يك نكته ديگر 386
متشابهات قرآن 387
سجده فرشتگان بر آدم 388
خلقت آسمان و زمين 391
دفتر پنجم او 392
نظر او در شريعت دين اسلام 393
آخرين واقعيتى اجتناب ناپذير در مورد عبد الكريم سروش 395
سخن اخر 399
ترتيب نزول سورهها 406
این صفحه در کتاب اصلی بدون متن است / هذه الصفحة فارغة في النسخة المطبوعة
تفسير سوره مومن[1]
بازگشت به سوى خدا
«إِلَيْهِ الْمَصِيرُ»(مؤمن: 4)؛ در آيات زيادى از قرآن آمده كه بازگشت انسانها به سوى خدا است؛ معلوم است كه خدا مكانى ندارد، و مراد از باز گشت به سوى او كه از خود قرآن ظاهر است، بازگشت از زنده شدن مردگان و جمع شدن اجزاى بدنهاى فرسودهى آنان و تعلق تدبيرى ارواح به آنها و رفتن آنها در ميدان حساب و تعيين مكافات و مجازات است، تا انسانها مطابق ارادهى نافذ خالق شان مناسب با عقايد و اعمال خود به دوزخ و بهشت بروند.
از نظر عقلى واقعيت اين است كه: نسبت انسان و همهى مخلوقات زندهجان به خداى مجرد از ماده و زمان و مكان، نسبت ثابت و غير متغير است و نسبت كرهى زمين و هر كرهى ديگر كه موجودات عاقل مكلف دارد. و كرهى ميدان حساب (محشر) دوزخ و بهشت به خدا يكسان است، اين تفاوتها نسبت به خود مكلفين است كه به كرهاى آفريدهشدهاند و از آنجا در پايانى كه خالق معين كرده به مقصد ديگر و كرات ديگر مىروند و هيچ ربطى به وجود واجب الوجود ندارد و نسبت مخلوق به خالق به يك حال است قُرب و بُعد (نزديكى و دورى) تكوينى، هيچ مفهومى ندارد همچنان رضاى تكوينى او از همهى مخلوقات وجود دارد، و آنچه كه از نظر تكوين مكروه خداوند باشد هرگز وجود پيدا نمىكند.
اينكه: مىگوييم مؤمن متدين به خدا نزديك است، در عبادات قصد قربت معتبر است، كافر ازخدا دور است، طاعت موجب تقرب به خدا و معصيت مقتضى دورى ازخداوند است
[1]- هفت سوره حواميم مكى( مؤمن و غافر، فصّلت، شورى، زخرف، دخان، جاثيه و احقاف).
سوره مؤمن و غافر مكى داراى 85 آيه است. وجه تسميه سوره، به مؤمن به خاطر ذكر مؤمن آل فرعون در آن است و وجه تسميه به غافر؛ آمدن كلمهى مذكور در آيهى سوم اين سوره است.
و امثال اين عبارات كه در قرآن مجيد ذكر شده، همه به لحاظ تشريعى مىباشد نه تكوينى. و بايد بين تكوين و تشريع كه تفاوت مفهومى بسيار زيادى دارند اشتباه نشود كه به معرفت خداوند آسيب مىرساند. و الله الموفق.
به هر حال خداوند، نه ماده است و نه داراى عوارض ماده؛ از قبيل زمان و مكان و جهات ششگانه (فوق، تحت، راست، چپ، پيش و پس) و نه ديدنى[1]و درك شدنى است، و نيز خداوند؛ مثل ما كه روح و نفس ناطقه داريم، ندارد و لذا مانند رضا و غضبما، و خوشحال شدن و بد حال شدن و تحّول ندارد، آنچه كه در قرآن از رضا و غضب به خدا نسبت داده است بايد در تفسير آن دقت شود چون متكلمين در علم كلام خداوند را محل حوادث نمىدانند. والله يهدى من يشاء.
غرض از خلقت انسان
«... وَ هَمَّتْ كُلُّ أُمَّةٍ بِرَسُولِهِمْ لِيَأْخُذُوهُ وَ جادَلُوا بِالْباطِلِ ...»(غافر: 5) و«يا حَسْرَةً عَلَى الْعِبادِ ما يَأْتِيهِمْ مِنْ رَسُولٍ إِلَّا كانُوا بِهِ يَسْتَهْزِؤُنَ»(يس: 30)؛ هر امتى خواست رسول خود را بگيرند (از دعوت به حق و هدايت مردم او را جلو گيرى كنند و براى از بين بردن حق با او مجادله و مغالطه كنند ... و افسوس و حسرت بر بندگان، هيچ رسولى براى آنان نيامد مگر اينكه آنان را مورد استهزاء قرار دادند.
