بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 147

آن،

هركسى از ما كناره گيرى كرد در ظلمتكده برهوت مى ماند و هركس در خط پيروى ما بيايد به رضوان الهى و ... مى رسد.

غلمان بهشتى‌

«وَ يَطُوفُ عَلَيْهِمْ غِلْمانٌ لَهُمْ كَأَنَّهُمْ لُؤْلُؤٌ مَكْنُونٌ»(الطور: 24)؛ از بعضى مفسّرين نقل شده كه نكره آوردن غلمان- پسر بچه ها- براى اين است كه گمان نشود مراد خدمتكاران دنياى شان مى باشند؛ بلكه غلمان مانند حورالعين از مخلوقات بهشتى هستند كه از شدت زيبايى و صفا و نيكويى مانند لؤلؤيى هستند دست نخورده، و وظيفه اين غلمان خدمت گزارى بهشتيها مى‌باشد. مى‌گويم اين غلمان با ولدان مخلدون، متحد هستند. والله العالم.

چه استدلال عقلى ضرورى‌

«أَمْ خُلِقُوا مِنْ غَيْرِ شَيْ‌ءٍ أَمْ هُمُ الْخالِقُونَ»(الطور: 35)؛ آيا اين مشركين بى سبب آفريده شده‌اند يا خود شان خود را آفريده اند اولى از نگاه عقل، ترجُّح بلا مرجح است و دومى دور مصرح كه هردو ضرورى الاستحاله است. پس بالضرورة شق سوم مى آيد كه آفريدگار مستقلى داشته اند چه استدلال عجيبى! تو گويى پيامبر امى استاد فلسفه و كلام بوده.

در مجمع البيان جمله اول را چنين تأويل برده: ام خلقوا لغير شيئٍ يعنى خلقت آنان بى هدف و فاقد غرض و علت غايى بود در حاليكه خداى مختار حكيم ايجادش بى سبب و حكمت نيست. به هر حال قرآن كلام خداوند هست چه بى دينان بپذيرند يانه.


صفحه 148

تفسيرسوره نجم‌[1]

آيه دوم و سوم و چهارم و پنجم معناى ظاهر قابل اعتمادى است و آيه 7، 8، 9 متشابه است و آيه 10، 11، و 12 نيز ظهورى قابل اعتماد دارد.

غرض عمده اينكه تأويل بردن قرآن بر خلاف ظاهر و يا نصوص الفاظ قرآن- همانگونه كه در ج 1 حدودالشريعه فى محرماتها نوشته‌ام حرام است و عمل به متشابهات قرآن ممنوع و گمراه كننده است، مفسّر بايد تحت تأثير عظمت الهى باشد و هوس تأويل و توجيه متشابهات را بدون دليل معتبر شرعى مانند ظواهر آيات ديگر و يا احاديث معتبرالسند را نكند روايات ضعيف يا مجهول السند مانند آراى مفسّرين متقدمين و يا متأخرين، قابليت اعتماد را در تفسير آيات قرآن ندارند كه متأسفانه بلكه بد بختانه خيلى از مؤلفين و مفسّرين ما و بدون كه معلوماتى از علم رجال و قواعد آن ندارند به آن گرفتارند. در حوزه هاى علمى قم و نجف و جامع الازهر مصر شرايطى براى مؤلفين در رشته‌هاى علومى كه در آنها به تأليف مى‌پردازند وضع نشده و بازار بى سواد ها هنوز گرم است به اميد روزى كه نواقص فعلى اهل علم دينى بر طرف شود ان شاءالله.

سِدْرَة الْمُنتَهَى‌

«عِنْدَ سِدْرَةِ الْمُنْتَهى‌»(النجم: 14)؛ احتمال دارد سدرة المنتهى آخرين حد رفت و آمد ملائكه و غيرهم باشد و بنا براين كه ملائكه- برخلاف زعم حكماء مجرد نيستند؛ بلكه اجسام‌

[1]- اين سوره مكى و داراى 62 آيه مى‌باشد؛ نظرى مى گويد كه آيه‌ى 32،« الَّذِينَ يَجْتَنِبُونَ كَبائِرَ الْإِثْمِ وَ الْفَواحِشَ ..»( النجم: 32)؛ در مدينه نازل شده است


صفحه 149

لطيفه مى‌باشند كه علم دارند- مى‌شود گفت: سدرة المنتهى نيز جسمانى مى‌باشد،[1]

به عقيده مسلمانان، معاد جسمانى است، ميدان قيامت (محشر) بهشتها و دوزخ نيز جسمانى هستند از اينكه جنةالمأوى (بهشت مقام) در نزديكى سدرةالمنتهى است قرينه ديگرى بر جسمانى بودن سدرةالمنتهى است. و الله العالم.

