خلاصه اينكه استغفار و دعا براى آخرت كافر جايز نيست و نه نماز بر جنازه او هر چند پدر و مادرش مسلمان باشد و هر چند كافر پدر يا فرزند دعا كننده و مستغفر باشد.
بلى دعا براى هدايت او به سوى دين حق جايز است، و احسان و بخشش و عفو حقوق شخصى از او اشكالى ندارد.
تنها مشكل در مورد استغفار ابراهيم (ع) است كه همهى آيات متعلق به آن را نقل كردهام.
سؤال اول آيا اذر پدر حقيقى ابراهيم (ع) بوده يا عموى و يا پدر زوجه او؟ و به عبارت ديگر آذر والد ابراهيم (ع) بوده يا مربى او كه مجازاً او را قرآن مجيد پدر ناميده است؟
دانشمندان اماميه بر اساس اعتقاد اينكه پدران و مادران انبياء و امامان همهى مؤمن و موحد بودهاند نه كافر و مشرك مىگويند: آذر پدر مجازى بوده و دليل آن ايهى مباركهى 41 سوره ابراهيم (ع) است كه قبلا نقل شد:«رَبَّنَا اغْفِرْ لِي وَ لِوالِدَيَّ وَ لِلْمُؤْمِنِينَ يَوْمَ يَقُومُ الْحِسابُ»(ابراهيم: 41)، مكى اين جا از والد (زاينده= پدر حقيقى) نام برده شده و نام مادر و مؤمنين را نيز نام برده كه ظاهراً اين استغفار غير از استغفار براى «ابْ» است.
من امروز كه در سن 82 سالگى رسيدهام مطمئن شدم كه اين قول درست است. من امروز آيات سوره ابراهيم را با دقت خواند (25 تا 41) به دو مطلب رسيدم:
اول: دعواى ابراهيم با آذر و استغفار براى او در دوره جوانى در حكومت نمرود در بابل عراق بوده كه از آيات ديگر قرآن به دست مىآيد.
دوم: دعا و استغفار ابراهيم براى خود و والدين او در دوره پيرى ابراهيم (ع) بوده كه خداوند به او اسماعيل و اسحاق را مرحمت فرموده است كه در آيهى 39 سوره ابراهيم، خود آن حضرت مىفرمايد:«الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي وَهَبَ لِي عَلَى الْكِبَرِ إِسْماعِيلَ وَ إِسْحاقَ إِنَّ رَبِّي لَسَمِيعُ الدُّعاءِ»(ابراهيم: 39)؛ حمد خدايى كه در سن بزرگى اسماعيل و اسحاق را به من داد. و اين
آيه اشاره دارد كه اسماعيل پسر اول بوده و اسحاق پسر دومى او.
از اين دو مطلب روشن، به دست مىآيد كه والد ابراهيم غير از آذر بت پرست و بت ساز بوده؛ زيرا ابراهيم به صريح آيه 144 توبه، وقتى ديد آذر مؤمن نشد از او بيزارى جست پس چگونه در پيرى دوباره براى او استغفار مىكند؟! معلوم است والد او مؤمن بوده وآذر خواندهاى او بوده است.
تنها يك اشكال مىماند كه در جوانى برايم قابل حل نبود و حتى آن را بر استاد بزرگوارم مفسر و فقيه و اصولى حوزه علميه نجف اشرف، عرضه كردم وقتى جواب داد، جواب ايشان را نپذيرفتم و آن آيه 86 سورهى شعرا است:«وَ اغْفِرْ لِأَبِي إِنَّهُ كانَ مِنَ الضَّالِّينَ»(الشعراء: 86)؛ پدرم را بيامرز كه از جمله گمراهان بود، جملهى «كان» ممكن است چنين معنى دهد كه او مرده و ابراهيم پس از مردن، باز براى او استغفار نموده است.