اين دو آيهى شريفه كم نظير نيستند، قرآن از اين گونه شكايات زياد دارد اگر براى تحليل اين آيات الهى بنشينيم نتيجهى پايان كار ما اين مىشود كه بگوييم: هدف اولى و اصلى از خلقت إنس و حتى جن عبادت نبوده و ما آن را نمىدانيم، عبادت سبب ثانوى بوده كه از
[1]- در احاديث برادران اهل سنت آمده است كه: خداوند در قيامت ديده مىشود؛ ولى پارهى از دانشمندان مشهور اهل سنت؛ مانند فريد وجدى در كتاب مشهور خود؛ دائرة المعارف قرن بيست در مادهى رؤيت، آن را توجيه نموده است و قوشجى متكلم اشعرى در شرح تجريد تصوير ديگرى از آن دارد.
انتفاى آن عبثيت خلق جن وإنس لازم نمىآيد، او حكيم مطلق است.
حمل عرش
عرش با در نظر گرفتن آيات متعدد قرآن كه متضمن كلمهى مذكور هستند، معانى مختلفى دارد كه فقير در يكى از كتب ديگر خود تفصيل آن را نوشتهام؛ ولى تحقيق بيشتر آن محتاج به تأليف كتاب مستقلى است كه آيات و روايات معتبرةالسند آن يكجا مورد تحقيق قرار گيرد تا مقدار كمى از آن به دست آيد.
به هر حال عرش، مخلوق است و عرش در اين آيهى مباركه:«الَّذِينَ يَحْمِلُونَ الْعَرْشَ وَ مَنْ حَوْلَهُ ...»(غافر: 7)؛ ظاهراً دلالت دارد كه عرش، مخلوق مادى نيست، مگر اينكه گفتهشود ملائكه و جن، هر دو جسم لطيف هستند و جن براى سليمان (ع) كارهاى مادى انجام مىدادند، عفريت جن، كه در درباران پيامبر بزرگوار بود، مىتوانست تخت بلقيس را از يمن بياورد و نيز كار در ساختمانها و بر بيرون كردن اشياى مادى از دريا، قدرت داشتند، ملائكه، زمين قوم لوط را بالا بردند و آن را وارونه بر زمين انداختند.
بنابراين حمل ملائكه دليل بر غير مادى بودن عرش نيست؛ ولى معالوصف از ظاهر آيه به دست مىآيدكه عرش غير مادى مىباشد؛ بلى عرشى كه برآب است«وَ كانَ عَرْشُهُ عَلَى الْماءِ»(هود: 7)؛ معلوم نيست كه مادى است و يانه.
جنات عدن[1]
حفظ مؤمنين از بدى ها
«جَنَّاتِ عَدْنٍ»(مؤمن، 8).
«وَ قِهِمُ السَّيِّئاتِ وَ مَنْ تَقِ السَّيِّئاتِ يَوْمَئِذٍ فَقَدْ رَحِمْتَهُ وَ ذلِكَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ»(غافر: 9)؛ حفظ بديها از مؤمنين، دو احتمال دارد:
يا مراد از سيئات خود معاصى است كه مراد از وقايه، وقايه و حفظ از عذاب آنها است؛ و يا مراد از سيئات بديها و آثار معصيت دنيايى است كه وقايه از آنها محو و پوشانيدن آنها از مؤمنين است كه به او احاطه نكند، دو آيه ذيل«وَ بَدا لَهُمْ سَيِّئاتُ ما كَسَبُوا وَ حاقَ بِهِمْ ما كانُوا بِهِ يَسْتَهْزِؤُنَ ... فَأَصابَهُمْ سَيِّئاتُ ما كَسَبُوا وَ الَّذِينَ ظَلَمُوا مِنْ هؤُلاءِ سَيُصِيبُهُمْ سَيِّئاتُ ما كَسَبُوا وَ ما هُمْ بِمُعْجِزِينَ»(الزمر: 48 و 51)؛ احتمال دوم را ترجيح مىدهد.
دو بار ميراندن و دو بار زنده كردن
«قالُوا رَبَّنا أَمَتَّنَا اثْنَتَيْنِ وَ أَحْيَيْتَنَا اثْنَتَيْنِ فَاعْتَرَفْنا بِذُنُوبِنا فَهَلْ إِلى خُرُوجٍ مِنْ سَبِيلٍ»(غافر: 11)؛ سياق آيه به ملاحظى آيات سابقه نشان مىدهد كه اين گفتهى كافرين در آخرت است و حتى در دوزخ كه كفار راهى براى خروج خود از آتش مىخواهند، شايد آنها تصور مىكنند كه اعتراف به گناه و اقرار به عقايد حقه، موجب نجات آنان مىشده كه اشتباه است. هدف تفسير؛ دو مرتبه ميراندن و دو دفعه زنده كردن آنان است كه بين مفسرين در فهم آن وحدت نظر وجود ندارد.
1- به نظر جمعى يك مردن قبل از زنده شدن در دنيا است و ديگرى ميراندن در آخر
[1]- اقسام بهشت را در كتاب معاد[ صراط الحق ج 4] مطبوعه، آورديم.
عمر در زمين و مراد از احياء، حيات روى زمين و حيات روز قيامت است.
