و او از آمدن وى چهرهاش گرفته شده و دامن خود را جمع كرده و رويش را از وى برگردانيد و آيه در مذمت او وارد شده است. اين روايات همه آنها ضعيف السند است و قابل اعتماد نيست[1]؛ بلى صاحب تفسير الميزان از نظريه سيد مرتضى كه نزول آيه را در حق آن حضرت انكار كرده به آيات متعددى حمايت نموده است.
مولف مىگويد: هر كسى آيات اين سوره را دقت كند مطمئن مىشود كه خطاب به خود آن حضرت (ص) است. غايت آوردن دو فعل در اول سوره از باب عدول از خطاب به غيبت است كه در آيات 6 و 7 و 8 و 10 دوباره شخص پيامبر مورد خطاب و عتاب قرار گرفته است.
شواهد تفسير صاحب الميزان قابل جواب است.
آيه از بهترين شواهدى است كه قرآن از انشاى خود پيامبر نيست؛ زيرا هيچ كسى راضى نمىشود در بين اصحاب خود، مورد عتاب و سر زنش قرار بگيرد، قبلا نيز سر زنش هاى ديگرى كه به ايشان از جانب خالق جهان شده، بيان گرديد و اين نشان مىدهد كه قرآن كتاب خداوند است. اين هم ترجمه آيات مباركه:
چهره درهم كشيد و رو بگردانيد كه (چرا) كور نزد او آمد. توچه دانى او در پى پاك شدن باشد و يا به خود آيد و (آيات قرآن) به او نفع رساند. اما آن كه توانگرى خود را به رخ مردم مىكشد تو به او توجه مىكنى تو مسول نيستى اگر او تزكيه را نپذيرد، اما آن كه به سوى توشتابان آمد در حالى كه از خدا مىترسيد تو از او خود را مشغول مىگردانى نه (چنين نكنى) آيات قرآن يك ياد آورى است؛ هر كسى بخواهد از آن پند مىگيرد.
از اين يازده آيه، دو مطلب روشن مىشود:
اول: استغناى كامل خداوند از ايمان آوردن مشركين بعد از اتمام حجت بر آنان، او برى
[1]- به تفسير البرهان مراجعه كنيد.
از احساسات است. آن قدر آيات از عقلا نيت بر خور دار است كه به شأن خداوند سزاوار است و آنقدر از احساسات انسانى ما به دور است كه احتمال ندارد آيات مذكور از زبان پيامبر بزرگوار بيرون آمده باشد. و همين است كه مىگوييم اين آيات؛ معجزه آسمانى بودن كتاب است.
دوم: كه پيامبر بر ناديده گرفتن يك فرد هدايت شده نابينا و ترجيح كفار بر او به منظور ايمان آوردن آنان سرزنش مىشود كه نبايد چنين كار مى نمود.
مولف: اولًا به عظمت خدا و غناى كامل او ايمان دارد و دلسوزى پيامبر عظيم الشأن را به ترويج دين اسلام شديداً تقدير مىكند و ترك اولى را كه سبب سرزنش ايشان شده رحمت كامله حق براى مقام او (ص) مىداند و شعر سعدى شيرازى ناگهانى در اينجا به ذهنم رسيد كه مىگويد:
يارب تو كريمى و رسول تو كريم
صد شكر كه هستيم ميان دو كريم.
از اين آيات يك مطلب اخلاقى ديگر براى علماى دينى استفاده مىشود كه در جواب سوالهاى شرعى به افراد نابينا و ناتوان و فقراء بايد اولويت قايل شوند و در آداب معمولى نبايد پول داران و فاسقان را بيشتر ازآنان پذيرايى نمايند. خداوندا از سر تقصير ما ناقص ها بگذر. استغفر الله ربى و اتوب اليه.