و آيه‌ى 11 و 17، 18 اين سوره ظاهراً جسمانيت معراج آن حضرت (ص) را بيان مى‌دارد.[2]

عدم حجيت ظن‌

«وَ ما تَهْوَى الْأَنْفُسُ وَ لَقَدْ جاءَهُمْ مِنْ رَبِّهِمُ الْهُدى‌»(النجم: 23)؛ از اين آيه كه مشركين را بر پيروى گمان و ميل نفسها مذمت مى‌كند فهميده مى‌شود كه ظن در فروع عقايد تا چه رسد در اصول آن، حجت نيست و نبايد به گمانه زنى و ظن اعتقاد پيداكرد. و ممكن است با آيات زيادى بر عدم حجيت ظن استدلال كرد وروشن ترين آيه كه شامل اصول و فروع دين است اين آيه مى‌باشد:«وَ ما يَتَّبِعُ أَكْثَرُهُمْ إِلَّا ظَنًّا إِنَّ الظَّنَّ لا يُغْنِي مِنَ الْحَقِّ شَيْئاً إِنَّ اللَّهَ عَلِيمٌ بِما يَفْعَلُونَ»(يونس: 36) و نيز آيه‌ى نجم:«إِنْ يَتَّبِعُونَ إِلَّا الظَّنَّ وَ إِنَّ الظَّنَّ لا يُغْنِي مِنَ الْحَقِّ شَيْئاً»(النجم: 28)

بنا براين اعتقاد به گمان و عمل به آن در شريعت مطلقاً حجيت و اعتبارى ندارد و ذمه‌ى مكلف به آن برى نمى‌شود و بايد علم پيدا كند.

بلى مى‌شود اعتقاد و عمل به اطمينان و وثوق كه موجب سكون نفس مى‌شود و در نظر

[1]- آيه‌ى 15 سوره نجم:« عِنْدَها جَنَّةُ الْمَأْوى‌»

[2]- اگر خداوند پس از اتمام تفسير آيات خداوند، توفيق داد، احاديث معتبرة السند راكه در تفسيرآيات وارد شده نقل مى‌كنم. و گرنه نية المؤمن خير من عمله


صفحه 150

عرف به خاطر ضعيف بودن احتمال مقابل اطمينان، اطمينان علم عرفى به حساب مى‌آيد و عمل عقلاء در حفظ جان و اموال و ناموس بر كفايت اطمينان است. آيات رادعه و مانع از عمل به ظن، ا طمينان را شامل نمى‌شود هر چند از نظر عقلى اطمينان فردى از ظن است؛ ولى عرف آن را علم عادى مى‌دانند.

و لذا من تاكنون نديده‌ام كسى از دانشمندان، اطمينان را حجت ندانسته باشد به جزء استاد بزرگوار ما فقيه عصر خود مرحوم مغفور سيد محسن حكيم (رضوان الله عليه) در كتاب حقايق الاصول.

من خدمت ايشان زياد رفت و آمد داشتم. سؤالات شرعى مقلدين افغانى خود را به من دستور داده بودند جواب بدهم. من مى‌دانم كه ايشان در بسيارى از موارد به اطمينان خود عمل مى‌كردند و لذا آنچه را كه در حقايق الاصول نوشته‌اند بايد نظر ابتدايى شان دانست.

بلى اعتقاد اطمينانى در اصول و فروع حجت است بر خلاف ظن كه رجحان آن 51 تا 90 در صد باشد. و به عبارت دقيق‌تر كه رجحان آن به سكون نفس نرسيده باشد بلى در شريعت مواردى داريم كه ظن به دليل خاصى حجت است كه به آن اعتماد مى‌شود.

فوايد فرعى اين بحث‌

1- بعضى از متكليمن در اصول دين اعتقاد ظنى را كافى دانسته و صاحب آن را مسلمان مى‌داند؛ ولى اين قول با طل است.

2- گمان بد به خدا، حرام و مهلك است كه از قرآن به دست مى‌يآيد:«بَلْ ظَنَنْتُمْ أَنْ لَنْ يَنْقَلِبَ الرَّسُولُ وَ الْمُؤْمِنُونَ إِلى‌ أَهْلِيهِمْ أَبَداً وَ زُيِّنَ ذلِكَ فِي قُلُوبِكُمْ وَ ظَنَنْتُمْ ظَنَّ السَّوْءِ وَ كُنْتُمْ قَوْماً


صفحه 151

بُوراً»(الفتح: 12)

3- گمان خوب به مؤمنين نيكو است:«لَوْ لا إِذْ سَمِعْتُمُوهُ ظَنَّ الْمُؤْمِنُونَ وَ الْمُؤْمِناتُ بِأَنْفُسِهِمْ خَيْراً وَ قالُوا هذا إِفْكٌ مُبِينٌ»(النور: 12)

4- گمان بد به مؤمنين جايز نيست كه در مجلد اول حدود الشريعة فى محرماتها مستدل شده است.

