على (ع) دلالت مىكند و سند نمىخواهد (دعا مرسل نقل شده).
به راستى قرآن مقدس چنين است كه در اثبات كلام خدايى بودن خود، نيازى به دليل خارجى ندارد بلكه خودش بر آن دلالت مىكند. بك عرفتك و يا من دل على ذاته بذاته.
نگارنده در جوانى كتابى در قندهار به نام قرآن يا سند اسلام نوشت كه (22) دليل بر وحيانى بودن او از خود قرآن در آن ذكر كرد و چهار دليل ديگر از خارج قرآن، در سال 1353 ش، آن را در مشهد مقدس به طبع رسانيد و سپس در سال 1394 ش، مجدداً آن را در كابل به چاب رسانيد.
هركس بخواهد معنى آيه 10 سوره انبياء را(لَقَدْ أَنْزَلْنا إِلَيْكُمْ كِتاباً فِيهِ ذِكْرُكُمْ أَ فَلا تَعْقِلُونَالأنبياء: 10 محققا ما به سوى شما كتابى را فرستاديم كه در آن تذكر و بيدارى شما وجود دارد) بفهمد به كتاب فوق نگارنده مراجعه كند ارتباط بيان فوق به آيه در صورتى است كه مراد از ذكر مردم تذكر به آسمانى بودن كتاب باشد و اما اگر بيدارى و تذكر به مطالب قرآن
باشد معنى آيه اين مىشود كه شما بهعنوان انسان در زندگانى خود به دستورات اين كتاب نيازمند هستيد هرچند از جانب خداوند نباشد.
فقير كم بضاعت دو سه سال قبل كتابى به نام قوانين زندگانى در قرآن تاليف و به طبع رساندم كه مثبت همين مطلب است.
هدف از خلقت جهان
وَ ما خَلَقْنَا السَّماءَ وَ الْأَرْضَ وَ ما بَيْنَهُما لاعِبِينَالأنبياء: 16 ما آسمان و زمين و آنچه ميان اين دو است براى بازيچه (بدون هدف) نيافريدهايم؛ بلكه همه آنها داراى فند است.
ما به عقل و علوم طبيعى اهداف و علل امورى را فهميدهايم و مانند بشر گذشته غافل نيستيم؛ ولى علوم طبيعى از بركت عقل وسيع آدمى در حال تطور و توسعه است.
اما در اصل خلقت آسمان و زمين كه هدف دارد باز عقل مىداند كه خالق حكيم است و كار بيهوده نمىكند و ملعبه كار انسان كم عقل و امثال او است كه هركس به مقدار نقص عقل خود مرتكب آن مىشود و در اطفال مشهود است؛ ولى فهميدن تفصيلى علت آفرينش كهكشانها و موجودات در آنها و آفرينش اصل زمين يا زمينىها براى ما معلوم نيست، ما قبلا در همين كتاب گفتيم كه هدف اولى آفرينش خود را نيز نمىدانيم و عبادت هدف ثانوى خلقت ما است.
و ظاهرا معناىخَلَقَ لَكُمْ ما فِي الْأَرْضِ جَمِيعاًالبقرة: 29 بيان انتفاع ما از مقدارى از موجودات زمينى مىباشد و هم چنين آيه مباركهاللَّهُ الَّذِي خَلَقَ سَبْعَ سَماواتٍ وَ مِنَ الْأَرْضِ مِثْلَهُنَّ يَتَنَزَّلُ الْأَمْرُ بَيْنَهُنَّ لِتَعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌالطلاق: 12 خدايى كه آسمانها و زمين هفتگانه را آفريده نازل مىشود امر او در ميان آنها تا بدانيد كه خدا بر هر چيز قادر است، قطعا دلالتى ندارد كه علم ما به قدرت خدا علت غايى و هدف اصلى براى خلقت آنها باشد و اگر نه مثل اين جمله مىشود كه يكى به ديگرى بگويد من زن گرفتم و صاحب