رفتم كه خار از پا كشم محمل نهان شد از نظر
يك لحظه غافل گشتم و صد ساله راهام دور شد.
لَكُمْ فِي رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ.در رسيدن به كمال و كاميابى و اصلاح جامعه واكمال، طرحهاى مهم، پيامبر بزرگوار (ص) بهترين نمونه و مقتداء است.
بأيكم المفتون
جمعى از اديبان زبان عربى مىگويند: در عربى گاهى «تا» اسم مفعول به معناى مصدر است مانند فلان معقول ندارد ميسور را بگير و معسور را رها كن، كه مراد عقل و يسر و عسر است پس مفتون به معناى فتنه است؛ ولى اگر حرف «با» در لفظ «بأيكم المفتون» را زايد بگيريم «مفتون» به معناى اسم مفعول است و مشكل ندارد، بنابراين در لفظ آيه يك خلاف ظاهر را بايد مرتكب شد.
استدراج
«سَنَسْتَدْرِجُهُمْ مِنْ حَيْثُ لا يَعْلَمُونَ»(القلم: 44)؛ استدراج پايين آوردن درجه به درجه كسى را از بالا تابد بختى او به نهايت برسد و سقوط كند، شايد غالباً مصداق استدراج دادن نعمت متداوم به افرادى است كه شكر نعمت ندارند و حتى كفران نعمت دارند و حتى آن قدر به نعمتهاى دنيوى مشغول مىشوند كه دهندهى نعمت را از ياد مىبرند. آرى نعمت را اين دسته، خوشبختى خود مىدانند كه در پايان به هلاكت آنان مى انجامد. نعود بالله منه، خيلى مواظب باشيم كه فراموشى خدا سبب مىشود كه آدمى خود را فراموش كند:«وَ لا تَكُونُوا كَالَّذِينَ نَسُوا اللَّهَ فَأَنْساهُمْ أَنْفُسَهُمْ أُولئِكَ هُمُ الْفاسِقُونَ»(الحشر: 19) و«وَ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآياتِنا سَنَسْتَدْرِجُهُمْ مِنْ حَيْثُ لا يَعْلَمُونَ»(الأعراف: 182)
سخنى در مورد پيامبرى (ص)
«وَ لا تَكُنْ كَصاحِبِ الْحُوتِ إِذْ نادى وَ هُوَ مَكْظُومٌ، لَوْ لا أَنْ تَدارَكَهُ نِعْمَةٌ مِنْ رَبِّهِ لَنُبِذَ بِالْعَراءِ وَ هُوَ مَذْمُومٌ، فَاجْتَباهُ رَبُّهُ فَجَعَلَهُ مِنَ الصَّالِحِينَ»(القلم: 48- 50)؛ در برابر حكم پروردگارت صبر كن و چون صاحب ماهى (حضرت يونس) مباش كه با خشم و غيط نداكرد اگر نعمتى (قبول توبه اش) او را در نمىيافت با حالتى نكوهيده در بيابان بىسقف مىافتاد (ولى) پروردگارش او را برگزيده و از جملهى صالحين اش قرار داد.
امت لجباز يونس به دعوت چند سالهى پيامبر بزرگوار شان گوش ندادند و خداوند هم به او وعدهى نزول عذاب آنان را داد، لذا يونس رغم التماس بعضى از مؤمنين كه از بين مردم نرود، رفت، روز موعود عذاب نازل شد؛ ولى مردم قبل از رسيدن عذاب، به خداوند رجوع كردند، و خداوند به عنوان يك استثناء از رسانيدن عذاب به امت او جلوگيرى و آن را دفع كرد.
يونس به راه خود ادامه داد تا در كشتىاى سوار شد تا از امت لجباز خود دورتر شود، بى خبر از اينكه آن قوم به شكل خارق العادة در يك لحظه، به خدا رجوع كردند و مؤمن شدهاند! اهل كشتى مبتلا به ماهى عجيب دريايى شدند كه سواران قرعهاى انداختند كه به نام يونس (ع) برآمد او را به عنوان وجه المصالحه نجات كشتى و سواران آن، به دريا انداختند و ماهى مطلوب خود را يافت و يونس را در شكم برد و از مزاحمت كشتى منصرف شد.
