بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 256

واما جمله‌ى سابق بر اين جمله در آيه مذكور:«إِنَّ اللَّهَ عَلى‌ كُلِّ شَيْ‌ءٍ قَدِيرٌ».از نظر عقلى مخصوص به هر شى‌ء ممكن است و ضروريات؛ (يعنى واجب الوجود و ممتنع الوجود) قابليت تعلق قدرت حق تعالى را ندارند. و جمعى از كور دلان اين موضوع روشن را نفهميده‌اند. ضرورت عدم يا وجود چگونه صحت و امكان تغيير را دارد؟!

تفسير سوره تحريم‌[1]

«يا أَيُّهَا النَّبِيُّ جاهِدِ الْكُفَّارَ وَ الْمُنافِقِينَ وَ اغْلُظْ عَلَيْهِمْ وَ مَأْواهُمْ جَهَنَّمُ وَ بِئْسَ الْمَصِيرُ»(التحريم: 9)؛ اى پيامبر! با كفار و منافقين جهاد كن و بر آنان سخت گيرى نما ...

واقعيتهاى تاريخ زمان رسالت آن حضرت بسيار روشن است كه جهاد با كفار و منافقين هر چند به ظاهر آيه از يك نوع است؛ ولى شايد اين سياق يكنوع فشار روحى بر منافقين بوده كه ممكن است عليه آنان همانند كفار جنگ و مبارزه مسلحانه صورت گيرد، و گرنه پيامبر با منافقين به خاطر اقرار ظاهرى آنان به اسلام و اصول اساسى آن، جنگ مسلحانه نكرد؛ ولى مراقبت از حال آنان و ايراد يك نوع فشار روانى و امر به معروف و نهى از منكر و تأديب در حق آنان به اساس دستور فوق بوده كه مى‌شود آن را جهاد ثانوى نام نهاد، و يا جهاد روانى در مقابل جهاد فيزيكى با كفار از آيات سوره توبه پيدا است كه اگر خداوند به رسولش عمر بيشترى مى‌داد كار منافقين را يكسره مى‌كرد و جامعه‌اى اسلامى را از لوث وجود و فكر كثيف آنان پاك مى‌نمود.

[1]- اين سوره مدنى و داراى 12 آيه مى‌باشد.


صفحه 257

زن نوح و زن لوط

از آيه‌ى دهم سوره تحريم و غيره به دست مى‌آيد كه در زمان هاى گذشته، عقد زناشويى بين مرد مسلمان و زن كافر؛ بلكه بين مرد كافر و زن مؤمنه، حرام و باطل نبوده و ظاهراً همسر حضرت توح و همسر لوط، كافر بوده‌اند، چنانچه همسر فرعون آسيه؛ دختر مزاحم زن مؤمنه بوده كه ظاهراً توسط فرزند خوانده اسرائيلى اش موسى بن عمران (ع) به خدا ايمان پيداكرده بود، در حالى كه شوهرش فرعون خبيث‌ترين كفار بود.

زن فرعون مقام بالايى داشته كه خداوند كلام او را در قرآن بيان فرموده است:«رَبِّ ابْنِ لِي عِنْدَكَ بَيْتاً فِي الْجَنَّةِ وَ نَجِّنِي مِنْ فِرْعَوْنَ وَ عَمَلِهِ وَ نَجِّنِي مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ»(التحريم: 11)؛ پروردگار من، برايم خانه‌اى پيش خود در بهشت مهيا كن و مرا از فرعون و كارهاى او، نجات بده (و نيز) از قوم ستمگران نجات ده.؛ بلى از اين آيه و آيه 11 سوره‌ى تحريم به دست مى‌آيد كه زن فرعون و مريم مادر عيسى دو زن مجلله، نمونه و الگو اهل ايمان بوده‌اند. چنانچه زوجه‌ى نوح و زوجه‌ى لوط، الگوى اهل كفر بوده‌اند.

