ملاك حقوق بشر در دنيا قرار داده اند نه از علاقه مفرط خود به ملتهاى خود؛ بلكه براى بقاى خود در كرسى هاى قدرت براى چند سال.
اخوت اسلامى براى مؤمنان معتقد، ضمانت اجرايى دارد كه ثواب اخروى باشد؛ بلكه هر چه إنسان به مؤمنين فايده برساند مزد اخروى او بيشتر مىشود.
توضيح آيه حرمت گمان بد
«يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اجْتَنِبُوا كَثِيراً مِنَ الظَّنِّ إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ ..»(الحجرات: 12)؛ اى مؤمنين از بسيارى از گمانها دور شويد همانا بعضى از گمانها گناه است.
توضيح: گمان خوب به مؤمنين خوب است:«لَوْ لا إِذْ سَمِعْتُمُوهُ ظَنَّ الْمُؤْمِنُونَ وَ الْمُؤْمِناتُ بِأَنْفُسِهِمْ خَيْراً وَ قالُوا هذا إِفْكٌ مُبِينٌ»(النور: 12)؛ چرا وقتى كه تهمت را شنيديد مردان و زنان با ايمان به همديگر گمان خوب پيدا ننمودند.
بنابراين گمانى كه از آن نهى شده گمان بد است و آنچه كه از ظهور آيه به دست مىآيد اين است كه گمان كثير مفسده ندارد، آنچه كه مفسده و ضرر دارد گمان كم است. سؤال مى شود كه چرا همان قليل حرام نشد كه كثير بى مفسده حرام شده؟ بايد گفت: احكام شرعى همه تابع مصالح و مفاسد است و معلول از علت خود بيشتر و كمتر نمىشود.
بعضى از مفسّرين كلمهى «بعض» را به معناى كثير دانسته اند، كه بسيار از سياق آيه مباركه بدور است و اين سؤال را بايد به اين بيان جواب بدهيم كه ظن كثير، يعنى گمان بد بر دو قسم است: يكى گمان بد مخالف با واقع و ديگرى گمان بدى كه مطابق با واقع است. آيه مى گويد گمان بد مخالف با واقع تهمت و افتراء است و داراى مفسده كه جايز نيست و
گمان بدى كه مطابق با واقع است داراى مفسده نيست ولى چون تشخيص اين دو نوع براى شخص گمان كننده ميسر نيست بايد از هردو نوع گمان بد اجتناب كند تا در بعضى از موارد به گناه گمان بد مخالف با واقع گرفتار نشود. (دقت كنيد).
مسلم و مؤمن در ثواب عمل
«قالَتِ الْأَعْرابُ آمَنَّا قُلْ لَمْ تُؤْمِنُوا وَ لكِنْ قُولُوا أَسْلَمْنا وَ لَمَّا يَدْخُلِ الْإِيمانُ فِي قُلُوبِكُمْ وَ إِنْ تُطِيعُوا اللَّهَ وَ رَسُولَهُ لا يَلِتْكُمْ مِنْ أَعْمالِكُمْ شَيْئاً إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ»(الحجرات: 14)؛ ظاهر آيه اين است مسلمانانى كه هنوز اعتقاد قلبى پيدا نكرده و هنوز مؤمن نيستند اگر اعمالى از خير بجا آورند ثواب آن مانند ثواب مؤمنين است كه حاكى از مرحمت خداوند است در اين مورد حديث معتبرالسند مفصلى در اصول كافى وجود دارد كه من آنرا در كتاب معجم الاحاديث المعتبره نقل كرده ام كه همين موضوع را بيان مىكند و من امروز- آخرهاى عمرم- به مدرك قرآنى آن كه همين آيه است متوجه شدم و لله الحمد.
معيارهاى واقعى و خيالى برترى
«يا أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّا خَلَقْناكُمْ مِنْ ذَكَرٍ وَ أُنْثى وَ جَعَلْناكُمْ شُعُوباً وَ قَبائِلَ لِتَعارَفُوا إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقاكُمْ إِنَّ اللَّهَ عَلِيمٌ خَبِيرٌ»(الحجرات: 13)
اى مردم ما شما را از يك مرد و زنى آفريده ايم و شما را شعب شعب و قبيله قبيله[1](تيره تيره) قرار داديم تا ميان خود آشنايى پيدا كنيد (و كارهاى اجتماعى شما نيكوتر انجام شود)
[1]- شعوب جمع شعب-( به كسر شين و سكون عين) است و قبايل جمع قبيله، در اينكه مفهوم كدام يك از ديگرى وسيع تر است بين دانشمندان ادب اختلاف است.
