بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 31

عمر در زمين و مراد از احياء، حيات روى زمين و حيات روز قيامت است.

ممكن است اين جمع، مستند به آيه‌ى 28 سوره‌ى بقره باشد كه مى‌فرمايد:«كَيْفَ تَكْفُرُونَ بِاللَّهِ وَ كُنْتُمْ أَمْواتاً فَأَحْياكُمْ ثُمَّ يُمِيتُكُمْ ثُمَّ يُحْيِيكُمْ ثُمَّ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ»(البقرة: 28)؛ چگونه به خدا كافر مى‌شويد در حالى كه شما مردگان بوده‌ايد پس زنده گردانيد شما را بعد مى‌ميراند سپس زنده مى‌گرداند و بعد به سوى او رجوع مى‌كنيد.[1]

اين استدلال دو ايراد دارد، اولا كه اطلاق مردگان بر كسانى كه بر عدم ازلى خود باقى مانده، مجاز است و نمى‌شود مصداق موت حقيقى شمرده شوند كه ظاهر آيه معنونه است، و ثانيا اين آيه از اماته و ميراندن صحبت مى‌كند، نه از موت به معناى نيستى ازلى كه در آيه سوره بقره است.

2- منظور از دو حيات، زنده شدن در قبر است و زنده شدن در قيامت و منظور از دو ميراندن مرگ در آخر عمر و مرگ در قبر بعد از سوال است.

3- منظور از دو حيات و احيا، احياى برزخى و احياى درقيامت است، و از دو اماته و موت، مرگ در آخر عمر و مرگ در پايان برزخ (نفخ اول در صور) است.

ما بايد قبل از قضاوت در مورد اين بحث، اقسام اماته و احياء (ميراندن و زنده كردن) واقعى ر ابيان داريم تا بعد مراد كفار دوزخى را بدانيم.

[1]- ظاهراً مراد از رجوع الى الله پس از احيايى در قيامت- با اينكه نفس احياء هم رجوع الى الله است- رجوع به ميدان حساب و مجازات و مكافات است. و الله العالم.

و احتمالًا وجه رجوع به سوى خدا به اين عنايت باشد كه اسباب مادى اين جهان كه به آن مأنوس بوديم، همه از بين مى‌روند و كسى كارى كرده نمى‌تواند جزء آنچه كه خدا بخواهد، و گرنه موجودات امكانى در هر كجا، تحت امر تكوينى خدا و در محضر او هستند، و سلطنت مطلقه‌ى او( ج) بر همه نفوذ دارد و اين تعبيرات به حسب فهم ما، زندانيان و محصورين زمان و مكان است، و نسبت به ساحه‌ى اقدس او، نه رجوع است و نه معاد و نه تغيير.

لامكانى كه در او نور خدا است‌

ماضى و مستقبل و حالش به كجا است‌


صفحه 32

1- اماته و ميراندن اول، همين ميراندن محسوس در پايان عمر ما است كه‌«كُلُّ نَفْسٍ ذائِقَةُ الْمَوْتِ»؛

2- اماته دوم در نفخ اول در صور، مگر آنانى را كه خداوند استثناء فرموده‌[1]اين اماته و ميراندن، شامل زندگان ما دى إنسان و حيوان و ملائكه و جن و غيرهم است و هم شامل ارواحى‌كه از اوايل اين جهان، فوت كرده‌اند و در برزخ با ابدان برزخى زنده‌اند؛ بلى همه‌ى اين‌ها مى‌ميرند

يك بحث مهم مصداقى‌

كى زندگانى برزخى دارد و كى ندارد، تا ميراندن ثانوى در حق دومى‌ها صدق نكند؟

- 1 دسته‌ى از زندگان كه در قرآن از فزع و صعق استثناء شده‌اند:«وَ نُفِخَ فِي الصُّورِ فَصَعِقَ مَنْ فِي السَّماواتِ وَ مَنْ فِي الْأَرْضِ إِلَّا مَنْ شاءَ ...»(الزمر: 68)؛ بنابراينكه، «صعق» به معناى موت باشد.[2]ولى به هر حال مى‌شود به همان ارواحى‌كه به بدن برزخى تعلق مى‌گيرند و تا نفخ اول، صور زنده هستند، احياء برزخى صدق كند؛ ولى اين حيات به نظر شيخ مفيد (ره) عمومى نيست و مخصوص به مؤمنين كامل الايمان و كفار كامل الكفر مى‌باشد؛ بلكه از چند آيه ثابت مى‌شود كه كفار زندگانى برزخى ندارند كه بحث آن را در كتاب روح مشاراليه اينجانب بخوانيد.

