تفسير سوره جاثيه[1]
تسخير همه آنچه در آسمانها و زمين براى انسان
«وَ سَخَّرَ لَكُمْ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ جَمِيعاً مِنْهُ إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ لِقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ»(الجاثية: 13)؛ آيات قرآن مجيد از تسخير كشتى در دريا و نهر ها و خورشيد و ماه و شب و روز و دريا و حيوانات سوارى و آنچه كه در زمين است و امثال اينها براى انسان خبر ميدهد.
و نيز از تسخير كوهها و پرندگان براى داود (ع) در تسبيح كردن با او و باد را براى سليمان خبر داده است.
ظاهراً تسخير خداوند به هدف منفعت بردن مردم از آنها در زندگى و زندگانى است.
هدف عنوان بحث، تسخير موجودات آسمانها و كهكشانها مى باشد كه در آيه فوق بيان شده است در آيه 20 لقمان نيز آمده است:«أَ لَمْ تَرَوْا أَنَّ اللَّهَ سَخَّرَ لَكُمْ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ ..»؛در زمان نزول قرآن و قرن هاى بعدى عقل كسى نمى رسيد كه موجودات آسمانى براى انسان در كره زمين منافع و فوايدى دارد. و احتمالًا قرن هاى متمادى ديگر بگذرد تا معناى وسيع اين دو آيه خصوصاً آيه اول به لحاظ كلمه جميعاً (همه موجودات آسمانها و زمين) از نظر علمى و استفاده، روشن گردد. امروز اشعه كيهانى را بشر شناخته و استفاده ابتدايى از آن مى برد. سؤال من از خوانندگان دانشمند؛ بلكه هوشمند اينست كه اين دو آيه مانند جمعى از آيات در موضوعات ديگر، گفتار كيست گفتار خداوند خالق همه آسمانها يا گفتار پيامبرى كه حتى سواد خواندن و نوشتن را هم نداشت؟ عقل حكم صريح دارد كه اين
[1]- اين سوره مكى و داراى 37 آيه مى باشد، جثو يعنى نشستن بر روى دو زانو و جزءو نشستن بر روى انگشتان دو پا مى باشد.
قرآن از جانب خداوند است و دين اسلام دين خداوند است. بنظر من اعجاز اين دو آيه از اعجاز شق القمر بالاتر است و لله الحمد.
براستى جمله مباركه:«إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ لِقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ»(در تسخير كهكشانها براى انسان) نشانه هايى (بر عظمت و علم و قدرت و حكمت خداوند) است براى مردم متفكر، بسيار مهم است.
سر نوشت انسان در گرو عمل او
«مَنْ عَمِلَ صالِحاً فَلِنَفْسِهِ وَ مَنْ أَساءَ فَعَلَيْها ثُمَّ إِلى رَبِّكُمْ تُرْجَعُونَ»(الجاثية: 15)؛ سرنوشت آدمى در دنيا و در آخرت وابسته به عمل اوست كار شايسته انجام دهد، براى خود اوست و بد كند به ضرر خود اوست به هر حال در پايان عمر بسوى پروردگار خود رجوع مى كنيد. در آيه 19 سوره احقاف آمده:«وَ لِكُلٍّ دَرَجاتٌ مِمَّا عَمِلُوا وَ لِيُوَفِّيَهُمْ أَعْمالَهُمْ وَ هُمْ لا يُظْلَمُونَ»براى هر كس درجاتى است از آنچه كه به آن عمل كرده اند اين درجات شامل مؤمنين و كافرين است هرچند آخر آيه (و هم لا يظلمون) اشاره به خصوص كفار دارد. اصل قضيه اين كه نتيجهى اعمال هر كسى به خود او با برگردد(وَ لِيُوَفِّيَهُمْ أَعْمالَهُمْ)خدا در دنيا به ما توفيق بده كه از گذشته بد خود توبه كنيم و آينده هم تنها عمل صالح داشته باشيم و آنچه كه از گذشته مانده و موجب الاستدراك است آنها را جبران كنيم به عظمت خودت خالق مهربان.
