به معناى اخذ كامل روح از بدن، و هر دو امر وجودى است كه نسبت خلق به آن صحيح مىشود؛ ولى اين قول مخالف ذوق عرفى و تكلف است؛ بلكه خلق مذكور به معناى تقدير است كه آيهى 60 واقعهى متقدمه، آن را بيان فرموده است:«نَحْنُ قَدَّرْنا بَيْنَكُمُ الْمَوْتَ»
امتحان مردم
«... لِيَبْلُوَكُمْ أَيُّكُمْ أَحْسَنُ عَمَلًا ...»(الملك: 2)؛ امتحان كردن و آزمايش، كار فردى است كه واقعيتهاى آينده را نداند، درحالى كه در علم خداوند، حوادث گذشته و فعلى و آينده ثابت است. محتاج به امتحان نيست.
بنابراين جملهى«لِيَبْلُوَكُمْ»برنوعى مجاز حمل مىشود واقعيت اين است: در بهشت و دوزخ كسانى مىروند كه بالفعل به خداوند نزديك شده باشند يا از او دور شده باشند، قرُبَ واجد فعلى، نفوس مربوط اطاعت و معصيت فعلى است. و فعليت و معصيت و طاعت مربوط به فعليت تكليف است و لذا خداوند انسانها را مكلف نموده تابه اراده و اختيار مصير و مسير بهشت و دوزخ را انتخاب كنند. و ذكر عمل نيكوتر در آيه به جاى عمل بيشتر بيانگر جلب توجه بندگان به نيت پاك و دورى از ريا و مقرون بودن عمل با تواضع و خضوع در برابر ربوبيت إلهى است.
آسمانهاى هفت طبقهاى
«الَّذِي خَلَقَ سَبْعَ سَماواتٍ طِباقاً ما تَرى فِي خَلْقِ الرَّحْمنِ مِنْ تَفاوُتٍ ...» (الملك: 3) و«أَ لَمْ تَرَوْا كَيْفَ خَلَقَ اللَّهُ سَبْعَ سَماواتٍ طِباقاً»(نوح: 15)، آسمان، غير از ستارهها و سيارهها است، آسمان ظرف است و كهكشانها و منظومههاى شمسى و سيارههاى مظروف هستند كه شواهد متعددى در قرآن بر اين معنى موجود است؛ يكى از اين شواهد، آيهى پنجم همين سوره
است:«وَ لَقَدْ زَيَّنَّا السَّماءَ الدُّنْيا بِمَصابِيحَ ...»(الملك: 5) و ديگرآيهى ششم صافات:«إِنَّا زَيَّنَّا السَّماءَ الدُّنْيا بِزِينَةٍ الْكَواكِبِ»(الصافات: 6)؛ يعنى آسمان نزديكتر و پايينتر را به ستارهها زينت داديم. وقتى اين مطلب به دست آمد، اشتباهات جمعى از اهل نظر نيز ظاهر مىشود؛ ولى اين سؤال براى همه پيدا مىشود كه حقيقت خود آسمانها چيست؟
از صفاتى كه براى آسمان در قرآن ذكر شده طباقاً، اشقت، انفطرت و ... معلوم مىشود كه آسمان مجرد فضا نيست. پس آسمان چيست؟ به صراحت مىگويم من چيزى در اين مورد نمىدانم، و احتمالًا چند مرتبه در اين مورد در اين كتاب صحبت شده است.
در آيهى عنوان بحث، خداوند آسمانهاى هفتگانه را طبقه، طبقه، معرفى مىكند كه يكى فوق ديگرى است.
و مطالب ديگرى كه در آيه فوق آمده است صحبت از اتقان نظام مخلوقات يا خلقت است كه بر اساس حكمت بالغه صورت گرفته و هيچ نقص و عيبى ندارد و همه اجزاى عالم از اين جهت هيچ تفاوتى ندارند.
اين موضوع امروز نسبت به زمان نزول آيه و حيات پيامبر اكرم (ص) به مراتب زيادى حسى و علمى شده و علوم تجربى به شمول علم نجوم دلايل زياد بر اين حكمت خدا و اتقان كائنات اقامه كرده كه چند دستهى از علماء اگر به جمع كردن آنها روز ده ساعت كار كنند، سپس از چند سال، دهها جزء كتاب در اين مورد تأليف مىشود.
هفت زمين و هفت آسمان
از مباحث قبلى اين كتاب امور زير دانستهشد:
هفت كرهى زمين در كائنات وجود دارد كه خواص عمومى شان تا حدى كه زمين بر آنها صدق كند، مشترك است؛ ولى خصوصيات فردى اين كرات زمين، از حيث كميت و
كيفيت و و سعت و حقايق موجودات ساكن آنها به ما معلوم نيست.