[1]به صفحه‌ى 276 و 277 كتاب روح از نظر دين و عقل و علم روحى جديد، مراجعه شود؛ بعضى گفته‌اند: مراد از استثناء شدگان، عقول مجرده مى‌باشند، كه اصل وجود آنها براى ما، ثابت نيست( الميزان مى‌گويد: مرگ جدايى روح از بدن است و ارواح در برزخ، جسد ندارند، مرگ برآنها صدق نمى‌كند. استثناء در اول، منقطع، در دوم، متصل است؛ ولى ارواح، ابدان برزخى دارند، ترجمه‌ى الميزان ج 17/ 444

[2]- اين آيه بر اين مطلب دلالت دارد فَذَرْهُمْ حَتَّى يُلاقُوا يَوْمَهُمُ الَّذِي فِيهِ يُصْعَقُونَ( الطور: 45)، در فرضى كه صعق به معناى موت باشد نه بيهوشى، كه در مورد موسى چنين است« وَ خَرَّ مُوسى‌ صَعِقاً»( اعراف: 143)، به قرينه« فَلَمَّا أَفاقَ» يعنى به هوش آمد.


صفحه 33

2- به قول شيخ مفيد (ره) و پيروان او سؤال از مؤمن كامل‌الايمان و كافر كامل‌الكفر است و بقيه، معدوم مى‌شوند.[1]

- 3 از جمله‌اى آيات قرآن استفاده مى‌شود كه كفار برزخ ندارند و روز قيامت مى‌گويند: ده روز در زمين درنگ كرديم، يا مى‌گويند: يك ساعت درنگ كرديم، يا قسمتى از يك روز:«كَأَنَّهُمْ يَوْمَ يَرَوْنَها لَمْ يَلْبَثُوا إِلَّا عَشِيَّةً أَوْ ضُحاها»(النازعات: 46)؛[2]ممكن است اينان در قبر مورد سؤال قرار گيرند و بعد بميرند ويا در زندگانى پايين قرار بگيرند؛ بعضى از فلاسفه شديداً مخالف نابودى ارواح در برزخ هستند كه ارواح مجرده، مرگ ندارند.

به هرحال عذابى كه قرآن براى كفار بيان كرده، بعيد نيست در برزخ باشد نه قبل از قطع ارواح از ابدان آنان. و ممكن است ازمجموع ادله‌ى حيات برزخى كفار را در قبر به دست آوريم و بگوييم در برزخ حيات برزخى ضعيفى دارند و حيات برزخى و عذاب برزخى آل‌فرعون و سردمداران كفر در قرآن منصوص است؛ هماننطور كه حيات برزخى شهداء در قرآن منصوص مى باشد. والله اعلم.

و اما زندگى نيز بر چند قسم است:

1- حيات در اين جهان؛

2- حيات برزخى براى همه به تفصلى كه بيان شد؛

3- حيات قيامت با ابدان مادى.

وقتى اين مطلب ثابت شد، بعيد نيست مراد از دو اماته، اماته و ميراندن اول در آخر عمر شان در اين جهان باشد، و ميراندن آنان در نفخ اول در صور باشد. و منظور از دو حيات؛ حيات اول و حيات سوم باشد و ممكن است حيات دوم و سوم باشد كه در ايمان كفار به‌

[1]بحارالانوار، 6/ 253، 257 و كتاب روح از نظر عقل و دين و علم روحى جديد، ص 203.

[2]تفصيل اين آيات، در فوايد دمشقيه و كتاب روح، آمده است.


صفحه 34

معاد و حساب و جزاء و ثواب مؤثر بوده است.