مطابق احاديث بخارى و ساير صحاح، دو زن نمونه ديگر در اسلام بوده كه مجموعه‌ى زنان كامله درجه اول همين چهار تن مى‌باشند. و اين دو نمونه ام‌المؤمنين خديجه كبرى كه جان و مال خود را در اختيار خاتم النبيين (صلى الله عليه وآله) گذاشت و دختر بزرگوار او فاطمه الزهرا (عليهن السلام) مى‌باشند.

آسيه، مريم، خديجه، فاطمه‌

است مختار زنان كامله‌


صفحه 258

يك نكته دقيق‌

«وَ مَرْيَمَ ابْنَتَ عِمْرانَ الَّتِي أَحْصَنَتْ فَرْجَها فَنَفَخْنا فِيهِ مِنْ رُوحِنا ...»(التحريم: 12)؛ مريم دختر عمران (نمونه‌اى براى زنان مؤمنه قرارداده) كه عفت و پاكى دامن داشت، پس دمديم روح خود را در شرمگاه او (و او) به كلمات و كتب پروردگار خود تصديق داشت.

در ابتدا به ذهن مى‌رسد كه جمله‌ى «احصنت فرجها» زمينه ساز نفخ روح خدا در شرمگاه مريم (سلام الله عليها) باشد، آن وقت بلافاصله اين سؤال در ذهن مى‌آيد كه احصان عورت مخصوص به مريم نيست تا مستحق اين مقام گردد؛ بلكه ميليونها دختر ديگر نيز اين صفت عام را داشته‌اند و صفت عام زنان چگونه سبب امتياز مهم براى يك فرد خاص مى‌گردد؟

جواب اين جمله (احصنت فرجها) عفت خود را حفظ كرد، نه علت نفخ روح عيسى است و نه زمينه ساز آن و نه به آن نظر دارد؛ بلكه ظاهراً براى تبرئه‌ى مريم از اتهام يهوديها بيان شده كه به طور آشكار، مريم مكرمه را متهم به گناه كبيره نمودند:«يا أُخْتَ هارُونَ ما كانَ أَبُوكِ امْرَأَ سَوْءٍ وَ ما كانَتْ أُمُّكِ بَغِيًّا»(مريم: 28)؛ مريم نه پدرت مرد بدى بود، نه مادرت زن بى عفتى بوده اين چه عمل زشتى بود كه انجام دادى؛ بلى هدف ذكر جمله‌ى معترضه فوق براى پاكى و طهارت او بود و ربطى به نفخ روح در رحم آن ندارد و علت اختيار مريم براى اين كار در قرآن ذكر نشده و براى ما نيز، روشن نيست.


صفحه 259

احتمال مى‌رود صفت دائم قنوت بودن او(وَ كانَتْ مِنَ الْقانِتِينَ)و كثرت اطاعت او وى را به اين مقام عالى رسانيده است و مؤيد آن لقب ديگر او است كه صديقه (بسيار تصديق كنند) مى‌باشد والله العالم‌[1]

توضيح: قبلًا گفتيم مراد روح انسانى حضرت عيسى است و گفتيم كه روح مذكور منفوخ منه، است و منفوخ در قرآن ذكر نشده، به نظر من اين منفوخ حيات است كه در سراسر بدنهاى انسان وجود دارد؛ مانند حرارت خورشيد در خانه‌هاى ما، والله اعلم.

تفسير سوره ملك‌[2]

«تَبارَكَ الَّذِي بِيَدِهِ الْمُلْكُ وَ هُوَ عَلى‌ كُلِّ شَيْ‌ءٍ قَدِيرٌ، الَّذِي خَلَقَ الْمَوْتَ وَ الْحَياةَ لِيَبْلُوَكُمْ أَيُّكُمْ أَحْسَنُ عَمَلًا ...»(الملك: 1- 2)؛ «بركت» به سكون، سينه‌ى شتر را گويند و بعد به معناى دوام و بقاء استعمال شده و بر خدا به خاطر دوام ازلى و ابدى او، اطلاق مى‌گردد. و بر نعمت با دوام نيز اطلاق مى‌شود. «ملك» به ضم ميم، به معناى زمامدارى (حاكميت و مالكيت) با دوام است خدايى كه مرگ و زندگى را خلق كرده است.

