بدون اذن خدا، سخن ممنوع
«لا يَتَكَلَّمُونَ إِلَّا مَنْ أَذِنَ لَهُ الرَّحْمنُ وَ قالَ صَواباً»(النبإ: 38)؛ هر كسى سخن بگويد بايد اذن بگيرد و صحبت او نيكو باشد؛ ولى كفار به دروغ سوگند مىخورند كه ما مشرك نبوديم: « (انعام:؟؟؟؟) شايد تكلم آنان در دوزخ باشد يا در موقعى كه كلام ممنوع نباشد.
ظاهراً گفتهى كفار جواب سؤالى است كه خداوند ازآنان فرموده طبعاً خداوند به جواب دادن آنان اذن داده است.
«يَوْمَ يَقُومُ الرُّوحُ وَ الْمَلائِكَةُ صَفًّا ...»(النبإ: 38)؛ اگر در مورد روح از نظر فلسفى اطلاعى بخواهيد در آخر سوره نبأ به تفسير الميزان و يا به ترجمه فارسى آن مراجعه كنيد.[1]به راستى تحقيق روح در قرآن نياز تاليف جداگانهاى از جانب جمعى از قرآن شناسان دارد كه ازحكم روشن عقل و از احاديث معتبرة السند، هم استفاده ببرند. و التوفيق من الله.
تفسير سوره نازعات[2]
«فَالْمُدَبِّراتِ أَمْراً»(النازعات: 5)؛ محتملات و احتمالات گوناگون در مورد معانى پنج نامى كه به آنها سوگند ياد شده از طرف مفسرين داده شده كه شرح آنها از هدف اين مختصر بيرون است؛ ولى كملهى «فالمدبرات» جزء بر طوايف ملائكه كه به حول و قوت و هدايت خداوند در پارهاى از امور جهان به تدبير و انجام آنها موظف شدهاند، بر چيز ديگرى كه ذوق سليم آن را بپذيرد سراغ نداريم.
[1]- ترجمه الميزان ج 20 ص 280 تا 283
[2]- اين سوره مكى و داراى 46 آيه مىباشد.
و مىشود كه همين آيه را قرينه بگيريم كه مراد از چهار عنوان در چهار آيه گذشته (النازعات، و الناشطات و السابحات و السابقات) نيز چهار صفت ملائكه باشد كه جمعى از مفسرين آن را پذيرفتها ند. والله العالم بمراده.
سخنى در توحيد تدبيرى
توحيد آفريدگار جهان از خود اسامى دارد: توحيد ذاتى، توحيد خلقى، توحيد تدبيرى، توحيد صفاتى، توحيد عبادى، و توحيد تركبى (لاجزء له) آنچه كه در اين جا لازم به تذكر است كه ملائكه به نحوى كه از قرآن پيدا است و ظايفى در تدبير عالم دارند، نه به نحو مستقل كه به قدرت خود كاركنند و نه به نحو آزادى كه به خواست خود كاركنند، سبحانه و تعالى من اتخاذ الشريك!؛ بلكه تدبير ملائكه اولًا به حول و قوهى خداوند است وثانياً به دستور او صورت مىگيرد، خداوند از نظر قدرت و علم هيچ نيازى به ملائكه ندارد و از نظر حكمت و قهاريت، ملائكه مطابق اراده او تدبير دارند:«لا يَعْصُونَ اللَّهَ ما أَمَرَهُمْ وَ يَفْعَلُونَ ما يُؤْمَرُونَ»(التحريم: 6)؛ مانند انسان كه در عمل خود اختيار و آزادى و انتخاب[1]دارد تا تكامل دنيوى و اخروى پيدا كند؛ ولى ذات او و افعال او شامل قانون «لا حول و لاقوة الا بالله» مىباشد، كه در حدوث و در بقاى خود او نياز به افاضه خداوند دارد.
به عبارت ديگر در استعمال قدرت إلهى كه در راه خير و شر مصرف مىكند آزاد است:«لِيَهْلِكَ مَنْ هَلَكَ عَنْ بَيِّنَةٍ وَ يَحْيى مَنْ حَيَّ عَنْ بَيِّنَةٍ ...»(الأنفال: 42)
[1]- مشكل است ملائكه انتخاب در تدبير داشته باشند؛ بلكه همه كارها رابه دستور خدا انجام مى دهند.
