بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 92

مفارق از ماده كه به قول فلاسفه از جهات فاعليت حق تعالى مى‌باشند كه ما به آن اعتقاد نداريم و دلايل وجودى آن‌ها ناتمام است؟ و يا همه سه دسته‌اى فوق مى‌باشد؟ والله العالم و نيز بايد تامل نمود كه ضمير فاعل (هم) در دو فعل مضارع بعدى به سوى كدام از سه دسته‌اى فوق بر مى‌گردد به سوى هر سه دسته و يا به سوى دو دسته اول و سوم كه بعيد است و يا به سوى دسته سوم. والله العالم.

عنوان فوق در آخرين آيه اعراف چنين آمده است‌إِنَّ الَّذِينَ عِنْدَ رَبِّكَ لا يَسْتَكْبِرُونَ عَنْ عِبادَتِهِ وَ يُسَبِّحُونَهُ وَ لَهُ يَسْجُدُونَ‌الأعراف: 206.

توحيد مدبر (خالق اشياء در مرحله بقاء)

لَوْ كانَ فِيهِما آلِهَةٌ إِلَّا اللَّهُ لَفَسَدَتاالأنبياء: 22 اگر در آسمان و زمين بعد از وجود و اتمام آن‌ها الاهانى غير از الله مى‌بودند (در مرحله بقاء و ادامه و استمرار) فاسد مى‌شدند.

سبب فساد و نابودى آن‌ها يكى از دو چيز بود، يا به خاطر عدم وجود مدبر و خالق بقاء دهنده چون در فلسفه و كلام ثابت است كه جهان امكانى همانند احتياج آن در اول وجود به واجب الوجود خالق، در بقاء نيز نيازمند به واجب الوجود مبقى مى‌باشد و اين آلهه كه كفار آن‌ها را اتخاذ كرده‌اند چه ملائكه باشند و چه افرادى از جن و چه افرادى از انس قدرت ادامه وجود آسمان‌ها و زمين را ندارند، قهرا از بين مى‌پاشند و معدوم مى‌شوند و يا به خاطر اين كه اين معبودهاى خيالى كه مجرد مجسمه ساختگى از فلز يا گل و يا آرد و يا مجرد صورت بر كاغذ است، جز در اعتقاد مشركين، هيچ ظرفى براى تحقق ندارند به طريق اولى قدرت مديريت جهان و تدبير آن را ندارند و پاشيده مى‌شوند؛ اين تفسير كه بسيار روشن و قطعى است بر اين موقوف است كه فساد و تباهى به معنى نيستى بعد از وجود باشد.

اما اين كه آلهه را به معنى چند واجب الوجود بدانيم كه در دليل تمانع متكلمين آمده است اولا اين فرض قطعا باطل است؛ زيرا در قرآن و سنت در هيچ مورد فرض واجب الوجود


صفحه 93

نيامده است و نه بر مسلمانان اعتقاد به واجب الوجود واجب است، اين موضوع در دين اسلام روشن است و تنها اعتقاد به خداوند يگانه واجب است چه احتمال فناى آن را بدهد يا ندهد و چه مانند نود درصد مسلمانان از اين موضوع غافل باشند، مراد از آلهه همان آلهه متخذه كفار است كه از آيه سابق فهميده مى‌شود نه مصاديق واجب الوجود كه در فلسفه و كلام از استحاله آن صحبت شده است.

به علاوه دليل تمانع متكلمين كه در علم كلام و كتب تفسير با تقادير مختلف ذكر شده اشتباه است‌[1]. بعضى از مفسرين معاصر از وحدت نظام جهان وحدت منظم و آفريدگار او را به دست آورده؛ زيرا اگر خالق جهان و مدبرآن متعدد مى‌بود هرچند واجب الوجود مى‌بودند حتما بين شان در نظر و عمل اختلاف پيدا مى‌شد.

