و اين موضوع از پارهاى از آيات ديگر هم استفاده مىشود، و به طريق اولى بين بهشتيها دركرات بهشتى، اين ارتباط كماً و كيفاً بيشتر است.
به هر حال اين ارتباط از طرف بهشتيها با دوزخيها بر قرار شده؛ ولى آيه 50 اعراف دوزخيها با بهشتيها ارتباط بر قرار مىنمايند:«وَ نادى أَصْحابُ النَّارِ أَصْحابَ الْجَنَّةِ أَنْ أَفِيضُوا عَلَيْنا مِنَ الْماءِ ...»(الأعراف: 50)؛ دوزخيها به بهشتيها ندا كردند كه از آب (آشاميدنى) يا از نعمتهايى كه خداوند روزى شما گردانيده به ما بدهيد، بهشتىها مىگويند: خداوند شما را از آب و رزق بهشت، محروم كرده (و ما قدرت چنين كمكى را به شما نداريم.)
سخنى در مورد شافعين
«فَما تَنْفَعُهُمْ شَفاعَةُ الشَّافِعِينَ»(المدثر: 48)؛ شفاعت شفاعت كنندگان به كفار فايدهاى نمىرساند.
اگر مراد از شفاعت كنندگان، كسانى باشند كه اجازه شفاعت را از جانب خداوند داشته باشند، آنان كه براى كفار شفاعت نمىكنند.
اگر مردا شفاعت كفار براى كفار باشد، كه بعيد است آيه اين صورت راشامل شود، ممكن است مراد شفاعت خويشاوندان مسلمان و مؤمن كفار باشند كه اين شفاعت مورد قبول خداوند واقع نمىشود و نفعى به حال كفار ندارد. والله العالم بمراده.
تفسيرسوره قيامت[1]
«لا أُقْسِمُ بِيَوْمِ الْقِيامَةِ، وَ لا أُقْسِمُ بِالنَّفْسِ اللَّوَّامَةِ»(القيامة: 1)؛ سوگند به روز قيامت و قسم به نفس بسيار سرزنشگر، در اين دو آيه چند مطلب [ذيل] است:
[1]- اين سوره مكى و داراى 39 آيه مىباشد.
1- جمعى حرف «لا» را زايد دانستهاند و جمعى آن را براى نفى مدخول آن دانستهاند كه معناى لغوى حرف مذكور است و آيه را چنان معنى كردهاند: نه، انكار منكران قيامت درست نيست قسم به روز قيامت (يعنى حتماً روز قيامت آمدنى است) بعضى آيه را چنين معنى كرداند: به روز قيامت قسم ياد نمى كنم كه آمدن آن روشن است و نيازى به قسم ندارد. قول سوم اين است: به قيامت سوگند نمىخورد؛ چون شما به آن اعتقاد نداريد.
ظاهراً قول اول كه طرفدار بيشتر دارد بهتر است.
- 2 نفس ناطقه و روح انسان كه حقيقت او را تشكيل مىدهد؛ به لحاظ تكامل مراحلى دارد اول نفس بسيار امر كننده به بديها (امارة بالسوء) كه آدمى در حد خواستهاى حيوانى اسير مىشود:«.. إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ ...»(يوسف: 53)؛ دوم نفس لوامه كه وقتى كار زشتى كرد، خود را سرزنش مىكند و اين مرحله آدمى را به مرحلهى بالا خواهد رسانيد. و به كلمهى روشنتر گناهان را به حد اقل رسانيده و آدمى را مستحق مغفرت و ترقى مىگرداند[1]
3- نفس مطمئنه و كامياب در انجام و ظايف خويش:«يا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ، ارْجِعِي إِلى رَبِّكِ راضِيَةً مَرْضِيَّةً، فَادْخُلِي فِي عِبادِي(الفجر: 27- 29)، اطمينان و رضايتمندى از خدا و مهمتر رضايتمندى از خدا آدمى را داخل حزب الله نموده و در بهشت برين مخلد مىسازد. و بحث از اين مراحل سهگانه از وظايف علم اخلاق اسلامى مىباشد.
به هر حال اگر اين نفس لوامه همان وجدان مشهور باشد، براى تكامل فرد و جامعه بسيار نقش مؤثرى دارد. ما مىتوانيم به طور طبيعى محاسن اخلاق اسلامى را تا چه رسد به مكارم
[1]- ظاهرا جواب هردو سوگند محذوف است.
اخلاقى اسلامى، بنام وجدان اخلاقى، براى نسل جوان، در عصر حاضر ترويج كنيم كه هم عنوان آن مورد پسند است و هم محتوى آن ناشى از فطرت پاك آدمى است.