كلامى در مدح قرآن
«فِي صُحُفٍ مُكَرَّمَةٍ، مَرْفُوعَةٍ مُطَهَّرَةٍ، بِأَيْدِي سَفَرَةٍ، كِرامٍ بَرَرَةٍ(عبس: 13- 15)؛ قرآن يك ياد آورى مىباشد در صحيفه هايى[1]ارجمند و گرامى بلند مرتبه و پاكيزه (كه نوشته شده) به دستهاى سفيران بزرگوار و نيكو. بعضى از مفسران از آيه اخير استظهار مى كنند كه: قرآن به
[1]- صحيفه و كتاب به يك معنى هستند خواه يك صفحه يا بيشتر خواه كاغذ باشد يا پوست يا جنس ديگر كه برآن نوشته شده باشد.
دستهاى ملائكه در صحفى متعدد نوشته شده است.
سافر به معناى پرده بردار است. به همين جهت به نمايندگان خارجى سفير گفته مىشود كه موانع سياسى و اقتصادى را از بين دولتها بر مىدارند. و اين كار از ملائكه كه اجسام لطيف هستند، ساخته است. در آيه اى ديگر آمده است:«كِراماً كاتِبِينَ، يَعْلَمُونَ ما تَفْعَلُونَ»(الإنفطار: 11- 12)؛ نويسندگان بزرگوارى كه به آنچه انجام ميدهند علم دارند.
معناى فرار مرد از خويشان
«يَوْمَ يَفِرُّ الْمَرْءُ مِنْ أَخِيهِ، وَ أُمِّهِ وَ أَبِيهِ، وَ صاحِبَتِهِ وَ بَنِيهِ(عبس: 34- 36)؛ روزى كه مرد از برادر و مادر و پدر و زن خود، و پسران خود فرار مىكنند.
در آيه دو سوال به ذهن ميرسد:
1- چرا نام شوهر و دختران و خواهران نيامده؟ آيا در اين مورد نكته اى است كه ما نمىدانيم يا ذكر نكردن آنان به خاطر فهم آنان از عناوين ذكر شده است؟ والله العالم.
وجه فرار را بعضى از مفسرين، آيه بعدى را مىدانند:«لِكُلِّ امْرِئٍ مِنْهُمْ يَوْمَئِذٍ شَأْنٌ يُغْنِيهِ»(عبس: 37)؛ هر كسى به مشكلات خود گرفتار است، كه براى او كفايت مىكند و نميتواند به ديگران برسد؛ ولى اين بيان معناى عرفى فرار را توجيه نمىتواند؛ بلى اگر در كلمه فرار، لغتاً دورى مكانى شرط نباشد مىشود قول فوق را پذيرفت و اين احتمال هم وجود دارد كه فرار مذكور از ترس طلبيدن كمك و ثواب از مرد مذكور و يا از ترس حق تلفى او از خويشاوندان باشد كه تاوان و جبران آن را از او بخواهند. والله العالم.
تفسير سوره مطففين[1]
«كَلَّا إِنَّ كِتابَ الفُجَّارِ لَفِي سِجِّينٍ، وَ ما أَدْراكَ ما سِجِّينٌ، كِتابٌ مَرْقُومٌ»(المطففين: 7- 8)؛
[1]- اين سوره مكى يا مكى و مدنى، داراى 36 آيه مىباشد.
«كَلَّا إِنَّ كِتابَ الْأَبْرارِ لَفِي عِلِّيِّينَ، وَ ما أَدْراكَ ما عِلِّيُّونَ، كِتابٌ مَرْقُومٌ، يَشْهَدُهُ الْمُقَرَّبُونَ»(المطففين: 18- 21)؛ يك احتمال دارد كه كتاب مرقوم در آيه 9 و 20 به معناى لوح محفوظ باشد به قرينه«يَشْهَدُهُ الْمُقَرَّبُونَ»منتهى لوح مذكور دو محلى، به نام«سِجِّينٍ»و«عِلِّيِّينَ»دارد كه اولى محل كتاب فجار و دومى محل كتاب ابرار است؛ ولى حق اين است كه آيات مذكور را از متشابهات بدانيم و به سر گردانى و احتمالات و حدسيات مفسرين توجه نكنيم؛ بلكه از آنها عبرت بگيريم و علم آن را به خدا تفويض كنيم.
