دو مرتبه در آيات مذكور بيان شده است. و اين ربوبيت عامه در تمام قرآن منعكس و مشهور است.
عنصر دوم علم است كه از دو امر به قرائت و خواندن و از تعليم به قلم و از آيه اخير« «عَلَّمَ الْإِنْسانَ ما لَمْ يَعْلَمْ»(العلق: 5)، به دست مىآيد؛ بلى بعد از نعمت خلقت، نعمت علم آمده كه واقعاً براى مسلمانان جهان تا قيامت مايه اى افتخار است، هر چند كه در دوره اخير مسلمانان از پيشرفت علمى عقب مانده؛ ولى كى مى تواند ترديدى بخود راه دهد كه اين آيات و ساير تأكيدات قرآن و سنت بر تعليم و فضيلت تحصيل علم مردم عقب مانده و غرق در جهل و فقر را با كمال نا باورى موفق كرد بزرگترين تمدن بشرى را به وجود آورده، و به گفته گوستاولبون؛ جامعه شناس فرانسوى، شش قرن اروپا شاگردى مسلمانان را نمودند تا موفق به راه انداختن تمدن خود شدند.
در پايان خلاصه كنم كه پيام اول قرآن، پيام ايمان و علم است.
چند مطلب ديگر
1- قرآن قلم را آله علم دانسته و در جاى ديگر آن را شىء مقدس معرفى فرموده و به آن سوگند ياد كرده و نام يك سوره قرآن هم قلم است:«ن وَ الْقَلَمِ وَ ما يَسْطُرُونَ»(القلم: 1)؛ يارى بركت هاى همين قلم بود كه تمدنهاى انسانى را ببار آورد.
- 2 ابطال خرافات تاريخى: حضرت محمد (ص) اولين فردى نبود كه مبعوث به پيامبرى شد، هزاران فرد ديگر هم از ابتداى خلقت آدم تا آن وقت به پيامبرى مبعوث شدند و در مورد هيچ پيامبرى بلا تكليفى و شك او در نبوت نقل نشده است و خداوند قادر است پيامبران خود را به پيامبرى شان مطمئن سازد؛ ولى بدبختانه و صد بد بختانه در نورد بعثت افضل و بالاترين پيامبران خرافات و افسانه هايى گفته شده است و بدتر اينكه خيلى از آنها مورد تصديق دانشمندان و مفسرين و سيره شناسان واقع شده كه فعلًا جزئى تاريخ بعثت در كتابها
قرار گرفته است.
خلاصه آن خرافات اينكه پيامبر اسلام (ص) در رسيدن مقام نبوت به خود، از نزول آيات مطمئن نشده و از شيطان و ديوانگى خود ترسيد از كوه حرا نزد خديجه آمد و چنين و چنان گفت خديجه او را دلدارى داده؛ ولى خديجه هم نزد عمو زاده انديشمند خود ورقه بن نوفل، رفت و او پس از شنيدن ماجرا گفت او پيامبر است!! ولى پيامبر (ص) آرام نگرفت و خود نزد ورقه رفت و صحبت كرد، گويا پس از جواب مثبت آقاى ورقه كه گويا قبلا نصرانى شده بود فهميد او پيامبر است!!
سبحان الله از همهى اين كذبها و اختلاق و جعل سازى و جهالت و سادگىهاى جمعى از مفسرين كه حكمت خدا و عقل پيامبر خاتم النبيين (ص) را زير سوال بردهاند از اين خرافات و اباطيل بايد شأن عالى پيامبر و بعثت او و قدرت خدا را تبرئه كنيم و اقلًا او را از همه انبياى خداوند كمتر و پايين تر ندانيم، چه اين رسوايى و فضاحت در باره كسى وارد نشده و تنها به بعثت پيامبر مظلوم ما چسبانيده شده لعن الله الكاذبين.
1- طبق حديث معتبرى از كافى پيامبر بزرگوار ما قبل از رسيدن رسالت به ايشان داراى منصب نبوت بوده اند؛ ولى معلوم نيست كه مبدء نبوت از چند سالگى ايشان بوده است.
2- اگر نبوت از اول بلوغ نبوده، سوال مىشود در فاصله بلوغ و رسيدن نبوت به او چه موقفى داشته؟ تدينى نداشته و مانند ساير مردم رها بوده كه براى ما قابل پذيرش در مورد شخصيت ايشان نيست. و يا متدين به دينى از اديان گذشته بوده باشند؟
مقتضاى آنچه كه در زبانها مشهور است كه هر پيامبر اولوالعزم ناسخ شريعت عمومى پيامبر سابق خود است بايد پيامبر، در اين برهه مفروض، عيسى (ع) باشد ولى اين قاعد مشهوره به دليل معتبرى ثابت نشده و نه شرايع الهى از نوح تا عيسى شامل همه مردم كره زمين بوده قبلًا گفته ايم كه رسالت حضرت موسى و حضرت عيسى- على نبينا و آله و عليهما الصلاه
و السلام- مخصوص به بنى اسرائيل بودهاند.
