بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 184

مؤمنين است (رحمن 22- 24)

اصحاب يمين و بركت‌

آنچه كه در مورد اصحاب يمين ذكر نشده و در مورد سابقون بيان شده، امور زير است:

1- جنات نعيم؛ بلكه مطلق كلمه‌ى جنت، ذكر نشده؛

2- «ولدان مخلدون، لحم طير، حورالعين، قول سلام است. در مورد سابقين سيزده امتياز و در مورد اصحاب يمين، نه امتياز ذكر شده است؛

آيا با كره‌هاى همسن و علاقمند به همسر، همان حوريه‌ها هستند؟ يا زوجات آنان، و الله العالم. ولى در سوره طور در مورد متقيان، جنات و نعيم و حور، و سرر و حورعين و گوشتهايى كه بخواهند و غلمان ذكر شده و از آيه‌ى 26 معلوم مى‌شود كه متقين از دسته‌ى سابقون نيستند.

بنابراين اوصاف سابقين و اصحاب يمين در سوره‌ى واقعه در مقام اختلاف اجناس نعمتها نيستند؛ بلى بعيد نيست حقيقت نوعى يا صنفى اين اجناس، در حق اين دو دسته مختلف باشد.

يك فرق خارجى بين اين دو دسته‌

تعداد مستحقين در دسته‌ى سابقين و دسته‌ى اصحاب يمين و خوشبختى زياد است؛ ولى مسلماً از نظر تعداد افراد، اصحاب سابقين از افراد اصحاب يمين به مراتب كمتر است. و اين موضوع را به عقل و تجربه‌ى خود مى‌دانيم هر چند از هردو دسته به نام «ثلة» تعبير شده است؛ ولى در «آخرين» كه گفته‌اند مسلمانان هستند سابقين شان كم و اصحاب يمين شان زياد هستند.


صفحه 185

سابقاً در مورد سابقين كه در بين آخرين كه كم هستند صحبت‌هايى نمودم و در اينجا اين احتمال ديگر را ذكر مى‌كنم كه معلوم نيست مراد از آخرين، مسلمانان باشند. والله العالم بمراده.

يك مطلب ديگر: آيا زوجات باكرات همسن و سال و دوستداران مردان بهشتى زوجات دنيايى و زنان إنسى مى‌باشند يا حورالعين؟ والله العالم.[1]

اصحاب شمال‌

همه‌ى اصحاب شمال از جمله كافرين و منكرين معاد هستند، نه مؤمنين مرتكب كباير كه بى توبه از دنيا رفته‌اند (دقت شود).

معناى اصحاب شمال، روندگان به سوى دوزخ از سمت چپ ميدان حساب هستند.

و على كل، به اين ترتيب كه من مى‌فهمم، حال مسلمانان مرتكبين كباير موبقه و فحشا و منكرات، در اين سه دسته داخل نيستند. در حالى كه ظاهر آيه‌ى مباركه (و كنتم ازواجاً ثلاثة) شمول و عموم مكلفين است. والله العالم.

تبديل امثال‌

«عَلى‌ أَنْ نُبَدِّلَ أَمْثالَكُمْ وَ نُنْشِئَكُمْ فِي ما لا تَعْلَمُونَ»الواقعة: 61؛ اين آيه، چه به آيه‌ى 60 تعلق داشته‌باشد، و چه به آيه‌ى 59، كه معاد جسمانى در آن جهان عين اعاده همين بدنها و تن‌ها نيست، خصوصيات و عوارض زيادى به اقتضاى محيط آنجا كه باكره‌ى زمين تفاوت‌هاى بسيارى دارد، در بنيان افراد اعاده شده با اين ابدان تاثير دارد، كه تفصيل آن براى‌

[1]- معناى دوم در ذهن نزديك‌تر است و بعيد نيست كه زنان سابقين همچنين باشند.


صفحه 186

ما مجهول است و بقيه اين بحث را در كتاب معاد (ازنظر دين و عقل و علم روحى جديد) و جزء چهارم صراط الحق بخوانيد.[1]

كاشتن و زراعت‌

افعال ما نسبت به نتايج خود، بر دو گونه است:

1- توليدى؛ 2- اعدادى‌

غذا خوردن نسبت به بلعيدن توليدى است. و نسبت به تبديل غذا به خون و غيره، اعدادى است؛ اثر توليدى آن است كه بدون واسطه بر مولد خود مترتب مى‌شود؛ ولى آثار اعدادى علل ديگرى مى‌خواهد و كارما، يكى از علل ناقصه‌ى آن است.