و اما كتاب خود فجار و ابرار، ممكن است صحايف فردى اين دو سته باشد و ممكن است كه كتاب براى دو نوع اين دو دسته باشد.
تفسير سوره تكوير[1]
«إِذَا الشَّمْسُ كُوِّرَتْ، وَ إِذَا النُّجُومُ انْكَدَرَتْ»(التكوير: 1- 2)؛ وقتى در قيامت خورشيد (مركز منظومه شمسى ما) پيچيده شود (مانند پيچيدن دستار و عمامه ما) و نور و احتمالًا حرارت او تمام شود، و ستارگان (همه آسمانها و يا ستارگان كه ما مى بينيم) به تيرگى و تاريكى روند و يا پراكنده شوند كه از آيه«إِذَا الْكَواكِبُ انْتَثَرَتْ»و از آيه«فَإِذَا النُّجُومُ طُمِسَتْ»نيز به دست مى آيد و گاهى كه كوهها به حركت آورده شوند. و روشن است كه اين حركت غير ازحركت فعلى و تبعى آنان از حركت زمين است. بعيد نيست كه حركت قيامت كوهها به پاشيدن زمين پايان پذيرد«فَدُكَّتا دَكَّةً واحِدَةً»(الحاقة: 14)؛ ولى آنچه كه اين استبعاد را ضعيف مىكند آيهى«وَ يَسْئَلُونَكَ عَنِ الْجِبالِ فَقُلْ يَنْسِفُها رَبِّي نَسْفاً، فَيَذَرُها قاعاً صَفْصَفاً، لا تَرى فِيها عِوَجاً وَ لا أَمْتاً»(طه: 105- 107) كه به حسب ظاهر دلالت بر فناى كوهها و بقاى زمين هموار دارد. به هر حال همانگونه كه در كتاب معاد نوشته ايم؛ از هم پاشيدن
[1]- اين سوره مكى و داراى 29 آيه مىباشد.
زمين و خورد شدن آن از آيه اى كه ذكر كرديم بعيد نيست. منتهى كمى بعد تر از انهدام كوهها.
حشر وحوش
«وَ إِذَا الْوُحُوشُ حُشِرَتْ»(التكوير: 5)
اين يكى از علايم قيامت است كه حيوانات وحشى (درنده و غير درنده) زمين از شدت لرزه و صداها ترسيده و در محلى از زمين يك جا شوند تا احتمالًا همه نابود گردند. و اين آيه ظهورى در حاضر شدن در ميدان حساب ندارد؛ بلى احتمالًا در گذشته گفته باشيم كه آيه 38 سوره انعام سياق ديگرى دارد«وَ ما مِنْ دَابَّةٍ فِي الْأَرْضِ وَ لا طائِرٍ يَطِيرُ بِجَناحَيْهِ إِلَّا أُمَمٌ أَمْثالُكُمْ ما فَرَّطْنا فِي الْكِتابِ مِنْ شَيْءٍ ثُمَّ إِلى رَبِّهِمْ يُحْشَرُونَ»(الأنعام: 38)؛ هيچ جنبده اى در زمين و هيچ پرنده اى كه با دو بال خود پرواز مىكند، وجود ندارد مگر اينكه امتانى هستند؛ مانند شما، ما چيزى را در اين كتاب از بيان نينداخته ايم سپس به سوى پروردگار رجوع مىكنند.