محققاً گرامى ترين شما نزد خداوند با تقوى ترين شما است (حجرات 13)
ما در تفسير اين آيه به دو مطلب مى پردازيم:
مطلب اول، از نظر عقلايى اسباب برترى افراد بر يكديگر در همه امور سياسى و مناصب دولتى و در فضيلت و ارزش إنسانى به سه چيز بر مى گردد:
1- علم و دانش كه نقش رئيسى را دارد و كميت و كيفيت و حتى انواع علوم به حسب زمان و مكان افراد فرق مىكند.
2- تقوى و پرهيز از مفاسد، مانند خيانت و امثال آن، البته تقوى نيز به حسب اختلاف اغراض و مفاسد، درجات مختلفى دارد.
3- توانايى داشتن در كار و چرخانيدن چرخ هاى زندگانى.
من گمان نمى كنم امر چهارمى وجود داشته باشد، چنانچه گمان ندارم كسى يا جمعى پيدا شوند كه لزوم يكى از امور سه گانه را مورد ترديد قرار دهند.
در دين اسلام همين اصول سه گانه سبب برترى قرار گرفته است ولى همان گونه كه عرض كردم كيفيت وكميت و نوعيت آنها از نظر دين، با نظرهاى ديگران تا حدودى فرق دارد.
- 1 در مورد علم مى فرمايد:«هَلْ يَسْتَوِي الَّذِينَ يَعْلَمُونَ وَ الَّذِينَ لا يَعْلَمُونَ ..»(الزمر: 9)؛ آيا آنانيكه مى دانند برابرند با آنانيكه نمى دانند (هرگز)، برترى علم بود كه خلافت الهى آدم در زمين پذيرفته و پيشنهاد ملائكه براى خلافت مذكور مورد قبول واقع نشد.«يَرْفَعِ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَ الَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ دَرَجاتٍ ..»(المجادلة: 11)؛ و آيات ديگر.
2- تقوى كه آيه عنوان اين بحث بر آن دلالت دارد[1].
- 3«إِنَّ خَيْرَ مَنِ اسْتَأْجَرْتَ الْقَوِيُّ الْأَمِينُ(القصص: 26؛)
قابل ذكر است كه علوم شرعى: علم تفسير، علم كلام، علم فقه و علم اصول فقه و علم (و عمل) اخلاق و علم رجال و مقدمه اينها علوم ادبى. ونيز هر علمى كه اجتماعات بشرى در طول تاريخ مختلف خود به آنها احتياج پيدا مى كنند تعلّم آنها واجب كفايى است. بنابراين علوم واجب و مستحب در مدارس و دانشگاه ها اكثر آنها را مىشود علم دينى گفت.
تقواى دينى مجرد امانت و ضرر نرسانيدن به مردم نيست؛ بلكه اين دو، جزء تقواى دينى است، تقواى دينى بسيار وسعت دارد كه عبارت از ترك همه محرمات اسلامى و بجا آوردن همه واجبات مىباشد.
مطلب دوم در تشخيص مراد از مفهوم شعوب و قبايل است كه قرآن آنها را از درجه اعتبار ساقط كرده كه هيچ نقشى در كرامت إنسانى ندارند.
اولًا بايد بدانيم كه معناى جعل (قرار دادن) كه خداوند به خود نسبت داده به اين معنى نيست كه خداوند مردم را به اراده خود بلاواسطه علل و اسباب و اعتبار شعبه شعبه و قبيله قبيله قرار داده استناد آن به جعل خداوند همان استناد عمومى موجودات به آفريدگار است كه با اسباب وعلل خود به او منتهى مىشودكه همه حوادث خوب و بد هميشه به وسيله اسباب به خود مسبب الاسباب بر مى گردد و جز او خالقى نيست مثلًا اگر كسى ديگرى را به ناحق
[1]- قدرت كار اگر امتياز طبيعى باشد، فى حد نفسه امتياز شرعى به حساب نمى آيد و تنها در سپردن مناصب مختلف اجتماعى شرط است. بنابراين دو شرط سرنوشت ساز ايمان و تقوى و علم است.
