و اين بحث سر درازى دارد. قانون عقلى و علمى حكم مىكند كه در تزاحم اسباب، سبب قوىتر مقدم مىشود، انحصار اسباب در اسباب مادى متعارف نوع بىعقلى عاميانه است. علوم تجربى هنوز به آخرين مرحله خود نرسيده است.
در قرآن آمده است:«فَلْيَمْدُدْ بِسَبَبٍ إِلَى السَّماءِ»(حج: 15)،«وَ آتَيْناهُ مِنْ كُلِّ شَيْءٍ سَبَباً»(كهف: 84)،«فَأَتْبَعَ سَبَباً»، «ثُمَّ أَتْبَعَ سَبَباً»، «ثُمَّ أَتْبَعَ سَبَباً»(كهف: 85، 89 و 92)،«وَ تَقَطَّعَتْ بِهِمُ الْأَسْبابُ»(بقره: 166)،«فَلْيَرْتَقُوا فِي الْأَسْبابِ»(ص: 10) و نيز سوره غافر آيه 21 و 27 را بخوانيد.
به اين آيه توجه كنيد:يا مَعْشَرَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ إِنِ اسْتَطَعْتُمْ أَنْ تَنْفُذُوا مِنْ أَقْطارِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ فَانْفُذُوا لا تَنْفُذُونَ إِلَّا بِسُلْطانٍ(رحمن: 33). سلطان يعنى قدرت، و به هر مفهومى كه بگيريد جز سبب، ديگر مفهومى ندارد؛ يعنى شما از راه هاى آسمان ها و زمين به بيرون نفوذ نمى توانيد مگر به اسباب!
فَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ خَيْراً يَرَهُ(زلزله: 7)؛ ذرهاى از كار هاى خير و شر در اين دنيا، در آن دنيا ديده مىشود، معناى روشن اين دو آيه همين است، هر عمل سبب ديدن خود در آخرت مىشود و از اين قبيل عمومات زياد است، حتى مسقطات عقاب در قرآن و حديث باز هم از خود اسبابى دارند. ولى آقاى سروش نظر خاصى به قرآن دارد، و نمىخواهد كه خوابنامه داراى چنين قانون سببيت باشد!. در حالىكه قرآن قوانين مهمى براى زندگانى انسان در همه قرنها دارد.[1]
اگر كسى صاحب وجدان بيمار نباشد مىداند كه باز بودن دستهاى خدا (نافذ بودن اراده
[1]- كتاب قوانين زندگانى در قرآن به همين قلم را مطالعه كنيد.
او) در همه جهان خلقت در پناه همين قانون سببيت است و سببيت يكى از سنتهاى الهى است،«وَ لَنْ تَجِدَ لِسُنَّةِ اللَّهِ تَبْدِيلًا ..و تحويلا».
او خود مسبب الاسباب (سبب ساز) تكوينى مىباشد، بسط يد و عموم اراده او با قانون سببيت در طول همديگر هستند نه در عرض هم،
نكتهها مانند الماس است تيز
گر نمى فهمى زپيش ما بخيز
يك نكته ديگر
اسباب بر دو قسم است؛ اسباب عادى و اسباب عقلى، و از جانب ديگر زندگانى ما در دنياى كنونى با زندگانى ما در آخرت تفاوتهاى زيادى دارد. تفاوتهاى عمده اين دو نوع زندگانى در كتاب معاد نگارنده بيان شده است.
به هر حال اسباب عقلى از مسببات خود غير قابل جدايى است و ترتب دوم بر اول ضرورى است، دنيا و آخرت، خالق و مخلوق همه در برابر آن يكسان است، و به اصطلاح عقلى ضرورتهاى وجودى و يا عدمىدر مقابل امور ممكنه- قابل تخصيص و تخلف نيست. و قدرت خداوند ازلى اختصاص به ممكنات دارد.
ولى اسباب عادى دنيوى با اسباب عادى آخرت زياد تفاوت دارند، به طور نمونه:
1- آميزش سالم زن و مرد، بلكه مطلق نر و ماده موجب حمل و ولادت است، ولى در آخرت چنين نيست.
2- تكرار نعمت، تدريجا فاقد لذت مىشود، ولى در آخرت چنين نيست.
3- اصل انتروپى، در قيامت نفوذ ندارد.
4- اشتهاى بهشتىها ممكن است خيلى بيشتر از اشتهاى فعلى آنان باشد،
5- صفات اخلاقى بهشتيها با اخلاق فعلى آنان فرق پيدا مىكند.
