در آيه دوم يك قاعده مهم ديگر عقلى را بيان مىكند كه هرچند مخاطب پيامبر است، ولى معناى آن همه انسان ها و حتى جن و همه مكلفين و موجودات مادى احتمالى در منظومه هاى شمسى و كهكشان ها را شامل مىشود و ربطى به مدلول آيه قبلى ندارد.[1]
و آن قاعده عام اين است كه طاعات به توفيق خداوند است، ولى معاصى از وسوسه نفس خودت مى باشد.
به عبارت ديگر طاعت و معصيت هردو به اراده خود مكلف است و هيچ مجبوريتى در عمل خود ندارد، ولى در عين حال چون به ارشاد و توفيق خداوند مكلف اطاعت مىكند، خداوند به همين لحاظ آن را به خود نسبت مى دهد و گرنه آيات زياد قرآن اعمال مكلفين را به خود شان نسبت مى دهد. و در گناهان چون توفيق وجود ندارد، آن را به خود مكلف نسبت مى دهد.
در روايت صحيح السندى، تصريح شده كه خداوند مى فرمايد من سزاوارتر به حسنات تو هستم و تو سزاوار تر به معاصى خود هستى.
بنابر اين نسبت طاعات به خداوند يك نسبت عرفى و اولويت است، وگرنه از لحاظ عقلى فاعل قريب طاعات و معاصى خود بنده است و سبب متوسط آن عوامل متعدد محيط و تربيت و وراثت است و سبب بعيد آن مطابق حكم عقل كه همه كاينات به خداوند بر مى گردد، خداوند است.
معناى عالى آيه را فهميديم؛ ولى اگر كسى بىسواد باشد، يا مخالفت ورزيدن با قرآن را
[1]- در آيه قبلى حسنه و سيئه نزديك به معناى نفع و ضرر بود كه فميديد، ولى در اين آيه مراد از حسنه و سيئه معصيت و اطاعت است و هدف نفى جبر و تفويض مى باشد. و اگر اين دو كلمه در هردو آيه به يك معنا باشد بازهم تناقضى در كار نيست.
وظيفه خود بپندارد، اختيار با خود اوست كه كجا برود! و سعدى فقط اعرابى را نصيحت كرد كه اين راه كعبه نيست راهى كه تو مىروى به تركستان است!
بهانه گيرى طفلانه
در آيه مباركه:«إِنَّما قَوْلُنا لِشَيْءٍ إِذا أَرَدْناهُ أَنْ نَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ»(نحل: 40)؛ وقتى چيزى را اراده كنيم به او مىگوييم باش، بلافاصله مىشود. معترض مذكور مىگويد اگر همه چيز با «كُنْ» خلق مىشود، خود كلمه «كُنْ» با چه خلق مىشود؟ با يك «كُنْ» ديگر و اين سلسله تا بىنهايت ادامه دارد!!.
بهانه گير، بهانه گير است، ولى بهانهگيرى دانشمندان از بهانهگيرى دانشمندنماها بسيار فرق دارد، أدا در آوردن دومىها واقعا رسوايى خندهدار است.
وقتى كسى درس نخوانده باشد چنين صحبت مىكند، اولا اين آيه نوع تمثيل توضيحى است كه بعضى از مفسرين گفته و مؤيد آن اين است كه حرف «أن» تفسيرى است، كه معناى اراده حق را تفسير مىكند؛ يعنى همه اشياى جهان امكان، به اراده حق به وجود مىآيد و اراده حق يا صفت ذاتى اوست كه جمع كثيرى از متكلمين اسلامى و فلاسفه گفتهاند و يا به معناى ايجاد و إحداث مخلوق است كه جمع ديگر گفتهاند. در انسان هم چنين است، همه كار هاى اختيارى انسان ها به اراده آنان صورت مى گيرد، ولى اراده آنان اراده ديگر را نمى خواهد تا تسلسل لازم آيد.
بنا بر هيچ تسلسلى لازم نمى آيد و مراد از قول، قول تكوينى است، تعبير آيه از شهكارىهاى علمى قرآن است كه من در هيچ كلامى نديدهام و نه پيامبر درس ناخوانده اسلام (ص) مىتوانست چنين عبارتى را در بيدارى بگويد و يا تصور كند، تا چه رسد كه به
خواب پريشان خود ببيند! كلام، كلام خدايى است (تو تجاهل كنى و زحمت ما ميدارى).
