پنجاه هزار كه به قرينه سياق و آيهى 6 معارج مربوط به طول روز قيامت منافات دارد. احتمالًا جمعى از مفسرين و از دانشمندان عصر ما، گويا آيهى معارج را به اين جهت ترجيح دادهاند كه در بعضى از روايات آمده كه قيامت پنجاه موقف دارد و هر موقف آن هزار سال است.
واقعاً بايد به حال اين مؤلفين زحمت كش و مخلص افسوس خورد كه به روايات مرسله و ضعيف السند و غير معتبرة چگونه جرئت مىكنند، آيات قرآن و مراد خدا را بيان دارند، اينان از اسانيد روايات به كلى غافل هستند، روايات مجعوله و مجهوله و ضعيفه را؛ مانند اينكه از زبان حضرت پيامبر (ص) يا امام (ع) شنيدهاند مىنويسند و مردم را به بيراهه مىكشانند چه افراط باطلى!
و در مقابل افراط، تفريط باطلى ديگر از جمعى ازفقها و بعض معاصرين است كه مىگويند روايات معتبرة السند، تنها در فروعات فقهى حجت هستند و بيرون ازآن حجيت و اعتبارى ندارند!!
طول روز قيامت به هزار سال تا چه رسد به پنجاه هزار سال، قابل استبعاد است. خصوصاً به ملاحظهى اينكه خداوند خود را در هشت آيه، سريع الحساب معرفى مىكند. و در دو آيه، سريع العقاب. مگر اينكه بگوييم تعداد انسانها از اول وجود ابوالبشر، در طول ميليارد ها سال (گذشته و آينده) آنقدر زياد مىشود كه بررسى به حساب آنها پنجاه هزار و يا يكهزار سال را در بر مىگيرد هرچند به سرعت باشد.
جواب بهتر اين است كه ممكن است كفار بىحساب به دوزخ بروند. و انبياء واولياء و مقربين حساب مختصرى داشته باشند. و حساب و سؤال و جواب اصحاب يمين و شمال با كثرت ملائكه حسابگر، يكصد سال طول بكشد، چه ربطى به درازاى پنجاه هزار ساله روز قيامت دارد.
فرض كنيم حساب انسانها با مجازات و مكافات آنان و نيز تكليف و جايگاه قاصرين كه بيشتر ازاصحاب يمين و شمال (متعمدين و مقصرين) هستند تا يكصد [هزار] سال معين شود.
ميدان قيامت- كه عاده كره بسيار بزرگى است و روز قيامت يا دورهى آن كه زمانى بسيار طولانى دارد، ممكن است مشتمل بر وقايع ديگرى باشد كه فعلًا هيچ نمىدانيم و ايراد گرفتن با جهل به واقعيتها، روش عقلاء، تاچه رسد به دانشمندان، نيست.
بلى اين تعارض باقى ماند كه دو آيه طول، روز مذكور را يكهزار سال بيان داشته و آيهى معارج آن را، پنجاه هزار گفته است.
جواب اين تعارض اين است كه: ما در استظهار خود بر اين كه دو آيه در مورد قيامت نازل شده، بر سياق آيات اعتماد كرديم و سياق (خصوصيات سياق آيات قرآن)[1]دليل قابل اعتمادى نيست.
كسانى از مفسرين كه بر سياق اعتماد مىكنند و گاهى مبالغه را به جايى مىرسانند كه سياق را بين سورهها نيز مورد اعتماد قرار مىدهند، سخت در مبالغه و اشتباه و گزافهگويى قراردارند. و قرآن را به كتابهاى مؤلفهى علماء بشرى قياس كردهاند.
بنابراين وقتى از سياق غير قابل اعتماد بگذريم؛ مىگوييم مقصود از روز هزار ساله و روز پنجاه هزار ساله، براى ما معلوم نيست كه كدام روز هايى هست. و نيز مىگوييم طول روز قيامت به ما معلوم نيست و بيان روشنى از آن در قرآن وجود ندارد و خدا به همه چيز دانا مىباشد.
[1]- كه در بيست سال در مكه و مدينه در موضوعات مختلف نازل شده
به هر حال آيهى مباركه:«مَنْ كانَ يُرِيدُ الْعِزَّةَ فَلِلَّهِ الْعِزَّةُ جَمِيعاً إِلَيْهِ يَصْعَدُ الْكَلِمُ الطَّيِّبُ وَ الْعَمَلُ الصَّالِحُ يَرْفَعُهُ ...»[1](فاطر: 10)، وآيهى«رَفِيعُ الدَّرَجاتِ ذُو الْعَرْشِ ...»(غافر: 15)، و آيهى«لَهُمْ دَرَجاتٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَ مَغْفِرَةٌ وَ رِزْقٌ كَرِيمٌ»(الأنفال: 4)؛ قريب الافق هستند.