بنى اسرائيل (يهوديها)
«وَ لَقَدْ آتَيْنا بَنِي إِسْرائِيلَ الْكِتابَ وَ الْحُكْمَ وَ النُّبُوَّةَ وَ رَزَقْناهُمْ مِنَ الطَّيِّباتِ وَ فَضَّلْناهُمْ عَلَى الْعالَمِينَ»(الجاثية: 16)؛ به يهوديها كتاب (تورات) و حكم (حكومت يا قضاوت) و نبوت (انبياى زيادى از آنان براى هدايت شان مبعوث شد) كه از جمله پنج پيامبر اولوالعزم دو تاى آنها بر بنى اسرائيل مبعوث شدند، حضرت موسى كه خود نيز از فرزندان يعقوب (اسرائيل)
بود و حضرت عيسى خارج از بنى اسرائيل، و از غذاهاى پاكيزه به آنان روزى داديم و آنان را بر جهانيان (زمان خودشان) برترى داديم، بينات و دلايل روشنى را به آنان ارزانى نموديم ولى بنى اسرائيل بين خود نه از اشتباه و نادانى كه از روى علم به حق اختلاف كردند كه هدف، تجاوز بعضى بر بعضى ديگر بود (و البته آن اختلافات نفسانى به علما و متنفذين آنان اختصاص دارد) كه خداوند روز قيامت در مورد اختلاف آنان قضاوت مىكند (جاثيه 17) آيات زيادى در مورد يهوديها در قرآن وارد شده است.
خلاصه برداشت اجمالى مؤلف از آيات وارده در حق يهوديها:
يهوديها تا زمان بعثت پيامبر اكرم (ص) بر دو دسته بودند يك دسته بر حق و دين آسمانى و تورات اصلى باقى ماندند و دسته دوم در اثر اختلافات مدعيان رياست و ماديات از دين موسى (ع) و دستورات عيسى (ع) انحراف پيدا كردند.
دسته اول مؤمن و متدين عاقبت بخير هستند.
دسته منحرفين اگر متعمد و يا مقصر بوده اند مستحق عقاب اخروى هستند، و اگر قاصر و مشتبه بوده اند، كارشان در قيامت به خداوند عادل مربوط است.
يهوديان بعد از بعثت پيامبر اسلام (ص) بر سه دسته اند:
جمعى به آن حضرت (ص) ايمان آوردند كه حال شان حال مسلمانان است.
جمعى زيادى كه عمداً يا تقصيراً به دين اسلام داخل نشدند و بر دين منسوخ خود باقى ماندند اينان حكم كفار را دارند و مستحق عقاب اخروى هستند.
جمع سومى كه از قصور فكرى به حقانيت دين اسلام نرسيده اند كه حكم شان را به خداوند عادل ارجاع مى دهم جاهلان قاصر از نظر عقل معذور هستند و استحقاق عقاب را ندارند.
بلى صهيونستهاى فعلى، با عقايد انحرافى و مظالمى كه برفلسطينيان و غيرهم وارد كرده اند خبيث تر از كفار ديگر هستند. امروز وجدان غالب انسانها از وضع فلاكت بار مردم فلسطين ناراحت است همين تقسيم پنجگانه در مورد نصرانيها نيز جارى مىشود والله العالم.
دهرى ها
كسانى كه هوسها و آرزوهاى خود را معبود خود گرفته اند مى گويند جز همين زندگانى حاضر چيزى نيست مىميريم و زنده مى شويم و ما را جز دهر- روزگار- نابود نمىكند (اينان علم ندارند، بر اساس علم قضاوت ندارند) تنها گمانه زنى مىكنند (جاثيه 23) دهريها در غالب دوره هاى انسانى وجود داشته و در عصر ما خصوصاً در غرب زياد هستند. براستى حال دانشمندان مادى غربى و غير غربى بسيار حيرت آور است كه قانون عليت و سببيت عمومى را قبول دارند و از همين راه به اسرار طبيعت در علوم تجربى آشنا شدند و زندگانى مردم را تغيير دادند.
ولى آنچه حيرت زا و باور نكردنى است اينست كه اينان قانون سببيت را در جزييات قبول دارند ولى در مورد خلقت زمين و موجودات زمينى و كهكشانها قانون سببيت را ناديده مى گيرند و مى گويند خالق آسمانها و زمين براى ما ثابت نشده و با تمام نظريات مختلفى كه ماديين كافر دارند بناچار در پايان كار در خلقت كهكشانها يا اتمها و انرژى و تبديل يكى به ديگر و يا انتخاب طبيعت و يا اصول خرافى دياليكتيك و يا نظريه اخير انفجار بزرگ خواهى نخواهى به تصادف مى رسند و بنا را بر آن مىگزارند تصادفى كه جز به معناى معلول بى علت و مسببى بى سبب و سبب ساز، چيز ديگر نيست و اگر قانون سببيت ناديده گرفته شود همه علوم انسانى و تجربى بى اساس مىشود.
قرآن يك جمله بسيار اساسى را بيان مىكنند كه مىگويد دهريين به گفته خود علم ندارند و به گمانه زنى اكتفاء مىكنند و ادامه اين بحث را در كتابهاى اعتقادى نگارنده (صراط الحق ج 1، عقايد اسلامى، متافيزيك از نظر رئالزم و غيره مطالعه فرماييد.