سخنى در معجزات انبيا
معجزه عبارت از عمل خارق العاده و فوق العادهاى مىباشد كه ذاتاً ممكن باشد و از آنجا كه امور مستحيل و ممتنع ضرورت عدمى دارند و قدرت مطلق به آنها تعلق نمى گيرد، تا چه رسد به مطلق قدرت.
معجزه در اصطلاح متكلمين، عمل خارق العادهاى است كه مدعى منصب از جانب خداوند براى اقناع مردم آنرا انجام مىدهد؛ مانند انبياء و رسولان الهى كه معجزاتى را براى اقناع و اتمام حجت بر بندگان خدا انجام مىدادند و عملهاى فوق العادهاى را بجا آوردند تا مردم بدانند براستى آنان از جانب خداوند مأمور شدهاند دين او را به مردم ابلاغ كنند و مردم هم مقام آنان را تصديق و به فرمان او- اوامر و نواهى او- عمل كنند.
قرآن مقدس معجزات انبياى گذشته را تا حدى نقل نموده است، حكم عقل اينست كه اگر نبوت پيامبر آورنده قرآن (ص) ثابت شود بايد همه مطالب قرآن را تصديق نمود كه قرآن كتاب خداوند است.
ولى اگر كسى به نبوت آن حضرت (ص) و كتاب آسمانى قرآن معتقد نباشد، مثلا كتاب را خواب نامه بداند و پيامبر را صاحب خوابهاى پريشان بداند و همچنين ساير انبيا و كتب آنان را،[1]حكم عقل و وجدان او اينست كه در صحت و سقم آن ها توقف كند؛ يعنى نه حق قبول را دارد و نه حق انكار را تا چه رسد به مسخره كردن و توهين كتب آسمانى و تكذيب
[1]- شايد كسى در دنيا پيدا نشود كه احتمال بدهد چنين آدمى در كره زمين وجود داشته باشد و يا در آينده بيايد، ولى ما در عصر خود مىبينيم چنين افرادى هستند كه در كتابت ادعا دارند كه كتب آسمانى خواب نامه و رسولان الهى خواب ديدگان پريشان دروغين هستند، اما اينكه انگيزه اصلى او چيست؟ خودش مىداند.
همه انبيا. و هيچ دليل قطعى بر استحاله وجود خدا اقامه نشده بلكه همه عقلاى عالم دو نظر دارند، يكى اينكه وجود خدا ثابت نيست، دوم اينكه وجود واجب الوجود و حكيم و خالق توانا و دانا به دليل قطعى عقلى و حتى به شبه برهان لمى ثابت است و مىگويند معرفت وجود او فطرى است.
با اين وصف اديان آسمانى و كتب منزله الهى و نبوت و رسالت انبيا قابل تكذيب نيست، ممكن است راست باشند، ممكن است ادعايى باشند، مگر اينكه كذب بعضى از اديان را به وسيله دين معتبر خدا بدانيم. به هر حال وظيفه عقلى اين فرد تحقيق در يافتن حقيقت است و در پايان اگر حق براى او ثابت نشد، جاهل قاصر است و روز قيامت معذور؛ ولى به شرطى كه براى گمراه نمودن مردم دجالى نكند.
ما فعلا از آقاى سروش سوال مىكنيم كه شما به خدا معتقد هستيد؟ يا مانند ماديين، جهان را معلول تصادف طبيعت مىدانيد؟
اگر برهان قاطع بر نفى چنين خدايى براى شما اقامه شده كه تا كنون چنين دليلى را هيچ فردى ادعا نكرده است و يا حد اقل اثبات نتوانسته است، مشكلى نداريد انبيا و كتب آسمانى را تكذيب كنيد و حتى قول داروين را بپذيريد و خود را از نسل آدم ندانيد!!
ولى اقامه برهان بر نفى خدا تا اكنون طرفدار عاقلى ندارد، پس شما از نظر عقل خود- نه از نظر عقدههاى روانى و انگيزه هاى نفسانى و اقتصادى- حق انكار خدا و عقايد دينى دينداران و كتب مقدسه نازله را نداريد و براى آرامش وجدان خود از همه بىادبى هاى خود به پيامبران الهى و كتب منزله و جريحه دار نمودن دل هاى ميلياردها متدين توبه نامهاى بنويسيد و از همه دين داران معذرت بخواهيد تا آدميت خود را تكريم كنيد.
ولى بعضى ها معتقدند كار شما از اين مرحله گذشته و شما در سراشيبى سقوط قرار
گرفتهايد و فعلا راه بازگشت شما دشوار شده است.