ممكن است اين جمع، مستند به آيهى 28 سورهى بقره باشد كه مىفرمايد:«كَيْفَ تَكْفُرُونَ بِاللَّهِ وَ كُنْتُمْ أَمْواتاً فَأَحْياكُمْ ثُمَّ يُمِيتُكُمْ ثُمَّ يُحْيِيكُمْ ثُمَّ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ»(البقرة: 28)؛ چگونه به خدا كافر مىشويد در حالى كه شما مردگان بودهايد پس زنده گردانيد شما را بعد مىميراند سپس زنده مىگرداند و بعد به سوى او رجوع مىكنيد.[1]
اين استدلال دو ايراد دارد، اولا كه اطلاق مردگان بر كسانى كه بر عدم ازلى خود باقى مانده، مجاز است و نمىشود مصداق موت حقيقى شمرده شوند كه ظاهر آيه معنونه است، و ثانيا اين آيه از اماته و ميراندن صحبت مىكند، نه از موت به معناى نيستى ازلى كه در آيه سوره بقره است.
2- منظور از دو حيات، زنده شدن در قبر است و زنده شدن در قيامت و منظور از دو ميراندن مرگ در آخر عمر و مرگ در قبر بعد از سوال است.
3- منظور از دو حيات و احيا، احياى برزخى و احياى درقيامت است، و از دو اماته و موت، مرگ در آخر عمر و مرگ در پايان برزخ (نفخ اول در صور) است.
ما بايد قبل از قضاوت در مورد اين بحث، اقسام اماته و احياء (ميراندن و زنده كردن) واقعى ر ابيان داريم تا بعد مراد كفار دوزخى را بدانيم.
[1]- ظاهراً مراد از رجوع الى الله پس از احيايى در قيامت- با اينكه نفس احياء هم رجوع الى الله است- رجوع به ميدان حساب و مجازات و مكافات است. و الله العالم.
و احتمالًا وجه رجوع به سوى خدا به اين عنايت باشد كه اسباب مادى اين جهان كه به آن مأنوس بوديم، همه از بين مىروند و كسى كارى كرده نمىتواند جزء آنچه كه خدا بخواهد، و گرنه موجودات امكانى در هر كجا، تحت امر تكوينى خدا و در محضر او هستند، و سلطنت مطلقهى او( ج) بر همه نفوذ دارد و اين تعبيرات به حسب فهم ما، زندانيان و محصورين زمان و مكان است، و نسبت به ساحهى اقدس او، نه رجوع است و نه معاد و نه تغيير.
لامكانى كه در او نور خدا است
ماضى و مستقبل و حالش به كجا است
1- اماته و ميراندن اول، همين ميراندن محسوس در پايان عمر ما است كه«كُلُّ نَفْسٍ ذائِقَةُ الْمَوْتِ»؛
2- اماته دوم در نفخ اول در صور، مگر آنانى را كه خداوند استثناء فرموده[1]اين اماته و ميراندن، شامل زندگان ما دى إنسان و حيوان و ملائكه و جن و غيرهم است و هم شامل ارواحىكه از اوايل اين جهان، فوت كردهاند و در برزخ با ابدان برزخى زندهاند؛ بلى همهى اينها مىميرند
يك بحث مهم مصداقى
كى زندگانى برزخى دارد و كى ندارد، تا ميراندن ثانوى در حق دومىها صدق نكند؟
- 1 دستهى از زندگان كه در قرآن از فزع و صعق استثناء شدهاند:«وَ نُفِخَ فِي الصُّورِ فَصَعِقَ مَنْ فِي السَّماواتِ وَ مَنْ فِي الْأَرْضِ إِلَّا مَنْ شاءَ ...»(الزمر: 68)؛ بنابراينكه، «صعق» به معناى موت باشد.[2]ولى به هر حال مىشود به همان ارواحىكه به بدن برزخى تعلق مىگيرند و تا نفخ اول، صور زنده هستند، احياء برزخى صدق كند؛ ولى اين حيات به نظر شيخ مفيد (ره) عمومى نيست و مخصوص به مؤمنين كامل الايمان و كفار كامل الكفر مىباشد؛ بلكه از چند آيه ثابت مىشود كه كفار زندگانى برزخى ندارند كه بحث آن را در كتاب روح مشاراليه اينجانب بخوانيد.
[1]به صفحهى 276 و 277 كتاب روح از نظر دين و عقل و علم روحى جديد، مراجعه شود؛ بعضى گفتهاند: مراد از استثناء شدگان، عقول مجرده مىباشند، كه اصل وجود آنها براى ما، ثابت نيست( الميزان مىگويد: مرگ جدايى روح از بدن است و ارواح در برزخ، جسد ندارند، مرگ برآنها صدق نمىكند. استثناء در اول، منقطع، در دوم، متصل است؛ ولى ارواح، ابدان برزخى دارند، ترجمهى الميزان ج 17/ 444
[2]- اين آيه بر اين مطلب دلالت دارد فَذَرْهُمْ حَتَّى يُلاقُوا يَوْمَهُمُ الَّذِي فِيهِ يُصْعَقُونَ( الطور: 45)، در فرضى كه صعق به معناى موت باشد نه بيهوشى، كه در مورد موسى چنين است« وَ خَرَّ مُوسى صَعِقاً»( اعراف: 143)، به قرينه« فَلَمَّا أَفاقَ» يعنى به هوش آمد.