جواب اين است: سياق آيات شهادت مىدهد كه پدر ابراهيم در اين وقت زنده بوده؛ بلكه آيه 70 و 71 همين سوره (شعراء) صراحت بر حيات پدر ابراهيم دارد«إِذْ قالَ لِأَبِيهِ وَ قَوْمِهِ ما تَعْبُدُونَ، قالُوا نَعْبُدُ أَصْناماً فَنَظَلُّ لَها عاكِفِينَ»(الشعراء: 70- 71)
از آيات مذكور (69 تا 89) به خوبى فهميده مىشود كه مدلول آنها در اول جوانى او در بابل عراق بوده و آذر بت تراش، بت پرست زنده بوده، بنابراين بايد لفظ «كان» را به (است) تفسير كنيم نه به (بود) تا استغفار ابراهيم را پس از موت او بدانيم و به عبارت ديگر «كان» معناى ماضى استمرارى است نه ماضى انقطاعى. و لله الحمد.[1]
[1]- حكيم سبزوارى در لئالى منتظمه خود مىكويد:
و ما رأى الاديب فعلا ناقصا
ففى القضايا هو ربط خالصا
زمانى الادات عند المنطقى
بين اصطلاح الفرقتين فرّق
حرمت و بطلان تزويج مؤمنه وكافره
«يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذا جاءَكُمُ الْمُؤْمِناتُ مُهاجِراتٍ فَامْتَحِنُوهُنَّ، اللَّهُ أَعْلَمُ بِإِيمانِهِنَّ، فَإِنْ عَلِمْتُمُوهُنَّ مُؤْمِناتٍ فَلا تَرْجِعُوهُنَّ إِلَى الْكُفَّارِ، لا هُنَّ حِلٌّ لَهُمْ وَ لا هُمْ يَحِلُّونَ لَهُنَّ، وَ آتُوهُمْ ما أَنْفَقُوا، وَ لا جُناحَ عَلَيْكُمْ أَنْ تَنْكِحُوهُنَّ إِذا آتَيْتُمُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ، وَ لا تُمْسِكُوا بِعِصَمِ الْكَوافِرِ وَ سْئَلُوا ما أَنْفَقْتُمْ وَ لْيَسْئَلُوا ما أَنْفَقُوا، ذلِكُمْ حُكْمُ اللَّهِ، يَحْكُمُ بَيْنَكُمْ، وَ اللَّهُ عَلِيمٌ حَكِيمٌ»(سوره ممتنحنه آيه 10).
اين آيه دلالت بر حرمت و بطلان نكاح بين مرد كافر و زن مؤمنه و مرد مؤمن و زن كافره، دارد؛ بلى حكم تا حدى در مورد اهل كتاب فرقى مىكند، نكاح زن مؤمنه به اهل كتاب چه ذمى و چه حربى حرام و باطل است؛ ولى نكاح زن كتابيه براى مؤمن جايز است چه دائمه و چه موقته و فتواى جمعى از فقهاى شيعه كه نكاح دائمى زن كتابيه را حرام مىدانند، نظرى ضعيف و فاقد دليل است.
اصل بيعت در قرآن و اسلام
بيعت زنان مشركه مكه
«يا أَيُّهَا النَّبِيُّ إِذا جاءَكَ الْمُؤْمِناتُ يُبايِعْنَكَ عَلى أَنْ لا يُشْرِكْنَ بِاللَّهِ شَيْئاً وَ لا يَسْرِقْنَ وَ لا يَزْنِينَ وَ لا يَقْتُلْنَ أَوْلادَهُنَّ ... فَبايِعْهُنَّ ..»(الممتحنة: 12)؛ اى پيامبر (عالى مقام) اگر زنان مكه مىخواهند مسلمان شوند و با تو بيعت كنند كه به خدا چيزى را شريك نسازند و دزدى و زنا نكنند و فرزنان شان را نكشند و افتراء نبندند و تو را در كارهاى خوب نافرمانى نكنند، (تو هم) بيعت آنان را قبول فرما، و براى آنان (كه از شرك به اسلام روى آوردهاند) استغفار كن محققاً خداوند آمرزنده مهربان است.
در اين جا چند مطلب است
مطلب اول: اين شرط شامل بيعت مردان (مشركين مكه كه پس از پيروزى مسلمانان در فتح مكه كه پيامبر بر كوه صفا بود بيعت كردند) شرط نشده و فقط در مورد زنان مشركه مكه شرط شده است.
مطلب دوم: در اسلام آوردن كفار و مشركين از هر صنفى باشند و چه زن و چه مرد هيچ شرطى وجود ندارد تنها شهادت و اقرار به خدا و رسول اوكفايت مىكند حتى ايمان به معاد و نبوت انبياء ديگر كه از اصول دين است شرط اسلام آوردن قرار نگرفته است.[1]
مطلب سوم: اشتراط امور مذكور بر زنان مكه طبق مصلحتى در آن موقع بوده كه خداوند آن را مىدانسته و شرط قرار داده است و به ا صطلاح امروز حكم سياسى بوده نه حكم دائمى فقهى.
نگارنده در آلمان (شهر كسل) و در پاكستان (شهر اسلام آباد) دو زن غربى را مسلمان نمود و هيچ شرطى بر آنان نگذاشت و تنها سفارش كرد كه نماز بخوانند. و نيز يك مرد ظاهر مجوسى در ايران (شمرن) و يك مرد روسى در مسكو كه در موقع مذاكرات مجاهدين با دولت غاصب شوروى ضمن هيأت مجاهدين رفتهبودم، و با من دو جلسه صحبت كرد، او عضو هيأت مذاكرات شوروى بود، در جلسه كه در سفارت پاكستان شب مهمان بوديم، به اسلام تسليم شد و كلمهى شهادتين را خواند و ترجمان ما دو نفر؛ ازبك بود.