در پايان چند سوال مختصر از شما داريم:
سوال اول: شما همه اديان جهان را خوابهاى آشفته جمع كثيرى از مدعيان بىمنطق انسانها مىدانيد كه اگر همه را يكجا كنند، به مولوى شما نمى رسند.[1]
سوال دوم: شما بيان تخيلات خود را كافى مى دانيد و نيازى در اقامه دليل نمى بينيد؟! شما كه هيچ دليلى بر ادعاى الحادى خود نداريد.
وظيفه انسانى خود را چه مى دانيد؟ تنها در بدگويى از دين و گمراه ساختن جمعى از مومنين؟ كار مثبتى در غرب داريد و در مقابل پولى كه مى گيريد چه كار خوبى را غير از شغل اول خود انجام مى دهيد؟
سوال سوم: شما در خلوت از اين جملات خود: اين كتاب حقا" به خوابنامهاى راز آلود مىماند كه هنرمندانه روايت شده اگر كسى را جز محمد امين (ص)[2]راوى آن بود، البته يك اثر بديع هنرى شمرده مىشد و بس. اما نسبتى كه با واقعيت دارد (نزد مومنان به نبوت محمد (عليه السلام)) آن را بدل به كتابى تمدن ساز كرده است كه راهنماى سعادت و آموزگار حكمت و شناسنامه هويت مسلمانان بوده و خواهد بود؛ منفعل نيستيد؟ آيا اسلام به اعتراف غربى ها تمدن و علم و كمال را به جهان عرضه نكرد؟ شما كه در غرب هنرمندى آموخته ايد، چگونه
[1]- شما واقعا به اشعار مولوى علاقه قلبى داريد و واقعيت معانى آنها را پذيرفته ايد كه خيلى بعيد است! و يا اينكه از نگاه ضعفهاى روانى براى خود تكيه گاه خيالى درست كردهايد كه اگر او فعلا زنده مى بود، چنين اظهار علاقه نمى كرديد؟ جواب دهيد. ولى در ساعتى جواب بدهيد كه عقل شما از همه وسوسه ها خالى باشد.
[2]- حرف( ص) در اوراق انترنتى او مكررا ذكر شده كه يك نوع زرنگى و تلبيس اوست و گرنه پيام آور خواب آلود نويسنده مذكور چه احترامى دارد؟!.
راضى مى شويد خواب هاى پريشان مرد بى سواد را هنر بدانيد، شما در بيدارى بسيار آشفته گپ مى زنيد! آيا تمدن سازى از خواب ها تا كنون بيرون آمده؟
به هر حال از اين جمله و ساير جملات متعدد او تا حدود زيادى اعتقاد او به دين اسلام و نبوت خيالى پيامآور خوابها!! فهميده مىشود، و در كل صراحت دارد. جوانان عاقل بايد فريب او را نخورند.
قانون سببيت
مى گفتند رشتهى سببيت[1]دستان خدا را بسته است،بَلْ يَداهُ مَبْسُوطَتانِ،آنچه در جهان مىرود به اذن پروردگار اوست و اگر نازى كند از هم فرو ريزند قالبها، ... سبب و علت واژه قرآنى نيست كه كلمه خلق واژه برگزيده راوى اين متن مقدس است (خوابنامه و قداست؟ كوسه و ريش پهن!) اين نويسنده بعد از كلمات فوق همه معجزات انبيا را از بىخبرى و يا از روى تعمد مخالف قانون سببيت بيان داشته تا قرآن را بيشتر توهين كند، او نمى فهمد يا نمى خواهد بفهمد كه معجزات انبيا از قانون سببيت بيرون نيست، منتهى اشيا ممكن است اسباب طبقه بندى شدهاى داشته باشد كه هنوز علوم تجربى به آنجا نرسيده است، مقدارى از كارهاى مرتاضان كه نيرنگ نيستند احتمالا از همين مقوله به حساب مىآيد.
[1]- قالَتِ الْيَهُودُ يَدُ اللَّهِ مَغْلُولَةٌ؛ يهوديها گفتند دستان خدا بسته است( توانايى ندارد) دستهاى خودشان بسته باد، دستان خدا گشاده است و قدرت او عام: ببينيد آقاى سروش كلمه رشته سببيت را در كلام يهوديها از خود زياد نموده تا آيه را به نيرنگ مبطل قانون سببيت معنا كند، اين اولا و ثانيا او ظاهرا نفهميده كه باز بودن دست خدا هيچ تزاحمى با قانون سببيت غير قابل تخصيص ندارد، كه در طول همديگراند نه در عرض همديگر و جهل به اين نكته خيلى از نويسندگان را به اشتباه انداخته است. حرف اخير ما كه آقاى سروش را ممكن است خيلى ناراحت كند اينكه قانون سببيت يكى از قوانين محكم تكوينى همين خداوند جهان است.
