3. معجزه به معناى برهم زدن قانون عليت و سببيت نيست و در كارخانه ايجاد و عوامل سازنده جهان هيچ تناقضى وجود ندارد چون همه موجودات مطابق اراده نافذ و يگانه خداوند در حلقهاى هستى داخل مىشوند و بقاء و استمرار آنها نيز زير اثر قدر الهى جريان دارد.
معناى معجزه حكومت علل مخفى بر علل عادى آنها مىباشد؛ بلى ممكن است عدهاى از پديده ها داراى علل متعدد باشند كه يكى از آنها علت مادى و عادى باشد و ديگرى علت و سبب مادى غير عادى باشد و معجزه گاهى از همين راه صورت مىگيرد؛ يعنى تقديم علت مادى غير عادى قوى تر، بر علت مادى عادى. گاهى ايجاد مانع از طريق علل آن؛ مثلا كسى، كسى را سيلى مىزند ممكن است محل سيلى فورا توسط دوايى بى حس گردد تا سيلى اثرى بر او نگذارد؛ يعنى فرد مضروب احساس درد نكند و هكذا.
گاهى ممكن است كسى را كه قصد قتل ديگرى را دارد به ايجاد عوارض نفسى منصرف كند بعيد نيست كه همين عامل مانع قصد فرعون از قتل موسى و مانع قصد خليفه عباسى از قتل امام صادق (ع) شده باشد.
ولى اين نوع اعمال كه به نام اعجاز مشهوراند بسيار به ندرت اتفاق مىافتد و غالبا حركت و اعمال بر موازين قانون سببيت و مسببيت عمومى صورت مىگيرد،ذلِكَ تَقْدِيرُ الْعَزِيزِ الْعَلِيمِيس: 38. و چنانچه زياد مىبود نبوتها قابل اثبات نبود و معجزه شكل سبب عادى را به خود مىگرفت و به همين جهت پيشنهاد مشركين و كفار هوسباز كه هر روز معجزه مىخواستند پذيرفته نمىشد.
فلسفه اين كار
به نظر نويسنده كم علم، رد پيشنهاد معجزات مكرر يك فايده بزرگى براى كفار و مشركين دارد چون وقتى كفار از روى لجبازى معجزاتى مىطلبيدند و سپس ايمان نمى
آوردند هم در اين دنيا بر آنها بلا نازل مىشد و هم در آخرت عقاب آنان شديد تر مىگرديد؛ چون ديگر حجت بر آنها تمام بود و مستحق عذاب دنيا و آخرت مىشدند.
به طور نمونه به اين آيات كه فعلا به يادم آمد و شايد آيات ديگرى هم مانند اين آيه در قرآن پيدا شود، توجه نماييد:
حواريون به حضرت عيسى عرض كردند آيا پروردگارت مىتواند كه بر ما مايدهاى از آسمان نازل كند؟ عيسى فرمود از خدا بترسيد اگر مؤمن هستيد، عرض كردند مىخواهيم از آن مايده بخوريم و دلهاى ما آرامش پيدا كند و بدانيم كه تو (آنچه به ما در مورد خداوند گفتهاى) راست گفتهاى و ما بر آن از جمله شاهدان باشيم.
عيسى ابن مريم (به خداوند) عرض كرد خدا يا بر ما مايدهاى از آسمان نازل كن كه براى اول و آخر ما عيد و يك نشانهاى از تو باشد ...
خداوند فرمود من مايدهاى بر شما نازل مىكنم (ولى) هركس بعد از آن كافر شود من او را عذابى كنم كه احدى از مردمان را چنين عذابى نكنم (سوره مايده 112 تا 114).
بنا بر اين رد پيشنهاد معجزات از يك طرف بخير هردو جهان كفار و مشركين است (دقت شود) و از طرفى معجزات از اهميت و موثريت خود به مرتبه ابتذال سقوط نمىكند.
