بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 35

رهنمايى نكرده‌ام شما را مگر به راه رشد و حق. متأسفانه اين شعار نه تنها تا امروز ادامه يافتند كه در آينده‌ها نيز اين شعارها ادامه خواهد يافت؛ مگر اين‌كه رشد فكرى ملتها آنقدر عموميت پيدا كند كه دروغ‌گويان جرئت دروغ گفتن را نداشته‌باشند كه فعلًا يك ايده‌آل خيالى مى‌باشد، همين ساعت از تلويزيون كه يك جلسه‌ى استثنايى را مستقيماً گوش مى‌دهم، از بعضى سخنرانيها همين شعارها را به طرز وحشت‌ناكتر مى‌شنوم.

مَا كُلُّ مَا يتَمَنَّى الْمَرْءُ يُدْرِكُهُ‌

جْرِى الْرّياحُ بِمَا لَاتَشْتَهِى اْلسُّفُنُ.

تا ستم كش زير بار غارت و يغما نرفت‌

كار دزدان ستمگر غارت و يغما نشد.

حفظ جان موسى‌

فرعون به مردم مى‌گفت بگذاريد موسى را بكشم ... من مى‌ترسم كه دين شما را عوض كند يا در زمين تباهى را ظاهر گرداند. (مومن 26).

من قبلًا در همين كتاب گفته بودم كه فرعون قصد قتل موسى را نكرد و از اين آيه غفلت داشتم، فعلًا مى گويم او هم مثل ساير قلدرهاى سياسى از مردم خواست بگذارند موسى را بكشد؛ ولى مؤمن آل فرعون‌[1]به طورى از موسى دفاع كرد كه جرئت فرعون را در كشتن (موسى عليه السلام) از او سلب كرد (غافر: 29- 33).

رسالت يوسف‌

«وَ لَقَدْ جاءَكُمْ يُوسُفُ مِنْ قَبْلُ بِالْبَيِّناتِ فَما زِلْتُمْ فِي شَكٍّ مِمَّا جاءَكُمْ بِهِ حَتَّى إِذا هَلَكَ قُلْتُمْ‌

[1]- عجيب: گفته مى‌شود از قوم فرعون فقط سه نفر به موسى ايمان آورده بودند كه از روى تقيه ايمان خود را پنهان مى‌كردند: مؤمن آل فرعون( كه يكى از خويشاوندان يا همكاران فرعون بوده)، و آسيه بنت مزاحم زوجه فرعون؛ و مردى كه به موسى خبر داد كه دربار قصد كشتن تو را دارد كه قبطى‌اى را كشتى از مصر بيرون برو كه من از ناصحين تو مى باشم، موسى هم از مصر به مدين( معان) آخرين شهر اردن فعلى كه به خاك حجاز مى‌رسد نزد شعيب( عليهما السلام) رفت، والله العالم.


صفحه 36

لَنْ يَبْعَثَ اللَّهُ مِنْ بَعْدِهِ رَسُولًا كَذلِكَ يُضِلُّ اللَّهُ مَنْ هُوَ مُسْرِفٌ مُرْتابٌ»(غافر: 34)؛ پيش از اين يوسف براى شما بينات را آورد، شما هميشه در مورد آنها تا وقتى كه دنيا را بدرود گفت، گفتيد هرگز خداوند بعد از او رسولى نخواهد فرستاد.

آيا بينات اختصاص به معجزات دارد يا شامل دستورات دينى هم مى‌شود؟ در فرض ثانى مى‌شود گفت او تنها مقام نبوّت را نداشته؛ بلكه رسول هم بوده و جمله‌ى اخير كه مقوله‌ى قول فرعون است، إشعار دارد كه يوسف رسول بوده، والله العالم.

