پركارى
«فَإِذا فَرَغْتَ فَانْصَبْ، وَ إِلى رَبِّكَ فَارْغَبْ»(الم نشرح: 7- 8)؛ اگر معناى آيه اول اين باشد كه هر وقت ازكارى فارغ شدى به كار ديگر توجه كن، آيه مطلب مهمى را بيان مىكند كه عمر خود را به بيهوده تلف نكن اگر كسى يكصد هزار پول خود را در قمار ببازد هم عقلاء او را مذمت مى كنند و هم خودش ناراحت مىشود؛ ولى بدبختانه بى كارى: باختن عمر و جان است. و كم كارى:- تا چه رسد به بى كارى- بدتر از قمار و باختن مال است. ما بايد عمر خود را اگر به ساعت حساب نكنيم به سال هم حساب نكنيم و مناسب است به روز حساب كنيم از عمر من تا كنون در حدود 29400 روز گذشته در مقابل اين همه روزها و اين همه به هدر دادن عمر تعلم كم وعبادت كمتر داشتهام خداوندا خودت بر ما، رحم بفرما.
عمده اين است كه صرف عمر و سال ما، در راه رغبت به سوى پروردگار باشد.
تفسير سوره والتين[1]
«وَ التِّينِ وَ الزَّيْتُونِ، وَ طُورِ سِينِينَ، وَ هذَا الْبَلَدِ الْأَمِينِ، لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ فِي أَحْسَنِ تَقْوِيمٍ، ثُمَّ رَدَدْناهُ أَسْفَلَ سافِلِينَ، إِلَّا الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ فَلَهُمْ أَجْرٌ غَيْرُ مَمْنُونٍ، فَما يُكَذِّبُكَ بَعْدُ بِالدِّينِ، أَ لَيْسَ اللَّهُ بِأَحْكَمِ الْحاكِمِينَ»(التين: 1- 8)؛
قسم به انجير و زيتون و اين شهر با امن (مكه) موكداً ما انسان را در نيكو ترين تقويم آفريديم سپس او رابه پايين ترين پايين ها بر گردانيديم مگر آنانى را كه ايمان آوردهاند و صالحات و شايسته ها را به جا آوردهاند كه پاداش دائم (و يا بدون منت) دارند پس چه موجب تكذيب تو به دين (و يا قيامت) مىشود آيا خداوند محكم ترين حكم كنندگان نيست؟.
[1]- اين سوره مكى و داراى 8 آيه مىباشد.
در اين مورد چند مطلب است:
1- خداوند در كتاب خود به چيزهايى زياد براى تأكيد مطلب سوگند ياد كرده است كه شايد چيزى بى سابقه در فرهنگ هاى بشرى باشد، در اين سوره، به چهار چيز كه دو چيز مفيد و خوش مزه؛ انجير و زيتون[1]و طور سنين و شهر مكه كه مهم است، قسم ياد فرموده و در سوره شمس به خورشيد و نور منتشر شده و ماه، كه در پى خورشيد مى آيد و به روز و شب و آسمان و سازنده آن و زمين و به گسترانندهى آن و نفس (ناطقه) و تنظيم كنندهى آن به هفت چيز مخلوق و سه بار به خودش ده بار سوگند ياد كرده است. كه در سراسر قرآن بى سابقه است.
2- ظاهراً قسم ها به چيز هايى ياد شده كه براى انسانها مفيد بوده و يا از مقام ارجمندى برخوردار بوده و اهميت خاصى داشته است؛ مانند كوه سينا و شهر مقدس مكه مكرمه كه مركز دينى مسلمانان تا روز قيامت است.
3- گفته شده منظور از انجير و زيتون، دو ميوه نيست؛ بلكه دو كوهى است كه شهر بيت المقدس و دمشق بر آنها قرار گرفته و اين دو سر زمين مسكن جمعى از پيامبران الهى و تبليغات آنان بوده اند و لذا با دو قَسَم اول هماهنگ مى شوند.
4- جواب اين چهار قَسَم اين است كه ما انسان را از نگاه روحى و عقلى و جسمى به صورتى موزون و با قوام و استحكام در آورديم (و براى رسيدن او به مقامات بزرگ دنيوى و اخروى استعداد هاى چشم گيرى به او داديم و بر اكثر مخلوقات خود او را برترى بخشديم
[1]- فوايد و خواص و مزاياى انجير و زيتون امروز براى همه روشن شده است و اهميت« طور» كه موسى در آن جا، به رسالت الهى رسيده و همان جا براى مناجات مى رفت و همان جا« تورات» بر او نازل شد. روشن است. او به اميد .... از آتش آمده بود كه به قبسى بالاترين مقام قرب نايل گشت.