از آيه‌ى 58 تا 72، چهار نمونه را قرآن بيان مى‌دارد كه كاملًا عقلانى و منطقى است:

1- قرار دادن منى در رحم زن عمل توليدى خود ما است كه به وسيله مجامعت به وجود مى‌آيد؛ ولى «تكّون» منى از غذا خوردن تنها به وجود نمى‌آيد؛ يعنى غدا خوردن علت مولده منى در بدن نيست؛ بلكه علت اعدادى است و كارهاى ديگرى در داخل بدن بايد توسط حركات غير ارادى ما، صورت گيرد، تا غذا تبديل به منى شود.

البته نقل منى در رحم، علت تامه و توليدى طفل در بدن زن نيست؛ بلكه علت معده است و اعمال شيميايى و فيزيكى متعددى مى‌خواهد تا وجود طفل در رحم حتمى‌شود.

2- عمل مباشرى ما كاشتن دانه در دل زمين است، كه يك نوع علل اعدادى است، نه‌

[1]- براى امثال معناى ديگرى هم گفته‌اند كه به نظر اينجانب همسان معناى متن كتاب مى‌باشد كه مراد از آن، افراد ديگر انسان باشد؛ يعنى شما مى‌رويد و افراد ديگرى بيايند، والله العالم بمراده.


صفحه 187

علت تامه براى توليد ساقه و برگ و دانه و ميوه كه قرآن از اينها به عنوان زراعت ياد فرموده است. زراعت فعل خدا است و لذا آن را از ما، سلب كرده و اساساً زراعت از قدرت بشر بيرون است.

3- آيه وارده در مورد آب روشن است.

4- علل موجده آتش را خدا آفريده و از قدرت ما خارج است و تنها جزء اخير علت مشعله آتش از ما است؛ مثلا ما به وسيله كبريت، چوب خشكى را مشتعل مى‌سازيم؛ ولى استقرار آتش بالقوه در مغز درخت‌ها و شاخه‌ها و برگها مستند به حرارت خورشيد و تابش آن بر آنها است كه به خداوند منتهى مى‌شود. آثار علل توليدى چه علت، فعل ما باشد چه فعل طبيعت مخلوقه خالق، به علل خود مستند مى‌شود و اما در علل اعدادى به علل قريبه و متوسط و نهايى خود (كه آفريدگار جهان است) نسبت داده مى‌شود و نسبت آن به فاعل معده، مجاز است؛ مانند اينكه به بزرگر و كشت كننده، زارع مى‌گوييم در اين كلام، مسامحه‌ى در تعبير است.

ستاره‌گان‌

«فَلا أُقْسِمُ بِمَواقِعِ النُّجُومِ، وَ إِنَّهُ لَقَسَمٌ لَوْ تَعْلَمُونَ عَظِيمٌ»(الواقعة: 75- 76)؛ ممكن است مراد از مواقع نجوم مدارات ستارگان باشد كه احتمالًا به هزاران ميليارد ستاره برسد، گفته مى‌شود تا كنون يكصد و بيست ميليارد كهكشان كشف شده است و در هر كهكشان، احتمالًا ميلونها ستاره وجود دارد و شايد آيه‌ى دوم به همين تعداد هايل و وحشتناك ستارگان اشاره نمايد كه مى‌فرمايد: موكداً قسم بزرگى است.


صفحه 188

ظاهراً اين آيه تنها آيه‌اى است كه به عظمت ميلياردها كهكشان، كه مواقع سرسام آورى را در فضاى بدون مرز مشخص و نا معلوم، دارند اشاره مى‌كند كه مخاطبين عصر نزول قرآن و قرن‌ها بعد كه هيأت بطلميوسى بر افكار دانشمندان جهان، مسلط بود، قابل فهم نبود، و انسان هاى دوسه قرن اخير به عظمت كهكشانها و فضاى محيط بر آنها اطلاع پيدا كردند.