يارى رسولان و مؤمنان‌

«إِنَّا لَنَنْصُرُ رُسُلَنا وَ الَّذِينَ آمَنُوا فِي الْحَياةِ الدُّنْيا وَ يَوْمَ يَقُومُ الْأَشْهادُ»(غافر: 51)؛ ما رسولان خود را و كسانى كه ايمان آورده‌اند در زندگانى دنيا و روز قيامت حتماً يارى مى‌رسانيم. بايد نصرت و يارى رسولان و مؤمنان در زندگانى حاضر اين جهان را، مطابق آنچه كه در قرآن و سنّت خوانده‌ايم و آنچه كه در مورد مؤمنان شنيده و يا خوانده و يا ديده‌ايم تفسير كنيم، و در آيه‌ى 171 و 172 سوره صافات آمده است:«وَ لَقَدْ سَبَقَتْ كَلِمَتُنا لِعِبادِنَا الْمُرْسَلِينَ، إِنَّهُمْ لَهُمُ الْمَنْصُورُونَ»كه يارى خود را تنها به مرسلين بيان داشته و نيز در اين آيه، ظرف يارى بيان نشده است كه در دنيا و آخرت است يا در يكى از اين دو؟ و از آيه‌ى معنون اينجا مى‌دانيم كه حصر مذكور إضافى است و در مقابل كفّار و قدرتهاى باطل، و نصر شامل حال مرسلين و مؤمنين هر دو است و باطل و باطل‌گرايان شكست مى‌خورند.

در آيه 109 و 110 يوسف مى‌گويد:«حَتَّى إِذَا اسْتَيْأَسَ الرُّسُلُ وَ ظَنُّوا أَنَّهُمْ قَدْ كُذِبُوا جاءَهُمْ نَصْرُنا فَنُجِّيَ مَنْ نَشاءُ ...»(يوسف: 110)؛ در اين آيه، تنها از نصر و يارى خدا به آنانى كه بخواهد در دنيا خبر داده شده؛ بعضى گفته كه مراد وعده‌ى نصر در آيه‌ى عنوان بحث، وعده نوعى است، نه وعده‌ى فردى و تك تك رسولان در تك تك وقايعى كه براى آنان پيش مى‌آيد.


صفحه 37

و در ذيل آيه 172 سوره‌ى صافات گفته شده كه: رسولان هم در حجّت و دليل منصورند (چون راه حق را پيش گرفته‌اند) و هم بر دشمنان خود منصورند يا به اين‌كه خدا يارى شان مى دهند، تا دشمنان را زير دست كنند، و يا به اين‌كه از ايشان انتقام مى‌گيرند.

و در مورد غالب بودن «جندالله» و «حزب الله»، گفته شده كه مؤمنان؛ مانند رسولان و پيروان صديق آنان است، جامعه‌اى كه فرمان بردار امر خدا باشد و در راه خدا جهاد نمايد نه جوامعى كه عناوين ايمان را دارند ولى واقعيت آن را ندارند، و ادعاى عمل به امر خدا و جهاد را دارند؛ ولى واقعيت آنها را ندارند؛ بلى عنوان به تنهايى اثرى ندارد.

به هر حال يارى خدا به رسولان و مؤمنان در آخرت روشن است و در دنيا بايد تفسير آن با در نظر گرفتن همه‌ى واقعيتها باشد. والله العالم.

استغفار حضرت نبوى‌

«فَاصْبِرْ إِنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ وَ اسْتَغْفِرْ لِذَنْبِكَ وَ سَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّكَ بِالْعَشِيِّ وَ الْإِبْكارِ»(غافر: 55)؛ استغفار آن حضرت گاهى از ترك اولى گفته شده و گاهى از باب حسنات الابرار سيئات المقرّبين گفته شده و گاهى تأويل برده شده كه «لذنب امّتك».

تفصيل بحث‌

احتمال اخير، مخالف ظاهر است و قبول آن بدون دليل اشتباه است. دو وجه اول و دوم قريب با همديگر هستند.

در سوره‌ى فتح مى فرمايد:«إِنَّا فَتَحْنا لَكَ فَتْحاً مُبِيناً، لِيَغْفِرَ لَكَ اللَّهُ ما تَقَدَّمَ مِنْ ذَنْبِكَ وَ ما تَأَخَّرَ ...»(الفتح: 1- 2)؛ مكه را براى تو فتح كرديم تا خداوند (به تو به وسيله‌ى آن، دشمنان تو را از بدگوئى تو باز بدارد و گناهانى كه براى تو شمردند، همه را ترك كنند، چون پيروزى مكه چشم دشمنان تو را از نسبتهاى خيالى به پيروزى‌هاى تو جلب مى‌كند و به عبارت ديگر در حال ضعف انسان، دشمنان بديها را به او نسبت مى‌دهند؛ ولى وقتى پيروز مى‌شود مردم به‌


صفحه 38

جاى نسبت دادن بديهاى جعلى كمالات او را ياد مى‌كنند (دقت شود)؛ ولى تحقيق در مورد استغفار انبياء و مغفرت آنان بحث مفصلى لازم دارد كه از خداوند توفيق تحقيق آن را در همين كتاب دارم.