نداى يونس كه به عاقبت كم صبرى خود متوجه شده بود در آن جاى تنگ بلند شد:«وَ ذَا النُّونِ إِذْ ذَهَبَ مُغاضِباً فَظَنَّ أَنْ لَنْ نَقْدِرَ عَلَيْهِ فَنادى فِي الظُّلُماتِ أَنْ لا إِلهَ إِلَّا أَنْتَ سُبْحانَكَ إِنِّي كُنْتُ مِنَ الظَّالِمِينَ، فَاسْتَجَبْنا لَهُ وَ نَجَّيْناهُ مِنَ الْغَمِّ وَ كَذلِكَ نُنْجِي الْمُؤْمِنِينَ»(الأنبياء: 87- 88)؛ صاحب ماهى (يونس) وقتى با غضب بر كفار امت، رفت (و بالاخره در شكم ماهى
قرارگرفت) صدا زد جزء تو معبودى نيست من از جملهى ستمكارانم خداوند معذرت او را پذيرفت و او را از غم نجات داد و كذلك ننجى المؤمنين؛ و همچنين (كه يونس را نجات داديم) مؤمنين را (نيز) نجات مىدهيم.
سه نكته در مورد يونس (ع)
1- خداوند نام يونس را در بعضى از آيات به عنوان صاحب ماهى ذكر كرده كه نوعى بيانگر نا راضى بودن خداوند از كم صبرى او مىباشد و علماى دينى بايد از اين موضوع پند بگيرند و با مردم در هدايت شان حوصله نمايند.
- 2 اگر او از مسبحين و تسبيح كنندگان (من) در شكم ماهى نمىبود، تا روز قيامت در همان جا مىماند:«فَلَوْ لا أَنَّهُ كانَ مِنَ الْمُسَبِّحِينَ، لَلَبِثَ فِي بَطْنِهِ إِلى يَوْمِ يُبْعَثُونَ»(الصافات: 143- 144
خوب است كه اهل علم اولًا گناه نكنند و اگر به آن مبتلا شدند خداوند را براى دفع اثار دنيوى گناه تسبيح بگويند و بهترين تسبيح اين است كه بگوييم: «سبحان الله و الحمد لله و لا اله الا الله و الله اكبر.» هر چند ظاهر آيه كفايت سبحان الله گفتن تنها است.
به هر حال نيكو است مؤمنين زياد به تسبيح خداوند مشغول باشند.
- 3 پس از تسبيح يونس و نجات او در شكم ماهى تا قيامت، اگر توبه نمىكرد او را در بيابان خشك و خالى مىانداخت؛ ولى چون او توبه كرد نعمت خدا به او رسيد و ماهى او را در محل مناسبى انداخت كه تدريجاً با انبات درخت يقطين دردهاى بدنش آرام گرفت و توانست به سركار سابق خود برود و به هدايت مردم تازه مؤمن شده خود، مشغول شود براى مؤمنين عموماً، براى اهل علم خصوصاً، لازم است كه پس از گناه بلافاصله توبه كنند و
پيشيمانى و ندامت پيداكنند و بهتر است استغفار هم بنمايند كه هم در دنيا و هم در آخرت از انقام إلهى در امان بمانند.
البته حضرت يونس مرتكب ترك واجب يا فعل حرام نشده، فقط يك كار خوب و شايسته را ترك كرده كه صبر بيشتر نكرد و از بين مردم بيرون رفت؛ حسنات الابرار، سيئات المقربين.
تفسير سوره حاقة[1]
جملات اول اين سوره و سوره قارعه و غير آن شباهتى با هم دارند.
«فَإِذا نُفِخَ فِي الصُّورِ نَفْخَةٌ واحِدَةٌ وَ حُمِلَتِ الْأَرْضُ وَ الْجِبالُ فَدُكَّتا دَكَّةً واحِدَةً»(الحاقة: 14)؛ وقتى در صور يكبار دميده شود، زمين و كوهها برداشته و يكباره كوبيده شوند، آيه دلالتى ندارد كه به محض اينكه صور دميده شود زمين و كوهها كوبيده مىشود و بايد [در] بيان اين دو امر فاصله شود- فاصله زمانى زياد- تا مردهها ازخاك بيرون شوند و به موقف كرهى قيامت (ميدان حساب) منتقل شوند.