من خواننده محقق را، سفارش مىكنم كه در فهم روزى كه مساوى با هزار سال و پنجاه هزار سال مىباشد، به ساير تفاسير مراجعه نمايد.
تفسير سوره نوح[2]
«إِنَّا أَرْسَلْنا نُوحاً إِلى قَوْمِهِ أَنْ أَنْذِرْ قَوْمَكَ مِنْ قَبْلِ أَنْ يَأْتِيَهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ»(نوح: 1)؛ از لفظ قوم كه در اين آيه دو دفعه تكرار شده به دست مىآيد كه نوح (ع) بر خلاف پندار گروهى از مفسرين به سوى تمام مردم زمين، مبعوث نشده بوده؛ بلكه به سوى جمع خاصى فرستاده شده بود، و تفسير قوم به همهى مردم بسيار خلاف ظاهر آيه است. و اعتبار عقلى نيزظاهر آيه را تأييد مىكند؛ زيرا وسايل ارتباطى حتى در سدههاى بعدى وجود نداشته كه پيام خود را به همهى ساكنين زمين برساند. بعضى از مفسرين، از شمول آب و غرق شدن انسانهاى روى زمين، بر عموم رسالت ايشان استدلال نمودهاند كه دو دليل ذيل آن را باطل مىكند:
اولًا: ثابت نشده كه آبهاى زمان حضرت نوح (ع)، همهى كرهى زمين، يا احد اقل همهى سرزمينهايى را كه ساكنين انسانى داشته، گرفتهباشد.
[1]- بعضى از مفسرين ضمير مرفوع يرفعه را به سوى عمل صالح ارجاع دادهاند و ضمير منصوب را به« كلم طيب»، و گفتهاند كه عمل صالح در بلند بردن كلم كمك مىكند. و كلم طيب را به عقايد حقه تفسير كردهاند.
[2]- اين سوره مكى و داراى 28 آيه مىباشد.
ثانياً: اگر چنين امرى ثابت شود تكليف و معصيت همهى غرق شدگان، ثابت نمىشود. قرآن مىفرمايد:«وَ اتَّقُوا فِتْنَةً لا تُصِيبَنَّ الَّذِينَ ظَلَمُوا مِنْكُمْ خَاصَّةً ...»(الأنفال: 25)؛ از فتنهى بترسيد كه تنها ستم گنندگان شما را نمىگيرد 0 بلكه بى گناهان را نيز شامل مىشود)
حمل كلمهى «قوم» كه در آيهى اول و آيهى دوم، سه مرتبه تكرار شده بر امت، خلاف لفظ قرآن و اعتبار عقلى در آن عصرها مىباشد.
تأثير تدين در أجل و رزق آدمى
«وَ يُؤَخِّرْكُمْ إِلى أَجَلٍ مُسَمًّى ...»(نوح: 4)، و«فَقُلْتُ اسْتَغْفِرُوا رَبَّكُمْ إِنَّهُ كانَ غَفَّاراً، يُرْسِلِ السَّماءَ عَلَيْكُمْ مِدْراراً، وَ يُمْدِدْكُمْ بِأَمْوالٍ وَ بَنِينَ وَ يَجْعَلْ لَكُمْ جَنَّاتٍ وَ يَجْعَلْ لَكُمْ أَنْهاراً»(نوح: 11)؛ در آيات فوق اين سوره، نوح به قوم خود وعده مىدهد: اگر بعد از ايمان آوردن، عبادت و تقوى داشته و او را اطاعت كنند، از عمر شان چيزى كاسته نمىشود و به أجل معلق نمىميرند، و اگر پس از ايمان، استغفار كنند، باران زياد بر آنان خواهد باريد و به اموال و پسران شما مدد مى رساند و براى تان، باغها و نهرهاى آب قرار مىدهد.
آيا ايمان و عبادت و بندگى هميشه مؤمنان را از حوادث مرگبار نجات مىدهد و مال و پسران را زياد و باغ و آب فراوان را نصيب آنان مىگرداند؟
در آيهى 96 اعرف چنين ارشاد شده است:«وَ لَوْ أَنَّ أَهْلَ الْقُرى آمَنُوا وَ اتَّقَوْا لَفَتَحْنا عَلَيْهِمْ بَرَكاتٍ مِنَ السَّماءِ وَ الْأَرْضِ وَ لكِنْ كَذَّبُوا فَأَخَذْناهُمْ بِما كانُوا يَكْسِبُونَ»(الأعراف: 96)؛ اگر اهل آبادىها ايمان و تقوى را به دست آورند درهاى خيرات آسمان و زمين را بر آنان باز مىكنيم.