محشر و ميدان حساب در كجا است
«فَإِنَّما هِيَ زَجْرَةٌ واحِدَةٌ، فَإِذا هُمْ بِالسَّاهِرَةِ»(النازعات: 13)؛ آن باز گشت با يك خروش و صيحه و نفخه (دميدن) دوم محقق مىشود كه ناگاه مردم خود را در ساهرة مىيابند. (و براى حساب و عقاب و ثواب احضار مىشوند) در ترجمه مجمع البيان آمده است: ساهره ازماده سهر به معناى روى زمين، بيابان خشك و هموار و شب بيدارى آمده است.
اين كدام زمين است كه مردم در روى آن قرارمىگيرند؟ زمين فعلىما، كه مسلماً گنجايش هزاران ميليارد انسان را ندارد و محكوم به نابودى است، يا مراد ازساهره، كرهى بزرگترى كه احتمالًا صدها بار بزرگتر از زمين كوچك ما است كه سه حصهى از ده حصهى آن امروز مورد استفاده است مىباشد.
مقتضاى اعتبار دقيق احتمال دوم است كه مكلفى را براى حساب به آن كره منتقل مىكند كه نامش ساهره است وآنجا خوابى وجود ندارد وهمه مشغول حساب دهى خود مىباشند.
آنچه كه از قرآن كريم عاجلًا مى توانيم به آن استدلال كنيم آيه مباركه:«يَوْمَ تُبَدَّلُ الْأَرْضُ غَيْرَ الْأَرْضِ وَ السَّماواتُ وَ بَرَزُوا لِلَّهِ الْواحِدِ الْقَهَّارِ»(ابراهيم: 48)؛ و اين كرهى حساب با كرهى دوزخ و كرات بهشت در موقع حساب در جايى است كه آسمان و زمين آنها به تصريح آيهى فوق غير از آسمان فعلى ما، است. (دقت كنيد) و«وَ أُزْلِفَتِ الْجَنَّةُ لِلْمُتَّقِينَ، وَ بُرِّزَتِ الْجَحِيمُ لِلْغاوِينَ»(الشعراء: 90- 91)؛ و ممكن است اين زمين يكى از زمين هاى هفتگانه باشد كه قرآن به آنها اشاره فرموده است.(وَ مِنَ الْأَرْضِ مِثْلَهُنَّ).و الله العالم بحقايق الامور.
تكبر احمقانهى بشر
يكى از صفات بسيار زشت اخلاقى كه انسانيت آدمى را آسيب پذير مىسازد تكبر و بزرگ منشى است اين تكبر از نگاه روانى بين گدايان و مردم نادار هم وجود دارد؛ ولى بين زمامداران وثروتمندان كمعقل بيشتر تبارز دارد خداوند كه طبيعت ناقص انسانهاى خام را مىداند قبلًا به پيامبر خود ارشاد مىكند كه فرعون به تكبر سلطنت خود گرفتار است، با او به نرمى صحبت كن و مدارا نما تا شايد از حساسيت خود دعوت تو را رد نكند و اصلاح شود.
او با اينكه بت پرست بود و طبق عادت اولى يا به انگيزه سياسى به دست آوردن دل ملت بت پرست خود، خدا يانى احتمالًا از فلز و طلا و نقره داشته، كه يك موقع در باريان بر او خورده گرفتتند و گفتند آيا موسى و قوم او (بنى اسرائيل) را مىگذارى تا زمين مصر را به تباهى بكشانند؟ تو و خدايان تو را به حال خود واگزارند (اعراف 127) ولى طبع متكبر او كه طغيان داشت خودش را نيز خدا مىدانست بسيار منافقانه به ملت بىتحرك مصر[1]گفت من خدايى به جز از خود براى شما سراغ ندارم!! (قصص 38)
متكبران حالت استقرار ندارند و اسير احساسات موقتى خود هستند، وقتى جادوگران گفتند به عزت فرعون قسم كه بر موسى پيروز مىشويم، او ساده لوحانه آن را پذيرفت و فرياد زد: من پروردگار برتر شما هستم (نازعات 21) خداوند هم او را به عذاب دنيا و آخرت مبتلا كرد!
[1]- ملت مصر تا امروز( 4/ 6/ 1396 ش) از فرعون هاى درجه دوم خود پيروى مىكند و موسى رئيس جمهور مسلمان و متخب مصر، در زندان به سر مىبرد!!