حرف آخر كه مكرر در كتب خود گفتهام اين كه كفار زمان عدم حضور انبياء و اكثريت كفار دنيا به نظر من جاهل قاصراند نه مقصر و متعمد. والله العالم بخلقه و حكمه.
سه مطلب
وَ ما أَرْسَلْنا قَبْلَكَ إِلَّا رِجالًا نُوحِي إِلَيْهِمْ فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّكْرِ إِنْ كُنْتُمْ لا تَعْلَمُونَالأنبياء: 7.
در اين آيه دو مطلب وجود دارد:
1. مرسلين چه نبى و چه رسول همه از جنس و صنف مرد بودهاند، نه از جنس و صنف زن؛ ولى ممكن است كه زن، نبى غير مرسل به سوى مردم باشد و اين آيه آن را نفى نمىتواند
و اين كه آيا چنين زنى وجود داشته يانه؟ جوابى براى اين سوال نداريم[1].
2. قول اهل ذكر براى جاهلين حجت است، ظاهرا مراد از اهل ذكر اهل اطلاعات و اهل معلومات باشند چه مرد و چه زن باشد، بلى اگر يك فرد باشد بايد ثقه باشد يعنى قول او موجب اطمينان گردد و اگر زياد باشند كثرت شان موجب وثوق به صحت جواب مىشود.
در خصوص آيه كه بحث از رجوليت مرسلين است مراد اهل كتاب است چون قريش مكه و ساير عربهاى مشرك معلوماتى در مورد انبياء نداشتند[2].
يك مطلب دقيق در آيه وجود دارد كه مسئولعنه يعنى مطلبى كه در مورد آن سوال مىشود سه احتمال وجود دارد:
1- 2. تنها رجليت مرسلين باشد.
2- 2. تنها ايحاء يعنى نزول وحى به سوى آنان باشد.
3- 2. هردو مراد باشد، به نظر اين جانب احتمال سوم قوى مىباشد.
بنا به احتمال اول، آيه دلالت بر حجيت خبر ثقه مىكند، بنا بر احتمال دوم و سوم آيه دلالت بر جواز تقليد از مجتهد مىكند، چون نزول وحى حسى نيست حدسى است و مباحث اين بحث زياد است كه مناسب اين كتاب نيست.
در اخير بايد اشاره به رواياتى شود كه مىگويد اهل ذكر اهل كتاب نيست وگر نه آنان شما را به دين خود دعوت مىكنند؛ بلكه اهل ذكر مائيم (ائمه اهلبيت عليهم السلام).
ممكن است مراد اين كه آنان تنها در مورد آيه اهل ذكر هستند نه در همه جا و نه شما را بدين خود دعوت مىكنند اهل الذكر، براى شما (مسلمانان) ما مىباشيم. اگر روايتى از اين
[1]بعضى از نواصب به نبوت مادر موسى و غيره قائل شدهاند. و گفتهاند براى فاطمه فضل خاصى ثابت نشده.
[2]مىشود بگوئيم قريش مكه هم از ابراهيم و اسماعيل و حتى از بعضى انبياء ديگر، اطلاعى داشته و پارهاى از آنان هم اهل ذكر و اطلاع بودهاند؛ ولى اهل كتاب بيشتر مىدانستند.
تفسير مثل آن از نظر دلالت امتناع كند بايد آن را به گويندهاش ارجاع داد چون در مكه امامان اهلبيت وجود نداشت و مشركين مكه فرمايش حضرت پيامبر را قبول نداشتند.
3. از ذيل آيه هشتم به دست مىآيد كه انبياء عمر جاويدان ندارند و بر اين اساس اگر به دليل معتبر عمر عيسى را قبول كنيم استثنايى است در آيه (دقت شود) و اما در مورد خضر و ادريس به عموم اين آيه بقاى عمر آنان را قبول نمىكنيم.