بعضى از قراين نقلى غير معتبر السند وجود دارد كه شريعت ابراهيم (ع) در بين فرزندان اسماعيل (ع) باقى نافذ بوده كه اگر واقعيت داشته باشد پيامبر (ص) پيرو شريعت جد خود ابراهيم (ع) بوده است و بعد به منصب نبوت رسيده است.[1]والله العالم بواقع الحال.
3- ظاهراً همانگونه كه گذشت، بعثت به وسيله همان پنج آيه مباركه صورت گرفته باشد. در اين صورت بايد مبعث روزى نداشته باشد؛ بلكه بايد بگوييم شب مبعث آنهم در شب قدر ماه رمضان چون قرآن در آن شب نازل شده است كه جمعى از برادران اهل سنت ما به آن باور دارند؛ ولى در حديثى معتبرالسند كه ابوهريره از آن حضرت نقل نموده است[2]مبعث در 27 رجب است چنانچه روز غدير در روز 18 ذى حجه مى باشد. و در مذهب شيعه، پنج حديث كه يكى از آنها سندش معتبر است نيز مبعث را در روز 27 رجب مىداند[3]، مىشود در وجه جمع بگوييم كه پنج آيهى مذكور در روز 27 رجب نازل شده و سپس وحى قطع شده و از شب قدر وحى شروع به نزول نموده و استمرار يافته و يا نزول در شب ماه رمضان در آسمان بوده كه مشهور علماء گفته اند، قرآن دو نزول داشته يكى جمعى و ديگرى تدريجى در بيست و سه سال و نزول دفعى مذكور و در آسمان اول بوده باشد.
قضيه بسيار مشكل و پيچيده است و ما در چند كتاب ديگر خود در اين مورد به تفصيل صحبت كرده ايم. براى اين جانب به دليل معتبرى دو نزول- خصوصاً كه هر دو نزول بر پيامبر (ص) در زمين بوده باشد- ثابت نشده، نزول استمرارى او از شب قدر در ماه رمضان بوده
[1]- آياتى كه دين اسلام را روش و ملت ابراهيم دانسته، دين عمومى مرحله رسالت است نه مرحله نبوت. آيات را در معجم المفهرس نگاه كنيد.( هفت آيه مىباشد)
[2]- اين حديث را خطيب بسند صحيح به نظر دانشمندان محترم اهل سنت نقل كرده است.
[3]- اين حديث معتبرة السند خطيب از ابى هريره نقل كرده، ما آن را از جلد اول كتاب مشهور الغدير علامه امينى( ره) در بعضى از كتب ديگر وخود نقل كردهايم.
و 23 سال ادامه داشته است.
ابوجهل نادانِ ذليل
«كَلَّا لَئِنْ لَمْ يَنْتَهِ لَنَسْفَعاً بِالنَّاصِيَةِ، ناصِيَةٍ كاذِبَةٍ خاطِئَةٍ»(العلق: 15- 16)؛ چنين نيست اگر (ابوجهل) دست از اذيت تو بر ندارد موى پيش سرش را مىگيريم. ناصيه مرد دروغگو و خطا كار را.
اين آيه مباركه در مكه مكرمه در اوج قدرت اين مرد پليد مشرك و ضعف ظاهرى مسلمانان نازل شد، عذاب قيامت او نيز معلوم است؛ ولى براى عبرت گرفتن اين قصه ى تاريخى را بخوانيد:
وقتى سوره الرحمن نازل شد پيغامبر (ص) با اصحاب خود گفت چه كسى از شما سوره را بر بزرگان قريش مى خواند؟ حاضران از ترس كمى سكوت كردند عبدالله بن مسعود گفت من حاضرم.
ابن مسعود كه جسه اى كوچك داشت و از نظر جسمانى ضعيف بود بر خاست و نزد سران قريش آمد، آنها را در گرد كعبه جمع ديد، تلاوت سوره ى الرحمن را آغاز كرد.
ابوجهل بر خاست و چنان سيلى به صورت او زد كه گوش او پاره شد و خون جارى گشت!
ابن مسعود گريان به خدمت پيامبر (ص) آمد، هنگامى كه چشم پيامبر (ص) بر او افتاد، ناراحت شد سر را به زير انداخت و در غم و اندوه عميقى فرو رفت.