اما اين جمع عمومى جنبندگان و پرندگان به سوى پروردگار شان مانند حشر انسان دركره حساب است؟ آيا محشر حيوانات و انسان يك جا است و يا در كرات ديگر جمع ميشوند؟ و يا اينكه حشر آنان همان حشر آخر دنيا است كه افراد موجود آنان در آن زمان در زمين مىباشند؟ و يا ضمير جمع در كلمه«رَبِّهِمْ»و كلمه ى«يَرْجِعُونَ»به سوى كفارى كه به منزله مردگان قلمداد شدهاند بر مىگردد؟
نگارنده به ملاحظ اعتبار عقلى بناء را بر احتمال دوم مىگذارد كه حشر اين آيه همان حشر آيهى اول باشد. و احتمال سوم را بعيد مىداند؛ ولى احتمال اول را نه رد مىكند و نه مىپذيرد و علم آن را به خداوند ارجاع مىدهد؛ چون اجمالًا مىدانيم اوضاع قيامت با اعتبارات عقلى ما در اين كرهى زمين چندان همخوانى ندارد.
آتش گرفتن دريا ها
«وَ إِذَا الْبِحارُ سُجِّرَتْ»(التكوير: 6)؛ وقتى كه آب دريا ها بر افروخته و آتش بگيرد، اين صحنه خيلى وحشتناك است. اميد واريم كه اين حادثه هولناك وقتى صورت بگيرد كه ما، زمين خود را به سوى ميدان حساب (كرهى ساهره) ترك كرده باشيم. بعضى از دشمنان قرآن الحاد خود را در اين آيه به تكذيب مدلول آن كه جمع آب و آتش چگونه ممكن است؟ اظهار داشته؛ ولى اين الحاد او يا از جهل او يا از خبث نفس او است، مگر آب از دو عنصر تشكيل نشده مگر اكسيجن و هيدروجن، آتش زا، نيستند؟
كشط آسمان و قرب بهشت
«وَ إِذَا السَّماءُ كُشِطَتْ، وَ إِذَا الْجَحِيمُ سُعِّرَتْ، وَ إِذَا الْجَنَّةُ أُزْلِفَتْ»(التكوير: 11- 13)؛ مكرراً گفتيم كه آيات قرآن، آسمان را امر وجودى مىداند، ما هر چند آسمان وجودى را تا كنون نفهميده ايم؛ ولى تعبداً به آن اقرار مىكنيم و ما هنوز نمى دانيم كه فضا- بعد از جو- موجود خارجى باشد لذا منتظر كشف علمى آينده هستيم.
كشط يا به معناى پوست كندن از يك چيز است؛ مانند كندن پوست حيوان و يابه معناى برداشتن پرده از روى چيزى مىآيد ومعناى اول- هر چند از فهم ما دور تر است- ولى با لفظ آيه مناسب تر است شعله ور شدن جهنم معلوم است (اعاذنا الله منه) ولى نزديك شدن بهشت بنابر مادى بودن قيامت اين است كه بهشت كرهيا كراتى است فعلًا موجود و ممكن است از منظومه شمسى ما، و يا حتى از كهكشان ما بيرون باشد؛ ولى اين كرات در حركت انتقالى و حركت تبعى خود از يك طرف و حركت انتقالى كره زمين ما، و نيز حركت تبعى آن به تبع كل كهكشان ما در فضا در نزديكى هاى قيامت به اراده خالق و مدبير كاينات طورى هماهنگ شده باشد كه در زمان قيامت كره زمين ما باكرات بهشت نزديك شوند اين احتمال علمى از دوره جوانى تا كنون در معنى كردن از لغت در ذهن من وجود داشته. والله العالم.