اين بيان شديدا ضعيف و مجرد تخيل است؛ اولا عقل بشرى از هزاران و ميليونها و ميلياردها جزء جهان يك جزء آن را درك نكرده تا ادعاى وحدت نظام، مستدل باشد و ثانيا تعدد واجب الوجود مستحل است و هيچ فردى آن را تجربه نكرده، بسيار محتمل است كه چند فرد واجب الوجود كه علم لايتناهى دارند هيچ اختلافى در ابقاء موجودات باهم نداشته باشند.

همبستگى آسمان‌ها و زمين‌

أَ وَ لَمْ يَرَ الَّذِينَ كَفَرُوا أَنَّ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ كانَتا رَتْقاً فَفَتَقْناهُما وَ جَعَلْنا مِنَ الْماءِ كُلَّ شَيْ‌ءٍ حَيٍّ أَ فَلا يُؤْمِنُونَ‌الأنبياء: 30 آيا كفار نمى‌دانند كه آسمان‌ها و زمين پيوسته و يك‌جا بودند ما آن‌ها را باز و جداى شان كرديم و هر چيز زنده را از آب آفريديم، پس چرا ايمان نمى‌آورند.

خواننده؛ اين آيه بزرگترين برهان بر خدايى بودن قرآن است و اين كه ساخته و پرداخته‌

[1]رجوع شود به صراط الحق ج 2/ 82 به دليل اول از ادله توحيد واجب الوجود.


صفحه 94

ذهن پيامبر امى (ص) نيست، اين مطلب در قرن (21) مطابق فرضيه انفجار بزرگ و ساير نظريات است و بسيار مهم است كه توضيح آن نياز به تفصيل متخصصين علوم طبيعى دارد و نيز انسان و حيوان و نبات از آب آفريده شده و دوتاى اول (انسان و حيوان) اصل وجود آنان از آب (نطفه) است و نيز نصف بيشتر بدن انسان از آب است؛ بلى جن از آتش است و اين كه اصل فرشته‌ها از چيست نمى‌دانيم و هردو از جسم لطيف هستند.

تنها سوالى كه در اين آيه بى پاسخ مى‌ماند اين است كه كفار معاصر آن حضرت كه مورد توجه بوده‌اند كه با علم به رتق آسمان و زمين چرا ايمان نمى‌آورند، در حالى‌كه كفار آن زمان چنين چيزى را نمى‌دانستند شايد مراد كفار قرن 19 و 20 و مابعد آن‌ها باشد. والله العالم.

سقف محفوظ

وَ جَعَلْنَا السَّماءَ سَقْفاً مَحْفُوظاً وَ هُمْ عَنْ آياتِها مُعْرِضُونَ‌الأنبياء: 32 آسمان را سقف حفاظت شده قرار داديم و كفار از نشانه‌هاى آسمان رو گردانند و قال:وَ حَفِظْناها مِنْ كُلِّ شَيْطانٍ رَجِيمٍ‌الحجر: 17.

بعيد نيست كه مراد از سماء (آسمان) در اين آيه همان محدوده چند صد كيلو مترى باشدكه به اصطلاح امروز (جو) ناميده مى‌شود و بعضى از مفسرين شيعه هفت آسمان را در محدوده همين جو قرار داده كه اين نظر او اشتباه مى‌باشد.

اين سقف به ملاحظه خودش محفوظ است؛ ولى به ملاحظه حال ما حافظ است و موجودات زمينى را از سنگ‌هاى بى شمار فضا حفظ مى‌كند[1].

[1]و يك نوع حافظيت ديگر هم دارد كه در آيه هفت صافات آمده است وَ حِفْظاً مِنْ كُلِّ شَيْطانٍ مارِدٍ الصافات: 7 شيطان هاى متمرد را از نفوذ به آسمان و خبر آوردن از آنجا به وسيله شهابها جلوگيرى مى‌كنيم، گفته مى‌شود روزانه بيست ميليون سنگ‌هاى آسمانى كه با سرعت 50 كيلو متر تقريبا در دقيقه با اين سقف گازى بر خورد مى‌كند ولى به زمينى ها ضرر نمى‌رساند.