احتمال اراده اقاليم هفتگانه (دو منطقهى منجمد شمالى و جنوبى و دو منطقهى اعتدالى و دو منطقهى گرم و يك منطقهى استوايى) از هفت زمين قرآن، موهون؛ بلكه غلط است.
و آنچه كه دانشمند مرحوم قريشى در قاموس قرآن در مورد آسمانهاى هفتگانه نوشته، نيز ضعيف بوده و ناقص هم است و قبلًا گفتهايم كه همهى چهار هزار ستاره مريى و قابل مشاهده شايد در آسمان اول نباشد؛ بلكه آسمان اول به نور نافذ آنها مزين شده است.
بيان يك مشكل
«وَ لَقَدْ زَيَّنَّا السَّماءَ الدُّنْيا بِمَصابِيحَ وَ جَعَلْناها رُجُوماً لِلشَّياطِينِ وَ أَعْتَدْنا لَهُمْ عَذابَ السَّعِيرِ»(الملك: 5)، و در آيات صافات چنين فرموده است:«إِنَّا زَيَّنَّا السَّماءَ الدُّنْيا بِزِينَةٍ الْكَواكِبِ، وَ حِفْظاً مِنْ كُلِّ شَيْطانٍ مارِدٍ، لا يَسَّمَّعُونَ إِلَى الْمَلَإِ الْأَعْلى وَ يُقْذَفُونَ مِنْ كُلِّ جانِبٍ، دُحُوراً وَ لَهُمْ عَذابٌ واصِبٌ، إِلَّا مَنْ خَطِفَ الْخَطْفَةَ فَأَتْبَعَهُ شِهابٌ ثاقِبٌ»(الصافات: 6- 10)؛ و در آيات سوره حجر مىخوانيم:«وَ لَقَدْ جَعَلْنا فِي السَّماءِ بُرُوجاً وَ زَيَّنَّاها لِلنَّاظِرِينَ، وَ حَفِظْناها مِنْ كُلِّ شَيْطانٍ رَجِيمٍ، إِلَّا مَنِ اسْتَرَقَ السَّمْعَ فَأَتْبَعَهُ شِهابٌ مُبِينٌ(الحجر: 16- 18)
چند مطلب در مورد اين آيات متبركه:
1- ظاهرآيه اول اين است كه خود همين مصابيح در حالى كه زينت آسمان است؛ مانند تير، شياطين را دفع مىكنند، در حالى كه مصابيح؛ يعنى ستارهها هر كدام در مدار خود هستند و يك ذره در مدارات آنها انحرافى واقع نمىشود، مگر اين كه بگوييم توسط نور آنان، شياطين، رانده مىشوند.
در اين آيه اشكال ديگرى باقى نمىماند، تنها سؤالى كه در اين آيه است اين است كه چرا بر خلاف صافات كه با «لام» تعريف آمده است، نكره ذكر شده در حالى كه مراد از مصابيح همان كواكب است. والله العالم.
2- كلمهى حفظاً در آيه صافات مفعول مطلق فعل مقدر (حفظنا) مىباشد كه آيهى سوم بر آن دلالت دارد و معناى آيه: ما آسمان نزديكتر يا پستتر و پايينتر را به كواكب زينت داديم و ما آسمان را از هر شيطان پليد نگهدارى مىكنيم، شايد وسيلهى نگهدارى نور ستارگان و يا سنگهاى سرگردان در آسمان باشد كه از كلمهى «يقذفون» به آن اشاره دارد.
3- ظاهراً مراد از بروج آسمانى در آيه 16 سوره حجر، همان ستارههاى باشند يا خصوص ستارگانى كه به نام صورتهاى فلكى مشهور شدهاند و در افغانستان تا هنوز دوازده برج، به همان نام عربى شان، باقىمانده است: حمل، ثور، جوزا، سرطان، اسد، سنبله، ميزان، عقرب، قوس، جدى، دلو و حوت.
به عبارت ديگر هنگامى كه ما، به ماه و خورشيد نگاه مىكنيم در هر موقعى از سال، آنها را در مقابل يكى از صورتهاى فلكى مذكور مى بينيم.
4- در آيهى 17 حجر، ما، آسمان يا برج را از هر جن متمرد (شيطان) حفظ كردهايم
5- در دو آيهى اخير يك استثنايى وجود دارد: مگر آن جن هايى كه دزدكى گوش به گفت و گويى ملايكههاى آسمانى بدهند كه به وسيلهى شهاب ثاقب و اشكارى (كه همان سنگهاى سرگردان است) دفع مىشوند.