و تازه اينكه قرآن در اين مورد؛ معجزه‌اى علمى ديگرى را ارايه فرموده كه دانستن آن در آن زمان، نا ممكن بوده و آن جمله‌ى‌«وَ إِنَّا لَمُوسِعُونَ»(الذاريات: 47)، است كه امروز همه مى‌دانند كه آسمانها، از دور شدن ستاره‌گان و كهكشان‌ها در حال توسعه مى‌باشد. صدق الله العلى العظيم.

قسم به مواقع نجوم، قسم بزرگى است كه مخاطبين حاضر نزول قرآن قطعاً نمى‌دانستند و لذا قرآن كلمه‌ى (لو) را به كار برده است (لو تعلمون)؛ يعنى علم شما به آن ناممكن است.

كتاب مكنون‌

«إِنَّهُ لَقُرْآنٌ كَرِيمٌ، فِي كِتابٍ مَكْنُونٍ‌(الواقعة: 77- 78)؛ قبلًا گفتيم آيه‌ى 75 اين سوره (به فهم من) تنها آيه‌ى است كه به بزرگى جهان مادى اشاره فرموده است. كلمه‌ى نجوم جمع نجم ستاره درخشان (طالع) است، جمعى كه «لام تعريف» داشته باشد مفيد عموم است.

بنابراين كلمه‌ى النجوم در آيه‌ى مذكور، همه‌ى ستاره‌هاى طالعه را شامل مى‌شود كه احتمالًا قسمت عمده كهكشانها را در بر مى‌گيرد. والله العالم.

بلى كهكشانهاى مستقر در آسمانها بزرگترين كتاب تكوينى خداوند است كه احتمالًا قسم به آن براى تأكيد بزرگترين كتاب تشريعى اوست كه قرآن مجيد باشد كه امروز تنها


صفحه 189

حجت خدا براى جن و إنس است و تنها وسيله ارتباط انسان با خداوند است، و ربط اين دو كتاب در اين چهار آيه، بسيار پرمعنى است و تنها جاى ذكر يك كتاب مهم‌تر و بزرگتر كه مصدر و مادر اين دو كتاب تكوينى و تشريعى است خالى بود كه در آيه‌ى 78 آن را نيز بيان فرمود: فى كتاب مكنون (مستور)؛ بلى مراد از اين كتاب مستور، لوح محفوظ است كه مى‌شود از يك جهت آن را، انترنت كائنات ناميد كه همه چيز در او ثابت است. و تأويل آن به علم خداوند، بى دليل و يخ و بى مزه است.

اذا بلغت الحلقوم‌

ظاهراً ضمير «بلغت» به روح و نفس بر نمى‌گردد، هر چند در فارسى هم مى‌گويند: جانم به لب رسيد؛ جان به لب شدم؛ بلكه مقتضاى قاعده به حيات و زندگى بر مى‌گردد كه زوال آن از كف پا- حسب تجربه ناقص- شروع مى‌شود، حيات اثر و شعاع معنوى روح و نفس است كه در كتاب معاد نوشته‌ام و همچنين در آيه‌ى‌«كَلَّا إِذا بَلَغَتِ التَّراقِيَ»(القيامة: 26).

به هر حال خداوند در آن حالت خطرناك و غير قابل تصور، براى همه‌ى مؤمنين و اين فقير نامه سياه، رحمت واسعه‌ى خود را برساند كه به ديوان عمل، نامه سياه نرويم آمين!.

تفسير سوره‌ى حديد[1]

ملكيت آسمانها و زمين و آنچه در آنها است‌

در آيه‌ى اول و پنجم اين سوره، مالكيت خدا را بر آسمانها وزمين ثابت مى‌كند:«سَبَّحَ لِلَّهِ‌

[1]سوره‌ى حديد مدنى و داراى 129 آيه مى‌باشد.


صفحه 190

ما فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ»(الحديد: 1)«لَهُ مُلْكُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ ..»(الحديد: 5)، و نيز در آيات ذيل، ملكيت آنچه را كه در آسمانها و زمين است براى خداوند اثبات مى‌كند:«الَّذِي لَهُ مُلْكُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ ...»(الفرقان: 2)«وَ لِلَّهِ مُلْكُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ ...»(النور: 42)«لَهُ مُلْكُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ ...»(البقرة: 107)«لَهُ مُلْكُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ ...»(المائدة: 40)«لَهُ مُلْكُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ ...»(التوبة: 116)«وَ لِلَّهِ مُلْكُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ ...»(آل‌عمران: 189)«... لَهُ مُلْكُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ ...»(الأعراف: 158).