5- مشكلى در اين آيه وجود دارد كه در مورد حضرت يونس وارد شده است:«وَ ذَا النُّونِ إِذْ ذَهَبَ مُغاضِباً فَظَنَّ أَنْ لَنْ نَقْدِرَ عَلَيْهِ فَنادى‌ فِي الظُّلُماتِ أَنْ لا إِلهَ إِلَّا أَنْتَ سُبْحانَكَ إِنِّي كُنْتُ مِنَ الظَّالِمِينَ»(الأنبياء: 87)؛ صاحب ماه (حضرت يونس) گمان كرد كه ما بر او قدرت نداريم. اولًا آيا يونس به قدرت خداوند ايمان نداشته؟ (نعوذ بالله منه) ثانياً اين ظن، گمان بد به خداوند است كه حرام است؛ ولى با دقت مى‌فهميم آيه معناى ديگرى دارد؛ فعل «نقدر» از ماده‌ى قدرت نيست ازماده‌ى «قدر» به معناى ضيق است و طبق حديثى، ظن به معناى يقين است‌[1]؛ يعنى يونس در شكم ماهى علم داشت كه ما بر او ضيق نمى‌گيريم (او را در تنگى نمى‌گذاريم) لذا با اين علم دعا كرد و خداوند دعاى او را اجابت كرد و به ماهى دستور داد او را به خشكه بيندازد.

بلى آيه ديگرى در قرآن وجود دارد كه بايد در مورد آن به تحقيق پرداخت:«وَ ظَنُّوا أَنَّهُمْ‌

[1]- ظن در چند آيه احتمالا به معناى علم آمده است؛ مانند قول موسى:« وَ إِنِّي لَأَظُنُّكَ يا فِرْعَوْنُ مَثْبُوراً»( الإسراء: 102)،« الَّذِينَ يَظُنُّونَ أَنَّهُمْ مُلاقُوا رَبِّهِمْ وَ أَنَّهُمْ إِلَيْهِ راجِعُونَ، ... قالَ الَّذِينَ يَظُنُّونَ أَنَّهُمْ مُلاقُوا اللَّهِ كَمْ مِنْ فِئَةٍ قَلِيلَةٍ غَلَبَتْ فِئَةً كَثِيرَةً بِإِذْنِ اللَّهِ ...»( بقره: 46 و 249 و غير اينها.)


صفحه 152

قَدْ كُذِبُوا جاءَهُمْ نَصْرُنا ...»(يوسف: 110)

شفاعت ملائكه‌

«وَ كَمْ مِنْ مَلَكٍ فِي السَّماواتِ لا تُغْنِي شَفاعَتُهُمْ شَيْئاً إِلَّا مِنْ بَعْدِ أَنْ يَأْذَنَ اللَّهُ لِمَنْ يَشاءُ وَ يَرْضى‌»(النجم: 26)؛ چه بسا فرشتگان آسمانى كه شفاعت آنان (كسى را از عذاب الهى يا رسيدن به درجات بهشت) بى نياز نمى‌سازد مگر بعد از اينكه خداوند به آنان اذن شفاعت براى كسانى كه بخواهد و بپسندد بدهد.

بنابراين ملائكه آسمان، پس از اذن خداوند مى‌توانند براى ما شفاعت كنند. الحمد لله على فضله و اشكر باحسانه؛ بلى در اين آيه گفته نشده كه شفاعت آنان در مورد إنسانها يا شامل آنان است؛ ولى سياق به نحوى دلالت برآن دارد.

حرمت نامگذارى ملائكه به نامهاى اناث‌

بعيد نيست حرمت آن از اين آيه، استفاده شود«إِنَّ الَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ لَيُسَمُّونَ الْمَلائِكَةَ تَسْمِيَةَ الْأُنْثى‌»(النجم: 27) والله العالم.

معناى لمم‌

«الَّذِينَ يَجْتَنِبُونَ كَبائِرَ الْإِثْمِ وَ الْفَواحِشَ إِلَّا اللَّمَمَ ...»(النجم: 32)؛ بعيد نيست مصداق كبائر و فواحش يكى باشد چنانچه بعيد نيست بين دو عنوان به طور كلى عام و خاص مطلق باشد؛ يعنى هر فاحشه كبيره است و بعضى از كباير فاحشه نباشد.