عوالم
«فَلِلَّهِ الْحَمْدُ رَبِّ السَّماواتِ وَ رَبِّ الْأَرْضِ رَبِّ الْعالَمِينَ»(الجاثية: 36)؛ بعيد نيست العالمين تفسير سموات و زمين باشد و مراد از عالمين- جهانيها- كهكشانها و ملائكه و غيرهم باشد، يعنى عالمين در مقابل آسمانها و زمين نيست والله العالم.
تفسير سورة الاحقاف[1]
نابودى همهى جهانها و جهانيان در آينده
«ما خَلَقْنَا السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ وَ ما بَيْنَهُما إِلَّا بِالْحَقِّ وَ أَجَلٍ مُسَمًّى ..»(الأحقاف: 3)؛ موسى در جواب فرعون گفت:«رَبُّنَا الَّذِي أَعْطى كُلَّ شَيْءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدى»(طه: 50)؛ پروردگار ما به هر چيز لباس وجود را پوشانيد سپس همه آنها را به سوى كمالات و غايات شان هدايت فرمود، بنابراين هر مخلوق از خود علت غايى دارد و به حق آفريده شده است در اين آيه يك مطلب مهم ديگر، نيز بوسيله دو كلمه بيان شده: و اجل مسمى!! يعنى آسمانها با همه كهكشانهايش و زمين با آن همه اتقان و حكمت بالغه اى كه در او به كار رفته براى هميشه آفريده نشده و تنها براى مدت معينى خلق شده و همه آنها پس از مدت معين از بين مى روند. سبحان الله از عظمت خالق كه ميليارد ها كهكشان همه از بين مى رود درك اين موضوع از
[1]- احقاف سر زمينى در جنوب شبه جزيره عرب است كه هود( ع) قوم عاد را به سوى خدا مى خواند. اين سوره مكى و داراى 35 آيه مى باشد.
ادراك روح ما بيرون است، تمام كتابهاى تاريخ دانشمندان اقوام دنيا را بخوانيد چنين كلمات و مطالبى در آنها وجود ندارد. پيامبر بزرگوار اسلام يك انسانى درس نخوانده در محيط بى سوادى و خرافات و بت پرستى به دنيا آمده و چهل سال عمر او همان جا گذشته، عقل سليم به ضرورت درك مىكند اين كتاب و اين جملات از خالق كائنات است كه بر او نازل شده است.
آنچه از آيات قرآن بدست مى آيد ظاهراً اجل دنيا در موقع قيام قيامت باشد و شايد در آخرت تنها كره حساب و كره دوزخ و يا كرات بهشت باقى بماند. بلى همين احتمال درست است:«يَوْمَ تُبَدَّلُ الْأَرْضُ غَيْرَ الْأَرْضِ وَ السَّماواتُ ..»(ابراهيم: 48)؛ اگر فرض شود خلقت مكلفين چه مادى و چه غير مادى چه داراى جسم مانند اجسام انسان يا اجسام لطيفه مانند جن، چه بزرگ و چه كوچك قبل از بوجود آمدن آسمان و جود داشته اند و فرض شود كه چندين يا چندين هزار و يا چندين ميليارد مرتبه قيامت آنها قيام كرده و جهان ها و عوالم آنها خراب شده و مكلفين به دوزخ ها و بهشت هاى خود رفته اند و همان گونه كه به ما وعده خلود داده شده به آنان هم داده شده بوده، بايد از خرابى جهان ها و جهانيان، بهشت و دوزخ هاى گذشته از خرابى و نابودى استثنا كنيم و اجل بهشتيها و دوزخيها و خود بهشتها و دوزخ ها را غير محدود و لايتناهى بدانيم، اين بحث تا مقدار كمى هرچند در كتاب معاد (ج 4 صراط الحق) چندى قبل مورد بحث كمى قرار گرفته ولى از كرانه هاى عقل و حتى خيال ما بيرون است والله العالم.
