بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 321

پشت و جلو او بيرون مى‌آيد و اين نيز خلاف ظاهر است.

آيه فوق در مدلول خود مطابق آيه 45 و 46 سوره نجم است:«وَ أَنَّهُ خَلَقَ الزَّوْجَيْنِ الذَّكَرَ وَ الْأُنْثى‌، مِنْ نُطْفَةٍ إِذا تُمْنى‌»(النجم: 45- 46)؛ پسر و دختر را از نطفه اى كه در رحم ريخته مى‌شود آفريده است و آيه 37 قيامت است:«أَ لَمْ يَكُ نُطْفَةً مِنْ مَنِيٍّ يُمْنى‌»(القيامة: 37)؛ مگر انسان از منى (به رحم) ريخته شده نبوده؟.

اما اينكه امروز در مورد آفرينش نطفه چه مى‌گويند به كتاب الفقه و مسايل طبيه مولف كه در پاكستان نوشته و در ايران چاپ شده مراجعه شود.

تبارز واقعيت اعتقاد و عمل ما

«يَوْمَ تُبْلَى السَّرائِرُ»(الطارق: 9)؛ روزى كه باطنها ظهور مى‌كند؛ بلى انسان از چهره اش شناخته مى‌شود:«يُعْرَفُ الْمُجْرِمُونَ بِسِيماهُمْ»(الرحمن: 41)؛ در بعضى از آيات به چهره هاى سفيد و تاريك و غبار آلود معرفى شده‌اند:«وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ مُسْفِرَةٌ، ضاحِكَةٌ مُسْتَبْشِرَةٌ، وَ وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ عَلَيْها غَبَرَةٌ، تَرْهَقُها قَتَرَةٌ»(عبس: 38- 41)

تفسير سوره اعلى‌[1]

«الَّذِي خَلَقَ فَسَوَّى، وَ الَّذِي قَدَّرَ فَهَدى‌»(الأعلى: 3* 2)؛ پروردگار اعلى كسى است (كه اشياء و جهان ها را) آفريده و داراى ترتيب و نظم (بديع و محيرالعقول) نموده (همه ذرات وجود آنها برابر و موافق است) و كسى است (كه پيش از خلقت و آفرينش) اشياء را در علم خود و سپس درخلقت شان اندازه گيرى نمود تا هيچ زيادتى و كمى در طبيعت موجودات پديد نيايد و سپس آنها را به سوى اهداف شان هدايت فرمود، سبحان الله چه كلام شيرين و عقلائى.

[1]اين سوره مكى و مدنى و داراى 11 آيه مى‌باشد.


صفحه 322

بگذاريد روشن بگوييم كه اين دو آيه آفرينش جهان مادى و روحانى را در كره بسيار كوچك زمين ما، و در تمام كهكشانها و جهان آخرت را به چهار مرحله، پى ريزى فرموده است:

1- مرحله ى تقدير[1]و اندازه گيرى مخلوقات كه حكمت بالغه الهى آن را ايجاب مى‌كند؛

2- مرحله ى خلقت و آفريدن؛

3- مرحله ى تسويه كه واقعيت بخشيدن به اندازه گيرى علمى است؛

4- مرحله ى هدايت تكوينى و راهنمايى موجودات به سوى غايات شان كه رسيدن به آن غايات مقصود از ايجاد آنها بوده است. مى بينيد كه قرآن كتاب عقل و دقت است كه صدور آن از فكر يك عرب درس نخوانده در محيط بت پرستى مكه نا ممكن است و لذا مى‌دانيم كه كلام خداوند است.

و از يك زاويه ديگر مى‌شود مرحله ى اول را قدر و سه مرحله ى ديگر را قضا بگوييم. قدر و قضاى تكوينى الهى جل جلاله.