يك مشكل‌

؛ لَخَلْقُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ أَكْبَرُ مِنْ خَلْقِ النَّاسِ وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَعْلَمُونَ‌(غافر 75)؛ آفرينش آسمانها و زمين بزرگتر از آفرينش مردم است؛ ولى اكثر مردم نمى‌دانند.

در ابتداى نظر، اين سوال بوجود مى‌آيد كه همه‌ى مردم مى‌دانند كه خلقت آسمانها و زمين از خلقت مردم بزرگتر است؟ جمعى در جواب گفته‌اند كه معناى آيه اين است: كسى كه آسمانها و زمين را آفريده مى‌تواند مردگان را در قيامت زنده كند و اكثر مردم اين را نمى‌دانند. اين جواب يك نوع تأويل است و بايد جواب بهتر مطابق ظواهر آيه ارائه كرد.

اجابت دعا

«وَ قالَ رَبُّكُمُ ادْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ إِنَّ الَّذِينَ يَسْتَكْبِرُونَ عَنْ عِبادَتِي سَيَدْخُلُونَ جَهَنَّمَ داخِرِينَ»(غافر: 60)؛ پرودگار شما گفته است مرا بخوانيد استجابت مى‌كنم براى شما.

تجربه ثابت كرده كه اكثر دعاهاى اكثريت مردم قبول نمى‌شود. نگارنده در آخر كتاب اخلاق اسلامى كه چند مرتبه طبع شده در اين مورد مطلبى را نوشته‌ام‌[1]كه شايد مطالعه‌ى آن خالى از فايده نباشد.

زمين و آسمان براى ما

«اللَّهُ الَّذِي جَعَلَ لَكُمُ الْأَرْضَ قَراراً وَ السَّماءَ بِناءً ...»(غافر: 64)؛ خدايى كه زمين را قرارگاه‌

[1]- خانم فاضله ام كتابى‌[ دعا در احاديث معتبرة] نوشته، و در كابل چاپ شده است.


صفحه 39

شما و آسمان را مانند خيمه و يا سايه‌بانى قرار داده است.

بعيد نيست از كلمه‌ى «بناء»، بفهميم كه مراد از آسمان ياكره‌ى هواى محيط بر كره‌ى زمين باشد نه مطلق فضا و نه كرات ديگر.

و همچنين درسوره انبياء آيه 32:«وَ جَعَلْنَا السَّماءَ سَقْفاً مَحْفُوظاً»كه مناسبت با كره‌ى هوا دارد بنا براينكه محفوظ به معناى حافظ باشد چون كره‌ى هوا سپر زمين ما از حرارت زياد و اشعه‌ى كيهانى و سنگهاى آسمانى كه به سوى زمين مى‌آيند مى‌باشد و اين سنگها وقتى داخل كره‌ى هوا مى‌شوند مى‌سوزند و خاكستر آنها به زمين مى‌آيد و گاهى به ندرت، به زمين رسيده و مى‌رسد.

اول در آب جوش، بعد در آتش‌

«فِي الْحَمِيمِ ثُمَّ فِي النَّارِ يُسْجَرُونَ»(غافر: 72)؛ (كفّار) اولًا در آب داغ (يا آب جوش) كشيده مى‌شوند بعد در آتش مى‌روند؛ البته ما اخبار قرآن را قبول داريم؛ ولى فهميده نشده كه كفّار را چرا مستقيماً در آتش نمى‌برند كه اولًا او را در آب جوش يا داغ مى‌برند؟.

دروازه‌هاى جهنم‌

«ادْخُلُوا أَبْوابَ جَهَنَّمَ خالِدِينَ فِيها فَبِئْسَ مَثْوَى الْمُتَكَبِّرِينَ»(غافر: 76)؛ خوب معلوم است جهنم يك گودال بزرگ نيست؛ بلكه كره‌ى بزرگى است پس بعيد نيست كه مانند كرات بهشت داراى درهايى به حساب كيفيت و كميت معاصى كفّار باشد، اين درها هفت در است كه در آيه 44 حجر آمده است:«لَها سَبْعَةُ أَبْوابٍ لِكُلِّ بابٍ مِنْهُمْ جُزْءٌ مَقْسُومٌ»دوزخ هفت در دارد و براى هر در، قسمتى از كفّار اختصاص يافته است.