پيامبران و علم آنان به آينده و به پنهان
«وَ ما أَدْرِي ما يُفْعَلُ بِي وَ لا بِكُمْ ..»(الأحقاف: 9)؛ من نمى دانم كه در آينده چه به سر من و به سر شما مى آيد. بلى پيامبر بشر است و علم غيب ندارد مگر آنچه را كه خدا به او وحى
فرموده باشد[1]و خداوند در آياتى از قرآن از وحى اخبار غيبى به آن حضرت خبر داده است و نيز به عيسى و يوسف و مريم از اخبار غيبى خبر داده است در بعضى از آيات كريمه، علم غيب را بطور مطلق از پيامبر اسلام به عنوان يك بشر (نه به عنوان يك رسول) نفى كرده است كه از ساير انبياء و اولياء به عنوان بشر به طريق اولى نفى مىشود.«وَ لَوْ كُنْتُ أَعْلَمُ الْغَيْبَ لَاسْتَكْثَرْتُ مِنَ الْخَيْرِ وَ ما مَسَّنِيَ السُّوءُ ..»(الأعراف: 188)؛ اگر علم به غيب را مى دانستم خير زيادى بدست مى آوردم و بدى را از خود دفع مى كردم (در حاليكه خير كثير ندارم و ضرر هم به من رسيده) بالاخره علم غيب مخصوص به خداوند است به هر پيامبر به هر مقدار در هر زمانى كه مصلحت ديد مى دهد و گرنه پيامبران بى خبر مىماندند سعدى شيرازى محكم ترين شعرى در مورد حضرت يعقوب و يوسف سروده است:
يكى پرسيد از آن گم كرده فرزند
كه اى روشن گوهر پير خردمند
ز مصرش بوى پيراهن شنيدى
چرا در چاه كنعانش نديدى[2]
بگفت احوال ما برق جهان است
دمى پيدا و ديگر دم نهان است
گهى بر طارم اعلى نشينم
گهى بر پشت پاى خود نبنيم.
عمده شعر سوم است كه حالات معنوى و نزول وحى از جانب خدا را شبيه برق آسمان موقتى فرض مىكند كه گاهى از غيب براى آنان درى گشوده مىشود و گاهى چون ساير انسانها بى خبر اند و شعر چهارم نتيجه شعر سوم است.
[1]- در بعضى از آثار علمى خود نوشتهام كه علم غيب- خارج از ادراك صورت وجود معلوم در نفس- براى بشر و هر موجود مخلوق ديگر عقلًا ممتنع است.
[2]- كه نزديك خانه ات بود و مصر خيلى دور بود و يعقوب و فرزندان او اخيراً همه در كشور مصر بوده اند و موسى نيز در مصر بوده من نمى دانم كه اسحق( ع) به مصر بوده يا نه؟
معناى كراهت حمل و وضع مادر
«حَمَلَتْهُ أُمُّهُ كُرْهاً وَ وَضَعَتْهُ كُرْهاً وَ حَمْلُهُ وَ فِصالُهُ ثَلاثُونَ شَهْراً ..»(الأحقاف: 15)؛ مادر فرزندش را به كراهت حمل كرد و به كراهت زاييد و حمل و جدايى و مكيدن شير فرزند سى ماه است. يعنى دو سال دوران شير خوارگى و شش ماه حد اقل حمل كه جمله 30 ماه مىشود. در اين جا دو سؤال پيش مى آيد:
1- بلى حد اقل حمل شش ماه است و طبق حديث معتبرى امام حسين در شش ماهگى به دنيا آمده و تاريخ از تولد شش ماهه ها نقل مىكند؛ ولى به هر حال فرد نادر است غالباً زنان حمل خود را نه ماه حمل مىكنند كه حمل و جدايى از شير مادر، 33 ماه مى باشد، بر علاوه غلبه وقوعى، و مناسبت مقام مقتضى ذكر آن بود؛ چون حق مادر را بر فرزند بيشتر ثابت مىكند فعلًا جوابى براى اين سؤال به ذهنم نمى رسد و فوق كل ذى علم عليم.
2- بسيارى از زنان به حمل و وضع طفل خود علاقه مندند و لذا تازه عروسان كه مطابق عادت حامله نمىشوند، ناراحت مى شوند و به طبيب مراجعه مىكنند و براى حامله شدن پول مصرف مى نمايند؛ بلكه در مورد وضع حمل غالباً براى زنان حامله شوق شديد وجود دارد، مگر در موارد نادرى. بلى اگر كراهت را مشقت تفسير كنيم اشكال بر طرف مى گردد.
زمان محكم شدن بدن و قواى بدنى و عقل
«حَتَّى إِذا بَلَغَ أَشُدَّهُ وَ بَلَغَ أَرْبَعِينَ سَنَةً ..»(الأحقاف: 15)؛ ظاهراً زمان رسيدن بدن و قواى آن به قدرت فيزيكى و قوه فكرى به اعتبار آب و هوا و غذا و شرايط علمى و صحى و اخلاقى محيط ها متفاوت است، ولى سن چهل سالگى كه قرآن به آن اشاره كرده اوج و كمال قدرت مذكور است.