ولى متكبرين از اين وقايع عبرت نمىگيرند و تنها كسانى كه از روى عقل دلهاى شان ترس از خدا دارند عبرت مىگيرند:«إِنَّ فِي ذلِكَ لَعِبْرَةً لِمَنْ يَخْشى»(النازعات: 26)؛ فقير در ديوان خود گفته است:
تاريخ چه خوانى و سفر را چه برآيى؟
عبرت همه جا است ولى گر بخود آيى
از خشتت سرخانه بپرس رمز جهانى
هر خشت بود مالك يك كهنه رباطى.
باز هم در مورد آسمان
آيهى 27 و 28 (نازعات بازهم آسمان را مخلوق سختتر از انسان مىداند[1]و براى آن سقف قايل است و حتى در آيهى 29 شب و روز را نيز به آسمان نسبت مى دهد كه هنوز ما معناى آسمان قران را نفهميدهايم.
پيامبر ما علمى به وقوع قيامت ندارد
آيهى 42 و 43 و 44 نازعات و چند آيهى دگير در سورههاى ديگر دلالت دارد كه حضرت رسول اكرم (ص) علم به وقوع قيامت ندارد و علم آن مخصوص به خداوند عالم الغيب است.
حيات برزخى
«كَأَنَّهُمْ يَوْمَ يَرَوْنَها لَمْ يَلْبَثُوا إِلَّا عَشِيَّةً أَوْ ضُحاها»(النازعات: 46)؛ گويا روزى كه قيامت را مىبيننند (فكر مىكنند) درنگ نكردهاند جزء عصر گاهى (يا شبى) يا صبحگاهى[2]
[1]- و در آيه 57 مؤمن آفرينش آسمان و زمين را بزرگتر از آفرينش انسان مىداند.
[2]- ممكن است فاعل ديدن كفار باشند، ممكن است مؤمن باشند و ممكن است مطلق محشورين در قيامت باشند آيه اين سوره مبهم است؛ ولى آيات ديگر از مجرمون يك ساعت لبث را نقل مىكنند؛ ولى از آيه 56 روم پيدا است كه همهى اين اقوال از كفار مىباشد مؤمنين دانشمند مىگويند:« لَقَدْ لَبِثْتُمْ فِي كِتابِ اللَّهِ إِلى يَوْمِ الْبَعْثِ فَهذا يَوْمُ الْبَعْثِ وَ لكِنَّكُمْ كُنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ»( الروم: 56)؛ ولى مؤمنان غير عالم مهمل مانده است.
ظاهر اين آيه و چند آيهى ديگر مىگويد: وقتى قيامت را ببينند درنگ خود را در برزخ و دنيا و يا در برزخ تنها چند ساعت مىدانند يا ده روز و شب و يا يك ساعت؛ ولى آنانى كه روش نيكوترى (در بازرسى امور دارند) لبث مردم را يك روز قلمداد مىكنند.
از همه آيات اين نتيجه به دست مىآيد كه كفار هيچ حيات برزخى و عذاب برزخى ندارند و گرنه ممكن نبود هزاران سال عذاب را فراموش مىكردند نگارنده: در دو كتاب خود اين موضوع را بسيار مفصل بحث نموده است و نيازى به تكرار آن درا ين كتاب نمىبيند. ولله الحمد كما هو اهله عدد ما فى علمه.
تفسير سوره عبس[1]
«عَبَسَ وَ تَوَلَّى، أَنْ جاءَهُ الْأَعْمى»(عبس: 1- 2)؛
نقل كرده اند كه روزى جمعى از كفار قريش خدمت آن حضرت (ص) مشرف شدند و آن حضرت با آنان به اميد اصلاح و اسلام آوردن آنان مشغول صحبت بود كه مرد نابينايى به نام عبدالله ابن ام مكتوم داخل شد و به رسول خدا عرض كرد؛ قرآن برايم بخوان تا حفظ كنم (و چون نابينا بود) حساسيت مجلس را درك نمىكرد و مكرراً آن جناب را صدا ميزد. و از تكرار آن ناراحتى در سيماى آن حضرت پديدار شد و نمى خواست كفار فكر كنند كه پيروان او كور يا بردهاند از او روى بگردانيد[2]و آيات فوق در سرزنش آن حضرت نازل شد.
روايتى آوردهاند كه آيه در مورد مردى از بنى اميه وارد شده كه نابيناى مذكور وارد شده
[1]- اين سوره مكى و داراى 42 آيه مى باشد.
[2]- اين كه چرا پيامبر اكرم به عبدالله نگفت كمى صبر كن كه من شغلى دارم شايد حياى شديد آن حضرت مانع آن شده باشد.