در سوره طه آيه 50 دو مرحله اخير را (آفريدن و راهنمايى كردن، و يا خلقت و هدايت) را روشن تر بيان فرموده: فرعون از موسى از پروردگار او و هارون سوال مى‌كند موسى پيامبر (ع) چنين ارشاد مى‌فرمايد:«رَبُّنَا الَّذِي أَعْطى‌ كُلَّ شَيْ‌ءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدى‌»(طه: 50)؛ پروردگارما، كسى است كه به همه ماهيات و اشياء لباس هستى را پوشانيد و آنها را (به سوى كمال لايق و غايات نهايى شان) سوق داد و هدايت فرمود! (كه هر چيزى به جاى خويش نيكو است).

در پايان مى‌شود هدايت عقلى و غريزى را از اقسام هدايت تكوينى به حساب آورد و قسمتى از اين دو قسم را داخل هدايت تشريعى دانست كه در قوانين دينى قرار گرفته اند.

[1]- تقدير در واقع همان قدر است كه ما هميشه آن را با كلمه قضا يكجا ياد ميكنيم و قضا و قدر مى‌گوييم؛ ولى صحيح اين است كه قدر و قضا بگوييم


صفحه 323

پيامبر قرآن را فراموش نمى‌كند

«سَنُقْرِئُكَ فَلا تَنْسى‌، إِلَّا ما شاءَ اللَّهُ إِنَّهُ يَعْلَمُ الْجَهْرَ وَ ما يَخْفى‌»(الأعلى: 6- 7)؛ زود است كه (قرآن را) بر تو بخوانيم پس فراموش نمى كنى مگر آنچه را كه خدا بخواهد.

تاريخ زمان پيامبر گواهى نمى‌دهد كه پيامبر آيه اى از آيات قرآن را فراموش كرده باشد و يا در تلاوت آيات آن سهوى نموده باشد. و گرنه مانند سهو در ركعات نماز حتماً در تاريخ منعكس مى‌شد و مخفى نمى‌ماند. و يكى ازمعانى استثناء (الا ماشاء الله) اين است كه حفظ تو از سهو و نسيان از جانب ما است و ما اگر بخواهيم مى‌توانيم آياتى را از يادت ببريم.

بعضى از مفسرين مى‌گويند: آيه‌ى فوق قبل از آيات 16- 19 سوره قيامت و اين سه آيه قبل از آيه 114 سوره طه كه همه در دور يك مقصد مى چرخند، نازل شده اند و اسم اشاره در آيه‌ى‌«إِنَّ هذا لَفِي الصُّحُفِ الْأُولى‌»،به چهار آيه گذشته بر مى‌گردد.

همه‌ى انبياى اولوالعزم، كتاب دارند

«صُحُفِ إِبْراهِيمَ وَ مُوسى‌»(الأعلى: 19)؛ تورات موسى و انجيل عيسى، و فرقان خاتم الانبياء معروف است و كتاب نوح از بعضى آيات قرآن استفاده مى‌شود.

البته كه بعضى از مطالب اين كتابها و حتى ساير كتب نازله مشتركاتى باهم دارند چون منزل يكى و منزل لهم انسانهايى هستند كه مشتركات زيادى باهم دارند فلذا در جاى ديگر مى‌فرمايد:«شَرَعَ لَكُمْ مِنَ الدِّينِ ما وَصَّى بِهِ نُوحاً وَ الَّذِي أَوْحَيْنا إِلَيْكَ وَ ما وَصَّيْنا بِهِ إِبْراهِيمَ وَ مُوسى‌ وَ عِيسى‌ أَنْ أَقِيمُوا الدِّينَ وَ لا تَتَفَرَّقُوا فِيهِ ...»(الشورى: 13)؛

تفسير سوره غاشيه‌[1]

«وَ إِلَى الْجِبالِ كَيْفَ نُصِبَتْ»(الغاشية: 19)؛ بعضى از مفسرين مى‌گويد: علم امروز پيدايش‌

[1]- اين سوره مكى و داراى 36 آيه مى‌باشد.


صفحه 324

كوهها را به عوامل متعددى نسبت مى‌دهد؛ مثلا:

* كوههايى كه بر اثر چين خوردگى زمين پيدا شده؛

* كوههايى كه از آتش فشان ها پيدا شده؛

* كوههايى كه نتيجه ى آب رفتهاى ناشى از باران است؛

* كوههايى كه در دل دريا از رسوبات دريا و باقى مانده ى حيونات آن- مانند كوهها و جزاير مرجانى- تكون يافته است.

