تكبر احمقانهى بشر
يكى از صفات بسيار زشت اخلاقى كه انسانيت آدمى را آسيب پذير مىسازد تكبر و بزرگ منشى است اين تكبر از نگاه روانى بين گدايان و مردم نادار هم وجود دارد؛ ولى بين زمامداران وثروتمندان كمعقل بيشتر تبارز دارد خداوند كه طبيعت ناقص انسانهاى خام را مىداند قبلًا به پيامبر خود ارشاد مىكند كه فرعون به تكبر سلطنت خود گرفتار است، با او به نرمى صحبت كن و مدارا نما تا شايد از حساسيت خود دعوت تو را رد نكند و اصلاح شود.
او با اينكه بت پرست بود و طبق عادت اولى يا به انگيزه سياسى به دست آوردن دل ملت بت پرست خود، خدا يانى احتمالًا از فلز و طلا و نقره داشته، كه يك موقع در باريان بر او خورده گرفتتند و گفتند آيا موسى و قوم او (بنى اسرائيل) را مىگذارى تا زمين مصر را به تباهى بكشانند؟ تو و خدايان تو را به حال خود واگزارند (اعراف 127) ولى طبع متكبر او كه طغيان داشت خودش را نيز خدا مىدانست بسيار منافقانه به ملت بىتحرك مصر[1]گفت من خدايى به جز از خود براى شما سراغ ندارم!! (قصص 38)
متكبران حالت استقرار ندارند و اسير احساسات موقتى خود هستند، وقتى جادوگران گفتند به عزت فرعون قسم كه بر موسى پيروز مىشويم، او ساده لوحانه آن را پذيرفت و فرياد زد: من پروردگار برتر شما هستم (نازعات 21) خداوند هم او را به عذاب دنيا و آخرت مبتلا كرد!
[1]- ملت مصر تا امروز( 4/ 6/ 1396 ش) از فرعون هاى درجه دوم خود پيروى مىكند و موسى رئيس جمهور مسلمان و متخب مصر، در زندان به سر مىبرد!!
ولى متكبرين از اين وقايع عبرت نمىگيرند و تنها كسانى كه از روى عقل دلهاى شان ترس از خدا دارند عبرت مىگيرند:«إِنَّ فِي ذلِكَ لَعِبْرَةً لِمَنْ يَخْشى»(النازعات: 26)؛ فقير در ديوان خود گفته است:
تاريخ چه خوانى و سفر را چه برآيى؟
عبرت همه جا است ولى گر بخود آيى
از خشتت سرخانه بپرس رمز جهانى
هر خشت بود مالك يك كهنه رباطى.
باز هم در مورد آسمان
آيهى 27 و 28 (نازعات بازهم آسمان را مخلوق سختتر از انسان مىداند[1]و براى آن سقف قايل است و حتى در آيهى 29 شب و روز را نيز به آسمان نسبت مى دهد كه هنوز ما معناى آسمان قران را نفهميدهايم.
پيامبر ما علمى به وقوع قيامت ندارد
آيهى 42 و 43 و 44 نازعات و چند آيهى دگير در سورههاى ديگر دلالت دارد كه حضرت رسول اكرم (ص) علم به وقوع قيامت ندارد و علم آن مخصوص به خداوند عالم الغيب است.
حيات برزخى
«كَأَنَّهُمْ يَوْمَ يَرَوْنَها لَمْ يَلْبَثُوا إِلَّا عَشِيَّةً أَوْ ضُحاها»(النازعات: 46)؛ گويا روزى كه قيامت را مىبيننند (فكر مىكنند) درنگ نكردهاند جزء عصر گاهى (يا شبى) يا صبحگاهى[2]
[1]- و در آيه 57 مؤمن آفرينش آسمان و زمين را بزرگتر از آفرينش انسان مىداند.
[2]- ممكن است فاعل ديدن كفار باشند، ممكن است مؤمن باشند و ممكن است مطلق محشورين در قيامت باشند آيه اين سوره مبهم است؛ ولى آيات ديگر از مجرمون يك ساعت لبث را نقل مىكنند؛ ولى از آيه 56 روم پيدا است كه همهى اين اقوال از كفار مىباشد مؤمنين دانشمند مىگويند:« لَقَدْ لَبِثْتُمْ فِي كِتابِ اللَّهِ إِلى يَوْمِ الْبَعْثِ فَهذا يَوْمُ الْبَعْثِ وَ لكِنَّكُمْ كُنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ»( الروم: 56)؛ ولى مؤمنان غير عالم مهمل مانده است.
ظاهر اين آيه و چند آيهى ديگر مىگويد: وقتى قيامت را ببينند درنگ خود را در برزخ و دنيا و يا در برزخ تنها چند ساعت مىدانند يا ده روز و شب و يا يك ساعت؛ ولى آنانى كه روش نيكوترى (در بازرسى امور دارند) لبث مردم را يك روز قلمداد مىكنند.