6- رفتن در آتش قيامت مستلزم نابودى نيست.
7- شايد آنجا انرژى به ماده تبديل شود.
8- قوانين وضعى، آنجا كارآمدى ندارد، به خلاف تاثير آن در دنيا.
9- آيا در آن دنيا خواب وجود دارد، يا همه بيدارى است؟
10- همه براى هميشه جوان، شاد و فاقد غم و مصيبت و مرض هستند، به خلاف زندگانى دنيا. (و غير اينها).
به هر حال قانون سببيت را قرآن قبول دارد و خالق و تكوين دهندهى آن ارداه خداوند است.
متشابهات قرآن
تاويل قرآن- صرف و تحويل ظاهر آيه به سوى معناى ديگر بدون دليل معتبر- حرام است و ممنوع. عمل به متشابهات قرآن ناروا و باطل. و پذيرفتن و عمل كردن به محكمات- نصوص و ظواهر- قرآن لازم است و اين بحث مورد قبول همه مفسرين و اصوليين است، هرچند كه در عمل گاهى غفلت مىكنند، قرآن مىفرمايد:
«هُوَ الَّذِي أَنْزَلَ عَلَيْكَ الْكِتابَ مِنْهُ آياتٌ مُحْكَماتٌ هُنَّ أُمُّ الْكِتابِ وَ أُخَرُ مُتَشابِهاتٌ فَأَمَّا الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ زَيْغٌ فَيَتَّبِعُونَ ما تَشابَهَ مِنْهُ ابْتِغاءَ الْفِتْنَةِ وَ ابْتِغاءَ تَأْوِيلِهِ وَ ما يَعْلَمُ تَأْوِيلَهُ إِلَّا اللَّهُ وَ الرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ ..»(آل عمران: 7).
وقتى اين مطلب روشن شد، مىشود آياتى از قرآن را متشابه دانست و علم آنها را به خداوند ارجاع نمود و از آن جمله:
1-تَعْرُجُ الْمَلائِكَةُ وَ الرُّوحُ إِلَيْهِ فِي يَوْمٍ كانَ مِقْدارُهُ خَمْسِينَ أَلْفَ سَنَةٍ(معارج: 4).
2-وَ إِنَّ يَوْماً عِنْدَ رَبِّكَ كَأَلْفِ سَنَةٍ مِمَّا تَعُدُّونَ(حج: 47). ممكن است بگوييم اين دو آيه از جمله متشابهات نباشد بلكه حقيقت روزى را بيان مىكند كه نزد خداوند معلوم است كه طول آن مانند طول هزار يا پنجاه هزار سال ما است، اما اين چه روزيست؟ حقيقت آن را نمى دانيم، مفهوم آيه ظاهر است ولى مصداق آيه را نمى دانيم،
احتمال دارد مراد اين باشد كه خداوند كارى را كه در يك روز 24 ساعته انجام مىدهد مقدار كارى است كه انسانها در هزار سال مثلا انجام مىدهند، شبيه«لَيْلَةُ الْقَدْرِ خَيْرٌ مِنْ أَلْفِ شَهْرٍ»،اين بهترى در زيادتى ثواب عبادت آن شب بر سى هزار شبى است كه شب قدر ندارد باشد كه هيچ مشكلى ندارد.
3-ثُمَّ يَعْرُجُ إِلَيْهِ فِي يَوْمٍ كانَ مِقْدارُهُ أَلْفَ سَنَةٍ مِمَّا تَعُدُّونَ(سجده: 5). مشتبه يومى است كه نزد پروردگار است. ممكن است آيه دوم و سوم مربوط به روز قيامت باشد كه ميليارد ها ميليارد ها افراد محاكمه مى شوند.
و هر صاحب كتابى حق دارد اصطلاحاتى در كتاب خود داشته باشد تا چه رسد به آفريدگار جهانيان.
سجده فرشتگان بر آدم
«وَ إِذْ قُلْنا لِلْمَلائِكَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلَّا إِبْلِيسَ أَبى وَ اسْتَكْبَرَ وَ كانَ مِنَ الْكافِرِينَ»، «وَ قُلْنا يا آدَمُ اسْكُنْ أَنْتَ وَ زَوْجُكَ الْجَنَّةَ وَ كُلا مِنْها رَغَداً حَيْثُ شِئْتُما وَ لا تَقْرَبا هذِهِ الشَّجَرَةَ فَتَكُونا مِنَ الظَّالِمِينَ»(بقره: 34 و 35).