نصى از نصوص قرآن بر معاد جسمانى
«أَ يَحْسَبُ الْإِنْسانُ أَلَّنْ نَجْمَعَ عِظامَهُ»(القيامة: 3)؛ آيا انسان مىپندارد ما استخوانهاى او را هرگز جمع آورى نمىتوانيم؟
معجزهى علمى قرآن
«بَلى قادِرِينَ عَلى أَنْ نُسَوِّيَ بَنانَهُ»(القيامة: 4)؛ بلى ما توانايى بر برابر نمودن سر انگشتان خاك شدهى او را داريم، خطوط محسوس سر انگشتان افراد انسان يكى از بزرگترين دلايل بر علم و قدرت خالق اوست، اين خطوط در هر فرد مغاير با خطوط سر انگشتان افراد ديگراست، لذا امروز «شصت» دست در اسناد رسمى و در پيداكردن دزد ها، نقش مهمى در زندگانى امروز بشر بازى مىكند، مى بينيد كه قرآن ساخته و پرداختهاى مرد درس نخواندهى شهر مشرك مكه نيست؛ بلكه نازل شدهى از جانب رَبِّ العالمين خالق انسانها است
به هر حال به جايى كه از اعادهى استخوانهاى ريز سر انگشتان و اعادهى خطوط سابق آن، بر علم و قدرت و احاطهى خالق، بر اولويت استخوانهاى بدن ميت در معاد در برابر منكرين قيامت، استدلال كنيم، به جمعى از پيروان كتاب اسفار مخلصانه مىگوييم: شما كه متدين و متعبد به اسلام و قرآن مىباشيد، چرا مادى بودن بدن معاد را نمىپذيريد. شما مانند آيهى
فوق را در قرآن زياد مىبينيد و مى خوانيد چرا آنها را تأويل مىبريد و مىگوييد: در قيامت بدن مادى وجود ندارد؛ بلكه بدن صورى وجود دارد.[1]
روان شناسى انكار قيامت
«بَلْ يُرِيدُ الْإِنْسانُ لِيَفْجُرَ أَمامَهُ، يَسْئَلُ أَيَّانَ يَوْمُ الْقِيامَةِ»(القيامة: 5- 6)؛ منكرين قيامت دليلى بر انكار خود ندارند؛ بلكه انگيزهى انكار آنان، امر روانى است[2]كه مخالفين براى پيروى از خواستهاى فسق و فجور نفس أماره خود نداشته باشد؛ بلكه انسان مىخواهد آيندهى خود را به فجور و معصيت و حيوانيت بگذراند و او براى فريب وجدان خود و فرار از عقل و خرد خود، مىپرسد: چه وقت روز قيامت بر پا مىشود؟ و اين سؤال او حقيقت ياب نيست؛ بلكه بدون تحقيق آن را انكار مىكند تا در دايرهى ضيق هوسهاى مهار نشده سقوط كند! ولى همين انسانى كه عمداً خود را فريب مىدهد تا به انكار قيامت برسد، وقتى علامتهاى قيامت را در برهم خوردن حال خورشيد و ماه ديد، سؤال دنياى خود را عوض مىكند و مىپرسد:«يَقُولُ الْإِنْسانُ يَوْمَئِذٍ أَيْنَ الْمَفَرُّ»(القيامة: 10)؛ فرارگاه كجا است؟ ولى چون مهلت خود را از دست داده است، به او جواب داده مىشود:«كَلَّا لا وَزَرَ، إِلى رَبِّكَ يَوْمَئِذٍ الْمُسْتَقَرُّ»(القيامة: 21- 22)؛ نه پناهگاهى پيدا نمىشود و آخر كار همه و فرارگاه شما به سوى پروردگار شما است.
ديندارى كه مرتبهى عالى از انسانيت است كه آدمى را هدفمند بار مىآورد و او را از افراط و تفريط در زندگانى باز مىدارد و او را از هوسهاى شهوانى و آرزوهاى بيهوده به دور
[1]- به جزء نهم اسفار ص 142 تا 144 و حاشيه سبزوارى و المعاد فى ضوء العقل والدين، اثر نگارنده، در فصل 46 و ساير فصول آن مراجعه كنيد.
[2]- چه در مغز خود آگاه( روانشناسى) و چه در مغز ناخود آگاه( روان كاوى)
نموده در خط بى پايان جهان بينى توحيدى و ايده آلوژى انسانى راهنمون مىگردد كه افراد هوسباز نمىتوانند در اين راه مقاومت كنند.
براى آنان بهترين راه اين است كه فضايل انسانى را انكار كنند و به جاى معنويات اخلاقى و تكامل روحانى در حلقهى محدود بى هدفى، دين آفريدگار جهان و نظام هدفمند اخرت را انكار كنند، تا رفتن به سوى هوسهاى پوچ خود در خط نزولى حركت كنند و بالاخره در ندامتگاه مهلكههايى چون مرض ايدز سقوط كند! يك بار ديگر آيه را بخوانيد تا روح آشفتهى شما را بيدار و جهت بدهد:«إِنَّ هذَا الْقُرْآنَ يَهْدِي لِلَّتِي هِيَ أَقْوَمُ ...»(الإسراء: 9)؛ كتاب آسمانى اسلام شما را به طريقه قويمتر و محكمتر زندگانى عالى راهنمايى مىفرمايد.