از همه آيات اين نتيجه به دست مىآيد كه كفار هيچ حيات برزخى و عذاب برزخى ندارند و گرنه ممكن نبود هزاران سال عذاب را فراموش مىكردند نگارنده: در دو كتاب خود اين موضوع را بسيار مفصل بحث نموده است و نيازى به تكرار آن درا ين كتاب نمىبيند. ولله الحمد كما هو اهله عدد ما فى علمه.
تفسير سوره عبس[1]
«عَبَسَ وَ تَوَلَّى، أَنْ جاءَهُ الْأَعْمى»(عبس: 1- 2)؛
نقل كرده اند كه روزى جمعى از كفار قريش خدمت آن حضرت (ص) مشرف شدند و آن حضرت با آنان به اميد اصلاح و اسلام آوردن آنان مشغول صحبت بود كه مرد نابينايى به نام عبدالله ابن ام مكتوم داخل شد و به رسول خدا عرض كرد؛ قرآن برايم بخوان تا حفظ كنم (و چون نابينا بود) حساسيت مجلس را درك نمىكرد و مكرراً آن جناب را صدا ميزد. و از تكرار آن ناراحتى در سيماى آن حضرت پديدار شد و نمى خواست كفار فكر كنند كه پيروان او كور يا بردهاند از او روى بگردانيد[2]و آيات فوق در سرزنش آن حضرت نازل شد.
روايتى آوردهاند كه آيه در مورد مردى از بنى اميه وارد شده كه نابيناى مذكور وارد شده
[1]- اين سوره مكى و داراى 42 آيه مى باشد.
[2]- اين كه چرا پيامبر اكرم به عبدالله نگفت كمى صبر كن كه من شغلى دارم شايد حياى شديد آن حضرت مانع آن شده باشد.
و او از آمدن وى چهرهاش گرفته شده و دامن خود را جمع كرده و رويش را از وى برگردانيد و آيه در مذمت او وارد شده است. اين روايات همه آنها ضعيف السند است و قابل اعتماد نيست[1]؛ بلى صاحب تفسير الميزان از نظريه سيد مرتضى كه نزول آيه را در حق آن حضرت انكار كرده به آيات متعددى حمايت نموده است.
مولف مىگويد: هر كسى آيات اين سوره را دقت كند مطمئن مىشود كه خطاب به خود آن حضرت (ص) است. غايت آوردن دو فعل در اول سوره از باب عدول از خطاب به غيبت است كه در آيات 6 و 7 و 8 و 10 دوباره شخص پيامبر مورد خطاب و عتاب قرار گرفته است.
شواهد تفسير صاحب الميزان قابل جواب است.
آيه از بهترين شواهدى است كه قرآن از انشاى خود پيامبر نيست؛ زيرا هيچ كسى راضى نمىشود در بين اصحاب خود، مورد عتاب و سر زنش قرار بگيرد، قبلا نيز سر زنش هاى ديگرى كه به ايشان از جانب خالق جهان شده، بيان گرديد و اين نشان مىدهد كه قرآن كتاب خداوند است. اين هم ترجمه آيات مباركه:
چهره درهم كشيد و رو بگردانيد كه (چرا) كور نزد او آمد. توچه دانى او در پى پاك شدن باشد و يا به خود آيد و (آيات قرآن) به او نفع رساند. اما آن كه توانگرى خود را به رخ مردم مىكشد تو به او توجه مىكنى تو مسول نيستى اگر او تزكيه را نپذيرد، اما آن كه به سوى توشتابان آمد در حالى كه از خدا مىترسيد تو از او خود را مشغول مىگردانى نه (چنين نكنى) آيات قرآن يك ياد آورى است؛ هر كسى بخواهد از آن پند مىگيرد.
از اين يازده آيه، دو مطلب روشن مىشود:
اول: استغناى كامل خداوند از ايمان آوردن مشركين بعد از اتمام حجت بر آنان، او برى
[1]- به تفسير البرهان مراجعه كنيد.
از احساسات است. آن قدر آيات از عقلا نيت بر خور دار است كه به شأن خداوند سزاوار است و آنقدر از احساسات انسانى ما به دور است كه احتمال ندارد آيات مذكور از زبان پيامبر بزرگوار بيرون آمده باشد. و همين است كه مىگوييم اين آيات؛ معجزه آسمانى بودن كتاب است.
دوم: كه پيامبر بر ناديده گرفتن يك فرد هدايت شده نابينا و ترجيح كفار بر او به منظور ايمان آوردن آنان سرزنش مىشود كه نبايد چنين كار مى نمود.