سخنى در مورد تعداد رسولان و انبياء (عليهم السلام)

«وَ لَقَدْ أَرْسَلْنا رُسُلًا مِنْ قَبْلِكَ مِنْهُمْ مَنْ قَصَصْنا عَلَيْكَ وَ مِنْهُمْ مَنْ لَمْ نَقْصُصْ عَلَيْكَ وَ ما كانَ‌


صفحه 40

لِرَسُولٍ أَنْ يَأْتِيَ بِآيَةٍ إِلَّا بِإِذْنِ اللَّهِ ...»(غافر: 78)؛ مؤكداً پيش از تو رسولانى فرستاده‌ايم كه (سرگذشت) جمعى از آنان را براى تو بازگو نموده‌ايم و (از سر گذشت) جمع ديگرى از آنان چيزى بازگو نكرده‌ايم و هيچ رسولى بدون اذن ما معجزه‌اى آورده نمى‌تواند.

از اين آيه‌ى مباركه چند مطلب دانسته مى‌شود:

1- كلمه‌ى «رسلًا» نكره بيان شده كه دلالتى بر صدها هزار پيامبر ندارد، حتى بر يك‌صد هزار تن؛

2- به دلالت حكم عقلى مى‌دانيم كه داستانهاى انبياى ذكر شده مهم‌تر از داستانهاى انبياى غير ذكر شده نبوده است.

3- انبيايى كه نام آنان در قرآن ذكر شده يا به نحو ديگرى بدون ذكر نامى از آنان ياد شده، سى نفر مى‌شود و در سوره‌ى نساء آيه 163 پس از نامهاى ابراهيم و اسماعيل و اسحاق و يعقوب (عليهم و على نبينا و آله الصلاة والسلام) نام اسباط گرفته شده كه تعداد آنها معلوم نيست و اين اسباط به جهت كلمه‌ى «و اوحينا» از جمله انبياء بوده‌اند و بعيد نيست كه از فرزندان و يا نوادگان حضرت يعقوب پيامبر بوده باشند. سلام على نبينا و آله و علهيم جميعاً.

مقتضاى اعتبار عقلايى با ملاحظه اهميت دادن شارع به هدايت و ارشاد روحانى مردم و با ملاحظه آنچه كه دانشمندان غربى در مورد عمر انسان در روى كره‌ى زمين گفته و با توجه به فقدان وسايل ارتباط جمعى تا قرن بيستم ميلادى و با ملاحظه بعضى از آيات، بايد تعداد انبياء و رسولان (ع) از حضرت آدم- اولين انسان و اولين نبى- عليه السلام، تا امروز به صدها هزار رسول و نبى و اوصياى آنان و يا به چند ميليون برسد كه كسى به آن قايل نشده و حتى نديدم كه دانشمندى احتمال آن‌را داده‌باشد. آنچه كه در زبان عوام و علماء و مؤلفين مشهور است عدد 124 هزار مى‌باشد كه پشتوانه‌اى آن چند روايتى است كه در كتب دانشمندان سنى و شيعه ذكر شده است؛ ولى من يك حديث معتبرالسند در بين اين روايات نديده‌ام.


صفحه 41

حرف ديگر كه ممكن است درنتيجه به نفع قول مشهور تمام شود اين است كه ظاهراً در عربستان فعلى، پس از حضرت اسماعيل (ع) تا زمان حضرت خاتم النبيين (ص) پيامبرى نيامده است، و اگر آمده باشد يكى دو نفرى بوده‌[1]در ايران امروز و هند و پاكستان امروز و افغانستان امروز و كشورهاى غربى و در آفريقاى سياه به طور اطمينان بخش ثابت نشده پيامبرى آمده باشد و اگر بوده دو سه نفرى بوده.

خلاصه اين‌كه: عدد مرسلين خداوند براى ما مجهول است.

استنباط يك مطلب مهم‌

در مجموع فهميده مى‌شود در همه‌ى قريه‌ها و شهرها به طور مستمر انبياء و اوصياى آنان وجود و حضور نداشته‌اند و طبعاً حجت الهى بر توده‌هاى انسانى در روى زمين تمام نشده است. از اين موضوع به خوبى به دست مى‌آيد كه علت اولى و غرض اصلى از خلقت بشر ايمان و عبادت نبوده؛ بلكه چيزى ديگرى بوده كه براى ما مجهول است و عبادت علت ثانوى بوده كه به شروطى معلق بوده و به ملاحظه اين شروط نبى و رسول مبعوث مى‌شده است. اين موضوع را هر چند كسى نگفته است؛ ولى فكر من در آخر عمرم به آن رسيده و به آن معتقدم.