آسمان امر وجودى است نه مجرد فضا
«وَ انْشَقَّتِ السَّماءُ فَهِيَ يَوْمَئِذٍ واهِيَةٌ»(الحاقة: 16)؛ آسمان (احتمالا آسمان اول يا مطلق آسمانها) شكافتهمىشود. آيه يكى از قراين متعدد قرآنى است كه دلالت دارد آسمان موجود خارجى مادى و شكاف بردار است و با استناد آيهى 17 اين سوره و غير آن عرش غير از آسمان است كه هشت فرشته (كه داراى اجسام لطيف هستند) آن را حمل مىكنند. ممكن
[1]- اين سوره مكى و داراى 52 آيه مىباشد.
است كه همه يا بعضى از حاملين عرش ملائكه نباشند. والله العالم.
احاديث معتبرة السند كه در مورد عرش وارد شده، همهى آنها در جزء اول معجم الاحاديث المعتبرة ص 255 تا 258 (طبع اول و دوم آن) با مطالب ديگرى از نويسنده ذكر شده است.
سبب عذابهاى دوزخ
«إِنَّهُ كانَ لا يُؤْمِنُ بِاللَّهِ الْعَظِيمِ، وَ لا يَحُضُّ عَلى طَعامِ الْمِسْكِينِ»(الحاقة: 33- 34)؛ دوزخى به خداى بزرگ ايمان نمىآورد و نه (مردم را) بر طعام (دادن) به مسكينى تشويق مىكند.
نگارنده معناى آيهى اخير را در سياق آيهى قبل در طول عمر خود نفهميده؛ زيرا ايمان نياوردن به خدا روشن است كه سبب عذاب دوزخ مىشود؛ ولى تشويق نكردن ثروتمندان بر غذا دادن ييچارگان، اولًا سببيتى براى عذاب مذكور ندارد؛ چون تا كنون نديدهام كسى در فقه به وجوب تشويق مذكور فتوى داده باشد. و اگر واجب مىبود، حتماً جمعى ازفقها آن را ذكر مىكردند. و ثانياً ذكر آن در رديف عدم ايمان به خدا، نيز مناسبت روشنى ندارد. (خدا به كلام و مقصود خود دانا است)
اقسام غذاهاى جهنمىها
1-«وَ لا طَعامٌ إِلَّا مِنْ غِسْلِينٍ»(الحاقة: 36)؛ غسلين به چرك و خون تفسير شده است
2-«لَيْسَ لَهُمْ طَعامٌ إِلَّا مِنْ ضَرِيعٍ»(الغاشية: 6)؛ ضريع را به نوعى ازخار معنى كرده اند.
- 3«إِنَّ شَجَرَةَ الزَّقُّومِ، طَعامُ الْأَثِيمِ»(الدخان: 43- 44)؛ زقوم را به گياه تلخ و بد بو و بد مزه تعبير كردهاند.
احتمال مىدهم غذاى جهنمى چيزى باشد كه ما نمىدانيم و جامع معانى سهگانهى فوق باشد؛ احتمال مىرود كه حصر دو آيهى اول، اضافى باشد و هرسه نوع مذكور غذاى متناوب جهنمىها باشد. والله العالم.
ممكن است بعضى تفسيرها از اشتباه لغويها باشد. والله العالم.
حق اليقين
«وَ إِنَّهُ لَحَقُّ الْيَقِينِ»(الحاقة: 51)؛ بعيد نيست اضافه حق به يقين، از اضافهى شىء به نفس باشد؛ مانند يوم الجمعه، جمعى تقسيم ثلاثى ديگرى را اصطلاح نمودهاند.
علم اليقين: يقينى كه ازدليل عقل ثابت شود؛ مانند علم به آتش از ديدن دود.
عين اليقين: كه خود آتش را ببيند.
حق اليقين: اضافهى موصوف به صفت؛ مانند اينكه در نزديكى يا داخل آتش باشند؛ ولى بودن قرآن حق اليقين به اين معنى مورد نظر است. ربِّ زدنى علماً و عملًا و يقيناً و الحقنى بالصالحين.
تفسير سوره معارج[1]
«سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ»(المعارج: 1)؛ اين آيات به قول سىتن از دانشمندان محترم اهل سنت در غدير خم نازل شده هر كسى تفصيل مطلب را بخواهد، در جزء اول كتاب الغدير علامه امينى رحمه الله از ص 239 تا ص 246، مراجعه نمايد.
[1]- اين سوره داراى 144 آيه مىباشد؛ ولى در مكى و مدنى بودنش اختلاف است.