آزمايش رنگارنگ‌

خداوند وقتى انسان را آزمايش و امتحان به اكرام و نعمتها مى‌كند (انسان به جاى اينكه متوجه كاميابى در اين امتحان باشد بيهوده افتخار مى‌كند و ادعا مى‌كند) خداوند مرا گرامى داشته و وقتى او را به تنگى روزى آزمايش كند (روحيه خود را از دست مى‌دهد) و مى‌گويد پروردگارم مرا توهين و خوار گردانيده)! چنان نيست.

شما يتيم را گرامى نمى‌داريد، و همديگر را بر غذا دادن مسكين و بيچاره تشويق و ترغيب نمى‌كنيد، ميراث همه را مى خوريد و مال دنيا را بسيار دوست داريد (شما بدانيد در امتحان ناكام هستيد و از آزمايش خداوند چه در دادن نعمتها و ندادن آنها احساس غرور و خوارى نكنيد) اين فرهنگ قرآن در زندگانى ما تأثير زيادى دارد و اين آزمايش در صحت بدن و يافتن مقام اجتماعى و سياسى و غيره و اضداد آنها نيز ممكن است بر سر راه آدمى قرار گيرد. (سوره فجر آيه‌ى 15 تا 20)

بحث فقهى‌

از سياق آيات به دست مى‌آيد كه اكرام يتيم‌ها و تشويق همديگر به غذا دادن به فقراء و


صفحه 325

بيچارگان واجب شرعى‌[1]و خوردن همه ميراث و محبت زياد مال حرام است. در حالى كه مؤلف دليل روشنى بر و جوب نفسى دو امر اول و حرمت نفسى دو امر آخر، پيدا نكرده و در دايره معلومات محدود خود فقيهى را نديده كه به وجوب و حرمت اين چهار عنوان قايل شده باشد.

در مورد ترغيب بر اطعام فقير و در حق يتيم دو آيه ديگر نيز وجود دارد:«أَ رَأَيْتَ الَّذِي يُكَذِّبُ بِالدِّينِ،. فَذلِكَ الَّذِي يَدُعُّ الْيَتِيمَ، وَ لا يَحُضُّ عَلى‌ طَعامِ الْمِسْكِينِ»(الماعون: 1- 3) و«إِنَّهُ كانَ لا يُؤْمِنُ بِاللَّهِ الْعَظِيمِ، وَ لا يَحُضُّ عَلى‌ طَعامِ الْمِسْكِينِ»(الحاقة: 33- 34)؛ كلمه ى «دع» به معناى دفع شديد است كه مى‌شود از آيه حرمت آن را استنباط نمود اگر اين دفع شديد را با قهر يكى بدانيم به حرمت آن قايل مى شويم؛ زيرا قهر به معناى غلبه است. و مراد از آن، خوردن مال يتيم به زور است كه عربهاى جاهلى چنين مى كردند؛ ولى اكرام يتيم واجب نيست و نه اكرام مومن و عالم.

اطعام مسكين در فرض تلف او از گرسنگى، بر همه واجب كفايى است كه اگر از وجوهات شرعى ممكن نباشد از مال شخصى واجب مى‌شود؛ ولى قصد آن از آيات مشكل است و نيز قيد آن به وجوب اطعام مسكين از زكات و رد مظالم و خمس و صدقات واجب ديگر هرچند درست است؛ ولى اطلاق آيه چنين نيست مگر اينكه آن را بر همين فرض حمل كنيم.

بعيد نيست از اول بگوييم: ترغيب بر اطعام فقراء و مستمندان و اكرام يتيمان مستحب است و نيز كمك به يتيمان و اطعام مسكين‌ها هر چند واجب نيست و مستحب است ولى منافاتى ندارد كه خداوند مكلفين را به دو امر راجح امتحان كند و اين آزمايش از اهميت اين دو امر

[1]- وقتى ترغيب و حض بر اطعام واجب باشد، خود اطعام فقير بر متمكنين به طريق اولى واجب مى‌گردد.