تا بتواند نمايندگى خداوند را در روى زمين داشته با شد)[1]
5- تمام اين فضايل، فضايل تكوينى و و جودى او مىباشد و از قدرت تكوينى او اين است كه خداوند تاج كرامت را بر سر او ماند و او را بر دريا و زمين مسلط نموده است و هيچ مخلوقى از او برترى ندارد، هر چند كه ممكن است بعضى ازمخلوقات همسان او باشد و گرنه قرآن برترى او را بر اكثر مخلوقات مقيد نمى ساخت[2]
6- و اما لقب خير البريه اگر مخصوص به انسان باشد، به مقام ما، ربطى ندارد كه بيانگر مقام بالاى تشريعى مىباشد، چنانچه لقب شر البريه نيز بيانگر آخرين سير نزولى تشريعى كافران به پايين مىباشد. و بايد فضايل تكوينى و تشريعى را باهم قاطى نكنيم.
مولف؛ خوانندگان عزيز را در اين مورد به كتاب ديگر خود (فوايد دمشقيه) ارجاع مىدهد. تا بر فضايل تكوينى انسان آگاهى كامل پيدا نمايد.
پس از تثبيت مقام تكوينى انسان به نزول نهايى تشريعى او به خاطر نافرمانى از دستور پروردگار و روى آوردن به تمايلات حيوانى و يا به صعود به مقامات عاليه تشريعى او كه از اطاعت خداوند به دست آورده اشاره مىفرمايد:«ثُمَّ رَدَدْناهُ أَسْفَلَ سافِلِينَ»(التين: 5)[3]و«.. إِنْ هُمْ إِلَّا كَالْأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ سَبِيلًا»(الفرقان: 44)؛ بلكه گمراه تر از چهار پايان. مگر آنانى كه داراى ايمان و عمل صالح باشند كه داراى اجر بى نقص كامل و يا بدون منت هستند.
[1]- خلافتى كه در قر آن براى انس پذيرفته شده در متن كتاب به نمايندگى از آن نام برديم چون عقل و قرآن هر دو متفقند كه خداوند از هيچ چيز غايب نيست وهمه كائنات به اراده او اداره مىشود و مىآيند ومى روند جانشينى مخلوقى به جاى او مستحيل است.
[2]- ولى نويسنده تا كنون به موجود همسان انسان شناختى پيدا نكرده است.
[3]- نفس اين جمله ممكن است نزول تكوينى او باشد كه پيرى و ناتوانى و سپس خاك شدن در قبر است؛ ولى اولًا بدن خاك مىشود نه روح كه حقيقت انسان است و ثانياً استثناى بعدى( آيه شش) صريح در نزول تشريعى اين آيه است.
اين رد كردن به پايين ترين پايينها و يا اجر ايمان و بندگى دو طرف متضاد مقام تشريعى مىباشد. خداوند ما را به استكمال وتحصيل مقامات روحانى برساند.
تفسير سوره علق
كلامى در سوره علق، از يك لغوى و يك مفسر
معناى قرائت
راغب در مفردات مىگويد: كلمه «قرائت» به معناى ضميمه كردن حروف و كلمات به يكديگر در زبان است، و اين كلمه را به هر ضميمه كردنى نمى گويند؛ مثلا در جمع كردن عده اى را به دورهم نمى گويند قرائت القوم. دليل اين ادعا اين است كه به تكرار يك حرف از حروف الفباء در زبان هم قرائت نمى گويند.
به هر حال وقتى گفته مىشود «قرأت الكتاب» معنايش اين است كه از ضميمه كردن چند حرف از آن، كلمه در آوردم و از ضميمه كردن كلمات آن با يكديگر جمله هايى در آورده، و مطالبى استفاده كردم، هر چند كه آن حروف و كلمات را به زبان هم نياورده باشى پس قرائت، هم شامل مطالعه مىشود، و هم شامل آنجايى كه جمع حروف و كلمات را تلفظ بكنى، و هم آنجايى كه اين عمل را باشنيدن انجام دهى، كه اطلاق قرائت بر معناى اخير تلاوت هم ناميده مىشود، همچنان كه خداى متعالى فرمود:«رَسُولٌ مِنَ اللَّهِ يَتْلُوا صُحُفاً مُطَهَّرَةً»(البينة: 2)[1]
و ظاهر اين كه به طور مطلق فرمود: «اقراء» اين است كه منظور از آن معناى اول است، و مراد، امر به تلقى آياتى از قرآن است كه فرشته وحى از ناحيه خدا به آن جناب وحى مىكند، پس جمله مورد بحث امر به قرائت كتاب است، كه خود اين امر هم از آيات آن است، و
[1]- فرستادهاى از ناحيه خدا كه صحيفه هايى پاك را تلاوت مىكند. سوره بينه، آيه 2.