معناى رفع درجات و القاى روح‌

«رَفِيعُ الدَّرَجاتِ ذُو الْعَرْشِ يُلْقِي الرُّوحَ مِنْ أَمْرِهِ عَلى‌ مَنْ يَشاءُ مِنْ عِبادِهِ لِيُنْذِرَ يَوْمَ التَّلاقِ»(غافر: 15)؛ ظاهراً كلمه‌ى «رفيع» به معناى لازم استعمال نشده؛ بلكه به معناى متعدّى است، ذوق سليم متشرعه قبول نمى‌كند كه خداوند بفرمايد درجات من بلند است! ازكى؟ (اين التراب و ربّ الارباب) چه نسبتى بين واجب الوجود غير متناهى در كمال با ممكن الوجود؟ هر كى باشد. اگر مراد از روح، قرآن باشد كه در بعضى از آيات به همين معنا استعمال شده كلمه‌ى القاء را مى‌شود به معناى خودش گرفت (انداختن)؛ يعنى آن را در روح انبياء و رسولان كه خواسته باشد براى انذار و بيم دادن امّتها مى‌اندازد.

ولى ظاهراً مراد از كلمه‌ى «الروح» با قيد «من امره» به معناى فرشته‌ى فرمانده فرشته ها است كه از سوره‌ى «قدر» و سوره «عم» هم دانسته مى‌شود. و مراد از «تلاق» ملاقات مردم با خدا و يا مردم با مردم؛ مثلًا باشد.

جريان احكام عقل عملى در قيامت‌

از جمله‌ى «لا ظلم» دانسته مى‌شود كه احكام عقل عملى در قيامت نيز اعتبار دارد و اعتبار آن در دنيا و عقبى شرعاً امضاء شده و اشعريها آن‌را قبول ندارند!

شعار دروغ هميشگى دولتها

دولتهاى كافر، ظالم، خائن، فاسد، مفسد و غاصب، هيچگاه آنچه كه در دل دارند براى مردم بيان نمى‌دارند و نه جرئت بيان آن را دارند، شعار تمام اين دولتها براى فريب ملتها همين شعار فرعون است كه براى فريب مردم غافل ناآگاه گفته است:«ما أُرِيكُمْ إِلَّا ما أَرى‌ وَ ما أَهْدِيكُمْ إِلَّا سَبِيلَ الرَّشادِ»(غافر: 29)؛ جز آنچه را كه من مى‌دانم به شما نشان نداده‌ام و


صفحه 35

رهنمايى نكرده‌ام شما را مگر به راه رشد و حق. متأسفانه اين شعار نه تنها تا امروز ادامه يافتند كه در آينده‌ها نيز اين شعارها ادامه خواهد يافت؛ مگر اين‌كه رشد فكرى ملتها آنقدر عموميت پيدا كند كه دروغ‌گويان جرئت دروغ گفتن را نداشته‌باشند كه فعلًا يك ايده‌آل خيالى مى‌باشد، همين ساعت از تلويزيون كه يك جلسه‌ى استثنايى را مستقيماً گوش مى‌دهم، از بعضى سخنرانيها همين شعارها را به طرز وحشت‌ناكتر مى‌شنوم.

مَا كُلُّ مَا يتَمَنَّى الْمَرْءُ يُدْرِكُهُ‌

جْرِى الْرّياحُ بِمَا لَاتَشْتَهِى اْلسُّفُنُ.

تا ستم كش زير بار غارت و يغما نرفت‌

كار دزدان ستمگر غارت و يغما نشد.

حفظ جان موسى‌

فرعون به مردم مى‌گفت بگذاريد موسى را بكشم ... من مى‌ترسم كه دين شما را عوض كند يا در زمين تباهى را ظاهر گرداند. (مومن 26).

من قبلًا در همين كتاب گفته بودم كه فرعون قصد قتل موسى را نكرد و از اين آيه غفلت داشتم، فعلًا مى گويم او هم مثل ساير قلدرهاى سياسى از مردم خواست بگذارند موسى را بكشد؛ ولى مؤمن آل فرعون‌[1]به طورى از موسى دفاع كرد كه جرئت فرعون را در كشتن (موسى عليه السلام) از او سلب كرد (غافر: 29- 33).