ناگهان جبرئيل نازل شد در حالى كه خندان و مسرور بود، فرمود: اى جبرئيل چرا مى خندى در حالى كه ابن مسعود گريان است؟ عرض كرد به زودى دليل آن را خواهى دانست.
اين ماجرا گذشت، هنگامى كه مسلمانان روز جنگ بدر پيروز شدند، ابن مسعود در ميان كشته هاى مشركان گردش مى كرد، چشمش به ابوجهل افتاد، در حالى كه آخرين نفسهاى
خود راميكشيد، ابن مسعود روى سينه او قرار گرفت هنگامى كه چشمش به او افتاد، گفت: اى چوپان ناچيز! بر جايگاه بلندى قرار گرفته اى! ابن مسعود گفت: «الاسلام يعلو و لايعلى عليه»: «اسلام برترى مىگيرد و چيزى بر اسلام برترى نخواهد گرفت»
ابوجهل به او گفت به دوستت محمد بگو: «احدى در زندگى در نظر من از او مبغوض تر نبود و حتى در حال مرگم!»
هنگامى كه اين سخن به گوش پيغمبر (ص) رسيد فرمود: فرعون زمان من از فرعون موسى بدتر بود، چرا كه او در واپسين لحظات عمر گفت: من ايمان آوردم؛ ولى اين طغيانش بيشتر شد.!
سپس ابوجهل رو به ابن مسعود كرد و گفت: سر مرا با اين شمشير قطع كن كه تيز تر است، هنگامى كه ابن مسعود سرش راجدا كرد نمىتوانست آن را بردارد و به خدمت رسول خدا آورد (موى پيش سر او را گرفت و روى زمين كشيد و خدمت پيامبر آورد، و مضمون آيه در اين دنيا نيز تحقق يافت)[1]
«ناصيه» موى پيش سر است و گرفتن ناصيه در جايى گفته مىشود كه بخواهند كسى رابا ذلت و خوارى به سوى كارى برند؛ زيرا هنگامى كه موى پيش سركسى را مىگيرند، قدرت هر گونه حركت از او سلب مىشود، و چاره جز تسليم ندارد.
البته كلمه «ناصيه» هم در مورد افراد، و هم اشياء نفيس، به كار ميرود، همانگونه كه ما، در فارسى تعبير به پيشانى جمعيت يا پيشانى ساختمان مىكنيم.
تعبير به ناصيه كاذبه خاطئه، اشاره به شخصى است كه صاحب اين ناصيه است كه هم دروغگو بود و هم خطا كار، همچون ابوجهل.
در روايتى از ابن عباس آمده است كه: روزى ابوجهل نزد رسول خدا (ص) آمد در حالى
[1]- تفسير فخررازى ج 32 ص 23 با تلخيص.
كه حضرت نزديك مقام ابراهيم مشغول نماز بود، صدا زد مگر من تو را از اين كار نهى نكردم؟ حضرت (ص) بر او بانگ زد و او را از خود راند.
ابوجهل گفت: اى محمد! بر من بانگ مىزنى، و مرا مى رانى؟ تو نمىدانى قوم و عشيرهى من در اين سر زمين از همه بيشتر است.[1]
در اين جا آيهى بعد نازل شد«فَلْيَدْعُ نادِيَهُ، سَنَدْعُ الزَّبانِيَةَ»(العلق: 17- 18)؛ او ياران خود را بخواند، ما، مأموران دوزخ را صدا مىزنيم.
تفسير سوره قدر[2]
نگارنده كم بضاعت احتمالا دو مرتبه اين سوره مباركه را تفسير نموده كه هر دو مرتبه چاپ شده است و لذا ديگر به تفسير آن در اين كتاب نمىپردازد.
خداوندا آثار اين بنده ناچيز خود را اولا به فضل وكرمت قبول بفرما و ثانيا آنها را مورد استفاده بندگان مومنت قرار بده تو غنى مطلق هستى وما محتاج مطلق هستيم.
تفسير سوره بينه[3]
«لَمْ يَكُنِ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ[4]وَ الْمُشْرِكِينَ مُنْفَكِّينَ حَتَّى تَأْتِيَهُمُ الْبَيِّنَةُ، رَسُولٌ مِنَ اللَّهِ يَتْلُوا صُحُفاً مُطَهَّرَةً، فِيها كُتُبٌ قَيِّمَةٌ» (البينة: 1- 3)؛ كافران و اهل كتاب (ظاهراً يهوديهاى موجود در مدينه و اطراف آن) و مشركان (حجاز) (يا واقعاً و يا بحسب ادعاى خودشان)
[1]- فى ظلال القرآن ج 10 ص 22
[2]- اين سوره مكى وداراى 5 آيه مىباشد.
[3]- اين سوره مدنى و داراى 8 آيه مىباشد.