صفحه 326

در نزد خداوند حكايت دارد و همچنين در خوردن ميراث‌[1]و اما حرمت محبت زياد مال ممكن است ذاتى نباشد بلكه به لحاظ لوازم محرمه آن باشد كه مانع ازدادن زكات و خمس و كفارات و صله رحم مى گردد. والله العالم بكلامه و احكامه.

دك زمين‌

«كَلَّا إِذا دُكَّتِ الْأَرْضُ دَكًّا دَكًّا»(الفجر: 21)؛ دك به معناى زمين صاف و نرم است و گاهى به معناى كوبيدن مى آيد، و در آيه فوق هر يكى از اين دو معنى محتمل است، و به هر صورت اين آيه بر نا بودى زمين دلالت ندارد اينكه چرا زمين هموار و نرم مى‌شود دليل آن را ما نمى دانيم.

سوال مهم اين است كه آيا زمين ما، پاشيده و قطعه قطعه و منتشر مى‌شود يا پس از تسويه شدن زمين و رفتن كوهها هموار و صاف باقى مى ماند؟ بر احتمال اول آيات سوره طه شهادت مى‌دهد:«وَ يَسْئَلُونَكَ عَنِ الْجِبالِ فَقُلْ يَنْسِفُها رَبِّي نَسْفاً، فَيَذَرُها قاعاً صَفْصَفاً، لا تَرى‌ فِيها عِوَجاً وَ لا أَمْتاً»(طه: 105- 107)؛ از تو در باره كوهها سوال مى‌كنند، بگو پروردگارم آنها را بر باد مى‌دهد و زمين را[2]صاف و هموار بى آب و گياه مى سازد بگونه‌اى كه بر آن پستى و بلندى نمى بينى. بر احتمال دوم جمعى به آيه عنوان بحث استدلال كرده اند و «دك» را به معناى نابودى و انتشار اجزاء گرفته اند كه اين قول همان گونه كه در كتاب معاد نوشته‌ايم متعارض‌

[1]- ممكن است كلمه لما كه به معناى جمع است دلالت بر خوردن همه ميراث باشد كه به مستحقين ديگر حق شان داده نشود.

[2]- ظاهراً ضمير« فيذرها، فيها» مانند ضمير« ينسفها» به سوى جبال بر مى‌گردد؛ ولى كلمه نسف با مفهوم ماندن آنها قاعاصفصفاً .. مناسبت ندارد، لهذا دو ضمير آخر را به سوى زمين ارجاع داديم و مى‌شود كه اين دو ضمير را مانند ضمير اول« ينسفها» بر كوهها بر گردانيم كه بازهم از لازمه عقلى يا عادى بقاى كره زمين است و گرنه غبارها زمين مستوى گفته نمى شود.


صفحه 327

با قول جمعى ديگر از لغويين است.

بلى مى‌شود از آيه‌ى مباركه:«وَ حُمِلَتِ الْأَرْضُ وَ الْجِبالُ فَدُكَّتا دَكَّةً واحِدَةً»(الحاقة: 14)؛ «دك» در اين آيه به مناسبت كلمه:«وَ بُسَّتِ الْجِبالُ بَسًّا، فَكانَتْ هَباءً مُنْبَثًّا»(الواقعة: 5- 6)؛ به معناى غبار كردن است؛ ولى اگر از آيات قرآن مجموعاً خصوصاً از آيه سوره حاقة گذشته بفهميم كه «دك» جبال پيش از «دك» زمين است نمى‌شود «دك» را در مورد زمين به معناى «نسف» بدانيم و مجبوريم كلمه واحدة را تأويل ببريم. به هر حال استدلال به اين آيه مشكل است.

ولى نابودى زمين از نظر قرآن ثابت است:«ما خَلَقْنَا السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ وَ ما بَيْنَهُما إِلَّا بِالْحَقِّ وَ أَجَلٍ مُسَمًّى ...»(الأحقاف: 3 و همچنين آيه 8 سوره روم)، پس از أجل مسمى و مدت تعيين شده آسمانها و زمين از بين ميروند كه به احتمال قوى أجل زمين در انتقال همه ساكنين به ميدان حساب و كره ساهره است. والله العالم.