صفحه 95

جو مذكور از گازها و هوا تشكيل شده و از فوائد آن جلوگيرى از ميليونها و ميلياردها سنگ هاى كوچك و بزرگى است كه از سياره‌هاى ديگر به زمين ما سرازير مى‌شوند و گاهى بعضى از آن‌ها به زمين رسيده است و همين جو است كه اشعه‌اى خطر ناك خورشيد را تصفيه مى‌كند و حتى از اشعه‌اى كيهانى هم جلوگيرى مى‌نمايد.

احتمال مى‌دهيم در همين كتاب و يا كتاب ديگر مقدارى از آيات جو را بيان داشته‌ايم كه يكى از آيات اين سقف آسمانى به طوريكه گفته اند اين است كه در جه حرارت را بر سطح زمين به حد مناسب براى زندگى حفظ مى‌كند و ديگر اين كه آب و بخار آب را از اقيانوس به زمين به حد بسيار لازم منتقل مى‌كند و اگر نه همه جا خشك مى‌شد و زندگى غير ميسور مى‌گردد، درياها و جو زمين را براى زندگى حفظ مى‌دارد.

و از آيات و نشانه‌هاى حكمت خداوند اين است كه غلظت هواى محيط زمين به اندازه‌اى است كه اشعه‌اى كيهانى را تا ميزانى كه براى رشد و نمو نباتات لازم است به طرف زمين عبور مى‌دهد همه جرثومه‌هاى مضر را در همان فضا معدوم مى‌كند و ويتامين‌هاى مفيد را ايجاد مى‌كند.

و از نشانه‌هاى عجيب حكمت خداوند اين است كه وزن بعضى از اين شهاب‌ها را كه به سوى زمين سرازير مى‌شود، به اندازه يك هزارم يك گرم است؛ ولى نيروى آن بر اثر آن سرعت فوق العاده معادل نيروى ذرات اتمى است كه بمب مخرب را تشكيل مى‌دهد و حجم آن شهابها احيانا به اندازه حجم يك دانه ريگ است و هر روز ميليونها از اين شهابها پيش از رسيدن به زمين مى‌سوزد و يا تبديل به بخار مى‌شود. ولى نشانه هاى حكمت حق بيشتر از اينها است.


صفحه 96

حركت قمر و خورشيد

وَ هُوَ الَّذِي خَلَقَ اللَّيْلَ وَ النَّهارَ وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ كُلٌّ فِي فَلَكٍ يَسْبَحُونَ‌الأنبياء: 33 و او است كه شب و روز و خورشيد و ماه را آفريده كه هريك در فلكى در شناورند.

شب از رفتن نور ستاره از كره سياره است كه تاريكى مى‌آورد و روز از تابيدن ستاره (خورشيد) بر سياره است كه روشنايى را پديد مى‌آورد، كره ماه (قمر) مثل كره زمين شب و روز دارد و خورشيد شب ندارد.

نسبت خلق به خورشيد و قمر روشن است كه مراد ايجاد آنان است و اما نسبت خلق به روز به خاطر جعل و قرار دادن زمين و ماه و هر سياره ديگر به قرار دادن يك حصه در برابر خورشيد است كه قهرا در نيمه ديگر آن كره و سياره شب (تاريكى) تحقق مى‌يابد.

در مضاف اليه لفظ كل دو احتمال و بعضى سه احتمال را تصور كرده‌اند:

1. هريك از خورشيد و قمر كه هر يك حركت وضعى و انتقالى و حركت تبعى به پيروى حركت كهكشان دارد يعنى هر كدام از اين دو در مدارى مى‌چرخند.

مراد از شب و روز و قمر و شمس ظاهرا خصوص همان چهارتايى كه نزد انسان‌ها محسوس هستند مى‌باشند نه مطلق ستارگان و سيارات و شب و روز در همه‌اى فضا[1].