مولف: اولًا به عظمت خدا و غناى كامل او ايمان دارد و دلسوزى پيامبر عظيم الشأن را به ترويج دين اسلام شديداً تقدير مىكند و ترك اولى را كه سبب سرزنش ايشان شده رحمت كامله حق براى مقام او (ص) مىداند و شعر سعدى شيرازى ناگهانى در اينجا به ذهنم رسيد كه مىگويد:
يارب تو كريمى و رسول تو كريم
صد شكر كه هستيم ميان دو كريم.
از اين آيات يك مطلب اخلاقى ديگر براى علماى دينى استفاده مىشود كه در جواب سوالهاى شرعى به افراد نابينا و ناتوان و فقراء بايد اولويت قايل شوند و در آداب معمولى نبايد پول داران و فاسقان را بيشتر ازآنان پذيرايى نمايند. خداوندا از سر تقصير ما ناقص ها بگذر. استغفر الله ربى و اتوب اليه.
كلامى در مدح قرآن
«فِي صُحُفٍ مُكَرَّمَةٍ، مَرْفُوعَةٍ مُطَهَّرَةٍ، بِأَيْدِي سَفَرَةٍ، كِرامٍ بَرَرَةٍ(عبس: 13- 15)؛ قرآن يك ياد آورى مىباشد در صحيفه هايى[1]ارجمند و گرامى بلند مرتبه و پاكيزه (كه نوشته شده) به دستهاى سفيران بزرگوار و نيكو. بعضى از مفسران از آيه اخير استظهار مى كنند كه: قرآن به
[1]- صحيفه و كتاب به يك معنى هستند خواه يك صفحه يا بيشتر خواه كاغذ باشد يا پوست يا جنس ديگر كه برآن نوشته شده باشد.
دستهاى ملائكه در صحفى متعدد نوشته شده است.
سافر به معناى پرده بردار است. به همين جهت به نمايندگان خارجى سفير گفته مىشود كه موانع سياسى و اقتصادى را از بين دولتها بر مىدارند. و اين كار از ملائكه كه اجسام لطيف هستند، ساخته است. در آيه اى ديگر آمده است:«كِراماً كاتِبِينَ، يَعْلَمُونَ ما تَفْعَلُونَ»(الإنفطار: 11- 12)؛ نويسندگان بزرگوارى كه به آنچه انجام ميدهند علم دارند.
معناى فرار مرد از خويشان
«يَوْمَ يَفِرُّ الْمَرْءُ مِنْ أَخِيهِ، وَ أُمِّهِ وَ أَبِيهِ، وَ صاحِبَتِهِ وَ بَنِيهِ(عبس: 34- 36)؛ روزى كه مرد از برادر و مادر و پدر و زن خود، و پسران خود فرار مىكنند.
در آيه دو سوال به ذهن ميرسد:
1- چرا نام شوهر و دختران و خواهران نيامده؟ آيا در اين مورد نكته اى است كه ما نمىدانيم يا ذكر نكردن آنان به خاطر فهم آنان از عناوين ذكر شده است؟ والله العالم.
وجه فرار را بعضى از مفسرين، آيه بعدى را مىدانند:«لِكُلِّ امْرِئٍ مِنْهُمْ يَوْمَئِذٍ شَأْنٌ يُغْنِيهِ»(عبس: 37)؛ هر كسى به مشكلات خود گرفتار است، كه براى او كفايت مىكند و نميتواند به ديگران برسد؛ ولى اين بيان معناى عرفى فرار را توجيه نمىتواند؛ بلى اگر در كلمه فرار، لغتاً دورى مكانى شرط نباشد مىشود قول فوق را پذيرفت و اين احتمال هم وجود دارد كه فرار مذكور از ترس طلبيدن كمك و ثواب از مرد مذكور و يا از ترس حق تلفى او از خويشاوندان باشد كه تاوان و جبران آن را از او بخواهند. والله العالم.
تفسير سوره مطففين[1]
«كَلَّا إِنَّ كِتابَ الفُجَّارِ لَفِي سِجِّينٍ، وَ ما أَدْراكَ ما سِجِّينٌ، كِتابٌ مَرْقُومٌ»(المطففين: 7- 8)؛
[1]- اين سوره مكى يا مكى و مدنى، داراى 36 آيه مىباشد.
«كَلَّا إِنَّ كِتابَ الْأَبْرارِ لَفِي عِلِّيِّينَ، وَ ما أَدْراكَ ما عِلِّيُّونَ، كِتابٌ مَرْقُومٌ، يَشْهَدُهُ الْمُقَرَّبُونَ»(المطففين: 18- 21)؛ يك احتمال دارد كه كتاب مرقوم در آيه 9 و 20 به معناى لوح محفوظ باشد به قرينه«يَشْهَدُهُ الْمُقَرَّبُونَ»منتهى لوح مذكور دو محلى، به نام«سِجِّينٍ»و«عِلِّيِّينَ»دارد كه اولى محل كتاب فجار و دومى محل كتاب ابرار است؛ ولى حق اين است كه آيات مذكور را از متشابهات بدانيم و به سر گردانى و احتمالات و حدسيات مفسرين توجه نكنيم؛ بلكه از آنها عبرت بگيريم و علم آن را به خدا تفويض كنيم.