«قِيلَ يا نُوحُ اهْبِطْ بِسَلامٍ مِنَّا وَ بَرَكاتٍ عَلَيْكَ وَ عَلى أُمَمٍ مِمَّنْ مَعَكَ ...»(هود: 48)؛ آيهى اول و سوم ممكن است مخصوص به قوم نوح (ع) باشد؛ ولى آيهى اعراف عام است و كلى كه
يكى از سنّتهاى ثابت إلهى به حساب مىآيد؛ ولى ذيل آيهى وسط اشاره به نقيض اين سنّت دارد كه تكذيب به آيات خدا و معاصى، نتيجهى بد دارد. به اين آيه توجه فرماييد:
«وَ ما أَرْسَلْنا فِي قَرْيَةٍ مِنْ نَبِيٍّ إِلَّا أَخَذْنا أَهْلَها بِالْبَأْساءِ وَ الضَّرَّاءِ لَعَلَّهُمْ يَضَّرَّعُونَ»(الأعراف: 94)؛ در هيچ آبادىاى (از شهرها و دهها) نبى نفرستاديم (كه ايمان نياورند) مگر اينكه اهل آنجا را به سختى و ضرر مبتلاء ساختيم تا شايد زارى كنند.
شايد آيات در اين مورد زياد باشد كه جمع و بيان آنها از وضع اين رساله بيرون باشد؛ ولى آنچه كه به نظر ناقص نويسنده مىرسد از مجموع آيات كثيرهاى در جهات گوناگون اين موضوع وارد شده، امور زير است:
1- هميشه ايمان و عمل صالح سبب زيادتى ماديات نيست؛
2- هميشه كفر، معصيت سبب فقر و تنگدستى نيست؛
3- ممكن است تكذيب انبياء و ايذا آنان داراى اثار دنيوى تا حدودى باشد و مرتكبين آن به بلاهاى دنيوى گرفتار شده باشند؛
4- ممكن است وعدههاى نوح (ع) به قومش در فرض ايمان و استغفار، استثنايى باشد؛
- 5 با در نظر داشت قانون عمومى و استثنا ناپذير سببيت و عليت كه از مراتب قدر و قضاى إلهى مىباشد: [اين است كه] نه همهى كفار و فساق، هميشه محروم از نعمتهاى حق هستند و نه همهى آنان هميشه خوشبخت و غرق در نعمتهاى إلهى [هستند] و نه همهى مؤمنين هميشه واجد بركتهاى إلهى هستند و نه همهى آنان گرفتار فقر و مصيبت.«كُلًّا نُمِدُّ هؤُلاءِ وَ هَؤُلاءِ مِنْ عَطاءِ رَبِّكَ وَ ما كانَ عَطاءُ رَبِّكَ مَحْظُوراً»(الإسراء: 20)؛ همه از كفار و مؤمنين را (مطابق اسباب عادى) كمك و مدد مىرسانيم و عطاى پروردگار تو از (كفار) ممنوع نيست.«وَ لَوْ لا أَنْ يَكُونَ
النَّاسُ أُمَّةً واحِدَةً لَجَعَلْنا لِمَنْ يَكْفُرُ بِالرَّحْمنِ لِبُيُوتِهِمْ سُقُفاً مِنْ فِضَّةٍ وَ مَعارِجَ عَلَيْها يَظْهَرُونَ، وَ لِبُيُوتِهِمْ أَبْواباً وَ سُرُراً عَلَيْها يَتَّكِؤُنَ، وَ زُخْرُفاً ...»(الزخرف: 33- 34)؛ اگر نه اينكه مردم أمت واحده، (كافر و مشرك مىشدند) براى خانههاى كافرين به رحمن، سقفهايى از نقره قرار مىداديم و نيز نردبانهاى كه بر آنها بالا مىرفتند و براى خانههاى شان دروازههايى (از نقره) و تخت هايى كه بر آن تكيه مىزدند و طلا و يا زيتنها (ى ديگر بر آنان مىداديم)؛ بلى كافر فقط همين دنيا را دارند؛ ولى متقيان (نعمتهاى بى پايان) آخرت را دارند. اين اصل اولى است كه به خاطر ارتداد مؤمنين ضعيف الايمان چنين نشد.
به هر حال اين آيه با تأثير ايمان و تقوى و طاعت در زيادتى فى الجمله بركت دنيوى منافاتين ندارد. والله الاعلم بكتابه و آياته.
به هرحال، قوم نوح (ع) بدترين شقاوت و روسياهى را از خود، به يادگار گذاشتهاند و نهصد پنجاه سال عمر او با آن قوم قبل از طوفان، او را بزرگترين، صابر و بردبار و مقوم جهان بشريت قرار داده است. سلام الله من الان على روحه القوية القويمة الى الابد.