و او از آمدن وى چهرهاش گرفته شده و دامن خود را جمع كرده و رويش را از وى برگردانيد و آيه در مذمت او وارد شده است. اين روايات همه آنها ضعيف السند است و قابل اعتماد نيست[1]؛ بلى صاحب تفسير الميزان از نظريه سيد مرتضى كه نزول آيه را در حق آن حضرت انكار كرده به آيات متعددى حمايت نموده است.
مولف مىگويد: هر كسى آيات اين سوره را دقت كند مطمئن مىشود كه خطاب به خود آن حضرت (ص) است. غايت آوردن دو فعل در اول سوره از باب عدول از خطاب به غيبت است كه در آيات 6 و 7 و 8 و 10 دوباره شخص پيامبر مورد خطاب و عتاب قرار گرفته است.
شواهد تفسير صاحب الميزان قابل جواب است.
آيه از بهترين شواهدى است كه قرآن از انشاى خود پيامبر نيست؛ زيرا هيچ كسى راضى نمىشود در بين اصحاب خود، مورد عتاب و سر زنش قرار بگيرد، قبلا نيز سر زنش هاى ديگرى كه به ايشان از جانب خالق جهان شده، بيان گرديد و اين نشان مىدهد كه قرآن كتاب خداوند است. اين هم ترجمه آيات مباركه:
چهره درهم كشيد و رو بگردانيد كه (چرا) كور نزد او آمد. توچه دانى او در پى پاك شدن باشد و يا به خود آيد و (آيات قرآن) به او نفع رساند. اما آن كه توانگرى خود را به رخ مردم مىكشد تو به او توجه مىكنى تو مسول نيستى اگر او تزكيه را نپذيرد، اما آن كه به سوى توشتابان آمد در حالى كه از خدا مىترسيد تو از او خود را مشغول مىگردانى نه (چنين نكنى) آيات قرآن يك ياد آورى است؛ هر كسى بخواهد از آن پند مىگيرد.
از اين يازده آيه، دو مطلب روشن مىشود:
اول: استغناى كامل خداوند از ايمان آوردن مشركين بعد از اتمام حجت بر آنان، او برى
[1]- به تفسير البرهان مراجعه كنيد.
از احساسات است. آن قدر آيات از عقلا نيت بر خور دار است كه به شأن خداوند سزاوار است و آنقدر از احساسات انسانى ما به دور است كه احتمال ندارد آيات مذكور از زبان پيامبر بزرگوار بيرون آمده باشد. و همين است كه مىگوييم اين آيات؛ معجزه آسمانى بودن كتاب است.
دوم: كه پيامبر بر ناديده گرفتن يك فرد هدايت شده نابينا و ترجيح كفار بر او به منظور ايمان آوردن آنان سرزنش مىشود كه نبايد چنين كار مى نمود.
مولف: اولًا به عظمت خدا و غناى كامل او ايمان دارد و دلسوزى پيامبر عظيم الشأن را به ترويج دين اسلام شديداً تقدير مىكند و ترك اولى را كه سبب سرزنش ايشان شده رحمت كامله حق براى مقام او (ص) مىداند و شعر سعدى شيرازى ناگهانى در اينجا به ذهنم رسيد كه مىگويد:
يارب تو كريمى و رسول تو كريم
صد شكر كه هستيم ميان دو كريم.
از اين آيات يك مطلب اخلاقى ديگر براى علماى دينى استفاده مىشود كه در جواب سوالهاى شرعى به افراد نابينا و ناتوان و فقراء بايد اولويت قايل شوند و در آداب معمولى نبايد پول داران و فاسقان را بيشتر ازآنان پذيرايى نمايند. خداوندا از سر تقصير ما ناقص ها بگذر. استغفر الله ربى و اتوب اليه.
كلامى در مدح قرآن
«فِي صُحُفٍ مُكَرَّمَةٍ، مَرْفُوعَةٍ مُطَهَّرَةٍ، بِأَيْدِي سَفَرَةٍ، كِرامٍ بَرَرَةٍ(عبس: 13- 15)؛ قرآن يك ياد آورى مىباشد در صحيفه هايى[1]ارجمند و گرامى بلند مرتبه و پاكيزه (كه نوشته شده) به دستهاى سفيران بزرگوار و نيكو. بعضى از مفسران از آيه اخير استظهار مى كنند كه: قرآن به
[1]- صحيفه و كتاب به يك معنى هستند خواه يك صفحه يا بيشتر خواه كاغذ باشد يا پوست يا جنس ديگر كه برآن نوشته شده باشد.