و اما كتاب خود فجار و ابرار، ممكن است صحايف فردى اين دو سته باشد و ممكن است كه كتاب براى دو نوع اين دو دسته باشد.
تفسير سوره تكوير[1]
«إِذَا الشَّمْسُ كُوِّرَتْ، وَ إِذَا النُّجُومُ انْكَدَرَتْ»(التكوير: 1- 2)؛ وقتى در قيامت خورشيد (مركز منظومه شمسى ما) پيچيده شود (مانند پيچيدن دستار و عمامه ما) و نور و احتمالًا حرارت او تمام شود، و ستارگان (همه آسمانها و يا ستارگان كه ما مى بينيم) به تيرگى و تاريكى روند و يا پراكنده شوند كه از آيه«إِذَا الْكَواكِبُ انْتَثَرَتْ»و از آيه«فَإِذَا النُّجُومُ طُمِسَتْ»نيز به دست مى آيد و گاهى كه كوهها به حركت آورده شوند. و روشن است كه اين حركت غير ازحركت فعلى و تبعى آنان از حركت زمين است. بعيد نيست كه حركت قيامت كوهها به پاشيدن زمين پايان پذيرد«فَدُكَّتا دَكَّةً واحِدَةً»(الحاقة: 14)؛ ولى آنچه كه اين استبعاد را ضعيف مىكند آيهى«وَ يَسْئَلُونَكَ عَنِ الْجِبالِ فَقُلْ يَنْسِفُها رَبِّي نَسْفاً، فَيَذَرُها قاعاً صَفْصَفاً، لا تَرى فِيها عِوَجاً وَ لا أَمْتاً»(طه: 105- 107) كه به حسب ظاهر دلالت بر فناى كوهها و بقاى زمين هموار دارد. به هر حال همانگونه كه در كتاب معاد نوشته ايم؛ از هم پاشيدن
[1]- اين سوره مكى و داراى 29 آيه مىباشد.
زمين و خورد شدن آن از آيه اى كه ذكر كرديم بعيد نيست. منتهى كمى بعد تر از انهدام كوهها.
حشر وحوش
«وَ إِذَا الْوُحُوشُ حُشِرَتْ»(التكوير: 5)
اين يكى از علايم قيامت است كه حيوانات وحشى (درنده و غير درنده) زمين از شدت لرزه و صداها ترسيده و در محلى از زمين يك جا شوند تا احتمالًا همه نابود گردند. و اين آيه ظهورى در حاضر شدن در ميدان حساب ندارد؛ بلى احتمالًا در گذشته گفته باشيم كه آيه 38 سوره انعام سياق ديگرى دارد«وَ ما مِنْ دَابَّةٍ فِي الْأَرْضِ وَ لا طائِرٍ يَطِيرُ بِجَناحَيْهِ إِلَّا أُمَمٌ أَمْثالُكُمْ ما فَرَّطْنا فِي الْكِتابِ مِنْ شَيْءٍ ثُمَّ إِلى رَبِّهِمْ يُحْشَرُونَ»(الأنعام: 38)؛ هيچ جنبده اى در زمين و هيچ پرنده اى كه با دو بال خود پرواز مىكند، وجود ندارد مگر اينكه امتانى هستند؛ مانند شما، ما چيزى را در اين كتاب از بيان نينداخته ايم سپس به سوى پروردگار رجوع مىكنند.
اما اين جمع عمومى جنبندگان و پرندگان به سوى پروردگار شان مانند حشر انسان دركره حساب است؟ آيا محشر حيوانات و انسان يك جا است و يا در كرات ديگر جمع ميشوند؟ و يا اينكه حشر آنان همان حشر آخر دنيا است كه افراد موجود آنان در آن زمان در زمين مىباشند؟ و يا ضمير جمع در كلمه«رَبِّهِمْ»و كلمه ى«يَرْجِعُونَ»به سوى كفارى كه به منزله مردگان قلمداد شدهاند بر مىگردد؟
نگارنده به ملاحظ اعتبار عقلى بناء را بر احتمال دوم مىگذارد كه حشر اين آيه همان حشر آيهى اول باشد. و احتمال سوم را بعيد مىداند؛ ولى احتمال اول را نه رد مىكند و نه مىپذيرد و علم آن را به خداوند ارجاع مىدهد؛ چون اجمالًا مىدانيم اوضاع قيامت با اعتبارات عقلى ما در اين كرهى زمين چندان همخوانى ندارد.