بنا براين آسمانها و زمين وكهكشانها و ملائكه و موجودات مادى ديگرى كه در آسمانها وجود دارند همه مملوك خدا، وخدا مالك آنها مى‌باشد و نيز زمين و آنچه كه در روى زمين و باطن زمين است مملوك خداوند است و چون اين ملكيت تكوينى است نه اعتبارى عقلايى معناى آياتى كه ملكيت آسمانها و زمين هاى هفتگانه را بيان فرمود اين است كه همه‌ى آسمانها و زمين‌ها، و آنچه كه در آنها است مخلوق خداوند است كه در ابتداء و استدامه نيازمند اراده و مديريت اوست.

از آيه‌ى اول فهميده مى‌شود كه همه‌ى موجودات مذكور، خدا را تسبيح و تنزيه و تقديس مى‌كنند.

از آيه‌ى دوم به دست مى‌آيد كه احياء و اماته، عمل خداوند است؛ بلى چنين است حيات تنها ازحيات خداوند كه ذاتى اوست به دست مى‌آيد و هيچ موجودى نمى‌تواند به چيزى حيات بدهد.

إنسانها با عوامل خارجى مى‌توانند سر فردى را ببرند؛ ولى حيات صاحب سر را خداوند مى‌گيرد، وسايل و اسباب نبايد به معلول اشتباه شود:«أَ فَرَأَيْتُمْ ما تُمْنُونَ، أَ أَنْتُمْ تَخْلُقُونَهُ أَمْ نَحْنُ الْخالِقُونَ»(الواقعة: 58 و 59).


صفحه 191

خداوند اول وآخر و ظاهر و باطن است‌

«هُوَ الْأَوَّلُ وَ الْآخِرُ وَ الظَّاهِرُ وَ الْباطِنُ وَ هُوَ بِكُلِّ شَيْ‌ءٍ عَلِيمٌ»(الحديد: 3)؛ معناى آخر بودن در فرضى مفهوم است كه همه‌ى اشياء از بين برود، چنين فرضى را من نفهميده‌ام آيا در نفخ اول در صور، به علاوه‌اى كه همه زنده‌ها مى‌ميرند، آيا همه‌ى اجسام آنها وهمه‌ى ارواح مقبوضه إنسانها در برزخ و همه موجودات و كرات آسمانى نابود مى‌شوند تا وصف آخر مانند سه وصف ديگر، مفهوم شود يا همه چيز معدوم نمى‌شوند؟ كه در اين صورت معناى آخر فهميده نمى‌شود به علاوه كه ظاهر آيه اين است كه خداوند فعلا اول و آخر و ظاهر و باطن است نه پس از نفخ اول و پيش از نفخ دوم. من بايد صادقانه و متواضعانه اقرار كنم كه معناى آخر مقابل اول را نفهميده‌ام بنا بر خلود إنسانها و ساير مكلفين در دوزخ و بهشت همه دوام دارد منتهى خداوندآخر بالذات است و بقيه آخر بالعرض و به ابقاى خداوند. والله العالم.

رجوع امور الى الله‌

«لَهُ مُلْكُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ إِلَى اللَّهِ تُرْجَعُ الْأُمُورُ»(الحديد: 5)؛ امور يا جمع امر است كه ظاهرا در اين آيه به معناى كارها است و احتمالا معناى اين آيه، و چند آيه‌ى ديگر اين است كه كارها به سوى خدا و اراده‌ى او بر مى‌گردد و به هيچ وجه معناى آيه اين نيست كه وجود اشياى مادى و مجرد به سوى وجود خداوند بر مى‌گردد تا باطل‌گرايان كم عقل ادعاى حلول و اتحاد كنند و يا بعضى از اقوال متصوفه وحدت وجودى‌ها توهم شود، اين آيه مربوط به قيامت هم نيست و شامل هردو سراى فعلى واخروى است؛ يعنى كارها همه به خدا و اراده‌ى او بر مى‌گردد و او مدبر جهان‌ها مى‌باشد و اما آيات زيادى كه مى‌گويد: شمابه سوى خدا بر مى‌گرديد يا مى‌گويد: آنان به سوى خدا بر مى‌گردند، مراد اين است كه به قيامت بر