و نيز مى‌شود لمم رابه گناهى كه ارتكاب آن استمرار ندارد و گهگاهى مكلف آن را انجام مى‌دهد هر چند كه كبيره باشد، تفسير كنيم و مى‌شود كه بر اين وجه آيه‌ى 135 آل عمران را شاهد و يا دليل آورد:«وَ الَّذِينَ إِذا فَعَلُوا فاحِشَةً أَوْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ ذَكَرُوا اللَّهَ فَاسْتَغْفَرُوا


صفحه 153

لِذُنُوبِهِمْ وَ مَنْ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ إِلَّا اللَّهُ وَ لَمْ يُصِرُّوا عَلى‌ ما فَعَلُوا وَ هُمْ يَعْلَمُونَ»(آل‌عمران: 135)، آنچه مهلك و خطر ناك است اصرار بر كبيره با علم به كبيره بودن و يابه حرمت آن مى‌باشد. نعوذ بالله منه.

تزكيه نفس‌

«فَلا تُزَكُّوا أَنْفُسَكُمْ هُوَ أَعْلَمُ بِمَنِ اتَّقى‌»(النجم: 32)؛ خود تان را تزكيه نكنيد خدا داناتر به متقيان است. در اينكه اين [امر] مولوى و براى حرمت تزكيه نفس است. و يا امر ارشادى مى‌باشد، بايد تتبع بيشترى كرد و همچنين آيه‌ى 49 سوره نساء.

خدا يا به ما توفيق تزكيه نفس اماره را به ما بده و سپس توفيق شكر آن را به ما، لطف كن.

نكته‌

از آيه‌ى 36 و 37 سوره نجم به دست مى‌آيد كه آنچه كه در آيات 38 و 39 و 40 و احتمالًا تا آيه 54 كه مجموعاً، 17، آيه، مى‌شود، ازصحيفه‌ى موسى و ابراهيم- على نبينا و اهله و عليهما السلام- نقل شده است.

سر نوشت ما به چه وابسته است‌

«وَ أَنْ لَيْسَ لِلْإِنْسانِ إِلَّا ما سَعى‌، وَ أَنَّ سَعْيَهُ سَوْفَ يُرى‌، ثُمَّ يُجْزاهُ الْجَزاءَ الْأَوْفى‌»(النجم: 39- 41)؛ در صحيفه‌هاى موسى و ابراهيم (على نبينا و اهله و عليهما السلام) آمده است كه كسى بار ديگرى را حمل نمى‌كند و كسى به گناه ديگرى (در فرضى كه سبب گناه او نشده باشد) گرفته نمى‌شود و اينكه براى إنسان جز سعى و تلاش او چيزى نيست.

اگر چه شخصيت إنسان در پناه تربيت وتوارث و محيط قرار دارد. و بلندى و پستى ما،


صفحه 154

به همين عوامل سه‌گانه ارتباط دارد؛ ولى كيست كه نداند كه سر نوشت ما، در دنيا و آخرت وابسته به تلاش خود ما است و اين عمل و سعى ما است كه هم در دنيا و هم در برزخ و هم در آخرت سرنوشت ما را مشخص مى‌كند و خدا به صاحبان اعمال صالحه جزاى بيشتر (از عمل شان) مى‌دهد.

مزد آن گرفت، جان برادر كه كار كرد، توبه و شفاعت و لطف خدا وابسته به اعمال ما است چه دنيا و آخرت هر دو را بخواهيم و چه دنياى تنها را بايد درتمام عمر خود تلاش كنيم. مرد حكيم كسى است كه دقايق عمر خود، و حد اقل ساعات عمر خود را، بيهوده تلف نكند

رفتم كه خار از پاكشم محمل نهان شد از نظر

يك لحظه غافل گشتم و صد ساله راهم دور شد.

در مذهب طريقت خامى نشان كفر است‌

آرى طريق رندان چالاكى است و چستى‌

موجيم كه آسودگى ما عدم ماست‌

ما زنده از آنيم كه آرام نگيريم‌

ما مسافر الى الله هستيم؛ ولى فرصت كمى داريم و بايد سرعت حركت خود را به سوى او بيشتر كنيم:«وَ أَنَّ إِلى‌ رَبِّكَ الْمُنْتَهى‌»(النجم: 42)

پايان همه به سوى خدا است‌

همه اعيان و حوادث كه در جهان امكانى وجود گرفته همه به سوى خدا بر مى‌گردد؛