باز هم بهانه تراشى دروغين
«بَلِ الْإِنْسانُ عَلى نَفْسِهِ بَصِيرَةٌ وَ لَوْ أَلْقى مَعاذِيرَهُ(القيامة: 14- 15)؛ بلكه انسان بر نفس (و كارهاى خود) آگاهى دارد هر چند (براى تبرئه خود) بهانه تراشى كند. و معذرتهاى خود را پيش كش كند.
معذرت در اصل به معناى پيدا نمودن چيزى است كه علامتهاى گناه و تخلفات را از بين ببرد، بعضى گفتهاند معاذير جمع معذر است كه معناى پرده پوشى است.
گاهى فرد بدكار، قاضى و حاضرين را به مغالطههاى خود قانع مىسازد؛ ولى نمىتواند سرزنش وجدان خود را از بين ببرد و از آن خجالت مىكشد.
«إِلى رَبِّكَ يَوْمَئِذٍ الْمَساقُ»(القيامة: 30)؛ احتمال مىرود كه روز مساق روز نقل روح با بدن برزخى به عالم برزخ باشد، احتمال دوم اين است كه مراد، روز قيامت باشد؛ يعنى ارواح متوفى به سوى پروردگارت رانده مىشوند.
تفسير سوره إنسان[1]
«هَلْ أَتى عَلَى الْإِنْسانِ حِينٌ مِنَ الدَّهْرِ لَمْ يَكُنْ شَيْئاً مَذْكُوراً، إِنَّا خَلَقْنَا الْإِنْسانَ مِنْ نُطْفَةٍ أَمْشاجٍ نَبْتَلِيهِ فَجَعَلْناهُ سَمِيعاً بَصِيراً»(الانسان: 1- 2)؛ آيا بر انسان زمانى از روزگار آمده است كه چيزى از او ذكر نمىشد 0 (و نبود) ما او را از نطفهى امشاج و مخلوطى آفريديم كه او را آزمايش كنيم پس او را شنوا و بينا قرارداديم.
1- مىشود استفهام تقررى باشد، انسان ازنظر قرآن و علوم روز، حادث و مسبوق به عدم است؛ مانند ساير انواع حيوان و نبات و جماد، و مىشود مراد از اين زمان، زمان حمل باشد كه عرف عام آن را كم ارزش مىدانند و مؤيد اين احتمال نكره بودن كلمهى (حين) است.
2- ممكن است، امشاج جمع باشد و ممكن است مفرد باشد؛ ولى سؤال مهم اين است كه نطفهى افراد انسان از چه مركب شده است؟
شايد از منى مرد و آب زن؛ يعنى از ميليونها جنيان ريز زندهجان (اسپرمهاى مرد) و يك زندهجان از زن تخمك كه يك يا چند زندهجان را از نطفهى مرد در خود جا مىدهد و زن را حامله مىسازد. و هنوز ما از حكمت ميليونها زندهجان در نطفهى مرد، اطلاعى نداريم كه ظاهراً در رحم زن تلف مىشوند. اين اسپرمها در كلمات متخصصين، تا چهار صد ميليون، تخمين زده شده است. و تعداد حقيقى آنها شايد نياز به پيشرفت مزيد علمى داشته باشد.
[1]- اين سوره مدنى و داراى 31 آيه مىباشد؛ ولى مشهور بين شيعه و اهل سنت اين است كه همهى سوره يا اول آن، مدنى است و تفصيل آن در تفاسير مطول مذكور است. به كتاب احقاق الحق ج 3/ 103 تا 170 طبع جديد، مراجعه شود. اين سوره سه نام ديگر هم دارد:« دهر» و« ابرار» و« هل اتى».
3- مىگويند: رحم زن پيش ازحاملگى به اندازهى يك دانه زرد آلو است كه به بزرگ شدن حمل تدريجاً آن قدر توسعه پيدا مىكند كه همه جسم حمل را درنُه ماهگى احتوا مىكند و ديوار رحم آمادگى ارتجاع را دارد جنين از همهى فشارها و حركت هاى شديد مادر، به خاطر مايعى به نام آمنى بوسى كه او را در كيسهاى احاطه كرده در امان است.
از متخصصين نقل شده است كه خداوند بدن جنين را در حالت بى وزنى قرار داده تا بعضى از اعضاى بدن در اثر فشار اعضا ديگر او، متأثر نگردد.