2. هريك از شب و روز و ماه و خورشيد در مدار خود حركت دارد؛ البته حركت تاريكى‌

[1]آنچه كه در سوره رعد آيه 2 و سوره لقمان آيه 29 و فاطر آيه 13 و زمر آيه 5 آمده است؛ نيز قدر متيقن حركت و جريان شمس و قمر است و آنچه كه در آيه 47 سوره ياسين آمده نيز بر ساير آيات متقدمه حمل مى‌شود. به عبارت ديگر مضاف اليه كلمه كل در آيات فوق ممكن است شمس و قمر باشد و ممكن است همين دو باضافه ليل و نهار باشد و ممكن است همه نجوم و كرات باشد، قدر متيقن مقام تخاطب در همه آيات همان اول است يعنى كل منهما اى من الشمس و القمر والله اعلم. بنا براين فعلًا به نظر من دليلى بر حركت همه ستاره‌گا ن خطور نمى‌كند ومحتاج به تفحص بيشتر در قرآن است.


صفحه 97

و روشنايى شبانه روزى به تبع و پيروى حركت كره ماه و زمين است‌[1].

3. مراد حركت همه ستارگان وسيارات باشد كه مجرد احتمال مرجوح است.

هيچ انسانى مخلد نيست‌

وَ ما جَعَلْنا لِبَشَرٍ مِنْ قَبْلِكَ الْخُلْدَ أَ فَإِنْ مِتَّ فَهُمُ الْخالِدُونَ‌الأنبياء: 34 ما براى هيچ بشرى پيش از تو زندگى هميشه‌اى را قرار نداده‌ايم آيا اگر تو بميرى مشركين زندگى دائمى دارند؟ دراين آيه چند مطلب است:

1. هيچ بشرى قبل از پيامبر خلود و جاودانى نداشته، اين آيه به عموم خود حيات دائمى بعضى از انبياء كه جمعى قائل به آن هستند نفى مى‌كند، حتى حيات حضرت عيسى (ع) را هر چند فرض ساعتى و يا چند ساعتى قبض روح شده و دوباره در زمين يا در آسمان زنده شده باشد.

2. اين آيه خلود وجود ارواح آدمى را در برزخ و حتى خلود وجود ملائكه و جن و ساير موجودات عاقل و زنده را نفى نمى‌كند.

3. جمله‌أَ فَإِنْ مِتَّ فَهُمُ الْخالِدُونَ‌بعيد نيست خلود انسان‌هاى آينده را نيز نفى كند (دقت كنيد) و اما آيه بعدى‌كُلُّ نَفْسٍ ذائِقَةُ الْمَوْتِ ثُمَّ إِلَيْنا تُرْجَعُونَ‌العنكبوت: 57 با خلود در دنيا منافات ندارد و ممكن است چشيدن مرگ در نفخ سور اول باشد.

نقص از اطراف زمين‌

أَ فَلا يَرَوْنَ أَنَّا نَأْتِي الْأَرْضَ نَنْقُصُها مِنْ أَطْرافِها أَ فَهُمُ الْغالِبُونَ‌الأنبياء: 44 آيا نمى‌بينند

[1]در تفسير الميزان ترجمه ج 14/ 423 از ظاهر آيه به خوبى بر مى‌آِيد كه مى‌خواهد براى هريك از شب( سايه مخروطى شكل پشت زمين) و روز كه سمت مقابل آفتاب است و نيز براى هريك از آفتاب و ماه فلك اثبات مى‌كند كه قهرا مراد از فلك مدار هريك از آن‌ها است و مع ذلك بايد بگوئيم مراد به فلك اوضاع و احوالى كه در جو زمين و آثارى كه آن‌ها در زمين مى‌گذارند مى‌باشد.


صفحه 98

(نمى‌دانند) كه ما از اطراف زمين كم مى‌كنيم، پس آيا آنان غالبند (يا ما).

من نفهميدم كه مقصود از نقص اطراف زمين چيست؟ آيه از متشابهات است و تفسير آن نا جايز.