قرآن گواه صادق حقانيت خود است
مىگويند بعضى از مؤمنين از شيخ محمد حسين كاشف الغطاء نجفى (كه در اوايل بلوغ در قندهار من از ايشان در فروعات دينى تقليد مىكردم) پرسيده بودند كه دعاى صباح مروى از اميرالمومنين (ع) معتبر است يانه؟ شيخ جملهاى از همان دعا را انتخاب و جواب داده بود: يا من دل على ذاته بذاته. يعنى متن عالى حديث بر صدور خود از زبان على (ع) دلالت مىكند و سند نمىخواهد (دعا مرسل نقل شده).
به راستى قرآن مقدس چنين است كه در اثبات كلام خدايى بودن خود، نيازى به دليل خارجى ندارد بلكه خودش بر آن دلالت مىكند. بك عرفتك و يا من دل على ذاته بذاته.
نگارنده در جوانى كتابى در قندهار به نام قرآن يا سند اسلام نوشت كه (22) دليل بر وحيانى بودن او از خود قرآن در آن ذكر كرد و چهار دليل ديگر از خارج قرآن، در سال 1353 ش، آن را در مشهد مقدس به طبع رسانيد و سپس در سال 1394 ش، مجدداً آن را در كابل به چاب رسانيد.
هركس بخواهد معنى آيه 10 سوره انبياء را(لَقَدْ أَنْزَلْنا إِلَيْكُمْ كِتاباً فِيهِ ذِكْرُكُمْ أَ فَلا تَعْقِلُونَالأنبياء: 10 محققا ما به سوى شما كتابى را فرستاديم كه در آن تذكر و بيدارى شما وجود دارد) بفهمد به كتاب فوق نگارنده مراجعه كند ارتباط بيان فوق به آيه در صورتى است كه مراد از ذكر مردم تذكر به آسمانى بودن كتاب باشد و اما اگر بيدارى و تذكر به مطالب قرآن
باشد معنى آيه اين مىشود كه شما بهعنوان انسان در زندگانى خود به دستورات اين كتاب نيازمند هستيد هرچند از جانب خداوند نباشد.
فقير كم بضاعت دو سه سال قبل كتابى به نام قوانين زندگانى در قرآن تاليف و به طبع رساندم كه مثبت همين مطلب است.
هدف از خلقت جهان
وَ ما خَلَقْنَا السَّماءَ وَ الْأَرْضَ وَ ما بَيْنَهُما لاعِبِينَالأنبياء: 16 ما آسمان و زمين و آنچه ميان اين دو است براى بازيچه (بدون هدف) نيافريدهايم؛ بلكه همه آنها داراى فند است.
ما به عقل و علوم طبيعى اهداف و علل امورى را فهميدهايم و مانند بشر گذشته غافل نيستيم؛ ولى علوم طبيعى از بركت عقل وسيع آدمى در حال تطور و توسعه است.
اما در اصل خلقت آسمان و زمين كه هدف دارد باز عقل مىداند كه خالق حكيم است و كار بيهوده نمىكند و ملعبه كار انسان كم عقل و امثال او است كه هركس به مقدار نقص عقل خود مرتكب آن مىشود و در اطفال مشهود است؛ ولى فهميدن تفصيلى علت آفرينش كهكشانها و موجودات در آنها و آفرينش اصل زمين يا زمينىها براى ما معلوم نيست، ما قبلا در همين كتاب گفتيم كه هدف اولى آفرينش خود را نيز نمىدانيم و عبادت هدف ثانوى خلقت ما است.