مطلب چهارم: معنا و جايگاه بيعت در شريعت اسلام. راغب در مفردات خود ذيل عنوان «البيع» مىگويد: «و بايع السلطان اذا تضّمن بذل الطاعة له بما رضخ له، و يقال لذلك بيعة و
[1]- ايمان به قيامت و نبوت انبياى گذشته بر زنان مشركه مكه هم شرط قرار دادهنشده است.
مبايعة»؛ يعنى مبايعة و بايع (از ماده مفاعله) به معناى دادن طاعت به سلطان در مقابل پولى است كه براى او در نظر گرفته مىشود. و سپس راغب مىگويد: «و قوله تعالى«فَاسْتَبْشِرُوا بِبَيْعِكُمُ الَّذِي بايَعْتُمْ بِهِ وَ ذلِكَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ»(التوبة: 111)، اشاره به بيعت رضوان است كه در آيهى:«لَقَدْ رَضِيَ اللَّهُ عَنِ الْمُؤْمِنِينَ إِذْ يُبايِعُونَكَ تَحْتَ الشَّجَرَةِ فَعَلِمَ ما فِي قُلُوبِهِمْ فَأَنْزَلَ السَّكِينَةَ عَلَيْهِمْ وَ أَثابَهُمْ فَتْحاً قَرِيباً»(الفتح: 18) و در آيهى«إِنَّ اللَّهَ اشْتَرى مِنَ الْمُؤْمِنِينَ أَنْفُسَهُمْ ... فَاسْتَبْشِرُوا بِبَيْعِكُمُ الَّذِي بايَعْتُمْ بِهِ وَ ذلِكَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ»(التوبة: 111) آمده است.
ظاهراً بيعت موضوع حكمى در شريعت نيست؛ ولى اگر در راه حق به كار رود نيكو و ثواب دارد و يك نوع فضيلت است كه از آيات به دست مىآيد و خلفاى بنى اميه و بنى عباس از آن سوء استفاده كردند و اگر در راه باطل به كار رود عمل لغو يا حرام است و منشأ هيچ التزامى نمىشود، الان هم در سطح محدود بعضى از خاندان ظالم و فاسد عربى آن را براى مردم عوام به كار مىگيرند.
تفسير سوره صف[1]
قول بدون عمل
«يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لِمَ تَقُولُونَ ما لا تَفْعَلُونَ»(الصف: 2)؛ تفصيل آيه را در حدود الشريعة فى محرماتها در (قول بلاعمل) آوردهام كه تكرار تفصيل آن اينجا لازم نيست و اينگونه قول حرام است.
[1]- اين سوره مدنى و داراى 14 آيه مىباشد.
اضلال انتقامى
«فَلَمَّا زاغُوا أَزاغَ اللَّهُ قُلُوبَهُمْ وَ اللَّهُ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الْفاسِقِينَ»(الصف: 5)؛ قبلا گفتيم كه خدا هيچ فردى را ابتداءاً گمراه و منحرف نمىسازد كه قبيح است و خداوند حكيم و عادل منزه از كار زشت است و خداوند همهى إنسانها را هدايت ابتدايى مىفرمايد تا حجت بر آنان تمام شود؛ ولى هدايت ثانوى مشروط به عدم فسق و معصيت قبلى است.
در پناه اين دو مطلب، معناى آيه روشن مىشود، وقتى آنان انحراف پيدا كردند روح شان فاسد و زمينهى انحراف ثانوى پيدا مىشود.«فَلَمَّا زاغُوا أَزاغَ اللَّهُ قُلُوبَهُمْ»منطقى مىشود. و و قتى هدايت اولى از طرف مكلف رد شد، ديگر خدا نفس او را مستحق هدايت ثانوى نمىداند و معناى عدم هدايت فاسقين هم روشن مىشود.
انحصار رسالت عيسى به بنى اسرائيل
«... إِنِّي رَسُولُ اللَّهِ إِلَيْكُمْ مُصَدِّقاً ...»(الصف: 6)، آيه دلالت دارد كه عيسى مانند موسى (عليهما السلام) بر بنى اسرائيل مبعوث شده، هر چند خود او اسرائيلى نبوده و لذا «ياقوم» نفرمود؛ بلكه يهوديها را، به بنى اسرائيل خطاب فرمود.
