زمين و خورد شدن آن از آيه اى كه ذكر كرديم بعيد نيست. منتهى كمى بعد تر از انهدام كوهها.
حشر وحوش
«وَ إِذَا الْوُحُوشُ حُشِرَتْ»(التكوير: 5)
اين يكى از علايم قيامت است كه حيوانات وحشى (درنده و غير درنده) زمين از شدت لرزه و صداها ترسيده و در محلى از زمين يك جا شوند تا احتمالًا همه نابود گردند. و اين آيه ظهورى در حاضر شدن در ميدان حساب ندارد؛ بلى احتمالًا در گذشته گفته باشيم كه آيه 38 سوره انعام سياق ديگرى دارد«وَ ما مِنْ دَابَّةٍ فِي الْأَرْضِ وَ لا طائِرٍ يَطِيرُ بِجَناحَيْهِ إِلَّا أُمَمٌ أَمْثالُكُمْ ما فَرَّطْنا فِي الْكِتابِ مِنْ شَيْءٍ ثُمَّ إِلى رَبِّهِمْ يُحْشَرُونَ»(الأنعام: 38)؛ هيچ جنبده اى در زمين و هيچ پرنده اى كه با دو بال خود پرواز مىكند، وجود ندارد مگر اينكه امتانى هستند؛ مانند شما، ما چيزى را در اين كتاب از بيان نينداخته ايم سپس به سوى پروردگار رجوع مىكنند.
اما اين جمع عمومى جنبندگان و پرندگان به سوى پروردگار شان مانند حشر انسان دركره حساب است؟ آيا محشر حيوانات و انسان يك جا است و يا در كرات ديگر جمع ميشوند؟ و يا اينكه حشر آنان همان حشر آخر دنيا است كه افراد موجود آنان در آن زمان در زمين مىباشند؟ و يا ضمير جمع در كلمه«رَبِّهِمْ»و كلمه ى«يَرْجِعُونَ»به سوى كفارى كه به منزله مردگان قلمداد شدهاند بر مىگردد؟
نگارنده به ملاحظ اعتبار عقلى بناء را بر احتمال دوم مىگذارد كه حشر اين آيه همان حشر آيهى اول باشد. و احتمال سوم را بعيد مىداند؛ ولى احتمال اول را نه رد مىكند و نه مىپذيرد و علم آن را به خداوند ارجاع مىدهد؛ چون اجمالًا مىدانيم اوضاع قيامت با اعتبارات عقلى ما در اين كرهى زمين چندان همخوانى ندارد.
آتش گرفتن دريا ها
«وَ إِذَا الْبِحارُ سُجِّرَتْ»(التكوير: 6)؛ وقتى كه آب دريا ها بر افروخته و آتش بگيرد، اين صحنه خيلى وحشتناك است. اميد واريم كه اين حادثه هولناك وقتى صورت بگيرد كه ما، زمين خود را به سوى ميدان حساب (كرهى ساهره) ترك كرده باشيم. بعضى از دشمنان قرآن الحاد خود را در اين آيه به تكذيب مدلول آن كه جمع آب و آتش چگونه ممكن است؟ اظهار داشته؛ ولى اين الحاد او يا از جهل او يا از خبث نفس او است، مگر آب از دو عنصر تشكيل نشده مگر اكسيجن و هيدروجن، آتش زا، نيستند؟
كشط آسمان و قرب بهشت
«وَ إِذَا السَّماءُ كُشِطَتْ، وَ إِذَا الْجَحِيمُ سُعِّرَتْ، وَ إِذَا الْجَنَّةُ أُزْلِفَتْ»(التكوير: 11- 13)؛ مكرراً گفتيم كه آيات قرآن، آسمان را امر وجودى مىداند، ما هر چند آسمان وجودى را تا كنون نفهميده ايم؛ ولى تعبداً به آن اقرار مىكنيم و ما هنوز نمى دانيم كه فضا- بعد از جو- موجود خارجى باشد لذا منتظر كشف علمى آينده هستيم.
كشط يا به معناى پوست كندن از يك چيز است؛ مانند كندن پوست حيوان و يابه معناى برداشتن پرده از روى چيزى مىآيد ومعناى اول- هر چند از فهم ما دور تر است- ولى با لفظ آيه مناسب تر است شعله ور شدن جهنم معلوم است (اعاذنا الله منه) ولى نزديك شدن بهشت بنابر مادى بودن قيامت اين است كه بهشت كرهيا كراتى است فعلًا موجود و ممكن است از منظومه شمسى ما، و يا حتى از كهكشان ما بيرون باشد؛ ولى اين كرات در حركت انتقالى و حركت تبعى خود از يك طرف و حركت انتقالى كره زمين ما، و نيز حركت تبعى آن به تبع كل كهكشان ما در فضا در نزديكى هاى قيامت به اراده خالق و مدبير كاينات طورى هماهنگ شده باشد كه در زمان قيامت كره زمين ما باكرات بهشت نزديك شوند اين احتمال علمى از دوره جوانى تا كنون در معنى كردن از لغت در ذهن من وجود داشته. والله العالم.