اصل خلق به معناى تقدير مستقيم (اندازه‌گيرى مستقيم) است. لفظ خلق؛ مانند بعضى از مصادر به معناى مفعول (مخلوق استعمال مى‌شود گاهى به معناى مصدرى (آفريدن) و گاهى به معناى اسم مصدر (آفرينش) استعمال مى‌شود)[3]

[1]- ممكن صديقه صيغه مبالغه از ماده صدق باشد، نه از تصديق. به هر حال صديقين بعد از نبيين و پيش از شهداء در آيه‌ى 69 سوره نساء ذكر شده‌اند.

[2]- اين سوره مكى و داراى 29 آيه مى‌باشد.

[3]- مراجعه شود به مفردات راغب.


صفحه 260

خلق به معناى مصدرى گاهى در ابداع (نوآفرينى) بدون ريشه‌اى استعمال مى‌شود؛ مانند خلق السموات و الارض‌[1]و قرينه‌ى آن، آيه‌ى 117 بقره است:«بَدِيعُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ ...»(البقرة: 117)؛ و گاهى در ايجاد شى‌ء از شى ديگر استعمال مى‌شود؛ مانند«خَلَقَ الْإِنْسانَ مِنْ نُطْفَةٍ»خلق ابداعى؛ مانند انفجار كبير يا ايجاد ماده و يا ايجاد ارواح مجرده مخصوص به واجب الوجود است، خلق به استحاله نيز غالباً از قدرت غير خدا بيرون است.

«أَ فَرَأَيْتُمْ ما تُمْنُونَ، أَ أَنْتُمْ تَخْلُقُونَهُ أَمْ نَحْنُ الْخالِقُونَ، نَحْنُ قَدَّرْنا بَيْنَكُمُ الْمَوْتَ ...»(الواقعة: 59، 59، 60)؛ خلق به استحاله گاهى به غير خدا نسبت داده مى‌شود كه به عيسى مى فرمايد:«وَ إِذْ تَخْلُقُ مِنَ الطِّينِ كَهَيْئَةِ الطَّيْرِ بِإِذْنِي فَتَنْفُخُ فِيها فَتَكُونُ طَيْراً بِإِذْنِي ...»(المائدة: 110)؛ به قول راغب در مفردات: «خَلِقَ» و «خُلِقَ» 0 (اولى به فتحه و دومى به ضمه) اصلا يكى هستند؛ مانند «شَرب» و «شُرب» و «صَرم» و «صُرم»؛ لكن خلق به «فتحه» مخصوص به ديدنى هاى به چشم است. و دومى به سجايا و صور به بصيرت است؛«وَ إِنَّكَ لَعَلى‌ خُلُقٍ عَظِيمٍ»(القلم: 4)؛ ولى ظاهراً اين دو لفظ، با دو معنى هستند: اولى به معناى ايجاد و تقدير، دومى به معناى طبيعت و سجيه.

سؤال عمده اين است كه چگونه خداوند موت و حيات را آفريده است؟ حيات زندگى از تعلق روح به بدن پيدا مى‌شود و حال در بدن است. و خلق حيات به خلق روح و ارتباط تدبيرى او به بدن است كه فعل خداوند مى‌باشد.

موت نقيض حيات است كه جدايى روح از بدن است و امر عدمى قابل خلقت نيست. گاهى توهم مى‌شود كه مردن به معناى انتقال روح از بدن عنصرى به برزخ است و يا توفى‌

[1]- بنا بر نظريات امروزى آسمانها از گاز( دخان) يا انرژى كه از انفجار بزرگ به وجود آمده آفريده شده.