معناى آمدن خداوند در قيامت‌

«وَ جاءَ رَبُّكَ وَ الْمَلَكُ صَفًّا صَفًّا»(الفجر: 22)؛ پروردگار تو (درقيامت) مى‌آيد، و خداوند وجود جسمانى ندارد. بنا براين رفتن و آمدن در حق او عقلًا ممتنع است و خود قرآن هم در آيه 33 نحل مى‌فرمايد:«هَلْ يَنْظُرُونَ إِلَّا أَنْ تَأْتِيَهُمُ الْمَلائِكَةُ أَوْ يَأْتِيَ أَمْرُ رَبِّكَ ...»(النحل: 33)؛ آيا آنان انتظارى دارند بجز اينكه براى آنان ملائكه يا امر پروردگارت بيايد، پس مراد آمدن امر و فرمان تكوينى خداوند است كه ظهور نشانه هاى بزرگ خدا در ميدان قيامت است.

آمدن دوزخ و نزديك شدن بهشت‌

«وَ جِي‌ءَ يَوْمَئِذٍ بِجَهَنَّمَ ...»(الفجر: 23)؛ روز قيامت جهنم آورده مى‌شود و در همين روز:«وَ أُزْلِفَتِ الْجَنَّةُ لِلْمُتَّقِينَ»(الشعراء: 90)؛ بهشت هم براى متقين نزديك مى‌شود؛ فعل «ازلفت»، بر خلاف نظر راغب به معناى درجه و مقام نيست؛ بلكه به معناى اول آن نزديكى است معناى‌


صفحه 328

دو آيه چنين مى‌شود: روز قيامت دوزخ (براى دوزخيان) آورده مى‌شود و بهشت براى متقيان نزديك مى‌گردد.

سوال مهم اين است كه دوزخ از كجا آورده مى‌شود و بهشت از كدام نقطه دور به بهشتيان نزديك مى‌شود؟ گمان نمى برم كسى در اين مورد جوابى داشته باشد هر چند كه من در تفاسير فحصى نكرده‌ام.

ولى بايد دانست كه آسمان ها و زمين در روز قيامت تبديل ميشوند مردم در زمين (كره بزرگ) ساهره ميروند (فاذاهم بالساهرة) همه كهكشانها به شمول كهكشان ما، و همه‌ى منظومه هاى شمسى به شمول منظومه شمسى ما، در حركت هستند.

آسمان و زمين ما، در منظومه شمسى ما، و در كهكشان ما، غير از زمين و آسمان موقف حساب ما و غير از زمين و آسمان و دوزخ و بهشت ها، در زمان آدم تا زمان خاتم (عليهما السلام) و تا روز قيامت از هم دور هستند. معلوم نيست كرات بهشت و ميدان حساب و كره دوزخ كه على القاعده كرات بزرگى ميباشند و مسلماً بهشت ها و موقف حساب به مراتب از كره دوزخ بزرگتر است در كدام كهكشان و در كدام منظومه شمسى قرار دارند؟

ولى اين كهكشان در حركت انتقالى و يا وضعى روزى به كهكشان راه شيرى ما، و منظومه شمسى ما، به فضاى نزديك فضاى كره زمين ما، نزديك مى‌شود و يا كهكشان و منظومه شمسى ما، به آنها يا هر دو طرف با هم نزيك مى شوند و آن روز حقيقتاً صدق مى‌كند كه دوزخ آورده مى‌شود و بهشت نزديك به ما، مى‌شود بلى شعارهاى خيال پردازان فلسفى را بايد طرح كنيم و از قرآن بفهميم كه دوزخ و بهشت و ميدان حساب؛ مانند كرات ما، جسمانى و مادى هستند و همان گونه كه ما در اين كره كوچك خود با روح مجرد و بدن مادى زندگانى ميكنيم در موقف حساب و دوزخ و بهشت نيز چنان هستيم؛ بلى در عالم برزخ ما با جسم برزخى به حيات خود ادامه مى‌دهيم. والله اعلم بخلقه.