اين، نظير گفتار هر نويسندهاى است كه در آغاز نامهاى كه به ديگرى مىنويسد سفارش مىكند كه اين نامه مرا بخوان، و به آن عمل كن، پس اينكه مىگويد: «اين» و يا مىگويد: «آن» خودش نيز جزو نامه است.
از اين سياق دو احتمال تأييد مىشود:
اول اينكه: اين آيات اولين آيات قرآن كريم است كه بر پيامبر اسلام (صلى الله عليه و آله و سلم) نازل شده.
دوم اينكه: تقدير كلام «اقرأ القرآن» و يا چيزى كه اين معنا را برساند مىباشد خلاصه مىخواهيم بگوييم آيه شريفه امر به مطلق قرائت نيست، و نخواسته با چشم پوشى از مفعول، فعل «اقرأ» را به طور لازم استعمال كرده باشد، و نيز منظور از اين دستور خواندن به مردم نيست و نخواسته با حذف متعلق (مردم) اقرء را در «اقرأ على الناس» استعمال كرده باشد، هر چند كه خواندن بر مردم هم يكى از اغراض نزول وحى است، همچنان كه در جاى ديگر فرمود:«وَ قُرْآناً فَرَقْناهُ لِتَقْرَأَهُ عَلَى النَّاسِ عَلى مُكْثٍ وَ نَزَّلْناهُ تَنْزِيلًا»(الإسراء: 106)[1]و نيز كلمه ى «اسم ربك» مفعول فعل «اقرأ» و حرف «باء» در آن زايده، و تقدير كلام «اقرأ اسم ربك»؛ يعنى بسم الله الرحمن الرحيم نيست.
و جمله ى «باسم ربك» متعلق است به كلمهاى تقديرى، نظير «اقرأ مفتتحاً» و يا «مبتداً باسم ربك» و ممكن هم هست متعلق به خود «اقرأ»، و حرف باء براى ملابسه (اتصاف) باشد، و اين منافات ندارد با اينكه بسم الله اول سوره، جزو سوره باشد، و تكرار آن نيست، چون در بسم الله، خود خداى تعالى كلام خود را با آن آغاز كرده، و در«اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ»دستور مى دهد بندگانش خواندن را به نام او آغاز كنند، هر چند كه در جاى ديگر دستور داده هر كارى
[1]- و قرآنى كه ما آن را آيه آيه كرديم تا به تدريج بر مردمش بخوانى و به همين منظور هم به تدريج نازلش كرديم. سوره اسرى آيه 106
را كه مى خواهند آغازكنند، با بسم الله آغاز كنند، پس در حقيقت آيه مورد بحث دستور العمل است؛ نظير امر به گفتن ان شاء الله در آيهى:«وَ لا تَقُولَنَّ لِشَيْءٍ إِنِّي فاعِلٌ ذلِكَ غَداً، إِلَّا أَنْ يَشاءَ اللَّهُ»(الكهف: 23- 24)[1]
و در جمله ى«رَبِّكَ الَّذِي خَلَقَ»اشاره شده است به اينكه رب تو، تنها و تنها آن كسى است كه عالم را آفريده و اين همان توحيد ربوبيت است كه مقتضى است عبادت را در آن منحصر كنند، و اين خود رد اعتقاد مشركين است كه مىگفتند خداى سبحان تنها خلقت و ايجاد را به عهده دارد، و اما ربوبيت يعنى مالكيت و تدبير عالم از آن مقربين درگاه او است و خداى تعالى بعد از ايجاد عالم، تدبير امور آن را به عهده آنان گذاشته، كه يا از جنس فرشتگانند، و يا از جنس جن، و يا افراد برجسته اى از انسان. در آيهى مورد بحث اشاره كرده به اينكه خير، چنين نيست و تصريح كرده به اينكه ربوبيت هم مانند خلقت مخصوص خداى تعالى است. و از جمله خلق الانسان من علق منظور از انسان جنس بشر است كه از راه تناسل پديد مىآيد و كلمهى «علق» به معناى خون بسته شده است؛ يعنى اولين حالتى كه منى در رحم به خود مىگيرد.
پس آيهى شريفه به تدبير الهى وارد بر انسان اشاره دارد، تدبيرش از لحظه اى كه به صورت «علقه» در مى آيد، تا وقتى كه انسانى تام الخلقه مىشود، و داراى صفاتى عجيب و افعالى محيرالعقول مىگردد، پس انسان، انسانى تمام و كامل نمىشود، مگر به تدبير مستمر و پى در پى خداى تعالى كه اين تدبير پى در پى چيزى نيست مگر خلقت پى در پى، (پس ممكن نيست خلقت را از خدا و تدبير را از غير او بدانيم) پس خداى تعالى به عين همان دليل كه خالق انسان است مدبر او نيز هست، در نتيجه انسان چارهاى جز اين ندارد كه خداى واحد
[1]- هر گز مگويى فردا اين كار را خواهم كرد مگر ان كه كلام خود را مقيد كنى به خواست خدا.