صفحه 261

به معناى اخذ كامل روح از بدن، و هر دو امر وجودى است كه نسبت خلق به آن صحيح مى‌شود؛ ولى اين قول مخالف ذوق عرفى و تكلف است؛ بلكه خلق مذكور به معناى تقدير است كه آيه‌ى 60 واقعه‌ى متقدمه، آن را بيان فرموده است:«نَحْنُ قَدَّرْنا بَيْنَكُمُ الْمَوْتَ»

امتحان مردم‌

«... لِيَبْلُوَكُمْ أَيُّكُمْ أَحْسَنُ عَمَلًا ...»(الملك: 2)؛ امتحان كردن و آزمايش، كار فردى است كه واقعيت‌هاى آينده را نداند، درحالى كه در علم خداوند، حوادث گذشته و فعلى و آينده ثابت است. محتاج به امتحان نيست.

بنابراين جمله‌ى‌«لِيَبْلُوَكُمْ»برنوعى مجاز حمل مى‌شود واقعيت اين است: در بهشت و دوزخ كسانى مى‌روند كه بالفعل به خداوند نزديك شده باشند يا از او دور شده باشند، قرُبَ واجد فعلى، نفوس مربوط اطاعت و معصيت فعلى است. و فعليت و معصيت و طاعت مربوط به فعليت تكليف است و لذا خداوند انسانها را مكلف نموده تابه اراده و اختيار مصير و مسير بهشت و دوزخ را انتخاب كنند. و ذكر عمل نيكوتر در آيه به جاى عمل بيشتر بيان‌گر جلب توجه بندگان به نيت پاك و دورى از ريا و مقرون بودن عمل با تواضع و خضوع در برابر ربوبيت إلهى است.

آسمانهاى هفت طبقه‌اى‌

«الَّذِي خَلَقَ سَبْعَ سَماواتٍ طِباقاً ما تَرى‌ فِي خَلْقِ الرَّحْمنِ مِنْ تَفاوُتٍ ...» (الملك: 3) و«أَ لَمْ تَرَوْا كَيْفَ خَلَقَ اللَّهُ سَبْعَ سَماواتٍ طِباقاً»(نوح: 15)، آسمان، غير از ستاره‌ها و سياره‌ها است، آسمان ظرف است و كهكشانها و منظومه‌هاى شمسى و سياره‌هاى مظروف هستند كه شواهد متعددى در قرآن بر اين معنى موجود است؛ يكى از اين شواهد، آيه‌ى پنجم همين سوره‌


صفحه 262

است:«وَ لَقَدْ زَيَّنَّا السَّماءَ الدُّنْيا بِمَصابِيحَ ...»(الملك: 5) و ديگرآيه‌ى ششم صافات:«إِنَّا زَيَّنَّا السَّماءَ الدُّنْيا بِزِينَةٍ الْكَواكِبِ»(الصافات: 6)؛ يعنى آسمان نزديك‌تر و پايين‌تر را به ستاره‌ها زينت داديم. وقتى اين مطلب به دست آمد، اشتباهات جمعى از اهل نظر نيز ظاهر مى‌شود؛ ولى اين سؤال براى همه پيدا مى‌شود كه حقيقت خود آسمان‌ها چيست؟

از صفاتى كه براى آسمان در قرآن ذكر شده طباقاً، اشقت، انفطرت و ... معلوم مى‌شود كه آسمان مجرد فضا نيست. پس آسمان چيست؟ به صراحت مى‌گويم من چيزى در اين مورد نمى‌دانم، و احتمالًا چند مرتبه در اين مورد در اين كتاب صحبت شده است.

در آيه‌ى عنوان بحث، خداوند آسمانهاى هفتگانه را طبقه، طبقه، معرفى مى‌كند كه يكى فوق ديگرى است.