قمر، نور آسمانها
«أَ لَمْ تَرَوْا كَيْفَ خَلَقَ اللَّهُ سَبْعَ سَماواتٍ طِباقاً، وَ جَعَلَ الْقَمَرَ فِيهِنَّ نُوراً وَ جَعَلَ الشَّمْسَ سِراجاً»(نوح: 15- 16)؛ راغب در مفردات مىگويد:
1- طباق كه يكى از مصادر با مفاعله است به دو معنى مىآيد: الف) قرار گرفتن چيزى بالاى چيز ديگر؛ ب) و به معناى مطابقت دو چيز با همديگر، اينكه كدام وجه در آيه فوق مراد است، خدا مىداند.
2- ماه را در بين آسمانها نور قرار داده است.
3- و خورشيد را چراغ قرار داده است.
سؤال مهم در قرار دادن قمر، نور در بين آسمانهاى هفتگانه است، در حالى كه قمر تنها براى شبهاى زمين نور است. در منظومهى شمسى ما، ماهها و قمرهاى متعددى وجود دارند؛ ولى مىشود اهمال ذكر آنها را مستند به محسوس نبودن آنها براى مخاطبين زمين قرآن دانست؛ بلى شكى نيست كه قمرما، در حدود چهار صد هزار كيلو مترى زمين، در آسمان اول است؛ ولى در بين آسمانهاى هفتگانه، مگر بر اساس تفسير مؤلف قاموس قرآن كه همهى آسمانهاى هفتگانه را، در كرهى هوايى زمين ما، دانسته است. و ما نظر او را دريكى ازكتابهاى مطبوعهى خود نقل كردهايم.
يك جواب ديگر وجود دارد كه آيهى مباركهى فوق؛ مانند آيات سابق كلام حضرت نوح (ع) باشد و او اين مطلب را از نظر خود كه مستند به وحى إلهى نبوده بيان داشته است[1]والله العالم.
بلى درآيه 61 فرقان آمده است كه:«تَبارَكَ الَّذِي جَعَلَ فِي السَّماءِ بُرُوجاً وَ جَعَلَ فِيها سِراجاً وَ قَمَراً مُنِيراً»(الفرقان: 61)؛ اين آيه بدون هيچ گونه توجيه روشن و مطابق علم است؛ بلى اگر مانند قديمىها، هفت آسمان قرآن را به هفت كرهى مريخ و زحل و مشترى و .. تفسير كنيم، آيهى عنوان بحث هيچ اشكالى ندارد، قمر زمين در ميان كرات مذكور قراردارد قرآن مىفرمايد: «فيهن» و نفرموده «لهن»؛ بلكه منير زمين است (للارض) دقت كنيد.
[1]- علم انبياء و رسل به آسمانها و موجودات آسمانى شرط نبوت و رسالت آنان نيست؛ ولى ممكن است اين سؤال پيش بيايد كه خداوند چرا آن را در قرآن بيان كرده است( دقت شود)
در مجمع البيان از برخى نقل كرده كه فيهن به معناى معهن است؛ يعنى خدا ماه را با آفريينش آسمانها، روشنى بخش زمين ساخته. و نيز از برخى ديگر نقل كرده كه معناى آيه چنين است: و ماه را با آفرينش آسمانها، به روشنى زمين قرار داده؛ مانند اينكه گفته مىشود: در ا ين خانهها، چاهى است. اگر چه يك چاه، در يك خانه باشد.
طوفان نوح (ع)
آيهى 25 مىگويد: طوفان نوح (ع) كه (حتماً فوايدى براى دريا و زمين و محيط زيست انسانها و كشتىرانى و تجارت و اتصال تارهاى زمين داشته) براى بت پرستان قوم پست حضرت نوح (ع) اولين پيامبر اولى العزم، عذاب إلهى بوده كه همه را غرق نموده است. و ممكن است جملهى:«... فَأُدْخِلُوا ناراً ...»(نوح: 25)؛ پيش داخل آتش شدند) ناظر به آتش برزخى باشد. و ممكن است مراد آتش دوزخ در قيامت باشد.
معاد جسمانى
«وَ اللَّهُ أَنْبَتَكُمْ مِنَ الْأَرْضِ نَباتاً، ثُمَّ يُعِيدُكُمْ فِيها وَ يُخْرِجُكُمْ إِخْراجاً»(نوح: 17- 18)؛ خداوند شما را از زمين رويايند، روياندن گياه زير زمين، آدمى از خوراك گياهان زمين پديد مىآيد و رشد طفل در رحم مادر، بازهم از تغذيه گياهان مادر است، پس از مردن شما را در زمين بر مىگرداند و در آن دفن مىشويد (و دو باره) شما را از قبر بيرون مىآورد. اين همه تحولات سهگا نه به جسم انسان مربوط است و ربطى به روح او ندارد، روح آدمى از عالم بالا است.