[4]- آيه دلالت دارد كه اهل كتاب پيشن از آمدن اسلام كافر هستند و حكم كفر در دنيا و آخرت بر آنان مترتب است مگر آنچه كه در دنيا از نظر اسلام به دليل جداگانه از آن استثناء شده باشد. و كفر سابق يهوديها احتمالا از عدم ايمان به عيسى( ع) باشد و كفر نصرانيها در فرض اطلاق آيه از تثليث آنان باشد. و الله العالم.
بدون دليل روشنى از دين يا كفر خود جدا نمىشوند و آن دليل روشن فرستاده اى از جانب خدا است كه وحى الهى را در اوراق پاكيزه[1]كه در آنها نوشته هاى بر حق و ثابت است تلاوت كند.
اگر واقعاً چنين قصد داشتهاند كه عند الله معذور اند چون تفكر منطقى و معقولى داشته اند و اگر روش شان ادعايى و براى فرار از حق بوده كه آيه چهارم به آن اشعار دارد مسول تقصير و دورى خود از حق هستند.
در اين جا احتمال يا نظر سومى هم وجود دارد كه خداوند مشركين و اهل كتاب را مطابق قاعده لطف بدون اتمام حجت رها نمىكند لذا رسول مكرمى را با قرآن براى آنان فرستاد. اين وجه مختار تفسير الميزان است و سرراست هم است.
ولى ما در دنياى امروز صدها ميليون جاهل قاصر داريم و در بحث كلام گفته ايم كه قاعده لطف از نظر استدلال عقلى ضعيف است و لطف بر خداوند به هر دو معناى كلامى آن، واجب نيست.
و نگارنده در ديوان خود گفته است:
گر خدا لطفى كند فضلش بود
فضل او بربندگان بى حد بود.
مگر اين كه بگوييم نظر آيه اهل كتاب و مشركان زمان پيامبر (ص) هستند كه يا مقصر و با متعمد مىباشند.
در آيه چهارم مىفرمايد: (ولى) اهل كتاب (تاچه رسد به بت پرستان لجوج) بعد از آمدن آنكه (مطلوب شان بود) از قبول حق سرزدند؟ و آيه 89 بقره، آيه چهارم فوق راتوضيح بيشترى داده است.
در آيه ششم دوباره اهل كتاب و مشركين را يك جا نموده و همه را به لقب شرالبريه
[1]- كه« لا يَأْتِيهِ الْباطِلُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ لا مِنْ خَلْفِهِ ...»( فصلت: 42)؛( از پيش و پس آن باطلى به آن نمى چسپد.
ملقب نمود و وعده خلود جهنم را به آنان مىدهد (نعوذ بالله منه).
و در مقابل به مومنين صالحين، لقب خيرالبريه[1]و خلود در بهشت هاى عدن را مىدهد و از همه بالاتر از يك مطلب فوق العاده پرده بر مىدارند كه صالحين مومنين را بسيار بالا مىبرد كه خداوند از آنان راضى و آنان از خداى خود راضى هستند! چه مقام فوق مقامها. و در پايان مىفرمايد اين مقاها براى كسى است كه از پروردگار مى ترسند.
سخنى در مورد خيرالبريه
اين مقام ممتاز فضيلت تشريعى مومنان صالح است نه فضيلت تكوينى آنان، دراين مورد رواياتى از طريق دانشمندان محترم اهل سنت وارد شده كه مصداق اين آيه، را على و شيعيان او معرفى نموده است.
بحث حديثى[2]
سيماى امام على (عليه السلام) در قرآن[3]
«إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ أُولئِكَ هُمْ خَيْرُ الْبَرِيَّةِ»(البينة:) 7؛
كسانى كه ايمان آوردهاند و كارهاى شايسته انجام داده اند، آنان بهترين مخلوقات هستند.
حديث 1125: يزيد بن شراحيل الانصارى كاتب على، قال: سمعت علياً يقول: حدثنى
[1]- آيا مراد از اين مهم ترين لقب( خيرا لبرية) مؤمنين صالح اين امت هستند و يا همه مؤمنين صالح همه امتها و يا همه مؤمنين صالح جن و ملك و ساير انواع عاقل دركهكشانهاى ديگر؟ بعيد نيست كه قول دوم اظهر باشد و همچنين در لقب( شر البريه). والله العالم.
[2]- در خود شواهد التنزيل عربى ج 2/ 459- 470 مراجعه كنيد كه حواشى محققانه زيادى دارد و اسامى كتب بسيارى را كه اين احاديث در آن ها ذكر شده بيان كرده است.
[3]- ترجمه شواهد التنزيل حسكانى؛ ص 393 به بعد.