به هر حال يك مصداق اختلاط ژنهاى وراثى است كه صفات اجداد و جدات و پدر و مادر، را با خود در نطفه مرد و احتمالًا در تخمك زن نيز به نحو بالقوه بدن جنين منتقل مىكند تا اگر شرايط فعليت آنان در زندگى فراهم گردد، بحد فعليت و تحقق برسند.
ما، در مورد ژنهاى وراثى در كتاب «الفقه و مسائل طبيه» در دو مجلد، صحبتهاى زيادى داشتهايم كه محققين بايد آن كتاب را مطالعه نمايند و طب امروز مىتواند حمل و ولادت جنين را بدون مباشرت جنسى زن و مرد تنها به وسيله زن تحقق بخشد.[1]
سر نوشت انسان به دست خود اوست
«إِنَّا هَدَيْناهُ السَّبِيلَ إِمَّا شاكِراً وَ إِمَّا كَفُوراً»(الانسان: 3)؛ ما انسان را (به هدايت اولى براه (سعادت اول) راهنمايى كرديم؛ ولى او به اختيار و اراده خود يا شكر گزار شد ويا ناسپاس (و هدايت را نپذيرفت)[2]
[1]- الفقه و مسائل طبيه ج 1/ 113 الانجاب بلا زواج.
[2]- آيه« ثُمَّ السَّبِيلَ يَسَّرَهُ( عبس: 20) و« ... فَمَنْ شاءَ اتَّخَذَ إِلى رَبِّهِ سَبِيلًا»( الانسان: 29) نيز بر اختيارى بودن راه حق و راه باطل دلالت دارند.
از آيهى فوق به دست مىآيد كه هدايت اولى به همه ى انسانها رسيده و افراد انسان، يا آن را پذيرفتهاند يا به كفران آن، اقدام كردهاند شق ثالث ندارند؛ ولى مىشود كه كفور گاهى متعمد و گاهى مقصر وگاهى قاصرباشد، كه بحث آن گذشت.[1]و اين هدايت از خود اقسامى دارد كه در تفسير سوره حمد در اول اين كتاب بيان شده است.
تفجير اتوماتيك
«عَيْناً يَشْرَبُ بِها عِبادُ اللَّهِ يُفَجِّرُونَها تَفْجِيراً»(الانسان: 6)؛ از چشمهى شرابى كه آن را بندگان خدا به ارادهى خود، جارى مىسازند، مىنوشند و اين شراب ممزوج با كافور است، خنك و بابوى خوب كافور[2]از اين آيه تأثير اراده انسان بهشتى در ايجاد بعضى از حوادث ثابت مىشود؛ نفس آدمى قوى مىشود و به اذن خدا تأثير گذار مىشود و احتمالا آيهى
[1]- ولى آيهى« فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْواها»( الشمس: 8)، و آيهى« فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفاً فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها لا تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اللَّهِ ذلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ ...»( الروم: 30)؛ ممكن است دلالت كند كه جهل قصورى كه معلول ضعف نفس مكلف باشد وجود ندارد و آيهى دوم به خاطر عموم خود و نفى تبديل دلالت بيشتر دارد. بنابراين قصور كفار معلول محيط فاسد آنان باشد و به طور كلى عامل داخلى و نفسى نيست؛ بلكه خارجى است. والله العالم؛ ولى همانگونه كه اخراج اطفالى كه قبل از بلوغ مىميرند و ديوانگان و سفيهان كامل، از آيات خارج مىشوند قاصرين هم بايد خارج شوند خصوصاً به لحاظ استثناى مستضعفان. و آيهى« رُسُلًا مُبَشِّرِينَ وَ مُنْذِرِينَ لِئَلَّا يَكُونَ لِلنَّاسِ عَلَى اللَّهِ حُجَّةٌ بَعْدَ الرُّسُلِ ...»( النساء: 165)؛ بايد مراد از كلمهى« الناس» كسانى باشند كه تكليف به آنان رسيه باشند، نه آنانان كه تكليف به آنان نرسيده است كه آيهى ششم يس به آن دلالت دارد:« لِتُنْذِرَ قَوْماً ما أُنْذِرَ آباؤُهُمْ فَهُمْ غافِلُونَ»( يس: 6)؛ بلكه آيهى« إِلَّا الْمُسْتَضْعَفِينَ مِنَ الرِّجالِ وَ النِّساءِ وَ الْوِلْدانِ لا يَسْتَطِيعُونَ حِيلَةً وَ لا يَهْتَدُونَ سَبِيلًا»( النساء: 98)؛ به رقم اول، قصور دلالت دارد. والله العالم.
[2]- در آيهى 17 اين سوره، باز مىفرمايد:« وَ يُسْقَوْنَ فِيها كَأْساً كانَ مِزاجُها زَنْجَبِيلًا»( الانسان: 17)؛ يعنى زنجبيل خوشبو را در شراب شان ممزوج مىنمايد.