تفسير سوره انشقاق
«إِذَا السَّماءُ انْشَقَّتْ»(الإنشقاق: 1)؛ آيه مباركه؛ مانند سائر آيات از انشقاق و شكاف آسمان خبر مىدهد و بعضى از مفسرين روز[1]آن را به كرات آسمانى بدون دليل تأويل مىبرد كه كار غلطى است و مكرراً گفته ايم تأويل القرآن بدون دليل شرعى جايز نيست آنچه كه اين تأويل را باطل مىكند دو آيهى اول سوره انفطار است كه كلمه ى سماء (آسمان) را در برابر كرات و كواكب بيان مىكنند كه قرينه روشن بر تغاير آن دو است، و احتمال عطف تفسيرى بسيار بعيد است«إِذَا السَّماءُ انْفَطَرَتْ، وَ إِذَا الْكَواكِبُ انْتَثَرَتْ»(الإنفطار: 1- 2)
إذا السماء انفطرت و اذا الكواكب انشرت»؛ مفسر مذكور بازهم آسمان را به كرات آسمانى تفسير كرده است كه تأويل است. او احتمالًا اين تأويل را به اين جهت موجه دانسته است كه به جز كرات و ستارهها و سيارهها، آسمان مفهوم ديگرى ندارد.
بلى درست است ما تا كنون معناى آسمان را نفهميده ايم؛ ولى نفهميدن ما بايد موجب توقف ما در تفسير شود، نه مجوز تأويل خصوصاً كه قرآن بعد از اخبار به انفطار آسمان و شكافتن او متعرض حكم ستارهها و كواكب هم شد و حكم آنها را مغاير حكم آسمان (انفطار و انشقاق) بيان داشته كه انتشار (پراكندگى) باشد و درجاى ديگر صفت «انكدار» را ذكر كرده و در مور آسمان باز هم وصف ديگر «كشط» به كار رفته و آسمان مطلق تنها به هفت آسمان تقسيم و تسويه شده است و كواكب و نجوم به حكم حس زياد است.
بلى مقابله آسمان با نجوم و ستارگان و اختلاف اين دو در اوصاف و تقسيم او به هفت تا علايم تغاير اين دو مىباشد.
[1]- تفسير نمونه ج 26 سوره انفطار و انشقاق
تلاش به سوى پروردگار
«يا أَيُّهَا الْإِنْسانُ إِنَّكَ كادِحٌ إِلى رَبِّكَ كَدْحاً فَمُلاقِيهِ»(الإنشقاق: 6)؛ اى انسان تو به سوى پروردگارت تلاش خسته كننده اى دارى پس آن را ملاقات مىكنى.
ظاهراً اين آيه گويى اخبار از اين است كه مراد از انسان مطيع حق است كه به سوى پروردگار در حركت است و به عمل و يا به جزاى عمل خود در دنيا و آخرت مىرسد؛ ولى از تفصيلى كه در آيات بعدى مى آيد پيدا است كه مراد از كدح (تلاش خستگى) مذكور تلاش تشريعى مخصوص به مومنين نيست؛ بلكه تلاش تكوينى همه افراد انسان است چه كافر و چه مومن (دقت كنيد).
حساب سهل
«فَسَوْفَ يُحاسَبُ حِساباً يَسِيراً، وَ يَنْقَلِبُ إِلى أَهْلِهِ مَسْرُوراً»(الإنشقاق: 8)؛ گويا دادن نامه هاى حساب از پيش رو و به دست راست (قيامت جسمانى است) اولين خوشحالى مومنين است كه در حساب بعدى[1]او مسامحه مىشود و حساب زيادى ندارد ما از خداوند چنين تفضلى را توقع داريم؛ ولى دادن نامه از پشت سر به دست چپ زنگ بزرگ عذاب دايمى را به صدا در مى آورد (پناه به خدا) بعضى از مفسرين، اهل اصحاب يمين را حور و غلمان و غيره دانسته؛ ولى ممكن است اين اهل بعضى از خويشاوندان نزديك او را كه قبل از او به بهشت رفته نيز شامل شود و حتى برخى از ملائكه را اگر در معيت بهشتيهاى باشند؛ بلى آنانى كه اولًا به بهشت مىروند اهل شان غير از خويشاوندان مىباشند.