و ظاهرا معناىخَلَقَ لَكُمْ ما فِي الْأَرْضِ جَمِيعاًالبقرة: 29 بيان انتفاع ما از مقدارى از موجودات زمينى مىباشد و هم چنين آيه مباركهاللَّهُ الَّذِي خَلَقَ سَبْعَ سَماواتٍ وَ مِنَ الْأَرْضِ مِثْلَهُنَّ يَتَنَزَّلُ الْأَمْرُ بَيْنَهُنَّ لِتَعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌالطلاق: 12 خدايى كه آسمانها و زمين هفتگانه را آفريده نازل مىشود امر او در ميان آنها تا بدانيد كه خدا بر هر چيز قادر است، قطعا دلالتى ندارد كه علم ما به قدرت خدا علت غايى و هدف اصلى براى خلقت آنها باشد و اگر نه مثل اين جمله مىشود كه يكى به ديگرى بگويد من زن گرفتم و صاحب
فرزندان و سرمايه شدم و سبب آن اين بود كه تو قدرت مرا بدانى!.
كسانى كه علت جهان هستى را تكامل نوع انسانى بيان نموده و آن را تفصيل داده همه كلام او بيهود است و او در اين مقام به يك نوع ساده لوحى مبتلا شده و هيچ دانشمندى بدون لغزش نيست.
كى مىتواند انكار كند كه ممكن است موجودات كاملتر از انسانها با حقايق مختلفه در منظومههاى شمسى كهكشان ما و كهكشان ديگر كه حتى در ذهن خود اندك تصورى از آنها نداريم وجود داشته باشد و قطع نظر از اين حقايق موجوده محتمله[1]بلكه اعتقاد به اينكه (135) ميليارد كهكشانهاى كشف شده تا كنون (يا كمتر يا بيشتر) براى تكامل انسان آفريده شده باشد!! باز هم ساده لوحى بزرگى مىباشد.
من عنده كيست
وَ لَهُ مَنْ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ مَنْ عِنْدَهُ لا يَسْتَكْبِرُونَ عَنْ عِبادَتِهِ وَ لا يَسْتَحْسِرُونَالأنبياء: 19.
شكى نيست كه ملائكه در اطلاق كسانى كه در سموات و كسانى كه در زمين هستند شامل مىشوند لهذا بحث در مصداق (و من عنده) مىباشد كه آنها كيانند كه در نزد خدا هستند؟
آيا دستهاى خاصى از ملائكههاى مقربين هستند كه در اثر عبادت خداوند از ديگران بالاتر رفتهاند؟
و يا دستهاى خاص از انسانهاى كاملتراند؛ مانند رسل خصوصاً اولى العزم؟
و يا جمعى از حقايق متنوعه و مغاير با انسان كه در كهكشانهاى ديگر است و يا مجردات
[1]كه به آيهاى از سوره شورى: وَ مِنْ آياتِهِ خَلْقُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ، وَ ما بَثَّ فِيهِما مِنْ دابَّةٍ وَ هُوَ عَلى جَمْعِهِمْ إِذا يَشاءُ قَدِيرٌ الشورى: 29 تقويت مىشود.
مفارق از ماده كه به قول فلاسفه از جهات فاعليت حق تعالى مىباشند كه ما به آن اعتقاد نداريم و دلايل وجودى آنها ناتمام است؟ و يا همه سه دستهاى فوق مىباشد؟ والله العالم و نيز بايد تامل نمود كه ضمير فاعل (هم) در دو فعل مضارع بعدى به سوى كدام از سه دستهاى فوق بر مىگردد به سوى هر سه دسته و يا به سوى دو دسته اول و سوم كه بعيد است و يا به سوى دسته سوم. والله العالم.
عنوان فوق در آخرين آيه اعراف چنين آمده استإِنَّ الَّذِينَ عِنْدَ رَبِّكَ لا يَسْتَكْبِرُونَ عَنْ عِبادَتِهِ وَ يُسَبِّحُونَهُ وَ لَهُ يَسْجُدُونَالأعراف: 206.
توحيد مدبر (خالق اشياء در مرحله بقاء)
لَوْ كانَ فِيهِما آلِهَةٌ إِلَّا اللَّهُ لَفَسَدَتاالأنبياء: 22 اگر در آسمان و زمين بعد از وجود و اتمام آنها الاهانى غير از الله مىبودند (در مرحله بقاء و ادامه و استمرار) فاسد مىشدند.