6- ملاء اعلى كه ملائكه در محل آنان است، تجردى ندارند، نه خود آنان و نه محل و جايگاه آنان، ملائكه داراى اجسام هستند. و مجرد از ماده نيستند. ما كيفيت صحبت ملائكه
و كيفيت گوش دادن جن را نمىدانيم و لذا حق ايرادى را هم نداريم، از آيات به دست نمىآيد كه دستههاى جن هفتهاى يا ماهانه يا اقلًا سالانه، توسط شهاب سنگها كشته و يا جلوگيرى مىشوند اين صرف بدان معنى نيست كه هر شهاب سنگى كه در آسمان ديده شود بدنبال طرد شياطين متمرد، توسط شهابها به اصطلاح منطق قضيهاى است مهمله، كه از حيث عدد و زمان معلوم نيست.
در علم نجوم جديد و كشف ستارهها، هيچ دليلى بر بطلان آنچه كه در قرآن آمده اقامه نشده است. تأويلات ركيك جمعى از مفسرين اگر به نحو مجرد احتمال باشد عيبى ندارد و گرنه تأويلات قرآن، بدون دليل حرام است. والله العالم.
سخنى در مورد كهكشان
ادعا مىشود كه يكصد بيست و پنج ميليارد كهكشان توسط دوربين هابل كه در فضا است كشف شده، گفته شده خورشيد ما، يك ميليون و دو صد هزار بار از كرهى زمين ما، بزرگتر است.
ادعا مىشود در كهكشان راه شيرى ما، يكصد ميليارد ستاره وجود دارد كه خورشيد ما، يكى از ستارههاى متوسط آن به حساب مىآيد و عدد سيارات كهكشان ما، معلوم نيست و در آينده كه تلسكوبهاى بزرگترى و دقيقتر اختراع شود، ممكن است وسعت جهان چندين برابر وسعت فعلى آن ثابت گردد.
حالا كه عظمت جهان فعلى اجمالًا معلوم شد، اين آيه مى فرمايد:«أَ لا يَعْلَمُ مَنْ خَلَقَ وَ هُوَ اللَّطِيفُ الْخَبِيرُ»(الملك: 14)؛ آيا خالق به مخلوق خود- كه در حدوث و بقا،- او احتياج دارد، دانا نيست. پس واجب الوجود مجرد همان گونه كه به ذات لايتناهى خود علم لايتناهى دارد به مخلوقات نيز علم دارد.
آرامى تعجب انگيز زمين
«هُوَ الَّذِي جَعَلَ لَكُمُ الْأَرْضَ ذَلُولًا ...»(الملك: 15)؛ خدا زمين را براى شما آرام قرار داد؛ بلى زمينى كه بيشتر از ده نوع حركت دارد، آرام و قابل استفاده است. واقعاً كه شهكارى خلقت است.
تفسير سوره قلم[1]
مقاومت بى انحراف
«وَدُّوا لَوْ تُدْهِنُ فَيُدْهِنُونَ»(القلم: 9)؛ دوست داشتند اگر نرمى و سازش كنى آنان هم با تو بسازند. اكثريت بىهدف مىخواهند راحت باشند. به قول حكماء لابشرط با هر شرط جمع مىشود؛ ولى فرد هدفمند اولًا بايد در اختيار هدف مهم زندگانى خود زياد دقيق باشد كه زندگى او به هدر نرود كه صدها ميليارد انسان در اين مرحله بيراهه رفتهاند و سقوط كردهاند و هنوز اين سقوط ادامه دارد. و ثانياً بايد سازش نكند، محافظهكار نباشد، با اخلاق و با وقار بدون تكبر و شتاب زدگى به راه خود ادامه دهد: «انما الحياة عقيدة و جهاد» چه مقولهاى خوب! زندگانى تنها دو چيز است هدف و تلاش، در راه آن و سازش گاهى هدف را نابود مىكند و گاهى تلاش را، تاريخ مىگويد: وقتى ابوطالب پيام مشركين عرب را در مورد مدارا و سازش به آن حضرت رسانيد، پيامبر (ص) به او فرمود: به آنان بگوكه اگر خورشيد را در يك دست من، و ماه را به دست ديگرم، بگذاريد من از دعوت خود بر نمىگردم. مقاومت و استقامت او بسيار روشن است (صلى الله عليه و آله)
[1]- اين سوره، مكى و 52 آيه دارد.
رفتم كه خار از پا كشم محمل نهان شد از نظر
يك لحظه غافل گشتم و صد ساله راهام دور شد.
لَكُمْ فِي رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ.در رسيدن به كمال و كاميابى و اصلاح جامعه واكمال، طرحهاى مهم، پيامبر بزرگوار (ص) بهترين نمونه و مقتداء است.