[1]- بعضى آِيات ديگر نيز مانند آيه 14 اسرى دلالت دارد كه حساب مردم متاخر از دادن نامه اعمال بندگان است.
چهار دسته اى ديگر
1- مومنين مرتكب كباير؛
2- سابقين مقربين كه قسيم اصحاب يمين و شمال هستند؛
3- قاصران و مستضعفان كه نابالغان و ديوانه گان از جمله قاصران هستند؛
4- و آخرين مرجون لامر الله.
معلوم نيست كه نامه اعمال آنان- غير از ديوانه و نا بالغ- به كدام دست آنان داده مىشود آنچه كه در مورد دسته اول گفته شده قناعت بخش نيست. والله العالم.
سجدهى قرائت قرآن
«وَ إِذا قُرِئَ عَلَيْهِمُ الْقُرْآنُ لا يَسْجُدُونَ»(الإنشقاق: 21)؛ در فقه شيعه در چهار مورد سجده قرآن واجب است و گفته شده در بقيه موارد من جمله آيه فوق سجده نيكو است.
از مذاهب چهارگانه اهل سنت نقل شده كه واجب است اين آيه در حال سجده خوانده شود؛ ولى از مالك نقل شده كه بعد از قرائت تمام سوره سجده واجب است.
تفسير سوره بروج[1]
«وَ السَّماءِ ذاتِ الْبُرُوجِ»(البروج: 1)؛ سوگند به آسمان داراى برجها؛ مراد از برجها يا كواكب و نجوم است و يا صورتهاى فلكى دوازدگانه (حمل، ثور، جوزا، سرطان، اسد، سنبله، ميزان، عقرب، قوس، جدى، دلو و حوت) و يا هردو.
به هر حال آسمان ظرف بناهاى بلند و صور فلكى است.
[1]- اين سوره مكى و داراى 22 آيه مىباشد.
قرآن در لوح محفوظ قرار دارد
«بَلْ هُوَ قُرْآنٌ مَجِيدٌ فِي لَوْحٍ مَحْفُوظٍ(البروج: 21- 22)؛ همه چيز در لوح محفوظ ثبت است قرآن كه بزرگترين و با دوام ترين كتاب هدايت گر بشر است، به طريق اولى همه اش در لوح محفوظ ذكر است. لوح محفوظ كه به يك تشبيه ناقص فضاى مجازى خداوند است. كه همه چيز كوچك و بزرگ خشك و تر در آن ثبت شده«وَ كُلَّ شَيْءٍ أَحْصَيْناهُ فِي إِمامٍ مُبِينٍ»(يس: 12)؛ نام هاى ديگرى هم مانند كتاب مبين، امام مبين، ام الكتاب، دارد. و ما سيماى كوچك آن را مى توانيم از فضاى مجازى امروزى خود حدس بزنيم و حقيقت آن را درست نمىدانيم و تأويل آن به علم خداوند كه بعضى از مفسرين ادعا دارند بسيار بعيد است و بلكه تأويلى است باطل.
تفسير سوره طارق[1]
بدن انسان از چه آفريده شده؟
«خُلِقَ مِنْ ماءٍ دافِقٍ، يَخْرُجُ مِنْ بَيْنِ الصُّلْبِ وَ التَّرائِبِ»الطارق: 6- 7؛ انسان از آب جهندهاى آفريده شده كه از بين پشت و استخوان هاى سينه بيرون مىآيد.[2]؛ ولى آيه چيزى نفرموده كه هر دو عضو بدن كه منى از آن بيرون مىآيد از مرد است يا يكى از مرد و ديگرى از زن است؛ بلى ظاهراً آب جهنده انصراف به مرد دارد. و به اين ترتيب تفسير تربيه به استخوان سينه و پا جلو بدن زن بى دليل مىشود، قول سوم هر دو عضو را از زن دانسته كه جنين از
[1]- اين سوره مكى و داراى 17 آيه مىباشد.
[2]- لسان العرب اين معنى را به همه اهل لغت نسبت داده بعضى آنها را به همه استخوان هاى سينه و گاهى آن را به چهار دنده از جانب راست و چهار دنده از سمت چپ تفسير كرده اند و بعضى آن را به حصه پيش روى مقابل پشت بدن معنى كرده اند.
پشت و جلو او بيرون مىآيد و اين نيز خلاف ظاهر است.