رسالت يوسف‌

«وَ لَقَدْ جاءَكُمْ يُوسُفُ مِنْ قَبْلُ بِالْبَيِّناتِ فَما زِلْتُمْ فِي شَكٍّ مِمَّا جاءَكُمْ بِهِ حَتَّى إِذا هَلَكَ قُلْتُمْ‌

[1]- عجيب: گفته مى‌شود از قوم فرعون فقط سه نفر به موسى ايمان آورده بودند كه از روى تقيه ايمان خود را پنهان مى‌كردند: مؤمن آل فرعون( كه يكى از خويشاوندان يا همكاران فرعون بوده)، و آسيه بنت مزاحم زوجه فرعون؛ و مردى كه به موسى خبر داد كه دربار قصد كشتن تو را دارد كه قبطى‌اى را كشتى از مصر بيرون برو كه من از ناصحين تو مى باشم، موسى هم از مصر به مدين( معان) آخرين شهر اردن فعلى كه به خاك حجاز مى‌رسد نزد شعيب( عليهما السلام) رفت، والله العالم.


صفحه 36

لَنْ يَبْعَثَ اللَّهُ مِنْ بَعْدِهِ رَسُولًا كَذلِكَ يُضِلُّ اللَّهُ مَنْ هُوَ مُسْرِفٌ مُرْتابٌ»(غافر: 34)؛ پيش از اين يوسف براى شما بينات را آورد، شما هميشه در مورد آنها تا وقتى كه دنيا را بدرود گفت، گفتيد هرگز خداوند بعد از او رسولى نخواهد فرستاد.

آيا بينات اختصاص به معجزات دارد يا شامل دستورات دينى هم مى‌شود؟ در فرض ثانى مى‌شود گفت او تنها مقام نبوّت را نداشته؛ بلكه رسول هم بوده و جمله‌ى اخير كه مقوله‌ى قول فرعون است، إشعار دارد كه يوسف رسول بوده، والله العالم.

يارى رسولان و مؤمنان‌

«إِنَّا لَنَنْصُرُ رُسُلَنا وَ الَّذِينَ آمَنُوا فِي الْحَياةِ الدُّنْيا وَ يَوْمَ يَقُومُ الْأَشْهادُ»(غافر: 51)؛ ما رسولان خود را و كسانى كه ايمان آورده‌اند در زندگانى دنيا و روز قيامت حتماً يارى مى‌رسانيم. بايد نصرت و يارى رسولان و مؤمنان در زندگانى حاضر اين جهان را، مطابق آنچه كه در قرآن و سنّت خوانده‌ايم و آنچه كه در مورد مؤمنان شنيده و يا خوانده و يا ديده‌ايم تفسير كنيم، و در آيه‌ى 171 و 172 سوره صافات آمده است:«وَ لَقَدْ سَبَقَتْ كَلِمَتُنا لِعِبادِنَا الْمُرْسَلِينَ، إِنَّهُمْ لَهُمُ الْمَنْصُورُونَ»كه يارى خود را تنها به مرسلين بيان داشته و نيز در اين آيه، ظرف يارى بيان نشده است كه در دنيا و آخرت است يا در يكى از اين دو؟ و از آيه‌ى معنون اينجا مى‌دانيم كه حصر مذكور إضافى است و در مقابل كفّار و قدرتهاى باطل، و نصر شامل حال مرسلين و مؤمنين هر دو است و باطل و باطل‌گرايان شكست مى‌خورند.

در آيه 109 و 110 يوسف مى‌گويد:«حَتَّى إِذَا اسْتَيْأَسَ الرُّسُلُ وَ ظَنُّوا أَنَّهُمْ قَدْ كُذِبُوا جاءَهُمْ نَصْرُنا فَنُجِّيَ مَنْ نَشاءُ ...»(يوسف: 110)؛ در اين آيه، تنها از نصر و يارى خدا به آنانى كه بخواهد در دنيا خبر داده شده؛ بعضى گفته كه مراد وعده‌ى نصر در آيه‌ى عنوان بحث، وعده نوعى است، نه وعده‌ى فردى و تك تك رسولان در تك تك وقايعى كه براى آنان پيش مى‌آيد.


صفحه 37

و در ذيل آيه 172 سوره‌ى صافات گفته شده كه: رسولان هم در حجّت و دليل منصورند (چون راه حق را پيش گرفته‌اند) و هم بر دشمنان خود منصورند يا به اين‌كه خدا يارى شان مى دهند، تا دشمنان را زير دست كنند، و يا به اين‌كه از ايشان انتقام مى‌گيرند.