در سوره اعراف چنين آمده است:«وَ لَقَدْ خَلَقْناكُمْ ثُمَّ صَوَّرْناكُمْ ثُمَّ قُلْنا لِلْمَلائِكَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلَّا إِبْلِيسَ لَمْ يَكُنْ مِنَ السَّاجِدِينَ»(اعراف: 11).
در اين دو آيه براى مفسرين اشكالى پيدا شده كه در سوره بقره، سجده ملايكه بر آدم پيش از خلقت فرزندان آدم است و در سوره اعراف (آيه 11) مىفرمايد: ما شما را آفريديم سپس صورت بندى نموديم و پس از آن به ملايكه گفتيم كه بر آدم سجده كنند، يعنى سجده آدم پس از خلقت فرزندان است.
مفسرين هر كدام به سليقه خود جوابى دادهاند؛ ولى آقاى سروش ما، مانند جاهاى ديگر، اعتراض و سوال را دزديده و جوابها را ناديده گرفته و مىخواهد تناقض قرآن را براى ابطال وحيانى بودن قرآن و رسالت پيامبر (ص) به كار برد!
اين دزدى براى انجام وظيفهاى كه فعلا جزو شخصيت او شده لازم است و مشكلى ندارد، عمده اينكه شعر وزن پيدا كند!.
ايراداتى كه او آنها را بيان داشته غالب آنها از زمانهاى قديم در كتابها و زبانهاى علماى مسلمان بيان شده و جوابهايى دادهاند، هنر آقاى سروش در عنوان كردن مكرر آنها، انكار چند امر ديگر است كه از نگاه روانى[1]براى او مهم بوده است، و اين امور عبارتاند از:
1- انكار نبوت انبيا از طرف خداوند (از اصول دين).
2- انكار نبوت خاتم النبيين (ص) (از اصول دين).
3- انكار معاد (از اصول دين).
4- انكار وحيانى بودن قرآن (از ضروريات دين).
5- انكار خلافت و امامت به طريق اولى (از ضروريات مذهب)
6- فقهى كه در قرآن بيان شده مربوط به همان زمان بوده. (انكار ضروريات دينى)
[1]- يا از جهات ديگر كه خود او مىداند.
7- مخالفت با فقه اسلامى و جانشينى حقوق مدرن به جاى قسمتى از فقه كهنه اسلامى.
8- انكار معراج آن حضرت (ص).
9- انكار معجزات انبياكه داخل در انكار وحيانى بودن قرآن است، ولى براى تعميه ديگران در اواخر حرفهاى خود، خود را خاكبوس آستان نبوت مىداند!!!. كدام نبوت آقاى خاكبوس، شما كه نبوت و رسالت او و همه انبيا را مسخره كرديد.
مىشود اين امور نه گانه را تا حدودى متداخل دانست، ولى ما آنها را جداگانه براى معرفت بهتر اهل علم و مسلمانان بيان داشتيم. و ضمنا آنچه را كه از آيات قرآن باطل دانسته بود، اقلًا معلول غرور و تكبر خود او بوده كه باز هم نوعى انحراف روانى است، او بيهوده گويى كرده از حق منحرف شده فكان عاقبة امره خسرا.
خيلى خوب، بر مىگرديم به سوى جواب از دو آيه فوق كه سروش گويى تازه تناقض را در اين دو آيه پيدا كرده است.
سروش از يك نكته ديگر غفلت كرده است كه شمشير كهنه او را عليه كتاب مقدس مسلمانان و منزل خداوند جهان تيزتر مىكرد كه آيه اعراف صورتبندى ذريه آدم را بعد از آفرينش آنان بيان فرموده است در حالى كه اطفال در موقع ولادت و حتى در رحم مادر در ماههاى آخر صورت نوعى پيدا مىكنند.
به هر حال شكى نيست كه آنچه از نظر زمان واقعى و قطعى است تقدم سجده ملايكه در آسمان بر آدم، قبل از آمدن او به زمين و پيدا شدن فرزندان آنان است.
آيه مباركه اعراف هرچند خطاب به بنى آدم است، ولى حكايت از حال خود آدم مى باشد كه پدر نوع بنى آدم است كه بدن او از گل تكون پيدا كرد، تدريجا صورت بندى شد سپس زنده شد، اين گونه خطاب كه از بلاغت متكلم حكايت مىكند در قرآن زياد است و
همه مطلب را فهميدهاند و بهانه جويى نكردهاند و اين آقاى سروش است كه از موارد جزئى براى اهداف بزرگ خود استفاده سوء مىنمايد.