رسالت بزرگ و منحصر به فرد
«هُوَ الَّذِي أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدى وَ دِينِ الْحَقِّ لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ وَ لَوْ كَرِهَ الْمُشْرِكُونَ»(الصف: 9)؛ خدا كسى است كه رسول خود را به هدايت (مردم) و دين حق فرستاد تا آن دين را بر همه اديان منسوخه غالب گرداند؛ البته اين كار نه در زمان حيات آن حضرت صورت گرفته و نه پس از فوت ايشان تا امروز (17 ذيقعده 1438 ه ق)؛ ولى روزى توسط وصى دوازدهمين او عملى خواهد شد.«أَنَّ الْأَرْضَ يَرِثُها عِبادِيَ الصَّالِحُونَ»(الأنبياء: 105).
تفسير سوره جمعه[1]
تسبيح موجودات آسمانها و زمينى
«يُسَبِّحُ لِلَّهِ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ الْمَلِكِ الْقُدُّوسِ الْعَزِيزِ الْحَكِيمِ»(الجمعة: 1)؛ آنچه كه در آسمانها و زمين وجود دارند (و خود آسمانها و زمين)، الله ملك قدوس عزيز حكيم را (از همهى عيوب و نقايص) تنزيه و تبرئه مىكنند.
اين تبرئه ممكن است تكوينى باشد و وجود كامل و پر منفعت همهى موجودات جهان شهادت مىدهد كه خدا، موجود بوده و فرمان روا و صاحب اختيار و پاك و منزه از هر عيب و خطا و باعزتى است كه شكست ناپذير بوده و هيچ مانعى در برابر ارادهى او وجود ندارد. و او با حكمت است (كه همه كار هاى او مصلحت كامل و يا غالب دارد).
«هُوَ الَّذِي بَعَثَ فِي الْأُمِّيِّينَ رَسُولًا مِنْهُمْ يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آياتِهِ وَ يُزَكِّيهِمْ وَ يُعَلِّمُهُمُ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ وَ إِنْ كانُوا مِنْ قَبْلُ لَفِي ضَلالٍ مُبِينٍ»(الجمعة: 2)؛ (همين خدا با همين صفات خود كه در بين مردم بىسواد (كه نه خواندن را بلد هستند و نه نوشتن را) رسولى را كه ازخودشان بود (بى سواد) به سوى آنان بر انگيخت (و برنامهى رسول اين بود) كه بر آنان آيات او (خدا) را تلاوت كند و آنان را تزكيه (و از اخلاق حيوانى پاك كند) و به آنان كتاب (قرآن را) و حكمت (كارهاى با صواب) را تعليم دهد كه پيش از بعثت دين رسول در گمراهى آشكار بودند.
اين مردم در برابر رسول خود بسيار سرسختى و دشمنى نشان دادند؛ چون در همه عمر
[1]- اين سوره مدنى و 21 آيه دارد.
خود و پدران بىسواد خود، إنسانيت خود را در پاى بتهاى بىجان ريخته بودند و تا حدودى عقل آنان مسخ و اخلاق حيوانى پيدا كردهبودند كه بالاخره كار اين رسول و جمعى كه به او ايمان آورده بودند به اينجا كشيدهشد كه سرزمين مكه را كه به خاطر خانهى كعبه و مسجد الحرام، قداست داشت، ترك كنند و از شهر مدينه- در چند صد كيلو مترى آن شهر- كار خود را ادامه دهند؛ بلى رسالت او به شهادت نزول سوره جمعه در مدينه مخصوص مردم مكه نمىباشد؛ بلكه همهى اميين را شامل مىشود.
اين رسول بزرگوار كه روحى بسيار قوى و اراده مستحكم داشت، بالاخره آنان را به اخلاق و حلم خود مسلمان نمود و به وسيلهى آنان و ساير مسلمانان، دين خدا را به توفيق او تا اروپا برد و تمدن جديدى را پىريزى كرد و غربيها را از وحشت نجات دادند تا آنان توانستند تمدن علمى و صنعتى خود را براه اندازند.[1]
به هر حال دين اسلام در پناه دو عامل قوى در كرهى زمين جاويدان شد:
اول: نازل كنند آن خدايى كه ملك و قدوس و عزيز و حكيم بود.[2]
دوم: دين او عبارت از تبيين آيات آسمانى و تزكيه روحانى و اخلاقى إنسان[3]و تعليم قرآن و حكمت است كه نياز فطرى و روحانى بشر است.
بعيد نيست مراد از حكمت جهانبينى پولادين قرآنى و عقلانى باشد كه مقتضاى فطرت آدمى است:«فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها لا تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اللَّهِ ذلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ ...»(الروم:
[1]- به كتاب گستاولبون جامعه شناس فرانسوى به نام تمدن اسلام و عرب مراجعه كنيد.
[2]- كه معانى اين صفات را در بالا دانستيد.
[3]- يعنى پيامبر به وسيلهى كتاب خدا و اخلاق نفسى بىنظير خود و اعمال حكيمانهى خود مردم را تربيت كرد كه به دين خدا عمل كنند و از مفاسد بپرهيزند.