نسبت علم و دين‌

«فَلَمَّا جاءَتْهُمْ رُسُلُهُمْ بِالْبَيِّناتِ فَرِحُوا بِما عِنْدَهُمْ مِنَ الْعِلْمِ وَ حاقَ بِهِمْ ما كانُوا بِهِ يَسْتَهْزِؤُنَ»(غافر: 83)؛ وقتى رسولان شان با دلايل آشكار نزد آنان آمدند، آنان به علمى كه داشتند خوشحال بودند (و به دين استهزاء كردند) و به سزاى استهزاى خود رسيدند.

علمى كه مردم در دوره‌ى انبياى پيشين داشته‌اند، احتمالًا در غالب، اصول خرافى بوده كه از گفته‌هاى آنان درباره‌ى بت‌پرستى و تأثير آنان در بر آوردن حاجات، خواسته‌ها و

[1]- شعيب( ع) اگر عرب بوده باشد، در كشور اردن امروزى بوده است.


صفحه 42

شفاعت آنان كه نماد فرشته‌گان هستند و در مورد انكار معاد و در مورد قداست باورهاى اجداد كم عقل‌تر از خود داشته‌اند كه از قرآن مجيد به دست مى‌آيد. و نيز تجاربى كه در مورد ستاره‌ها و باورهاى غلطى كه در تأثير اوضاع كواكب درسر نوشت بشر داشته‌اند و يا در تجارت و زراعت داشته‌اند و يا معلوماتى در مورد گفته‌هاى سقراط و افلاطون و ارسطو در فلسفه و غيره شايع بوده است، داشته‌اند.

به طور كلى انسان در طول تاريخ هرچند از نگاه علوم عقلى و تجربى غالباً محروم بوده‌اند؛ ولى استعدادهاى خوب و داشتن معلوماتى مناسب روز در دوره‌هايى، قابل انكار نيست، به علاوه سر زمينى كه بعثت انبياء بوده از نظر فرهنگ و علم بهتر از سر زمينهاى آفريقا و امريكا بوده است؛ ولى آنان مانند كفّار امروزى در غرب و در شرق كه از درجه‌ى بالاى علوم تجربى و علوم انسانى مطابق محيط خود شان برخوردارند خود را بالاتر از انبياء و رسولانى كه غالباً مردم نادار و فاقد قدرت اجتماعى بوده‌اند مى‌دانستند و طبعاً تسليم آنان نمى شدند.

و عين همين روش و موضع‌گيرى در قرون اخيره به نحو شديدتر و عموم‌تر در برابر دين و حافظان دين از طرف غالب دانشمند علوم تجربى و علوم انسانى ادامه دارد[1].

اوج طغيان فرار از دين به بهانه‌ى عصر علم و تمدّن تا نيمه‌ى قرن بيستم در غرب بود[2]؛ ولى پس از آن بشر به موضوعات ديگرى متوجه شد كه تا حدودى به واقعيتها بر خوردند و به خدا برگشتند؛ مثلًا جنگ اول و دوم و جنگهاى منطقه‌اى و محلى كه معلوم شد علوم مادى‌

[1]- نگارنده ازكفر دانشمندان علوم انسانى غرب به جهت فساد محيط شان خيلى در تعجب نيست، ولى شگفتى زياد من از دانشمندان علوم تجربى است كه همه زيباييها را به حس خود درك مى كنند و به خدا ايمان نمى آورند، بلى گاهى به تصادف و زمانى به فرضيه داروين و وقتى هم به فلسفه دياليك تيك ماركسيزم كه همه مخالف عقل بشرى است پناه مى برند كه باور كردنى نيست( قُتِلَ الْإِنْسانُ ما أَكْفَرَهُ.)

[2]- و مقصر اساسى آن خرافات كشيشان مسيحى بود كه به نام حضرت عيسى( ع) از جانب خداوند تبليغ مى شد كه قسمت مهم آن از خرافات زاييده‌ى فكر بشر نادان نصارى بود و بحث آن طولانى است.