«وَ مِنْ آياتِهِ أَنْ خَلَقَكُمْ مِنْ تُرابٍ»(روم: 20)،«إِنَّ مَثَلَ عِيسى عِنْدَ اللَّهِ كَمَثَلِ آدَمَ خَلَقَهُ مِنْ تُرابٍ»(آل عمران: 59)، «فَإِنَّا خَلَقْناكُمْ مِنْ تُرابٍ»(حج: 5). آيات متعدد اين معنا را تاكيد مىكند، حيرتم از چشم بندى خدا كه آقاى سروش آيات را مانند همفكران قديمى خود اسطوره مىداند و اساطير در چندين آيه از زبان منكرين نقل شده است كه در قرن بيست يكم دو باره تجديد مىشود.
بى نظمىاى را كه در آيات پايانى سوره مايده ديده كه صحبت با عيسى از ماضى به آينده رفته معلول ذهن آشفته اوست، كلمه «قال» در اول آيه 116 مايده به معناى مضارع است كه مانند اول آيه 118 است كه صريح است كه قال به معناى يقول است.
و او ظاهرا از روى تعمد خردهگيرى مىكند. چون اين موضوع در كتب ابتدايى صرف بيان شده است و خردهگيرى بر آن نوعى است.
خلقت آسمان و زمين
ايراد ديگرى در زبان مفسرين آمده است كه آيات سوره فصلت مىرساند كه آسمانها پس از زمين خلق شدهاند در حالى كه در آيه سىام نازعات آمده است كه:«وَ الْأَرْضَ بَعْدَ ذلِكَ دَحاها».قضاوت آقاى سروش از پيش آمده است كه زبان قرآن رؤيايى و در خواب بوده است.
جواب واقعى: از آيات 9 و 10 و 11 سوره فصلت دانسته مىشود كه اولا به آسمان و بعد از آن به زمين توجه شده و هردو براى خلقت جديد كامل خود آمادگى پيدا كردهاند، خلقت و يا تغيير جديد آسمانها، در حالى كه دود (احتمالا گاز) بوده به هفت آسمان تقسيم شده
سپس هر آسمان از آسمانهاى هفتگانه آن سر و سامان يافته است.
به هر حال از مجموع سه آيه دانسته مىشود كه اولا كار خلقت زمين در چهار روز (دوره) تمام شده بعد خلقت خالق متوجه آسمان و زمين شده و هر دو تحت امر خداوند بودهاند، آسمان را به هفت تقسيم كرده است، تنها تقسيم مطلق آسمان به هفت متاخر بوده نه ماده اصلى آن دود (يا گاز).
و در سوره نازعات آيه 30، 31 و 32 مىفرمايد«وَ الْأَرْضَ بَعْدَ ذلِكَ دَحاها، أَخْرَجَ مِنْها ماءَها وَ مَرْعاها، وَ الْجِبالَ أَرْساها.زمين را بعد از خلقت اصل ماده آسمان گسترد و آب و گياه آن را بيرون آورد و كوهها را استوار نموده است. از آقاى معترض عذر مىخواهيم كه بيهوده در اين مقام عرض اندام كرده است.
دفتر پنجم او
او در دفتر پنجم خرابى نظم جهان فعلى را كه در آيات قرآن بيان شده و علوم تجربى آن را بعد از هزار سال تاييد نموده است، بدون دليل اسطوره مىخواند، او با كمال پر رويى و وقيحانه همه را خيالى مىداند بدون اينكه دليلى بر صحت گفتار خود اقامه كند، او چون از اول اعتقاد به بطلان آيات قرآن دارد خود را نيازمند به استدلال نمى داند و به مجرد فتاوى خود اكتفا مىكند كه واقعا در پر رويى خود كم نظير است. و همه آن حوادث قيامت را در «جهانى چنين رؤيايى و تصويرى و اسطورهاى و بىكران و بى زمان عليت ..» مىداند، كى از مولفى چنين پر رويى را ديده كه جواب او جز توهين و تحقير چيزى ديگر نيست. تا جمعى از مردم نافهم شعارهاى او را باور كنند.
اين اقا در محلى مىگويد كه من با غير معتقدين كارى ندارم، حرف من با معتقدين به