سبب فساد و نابودى آنها يكى از دو چيز بود، يا به خاطر عدم وجود مدبر و خالق بقاء دهنده چون در فلسفه و كلام ثابت است كه جهان امكانى همانند احتياج آن در اول وجود به واجب الوجود خالق، در بقاء نيز نيازمند به واجب الوجود مبقى مىباشد و اين آلهه كه كفار آنها را اتخاذ كردهاند چه ملائكه باشند و چه افرادى از جن و چه افرادى از انس قدرت ادامه وجود آسمانها و زمين را ندارند، قهرا از بين مىپاشند و معدوم مىشوند و يا به خاطر اين كه اين معبودهاى خيالى كه مجرد مجسمه ساختگى از فلز يا گل و يا آرد و يا مجرد صورت بر كاغذ است، جز در اعتقاد مشركين، هيچ ظرفى براى تحقق ندارند به طريق اولى قدرت مديريت جهان و تدبير آن را ندارند و پاشيده مىشوند؛ اين تفسير كه بسيار روشن و قطعى است بر اين موقوف است كه فساد و تباهى به معنى نيستى بعد از وجود باشد.
اما اين كه آلهه را به معنى چند واجب الوجود بدانيم كه در دليل تمانع متكلمين آمده است اولا اين فرض قطعا باطل است؛ زيرا در قرآن و سنت در هيچ مورد فرض واجب الوجود
نيامده است و نه بر مسلمانان اعتقاد به واجب الوجود واجب است، اين موضوع در دين اسلام روشن است و تنها اعتقاد به خداوند يگانه واجب است چه احتمال فناى آن را بدهد يا ندهد و چه مانند نود درصد مسلمانان از اين موضوع غافل باشند، مراد از آلهه همان آلهه متخذه كفار است كه از آيه سابق فهميده مىشود نه مصاديق واجب الوجود كه در فلسفه و كلام از استحاله آن صحبت شده است.
به علاوه دليل تمانع متكلمين كه در علم كلام و كتب تفسير با تقادير مختلف ذكر شده اشتباه است[1]. بعضى از مفسرين معاصر از وحدت نظام جهان وحدت منظم و آفريدگار او را به دست آورده؛ زيرا اگر خالق جهان و مدبرآن متعدد مىبود هرچند واجب الوجود مىبودند حتما بين شان در نظر و عمل اختلاف پيدا مىشد.
اين بيان شديدا ضعيف و مجرد تخيل است؛ اولا عقل بشرى از هزاران و ميليونها و ميلياردها جزء جهان يك جزء آن را درك نكرده تا ادعاى وحدت نظام، مستدل باشد و ثانيا تعدد واجب الوجود مستحل است و هيچ فردى آن را تجربه نكرده، بسيار محتمل است كه چند فرد واجب الوجود كه علم لايتناهى دارند هيچ اختلافى در ابقاء موجودات باهم نداشته باشند.
همبستگى آسمانها و زمين
أَ وَ لَمْ يَرَ الَّذِينَ كَفَرُوا أَنَّ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ كانَتا رَتْقاً فَفَتَقْناهُما وَ جَعَلْنا مِنَ الْماءِ كُلَّ شَيْءٍ حَيٍّ أَ فَلا يُؤْمِنُونَالأنبياء: 30 آيا كفار نمىدانند كه آسمانها و زمين پيوسته و يكجا بودند ما آنها را باز و جداى شان كرديم و هر چيز زنده را از آب آفريديم، پس چرا ايمان نمىآورند.
خواننده؛ اين آيه بزرگترين برهان بر خدايى بودن قرآن است و اين كه ساخته و پرداخته
[1]رجوع شود به صراط الحق ج 2/ 82 به دليل اول از ادله توحيد واجب الوجود.