و اين بحث سر درازى دارد. قانون عقلى و علمى حكم مىكند كه در تزاحم اسباب، سبب قوىتر مقدم مىشود، انحصار اسباب در اسباب مادى متعارف نوع بىعقلى عاميانه است. علوم تجربى هنوز به آخرين مرحله خود نرسيده است.
در قرآن آمده است:«فَلْيَمْدُدْ بِسَبَبٍ إِلَى السَّماءِ»(حج: 15)،«وَ آتَيْناهُ مِنْ كُلِّ شَيْءٍ سَبَباً»(كهف: 84)،«فَأَتْبَعَ سَبَباً»، «ثُمَّ أَتْبَعَ سَبَباً»، «ثُمَّ أَتْبَعَ سَبَباً»(كهف: 85، 89 و 92)،«وَ تَقَطَّعَتْ بِهِمُ الْأَسْبابُ»(بقره: 166)،«فَلْيَرْتَقُوا فِي الْأَسْبابِ»(ص: 10) و نيز سوره غافر آيه 21 و 27 را بخوانيد.
به اين آيه توجه كنيد:يا مَعْشَرَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ إِنِ اسْتَطَعْتُمْ أَنْ تَنْفُذُوا مِنْ أَقْطارِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ فَانْفُذُوا لا تَنْفُذُونَ إِلَّا بِسُلْطانٍ(رحمن: 33). سلطان يعنى قدرت، و به هر مفهومى كه بگيريد جز سبب، ديگر مفهومى ندارد؛ يعنى شما از راه هاى آسمان ها و زمين به بيرون نفوذ نمى توانيد مگر به اسباب!
فَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ خَيْراً يَرَهُ(زلزله: 7)؛ ذرهاى از كار هاى خير و شر در اين دنيا، در آن دنيا ديده مىشود، معناى روشن اين دو آيه همين است، هر عمل سبب ديدن خود در آخرت مىشود و از اين قبيل عمومات زياد است، حتى مسقطات عقاب در قرآن و حديث باز هم از خود اسبابى دارند. ولى آقاى سروش نظر خاصى به قرآن دارد، و نمىخواهد كه خوابنامه داراى چنين قانون سببيت باشد!. در حالىكه قرآن قوانين مهمى براى زندگانى انسان در همه قرنها دارد.[1]
اگر كسى صاحب وجدان بيمار نباشد مىداند كه باز بودن دستهاى خدا (نافذ بودن اراده
[1]- كتاب قوانين زندگانى در قرآن به همين قلم را مطالعه كنيد.
او) در همه جهان خلقت در پناه همين قانون سببيت است و سببيت يكى از سنتهاى الهى است،«وَ لَنْ تَجِدَ لِسُنَّةِ اللَّهِ تَبْدِيلًا ..و تحويلا».
او خود مسبب الاسباب (سبب ساز) تكوينى مىباشد، بسط يد و عموم اراده او با قانون سببيت در طول همديگر هستند نه در عرض هم،
نكتهها مانند الماس است تيز
گر نمى فهمى زپيش ما بخيز
يك نكته ديگر
اسباب بر دو قسم است؛ اسباب عادى و اسباب عقلى، و از جانب ديگر زندگانى ما در دنياى كنونى با زندگانى ما در آخرت تفاوتهاى زيادى دارد. تفاوتهاى عمده اين دو نوع زندگانى در كتاب معاد نگارنده بيان شده است.
به هر حال اسباب عقلى از مسببات خود غير قابل جدايى است و ترتب دوم بر اول ضرورى است، دنيا و آخرت، خالق و مخلوق همه در برابر آن يكسان است، و به اصطلاح عقلى ضرورتهاى وجودى و يا عدمىدر مقابل امور ممكنه- قابل تخصيص و تخلف نيست. و قدرت خداوند ازلى اختصاص به ممكنات دارد.
ولى اسباب عادى دنيوى با اسباب عادى آخرت زياد تفاوت دارند، به طور نمونه:
1- آميزش سالم زن و مرد، بلكه مطلق نر و ماده موجب حمل و ولادت است، ولى در آخرت چنين نيست.
2- تكرار نعمت، تدريجا فاقد لذت مىشود، ولى در آخرت چنين نيست.
3- اصل انتروپى، در قيامت نفوذ ندارد.
4- اشتهاى بهشتىها ممكن است خيلى بيشتر از اشتهاى فعلى آنان باشد،