كشت نسبت كشتن به قاتل به عنوان سبب قريب و به فرد مشوّق قتل به عنوان سبب متوسط و به خداوند به عنوان سبب بعيد و مسبب الاسباب، صحيح و درست است در موقع نزول قرآن در محيط عربها مسأله قوميت و نژادها و تيره رايج بود كه روى آن خيلى حساب مى كردند و احمقانه عناوين موهوم مذكور را ملاك برترى قرار مى دادند، و نيز همين عناوين تا حدى سبب شناخت افراد هم بود و همديگر را به آنها معرفى مى كردند و اين امر در قرآن ابطال نشده است.
امروز هم همين عناوين تا حدود كمترى براى شناخت مردم به كار مىرود هرچند كم رنگ شده است.
تا پنجاه سال قبل در شهر و اطراف قندهار ما، در بين برادران عزيز پشتون ما سؤال كردن از همديگر در مورد تيره بالا و پايين خيلى رايج بود وقتى يكى در جواب ديگرى مثلًا مى گفت من باركزى مى باشم دوباره سؤال مىشد در باركزى به كدام اصل وابسته يى گاهى اين سوالها سه چهار مرتبه تكرار مى شد چون فروع طولى و عرضى آن زياد بود، فارسى زبان هاى قندهار و جاهاى ديگر را كه داخل اصول مشهور قومى نبودند و براى اينكه در آن وقت به نام مذهب شيعه از آنان نام نبرند دولت در سراسر كشور در تذكره و شناسنامه آنان تاجك مى نوشتند و حتى جمعى خود را واقعاً تاجك مى دانستند و اين قصه، سر درازى دارد.
به هر حال در عصر ارتباطات فعلًا اين عناوين قومى هرچند از بين نرفته ولى كم رنگ شده و غالباً مورد سؤال واقع نمىشود و سبب معرفت هم نيست. ولى امروز بعضى از عناوين قديم و عناوين جديد ديگر وجود دارد كه سبب معرفت و شناخت قرار مى گيرد و در اين مورد فرقى بين عربها و غير عربها وجود ندارد.
ممكن است در آينده عناوين ديگرى پيدا شود و سبب شناخت گردد ولى سبب گرامى داشت فى حد نفسه نمىشوند و نه سبب ترجيح بعضى بر بعض ديگر، مگر اينكه پاره اى از آنها به اسباب سه گانه سابق برگردند.
تاحد كمى در اين كتاب به آنها اشاره مىشود.
بعضى از عناوين شناخت امروزى
1- قوميت: مانند تركى، فارسى، پشتو، سيد، عرب، تاجك و امثال اينها، هند و سيك
2- نام كشورها: افغانى، ايرانى، پاكستانى، عراقى، آمريكايى، آلمانى و ...
3- نام بلاد: كابلى، هراتى، مزارى، پشاورى، ملتانى، نجفى، بغدادى، لندنى و ...
4- نام احزاب سياسى و انجمنهاى فرهنگى و غيره و غيره.
5- نام شغل: مسگر، زرگر، كارمند، كارگر مهندس، دكتور (طبيب)، دكاندار، تاجر، زارع و غيره.
6- القاب علمى: متخصص، فوق تخصص، دكتورا، اكادمسين، انجينير، استاد و ...
7- القاب عسكرى و كارمندان طبقه بالاى دولتى.
8- القاب متفرقه: سرمايه دار، كاسب، دلال، كارخانه دار، صانع نمايندگان مردم، قاضيان، مصلحين، رضاكاران، مبلغين و ...