آيه فوق در مدلول خود مطابق آيه 45 و 46 سوره نجم است:«وَ أَنَّهُ خَلَقَ الزَّوْجَيْنِ الذَّكَرَ وَ الْأُنْثى، مِنْ نُطْفَةٍ إِذا تُمْنى»(النجم: 45- 46)؛ پسر و دختر را از نطفه اى كه در رحم ريخته مىشود آفريده است و آيه 37 قيامت است:«أَ لَمْ يَكُ نُطْفَةً مِنْ مَنِيٍّ يُمْنى»(القيامة: 37)؛ مگر انسان از منى (به رحم) ريخته شده نبوده؟.
اما اينكه امروز در مورد آفرينش نطفه چه مىگويند به كتاب الفقه و مسايل طبيه مولف كه در پاكستان نوشته و در ايران چاپ شده مراجعه شود.
تبارز واقعيت اعتقاد و عمل ما
«يَوْمَ تُبْلَى السَّرائِرُ»(الطارق: 9)؛ روزى كه باطنها ظهور مىكند؛ بلى انسان از چهره اش شناخته مىشود:«يُعْرَفُ الْمُجْرِمُونَ بِسِيماهُمْ»(الرحمن: 41)؛ در بعضى از آيات به چهره هاى سفيد و تاريك و غبار آلود معرفى شدهاند:«وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ مُسْفِرَةٌ، ضاحِكَةٌ مُسْتَبْشِرَةٌ، وَ وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ عَلَيْها غَبَرَةٌ، تَرْهَقُها قَتَرَةٌ»(عبس: 38- 41)
تفسير سوره اعلى[1]
«الَّذِي خَلَقَ فَسَوَّى، وَ الَّذِي قَدَّرَ فَهَدى»(الأعلى: 3* 2)؛ پروردگار اعلى كسى است (كه اشياء و جهان ها را) آفريده و داراى ترتيب و نظم (بديع و محيرالعقول) نموده (همه ذرات وجود آنها برابر و موافق است) و كسى است (كه پيش از خلقت و آفرينش) اشياء را در علم خود و سپس درخلقت شان اندازه گيرى نمود تا هيچ زيادتى و كمى در طبيعت موجودات پديد نيايد و سپس آنها را به سوى اهداف شان هدايت فرمود، سبحان الله چه كلام شيرين و عقلائى.
[1]اين سوره مكى و مدنى و داراى 11 آيه مىباشد.
بگذاريد روشن بگوييم كه اين دو آيه آفرينش جهان مادى و روحانى را در كره بسيار كوچك زمين ما، و در تمام كهكشانها و جهان آخرت را به چهار مرحله، پى ريزى فرموده است:
1- مرحله ى تقدير[1]و اندازه گيرى مخلوقات كه حكمت بالغه الهى آن را ايجاب مىكند؛
2- مرحله ى خلقت و آفريدن؛
3- مرحله ى تسويه كه واقعيت بخشيدن به اندازه گيرى علمى است؛
4- مرحله ى هدايت تكوينى و راهنمايى موجودات به سوى غايات شان كه رسيدن به آن غايات مقصود از ايجاد آنها بوده است. مى بينيد كه قرآن كتاب عقل و دقت است كه صدور آن از فكر يك عرب درس نخوانده در محيط بت پرستى مكه نا ممكن است و لذا مىدانيم كه كلام خداوند است.
و از يك زاويه ديگر مىشود مرحله ى اول را قدر و سه مرحله ى ديگر را قضا بگوييم. قدر و قضاى تكوينى الهى جل جلاله.
در سوره طه آيه 50 دو مرحله اخير را (آفريدن و راهنمايى كردن، و يا خلقت و هدايت) را روشن تر بيان فرموده: فرعون از موسى از پروردگار او و هارون سوال مىكند موسى پيامبر (ع) چنين ارشاد مىفرمايد:«رَبُّنَا الَّذِي أَعْطى كُلَّ شَيْءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدى»(طه: 50)؛ پروردگارما، كسى است كه به همه ماهيات و اشياء لباس هستى را پوشانيد و آنها را (به سوى كمال لايق و غايات نهايى شان) سوق داد و هدايت فرمود! (كه هر چيزى به جاى خويش نيكو است).
در پايان مىشود هدايت عقلى و غريزى را از اقسام هدايت تكوينى به حساب آورد و قسمتى از اين دو قسم را داخل هدايت تشريعى دانست كه در قوانين دينى قرار گرفته اند.
[1]- تقدير در واقع همان قدر است كه ما هميشه آن را با كلمه قضا يكجا ياد ميكنيم و قضا و قدر مىگوييم؛ ولى صحيح اين است كه قدر و قضا بگوييم