و مطالب ديگرى كه در آيه فوق آمده است صحبت از اتقان نظام مخلوقات يا خلقت است كه بر اساس حكمت بالغه صورت گرفته و هيچ نقص و عيبى ندارد و همه اجزاى عالم از اين جهت هيچ تفاوتى ندارند.

اين موضوع امروز نسبت به زمان نزول آيه و حيات پيامبر اكرم (ص) به مراتب زيادى حسى و علمى شده و علوم تجربى به شمول علم نجوم دلايل زياد بر اين حكمت خدا و اتقان كائنات اقامه كرده كه چند دسته‌ى از علماء اگر به جمع كردن آنها روز ده ساعت كار كنند، سپس از چند سال، دهها جزء كتاب در اين مورد تأليف مى‌شود.

هفت زمين و هفت آسمان‌

از مباحث قبلى اين كتاب امور زير دانسته‌شد:

هفت كره‌ى زمين در كائنات وجود دارد كه خواص عمومى شان تا حدى كه زمين بر آنها صدق كند، مشترك است؛ ولى خصوصيات فردى اين كرات زمين، از حيث كميت و


صفحه 263

كيفيت و و سعت و حقايق موجودات ساكن آنها به ما معلوم نيست.

احتمال اراده اقاليم هفتگانه (دو منطقه‌ى منجمد شمالى و جنوبى و دو منطقه‌ى اعتدالى و دو منطقه‌ى گرم و يك منطقه‌ى استوايى) از هفت زمين قرآن، موهون؛ بلكه غلط است.

و آنچه كه دانشمند مرحوم قريشى در قاموس قرآن در مورد آسمانهاى هفتگانه نوشته، نيز ضعيف بوده و ناقص هم است و قبلًا گفته‌ايم كه همه‌ى چهار هزار ستاره مريى و قابل مشاهده شايد در آسمان اول نباشد؛ بلكه آسمان اول به نور نافذ آنها مزين شده است.

بيان يك مشكل‌

«وَ لَقَدْ زَيَّنَّا السَّماءَ الدُّنْيا بِمَصابِيحَ وَ جَعَلْناها رُجُوماً لِلشَّياطِينِ وَ أَعْتَدْنا لَهُمْ عَذابَ السَّعِيرِ»(الملك: 5)، و در آيات صافات چنين فرموده است:«إِنَّا زَيَّنَّا السَّماءَ الدُّنْيا بِزِينَةٍ الْكَواكِبِ، وَ حِفْظاً مِنْ كُلِّ شَيْطانٍ مارِدٍ، لا يَسَّمَّعُونَ إِلَى الْمَلَإِ الْأَعْلى‌ وَ يُقْذَفُونَ مِنْ كُلِّ جانِبٍ، دُحُوراً وَ لَهُمْ عَذابٌ واصِبٌ، إِلَّا مَنْ خَطِفَ الْخَطْفَةَ فَأَتْبَعَهُ شِهابٌ ثاقِبٌ»(الصافات: 6- 10)؛ و در آيات سوره حجر مى‌خوانيم:«وَ لَقَدْ جَعَلْنا فِي السَّماءِ بُرُوجاً وَ زَيَّنَّاها لِلنَّاظِرِينَ، وَ حَفِظْناها مِنْ كُلِّ شَيْطانٍ رَجِيمٍ، إِلَّا مَنِ اسْتَرَقَ السَّمْعَ فَأَتْبَعَهُ شِهابٌ مُبِينٌ‌(الحجر: 16- 18)

چند مطلب در مورد اين آيات متبركه:

1- ظاهرآيه اول اين است كه خود همين مصابيح در حالى كه زينت آسمان است؛ مانند تير، شياطين را دفع مى‌كنند، در حالى كه مصابيح؛ يعنى ستاره‌ها هر كدام در مدار خود هستند و يك ذره در مدارات آنها انحرافى واقع نمى‌شود، مگر اين كه بگوييم توسط نور آنان، شياطين، رانده مى‌شوند.