بأيكم المفتون
جمعى از اديبان زبان عربى مىگويند: در عربى گاهى «تا» اسم مفعول به معناى مصدر است مانند فلان معقول ندارد ميسور را بگير و معسور را رها كن، كه مراد عقل و يسر و عسر است پس مفتون به معناى فتنه است؛ ولى اگر حرف «با» در لفظ «بأيكم المفتون» را زايد بگيريم «مفتون» به معناى اسم مفعول است و مشكل ندارد، بنابراين در لفظ آيه يك خلاف ظاهر را بايد مرتكب شد.
استدراج
«سَنَسْتَدْرِجُهُمْ مِنْ حَيْثُ لا يَعْلَمُونَ»(القلم: 44)؛ استدراج پايين آوردن درجه به درجه كسى را از بالا تابد بختى او به نهايت برسد و سقوط كند، شايد غالباً مصداق استدراج دادن نعمت متداوم به افرادى است كه شكر نعمت ندارند و حتى كفران نعمت دارند و حتى آن قدر به نعمتهاى دنيوى مشغول مىشوند كه دهندهى نعمت را از ياد مىبرند. آرى نعمت را اين دسته، خوشبختى خود مىدانند كه در پايان به هلاكت آنان مى انجامد. نعود بالله منه، خيلى مواظب باشيم كه فراموشى خدا سبب مىشود كه آدمى خود را فراموش كند:«وَ لا تَكُونُوا كَالَّذِينَ نَسُوا اللَّهَ فَأَنْساهُمْ أَنْفُسَهُمْ أُولئِكَ هُمُ الْفاسِقُونَ»(الحشر: 19) و«وَ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآياتِنا سَنَسْتَدْرِجُهُمْ مِنْ حَيْثُ لا يَعْلَمُونَ»(الأعراف: 182)
سخنى در مورد پيامبرى (ص)
«وَ لا تَكُنْ كَصاحِبِ الْحُوتِ إِذْ نادى وَ هُوَ مَكْظُومٌ، لَوْ لا أَنْ تَدارَكَهُ نِعْمَةٌ مِنْ رَبِّهِ لَنُبِذَ بِالْعَراءِ وَ هُوَ مَذْمُومٌ، فَاجْتَباهُ رَبُّهُ فَجَعَلَهُ مِنَ الصَّالِحِينَ»(القلم: 48- 50)؛ در برابر حكم پروردگارت صبر كن و چون صاحب ماهى (حضرت يونس) مباش كه با خشم و غيط نداكرد اگر نعمتى (قبول توبه اش) او را در نمىيافت با حالتى نكوهيده در بيابان بىسقف مىافتاد (ولى) پروردگارش او را برگزيده و از جملهى صالحين اش قرار داد.
امت لجباز يونس به دعوت چند سالهى پيامبر بزرگوار شان گوش ندادند و خداوند هم به او وعدهى نزول عذاب آنان را داد، لذا يونس رغم التماس بعضى از مؤمنين كه از بين مردم نرود، رفت، روز موعود عذاب نازل شد؛ ولى مردم قبل از رسيدن عذاب، به خداوند رجوع كردند، و خداوند به عنوان يك استثناء از رسانيدن عذاب به امت او جلوگيرى و آن را دفع كرد.
يونس به راه خود ادامه داد تا در كشتىاى سوار شد تا از امت لجباز خود دورتر شود، بى خبر از اينكه آن قوم به شكل خارق العادة در يك لحظه، به خدا رجوع كردند و مؤمن شدهاند! اهل كشتى مبتلا به ماهى عجيب دريايى شدند كه سواران قرعهاى انداختند كه به نام يونس (ع) برآمد او را به عنوان وجه المصالحه نجات كشتى و سواران آن، به دريا انداختند و ماهى مطلوب خود را يافت و يونس را در شكم برد و از مزاحمت كشتى منصرف شد.
نداى يونس كه به عاقبت كم صبرى خود متوجه شده بود در آن جاى تنگ بلند شد:«وَ ذَا النُّونِ إِذْ ذَهَبَ مُغاضِباً فَظَنَّ أَنْ لَنْ نَقْدِرَ عَلَيْهِ فَنادى فِي الظُّلُماتِ أَنْ لا إِلهَ إِلَّا أَنْتَ سُبْحانَكَ إِنِّي كُنْتُ مِنَ الظَّالِمِينَ، فَاسْتَجَبْنا لَهُ وَ نَجَّيْناهُ مِنَ الْغَمِّ وَ كَذلِكَ نُنْجِي الْمُؤْمِنِينَ»(الأنبياء: 87- 88)؛ صاحب ماهى (يونس) وقتى با غضب بر كفار امت، رفت (و بالاخره در شكم ماهى