و در مورد غالب بودن «جندالله» و «حزب الله»، گفته شده كه مؤمنان؛ مانند رسولان و پيروان صديق آنان است، جامعه‌اى كه فرمان بردار امر خدا باشد و در راه خدا جهاد نمايد نه جوامعى كه عناوين ايمان را دارند ولى واقعيت آن را ندارند، و ادعاى عمل به امر خدا و جهاد را دارند؛ ولى واقعيت آنها را ندارند؛ بلى عنوان به تنهايى اثرى ندارد.

به هر حال يارى خدا به رسولان و مؤمنان در آخرت روشن است و در دنيا بايد تفسير آن با در نظر گرفتن همه‌ى واقعيتها باشد. والله العالم.

استغفار حضرت نبوى‌

«فَاصْبِرْ إِنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ وَ اسْتَغْفِرْ لِذَنْبِكَ وَ سَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّكَ بِالْعَشِيِّ وَ الْإِبْكارِ»(غافر: 55)؛ استغفار آن حضرت گاهى از ترك اولى گفته شده و گاهى از باب حسنات الابرار سيئات المقرّبين گفته شده و گاهى تأويل برده شده كه «لذنب امّتك».

تفصيل بحث‌

احتمال اخير، مخالف ظاهر است و قبول آن بدون دليل اشتباه است. دو وجه اول و دوم قريب با همديگر هستند.

در سوره‌ى فتح مى فرمايد:«إِنَّا فَتَحْنا لَكَ فَتْحاً مُبِيناً، لِيَغْفِرَ لَكَ اللَّهُ ما تَقَدَّمَ مِنْ ذَنْبِكَ وَ ما تَأَخَّرَ ...»(الفتح: 1- 2)؛ مكه را براى تو فتح كرديم تا خداوند (به تو به وسيله‌ى آن، دشمنان تو را از بدگوئى تو باز بدارد و گناهانى كه براى تو شمردند، همه را ترك كنند، چون پيروزى مكه چشم دشمنان تو را از نسبتهاى خيالى به پيروزى‌هاى تو جلب مى‌كند و به عبارت ديگر در حال ضعف انسان، دشمنان بديها را به او نسبت مى‌دهند؛ ولى وقتى پيروز مى‌شود مردم به‌


صفحه 38

جاى نسبت دادن بديهاى جعلى كمالات او را ياد مى‌كنند (دقت شود)؛ ولى تحقيق در مورد استغفار انبياء و مغفرت آنان بحث مفصلى لازم دارد كه از خداوند توفيق تحقيق آن را در همين كتاب دارم.

يك مشكل‌

؛ لَخَلْقُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ أَكْبَرُ مِنْ خَلْقِ النَّاسِ وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَعْلَمُونَ‌(غافر 75)؛ آفرينش آسمانها و زمين بزرگتر از آفرينش مردم است؛ ولى اكثر مردم نمى‌دانند.

در ابتداى نظر، اين سوال بوجود مى‌آيد كه همه‌ى مردم مى‌دانند كه خلقت آسمانها و زمين از خلقت مردم بزرگتر است؟ جمعى در جواب گفته‌اند كه معناى آيه اين است: كسى كه آسمانها و زمين را آفريده مى‌تواند مردگان را در قيامت زنده كند و اكثر مردم اين را نمى‌دانند. اين جواب يك نوع تأويل است و بايد جواب بهتر مطابق ظواهر آيه ارائه كرد.

اجابت دعا

«وَ قالَ رَبُّكُمُ ادْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ إِنَّ الَّذِينَ يَسْتَكْبِرُونَ عَنْ عِبادَتِي سَيَدْخُلُونَ جَهَنَّمَ داخِرِينَ»(غافر: 60)؛ پرودگار شما گفته است مرا بخوانيد استجابت مى‌كنم براى شما.

تجربه ثابت كرده كه اكثر دعاهاى اكثريت مردم قبول نمى‌شود. نگارنده در آخر كتاب اخلاق اسلامى كه چند مرتبه طبع شده در اين مورد مطلبى را نوشته‌ام‌[1]كه شايد مطالعه‌ى آن خالى از فايده نباشد.

زمين و آسمان براى ما

«اللَّهُ الَّذِي جَعَلَ لَكُمُ الْأَرْضَ قَراراً وَ السَّماءَ بِناءً ...»(غافر: 64)؛ خدايى كه زمين را قرارگاه‌

[1]- خانم فاضله ام كتابى‌[ دعا در احاديث معتبرة] نوشته، و در كابل چاپ شده است.