تفسير سوره انشقاق
«إِذَا السَّماءُ انْشَقَّتْ»(الإنشقاق: 1)؛ آيه مباركه؛ مانند سائر آيات از انشقاق و شكاف آسمان خبر مىدهد و بعضى از مفسرين روز[1]آن را به كرات آسمانى بدون دليل تأويل مىبرد كه كار غلطى است و مكرراً گفته ايم تأويل القرآن بدون دليل شرعى جايز نيست آنچه كه اين تأويل را باطل مىكند دو آيهى اول سوره انفطار است كه كلمه ى سماء (آسمان) را در برابر كرات و كواكب بيان مىكنند كه قرينه روشن بر تغاير آن دو است، و احتمال عطف تفسيرى بسيار بعيد است«إِذَا السَّماءُ انْفَطَرَتْ، وَ إِذَا الْكَواكِبُ انْتَثَرَتْ»(الإنفطار: 1- 2)
إذا السماء انفطرت و اذا الكواكب انشرت»؛ مفسر مذكور بازهم آسمان را به كرات آسمانى تفسير كرده است كه تأويل است. او احتمالًا اين تأويل را به اين جهت موجه دانسته است كه به جز كرات و ستارهها و سيارهها، آسمان مفهوم ديگرى ندارد.
بلى درست است ما تا كنون معناى آسمان را نفهميده ايم؛ ولى نفهميدن ما بايد موجب توقف ما در تفسير شود، نه مجوز تأويل خصوصاً كه قرآن بعد از اخبار به انفطار آسمان و شكافتن او متعرض حكم ستارهها و كواكب هم شد و حكم آنها را مغاير حكم آسمان (انفطار و انشقاق) بيان داشته كه انتشار (پراكندگى) باشد و درجاى ديگر صفت «انكدار» را ذكر كرده و در مور آسمان باز هم وصف ديگر «كشط» به كار رفته و آسمان مطلق تنها به هفت آسمان تقسيم و تسويه شده است و كواكب و نجوم به حكم حس زياد است.
بلى مقابله آسمان با نجوم و ستارگان و اختلاف اين دو در اوصاف و تقسيم او به هفت تا علايم تغاير اين دو مىباشد.
[1]- تفسير نمونه ج 26 سوره انفطار و انشقاق
تلاش به سوى پروردگار
«يا أَيُّهَا الْإِنْسانُ إِنَّكَ كادِحٌ إِلى رَبِّكَ كَدْحاً فَمُلاقِيهِ»(الإنشقاق: 6)؛ اى انسان تو به سوى پروردگارت تلاش خسته كننده اى دارى پس آن را ملاقات مىكنى.
ظاهراً اين آيه گويى اخبار از اين است كه مراد از انسان مطيع حق است كه به سوى پروردگار در حركت است و به عمل و يا به جزاى عمل خود در دنيا و آخرت مىرسد؛ ولى از تفصيلى كه در آيات بعدى مى آيد پيدا است كه مراد از كدح (تلاش خستگى) مذكور تلاش تشريعى مخصوص به مومنين نيست؛ بلكه تلاش تكوينى همه افراد انسان است چه كافر و چه مومن (دقت كنيد).
حساب سهل
«فَسَوْفَ يُحاسَبُ حِساباً يَسِيراً، وَ يَنْقَلِبُ إِلى أَهْلِهِ مَسْرُوراً»(الإنشقاق: 8)؛ گويا دادن نامه هاى حساب از پيش رو و به دست راست (قيامت جسمانى است) اولين خوشحالى مومنين است كه در حساب بعدى[1]او مسامحه مىشود و حساب زيادى ندارد ما از خداوند چنين تفضلى را توقع داريم؛ ولى دادن نامه از پشت سر به دست چپ زنگ بزرگ عذاب دايمى را به صدا در مى آورد (پناه به خدا) بعضى از مفسرين، اهل اصحاب يمين را حور و غلمان و غيره دانسته؛ ولى ممكن است اين اهل بعضى از خويشاوندان نزديك او را كه قبل از او به بهشت رفته نيز شامل شود و حتى برخى از ملائكه را اگر در معيت بهشتيهاى باشند؛ بلى آنانى كه اولًا به بهشت مىروند اهل شان غير از خويشاوندان مىباشند.
[1]- بعضى آِيات ديگر نيز مانند آيه 14 اسرى دلالت دارد كه حساب مردم متاخر از دادن نامه اعمال بندگان است.