روز پنجاه هزار ساله (سه روز داراز)
«مِنَ اللَّهِ ذِي الْمَعارِجِ، تَعْرُجُ الْمَلائِكَةُ وَ الرُّوحُ إِلَيْهِ فِي يَوْمٍ كانَ مِقْدارُهُ خَمْسِينَ أَلْفَ سَنَةٍ»(المعارج: 3- 4)؛ در اين آيهى مباركه مطالب ذيل وجود دارد:
1- خداوند صاحب معارج و مصاعد است. از جمله عروج كنندگان از اين معارج و مصاعد، ملائكه و روح مىباشند و اينكه آيا موجوداتى ديگر در جهان است كه از اين معارج استفاده كنند؟ چيزى نمىدانيم. و آيا عروج روحانى و صعود معنوى انسان از اين معارج صورت مىگيرد؛ باز معلوم نيست! و اينكه حقيقت اين معارج چيست؟ چيزى فهميده نمىشود.[1]آيا اين روز، به معناى دورهاى است؛ مانند شش روز خلقت آسمانها و زمين و متعلقات آن، يا واقعاً كرهاى در كهكشانى وجود دارد بسيار بزرگ و حركت وضعى به آن تفسير شده و آن خيلى كُند و آهسته است كه يك روز آن، پنجاه هزار است، و ممكن است احتمال اول راجحتر باشد.
يا عروج ملائكه به پندار جمعى خارج از زمان و مكان است و تنها طول اين خروج را خداوند براى ما، اسيران زمان و مكان، به كلمهى (مقدار زمان) مانوسما، بيان فرموده است. مىبينيد مشكل فهم اين دو آيه مباركه از جهات گوناگون ممكن است آن را در متشابهات پنهان كند.
به هر حال مطابق فهم عام مسلمانان ملائكه، اجسام لطيفهاند نه مجردات خياليهى فلاسفه، كه از زمان و مكان خارج باشند و حتى به ادعاى هادى سبزوارى در شرح منظومه به پيروى
[1]- جمعى مدرج را اسم آلة مىدانند.
از شهاب الدين سهروردى كه عقول اختراعى را مجرد از ماهيت نيز اعلام كرده و آنها را إنيات محضه مىداند.
آنچه كه از الفاظ آيه پيدا است ملائكه و روح در روزى كه پنجاه هزار سال دراز است به سوى خداوند صعود مىكنند، اگر ملائكه به آن گونه كه از مجموع آيات به دست مىآيد، اجسام لطيف باشند[1]، عروج مذكور هم زمان مىخواهد و هم مكان، مكان مبداء حركت مكان منتهى اليه حركت؛ چون خدا نه زمان دارد و نه مكان، همان گونه كه رجوع انسان كه در قرآن بيان شده، مبدء و منتهى مكانى دارد از زمين به كره و ميدان قيامت سپس به بهشت و دوزخ جسمانى كه در مكانى از فضا قراردارد؛ ولى در دو آيهى محل بحث، براى عروج ملائكه مكانى (مبداء و منتهاى حركت) بيان نشده و تنها ظرف زمانى آن بيان شده كه پنجاه هزار سال است.
پارهاى ديگرى از آيات متعلقه به مقام:
- 1«يَوْمَ يَقُومُ الرُّوحُ وَ الْمَلائِكَةُ صَفًّا لا يَتَكَلَّمُونَ ...»(النبإ: 38)؛
- 2«تَنَزَّلُ الْمَلائِكَةُ وَ الرُّوحُ فِيها بِإِذْنِ رَبِّهِمْ مِنْ كُلِّ أَمْرٍ»(القدر: 4)؛
آيهى اول از قيام صف روح و ملائكه در روز قيامت خبر مىدهد، وآيهى دوم از تنزل ملائكه و روح (طبعاً از آسمان) در شب قدر، خبر مىدهد و اينكه منزل شان كرهى زمين
[1]- كه بين جواب و سؤال و گفت و گو، هم دارند:« ما كانَ لِي مِنْ عِلْمٍ بِالْمَلَإِ الْأَعْلى إِذْ يَخْتَصِمُونَ»( ص 69) آيا جملهى اخير بر اختلاف انظار آنان دلالت ندارد؟ آيا خداوند ادعاى ملائكه را رد نكرد و به آنان ازعدم علم شان در مورد انسان خبر نداده آيا قرآن براى ملائكه بال قرار نداده نزول و عروج براى آنان ثابت ننموده كجا شد تجرد؟