اختلاف داود و سليمان در حكم‌

«وَ داوُدَ وَ سُلَيْمانَ إِذْ يَحْكُمانِ فِي الْحَرْثِ إِذْ نَفَشَتْ فِيهِ غَنَمُ الْقَوْمِ وَ كُنَّا لِحُكْمِهِمْ شاهِدِينَ»الأنبياء: 78؛ داود و سليمان وقت كه حكم مى‌كردند در كشت زارى كه گوسفندان قومى در شب داخل آن شدند و چريدند و آنچه كه بودند خوردند و ما شاهد حكم آن‌ها بوديم، آيه دلالت دارد كه حكمى را داود مى‌دانسته خداوند آن را نسخ و حكم جديد نا سخ را تنها به سليمان تفهيم فرموده است.

تفصيل قضيه:

در معتبره احمد بن عمر حلبى وارد شده كه داود حكم كرد كه گوسفندان به صاحب باغ در مقابل آنچه كه از باغ خورده‌اند داده شود و آنچه را كه خداوند به سليمان تفهيم كرد كه آنچه به صاحب حرث داده مى‌شود شير و پشم گوسفندان در آن سال بود[1].

و باز صدوق از جميل از زراره از امام باقر (ع) نقل كرده كه داود و سليمان حكم نكرده‌اند؛ بلكه اظهار نظر و مشوره كرده‌اند و خداوند حكم را به سليمان فهمانيد (فقيه 300 و معجم الاحاديث ج 1/ 418).

اين روايت به علاوه نقاش در سند آن، متن آن نيز به ظاهر مخالف قرآن است و به آن اعتماد نمى‌شود. در فهم تفسير آيه به مجمع البيان مراجعه شود.

[1]معجم الاحاديث، ج 1/ 417، الفقيه ج 3/ 101، وثاقت احمد بن عمر قابل بحث است.


صفحه 99

معنى يك آيه‌

وَ ذَا النُّونِ إِذْ ذَهَبَ مُغاضِباً فَظَنَّ أَنْ لَنْ نَقْدِرَ عَلَيْهِ فَنادى‌الأنبياء: 87 يونس زمان كه از تمرد قوم خود خشمگين شد (از قريه) بيرون رفت، پس گمان كرد كه بر او هرگز قدرت نداريم.

به حضرت يونس عمل به ظن نسبت داده شد كه به نفى قدرت خدا تعلق گرفته و اين امر مخالف شأن انبياء است.

در يك حديث وارد شده كه مراد از ظن، يقين است و معناى قدر، ضيق است؛ مانندوَ مَنْ قُدِرَ عَلَيْهِ رِزْقُهُ فَلْيُنْفِقْ مِمَّا آتاهُ اللَّهُ‌الطلاق: 7. پس معنى اين مى‌شود كه يونس اطمينان داشت خداوند بر او به جهت اين كه از بين قومى كه قابل اصلاح نيستند بيرون رفته، ضيق نخواهد گرفت؛ ولى وقتى كه در شكم ماهى رفت فهميد قضيه جور ديگر است بين شكم ماهى بين آبها ندا كردلا إِلهَ إِلَّا أَنْتَ سُبْحانَكَ إِنِّي كُنْتُ مِنَ الظَّالِمِينَ‌الأنبياء: 87.

آسمان در روز قيامت پيچيده مى‌شود

يَوْمَ نَطْوِي السَّماءَ كَطَيِّ السِّجِلِّ لِلْكُتُبِ كَما بَدَأْنا أَوَّلَ خَلْقٍ نُعِيدُهُ‌الأنبياء: 104 بعضى از دانشمندان قرن (21) ميلادى ادعا دارند آسمانى بافتى است محكم كه كرات (ستاره‌ها و سياره‌ها) در آن قرار دارد.

در فرض صحت اين نظر، اين سوال پيش مى‌آيد كه آيا آسمان كه مانند تومار پيچيده مى‌شود همين بافت نازك مستحكم است يا مراد خود ستاره‌ها و سياره‌ها و يا هردو؟ والله العالم.