9- نژادهاى سفيد پوست و سياه پوست و زرد پوست و سرخ پوست. براستى سياه پوستان بخاطر سياهى پوست خود از سفيد پوستان غربى چه بلايى كه نديده اند و هم چنين
سرخ پوستان آمريكايى. البته غربيها سفيد پوستان را نيز شكم سير كشتند و بين خود نيز به اندازه كافى در جنگهاى محلى و منطقه يى و دو جنگ بزرگ خون ريزى نمودند و سفيد پوستان شرقى در كشتن همديگر بر سر استعمار و استحماركوتاهى نكرده اند. موضوع نژاد هاى چهارگانه امروز تا حدودى فروكش كرده ولى سياه پوستان هنوز مشكلاتى دارند.
اين عنوان مكمل عنوان اسبق (معيار هاى واقعى وخيالى بر ترى) مىباشد.
به هر حال همه اين امور چه اعتبارى باشند و چه واقعى از نظر دين هيچ امتيازى و عيبى به حساب نمى آيد و سبب ترجيح افرادى بر افراد ديگر إنسان نمىشود مگر اينكه بنحوى به يكى از سه امر گذشته برگردد.
حرف پايان بحث اينكه علم و تقوى همانگونه كه در دنيا سبب كمال آدمى و برترى افراد بر همديگر مىشود در آخرت نيز چنين است.
تفسير سوره ق[1]
آسمان چيست
«أَ فَلَمْ يَنْظُرُوا إِلَى السَّماءِ فَوْقَهُمْ كَيْفَ بَنَيْناها وَ زَيَّنَّاها وَ ما لَها مِنْ فُرُوجٍ»(ق: 6)؛ آيا كافرين به آسمان نگاه نكرده اند كه چگونه آنرا ساختهايم و براى آن هيچ شكافى نيست. از آيه بعدى فهميده مىشود كه زمين در اول چنين وسيع نبوده و كشيده شده است. عمده اين است كه آيه اول آسمان را چيزى ساخته شده كه سوراخها و شكافهايى ندارد معرفى مىكند. و فهميدن
[1]- اين سوره مكى و داراى 45 آيه مىباشد.
فضاء از اين دو جمله بسيار مشكل است و مراد سيارات و ستارهها هم نيست. شايد بعضى كه ادعا كرده اند آسمان بافتى منسجم است، از همين آيه، چنين استنباطى نموده باشند؛ ولى رفتن ماهواره و قمرهاى مصنوعى تا كره ما و اطراف مريخ اين استنباط را ضعيف مىكند. بايد منتظر پيشرفت علم در آينده باشيم.
مگر اينكه بگوييم پس از عبور اجسامى از آن دوباره خرق و پاره شدن آن خود بخود التيام مى يابد. والله العالم.
به هر حال چنانچه گذشت زينت آسمان اول به ضوء ستارگان، اعم از اين است كه ستارگان مذكور در آن آسمان باشد و يا خارج از آن چنانچه قبلًا گذشت.
تأكيد و تسجيل
در مورد وجودى بودن آسمان شواهد قرآنى زياد وجود دارد مانند:«وَ السَّقْفِ الْمَرْفُوعِ»(الطور: 5)؛«يَوْمَ تَمُورُ السَّماءُ مَوْراً»(الطور: 9)؛
چند فرشته با آدمى هستند
«إِذْ يَتَلَقَّى الْمُتَلَقِّيانِ عَنِ الْيَمِينِ وَ عَنِ الشِّمالِ قَعِيدٌ، ما يَلْفِظُ مِنْ قَوْلٍ إِلَّا لَدَيْهِ رَقِيبٌ عَتِيدٌ»(ق: 17، 18)؛[1]«وَ جاءَتْ كُلُّ نَفْسٍ مَعَها سائِقٌ وَ شَهِيدٌ»(ق: 21)؛«وَ قالَ قَرِينُهُ هذا ما لَدَيَّ عَتِيدٌ، أَلْقِيا فِي جَهَنَّمَ كُلَّ كَفَّارٍ عَنِيدٍ»(ق: 23، 24)؛ دو گيرنده و تلقى كننده از راست و چپ (مكلف نشسته) سخن نگويد مگر اينكه نزد او نگهبان محافظ و عتيد وجود دارد. هر
[1]- در مجمع البيان مى گويد تقدير آيه چنين است: عن اليمين قعيد و عن الشمال قعيد و در عبارت به يكى اكتفا شده و نيز گفته مقصود به قعيد در آيه ملازمى است كه جدا نمىشود نه نشسته( ضد ايستاده).