را رب خود بگيرد بنابراين در جمله ى مورد بحث احتجاجى بر توحيد در ربوبيت شده است.[1]
نظر ثانى به آيات متقدمه
آيات پنچگانه اول اين سوره، اولين آن آياتى است كه به قول مشهور مفسرين بر پيامبراكرم (ص) در سن چهل سالگى نازل شده است.
با دقت در اين پنج آيه كه پيام اول اسلام را به گوش جهانيان مى رساند، مى بينيم دو عنصر مهم وجود دارد:
1- ياد خدا و پيوند عبوديت به ربوبيت الله از توجه به شريعت اسلام و از دقت در آيات قرآن مى فهميم كه ياد خدا چه در زبان و چه در روح هر كس، اصل عبوديت آدمى را به رب او، تشكيل مىدهد، حتى قرآن از خدا حكايت مىكند كه به موسى فرمود: نماز را بياد من بپا دار.
البته ذكر خدا بدون ذكر ربوبيت عمومى او هيچ ايرادى ندارد و لذا در كلمه شهادتين و تسبيحات اربعه (تسبيح و حمد و توحيد و تكبير) تنها لفظ جلاله به كار رفته كه علم ذات اوست ولى همه مىدانند اگر ربويت- خلق و تربيت و تدبير- نمى بود موضوع ذكر و عبوديت و اطاعت محقق نمى شد. و لذا در صدر پيام اول آسمانى آمده است كه به آخرين سفير خود كه ارشاد جهان جديد بشريت را به عهده او گذاشته فرمان مىدهد بخوان به نام پروردگارت كه آفريننده است. چه حماقت و نادانى كه فردى وجود خود را ازخدا بداند؛ ولى تربيت و تدبير و اداره امور را به بتهاى بى جان نسبت دهد وجود همه اشياى جهان مادى و روحانى از اراده او پيدا شده او مالك همه اشياء به ملكيت حقيقى و ذاتى[2]مىباشد.
پس ملكيت مطلقه و اصلاح مملوك و تدبير و تربيت هر چيز مخصوص به او است كه
[1]- ترجمه ى الميزان ج 20/ 546- 548.
[2]- نه ملكيت اعتبارى عقلايى مثلًا چيزى را با دادن قيمت آن، يا به اسباب ديگرى مالك مى شويم.
دو مرتبه در آيات مذكور بيان شده است. و اين ربوبيت عامه در تمام قرآن منعكس و مشهور است.
عنصر دوم علم است كه از دو امر به قرائت و خواندن و از تعليم به قلم و از آيه اخير« «عَلَّمَ الْإِنْسانَ ما لَمْ يَعْلَمْ»(العلق: 5)، به دست مىآيد؛ بلى بعد از نعمت خلقت، نعمت علم آمده كه واقعاً براى مسلمانان جهان تا قيامت مايه اى افتخار است، هر چند كه در دوره اخير مسلمانان از پيشرفت علمى عقب مانده؛ ولى كى مى تواند ترديدى بخود راه دهد كه اين آيات و ساير تأكيدات قرآن و سنت بر تعليم و فضيلت تحصيل علم مردم عقب مانده و غرق در جهل و فقر را با كمال نا باورى موفق كرد بزرگترين تمدن بشرى را به وجود آورده، و به گفته گوستاولبون؛ جامعه شناس فرانسوى، شش قرن اروپا شاگردى مسلمانان را نمودند تا موفق به راه انداختن تمدن خود شدند.
در پايان خلاصه كنم كه پيام اول قرآن، پيام ايمان و علم است.
چند مطلب ديگر
1- قرآن قلم را آله علم دانسته و در جاى ديگر آن را شىء مقدس معرفى فرموده و به آن سوگند ياد كرده و نام يك سوره قرآن هم قلم است:«ن وَ الْقَلَمِ وَ ما يَسْطُرُونَ»(القلم: 1)؛ يارى بركت هاى همين قلم بود كه تمدنهاى انسانى را ببار آورد.
- 2 ابطال خرافات تاريخى: حضرت محمد (ص) اولين فردى نبود كه مبعوث به پيامبرى شد، هزاران فرد ديگر هم از ابتداى خلقت آدم تا آن وقت به پيامبرى مبعوث شدند و در مورد هيچ پيامبرى بلا تكليفى و شك او در نبوت نقل نشده است و خداوند قادر است پيامبران خود را به پيامبرى شان مطمئن سازد؛ ولى بدبختانه و صد بد بختانه در نورد بعثت افضل و بالاترين پيامبران خرافات و افسانه هايى گفته شده است و بدتر اينكه خيلى از آنها مورد تصديق دانشمندان و مفسرين و سيره شناسان واقع شده كه فعلًا جزئى تاريخ بعثت در كتابها