بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 52

مى‌شود بگوييم زمين بعد از خلقت آسمانها مى‌باشد؛ بلكه او موجودى متوسط و يا كوچك از موجودات آسمان اول است؛ ولى از مجموع چهار آيه‌ى مشاراليه فصلت به دست مى‌آيد كه خلقت آسمانها قبل از خلقت زمين و كوه‌هاى آن و تقدير و اندازه‌گيرى اقوات و مواد غذايى آن بوده است.

- 7 هيچ دليل عقلى و نقلى بر مقدار اين شش روز يا دوره قائم نشده و اين احتمال وجود دارد كه طول اين روزها (دوره ها) شديداً متفاوت نباشد. و اين احتمال از خلقت زمين كوچك ما در دو روز و از خلقت ميلياردها كهكشان‌ها كه احتمالًا تا كنون 125 ميليارد آنها توسط تلسكوبهاى قوى؛ مانند تلسكوب هابل كه در فضا فعال است و يا با مشاهده آثار متنوع ديگر كه موجب حدس دانشمندان شده است مورد قبول واقع گرديده است و از بقيه كهكشان‌ها بى‌خبريم. مگر اين‌كه گفته شود بحث تقدم خلقت آسمانها و زمين است و دليل روشنى نداريم كه آسمانها به معناى كهكشان‌ها باشد و به عبارت ديگر سوال اين جا است به فرضى كه مراد از آسمان= السماء در جمله‌ى:«ثُمَّ اسْتَوى‌ إِلَى السَّماءِ»مجرّد فضا باشد نه فضاى خالى؛ بلكه فضاى پر از دود- كه احتمالًا مراد از آن گاز باشد- اين فضاى گازى را خداوند به هفت حصه تقسيم فرموده البته نه تقسيم اعتبارى كه كلمه «فقضهن» و كلمه «امرها» كه ظاهراً مراد امر تكوينى است مخالف آن است؛ بلكه دود مذكور در يك ايجاد و تصرف تكوينى هفت گونه آسمان شده است.

سؤال اينجا است كه خلقت اين آسمانهاى گازى كه بعضى از نويسندگان امروزى از آن به بافت منسجم ياد مى‌كند مقدم است يا خلقت زمين. و اين‌كه قرآن از تزيين آسمان اول به چراغها- ستارگان نورى- ياد مى‌كند و در آيه‌ى ديگر:«إِنَّا زَيَّنَّا السَّماءَ الدُّنْيا بِزِينَةٍ الْكَواكِبِ»


صفحه 53

(الصافات: 6)؛ آسمان اول را مزين به زينت ستارگان ياد مى‌كند[1]ممكن است اين مصابيح و كواكب در وقت ديگرى موجب زينت آسمان ما شده باشد، نه در موقع خلقت زمين كه دليلى بر آن وجود ندارد.

تتمه سوره‌ى فصلت‌

نظر تفسير الميزان‌

«... فَقُلْ أَنْذَرْتُكُمْ صاعِقَةً مِثْلَ صاعِقَةِ عادٍ وَ ثَمُودَ ...»فصلت: 13

صاحب الميزان (ره) در تفسيرش در مورد پاره‌اى از آيات از سوره‌ى فصلت مى‌گويد: صاعقه را در مجمع البيان به معناى هلاكت كننده از هر چيز دانسته. و راغب نقل كرده كه سه گونه معنى مى‌دهد: مرگ، عذاب، آتش.

مؤلف الميزان مى‌گويد: اين سه امر، معناى صاعقه نيست؛ بلكه آثارى است از معناى آن؛ چون معناى صاعقه، صداى بسيار شديدى است كه در فضا پيچيده و به دنبالش آتش يا مرگ و يا عذاب باشد، و صاعقه عاد و ثمود، باد سخت و صداى بلند بود.

در ذيل آيه‌ى:«وَ قَدَّرَ فِيها أَقْواتَها فِي أَرْبَعَةِ أَيَّامٍ سَواءً لِلسَّائِلِينَ»فصلت: 10 پس از نقل اقوال و رد آنها مى‌گويد: و انصاف قضيه اين است كه آيه‌ى شريفه ظهورش در غير آن چيزى است كه مفسرين گفته‌اند، قراينى كه پيرامون آن هست، تاييد مى‌كند كه مراد از تقدير اقوات زمين در چهار روز، تقدير آن در چهار فصل است كه به حسب ظاهر حِسن به دنبال ميل شمالى و جنوبى خورشيد پديد مى‌آيد. پس ايام چهار گانه همان فصول چهار گانه است و در تفسير آيه‌ى‌«وَ زَيَّنَّا السَّماءَ الدُّنْيا بِمَصابِيحَ وَ حِفْظاً ذلِكَ تَقْدِيرُ الْعَزِيزِ الْعَلِيمِ»فصلت: 12

[1]- نكته‌ى مهم براى ما، اين است كه مصابيح در آيه‌ى گذشته، نكره آورده شده در حالى كه كواكب در اين آيه، جمع محلى به لام آورده شده.


صفحه 54

مى‌نويسد: كلمه‌ى سماء را مقيد به دنيا كرد و فرمود: آسمان دنيا (نزديك‌تر يا پايين‌تر) را با چراغ هايى زينت داديم تا دلالت كند بر اينكه آسمانى كه قرارگاه ستارگان است نزيك ترين آسمان به كره‌ى زمين است؛ چون به حكم آيه‌ى‌«خَلَقَ سَبْعَ سَماواتٍ طِباقاً[1]...» الملك: 3 آسمانها طبقه، طبقه و بعضى فوق بعض ديگر قرار دارند و از ظاهر اين كه فرمود: آن را با چراغهايى زينت داديم و اينكه در آيه‌ى:«إِنَّا زَيَّنَّا السَّماءَ الدُّنْيا بِزِينَةٍ الْكَواكِبِ»الصافات: 6 صريحا فرموده كه اين چراغها عبارتند از ستارگان، بر مى‌آيد كه ستارگان همه، در آسمان دنيا و پايين‌تر از آن قرار دارند و براى زمين مانند قنديل هايى هستند كه آويزان شده باشند بعضى از مفسرين‌[2]گفته‌اند: كواكب در همه‌ى آسمانها هستند؛ ولى از آنجايى كه براى مردم روى زمين چنين به نظر مى‌رسد كه در آسمان دنيا مى‌درخشد از اين جهت آنها را زينت آسمان دنيا خوانده.

و اين حرف صحيح نيست براى اينكه اگر ستارگان درهمه‌ى آسمانها پراكنده بودند، با در نظر گرفتن اينكه آسمانها صاف و شفافند، بايد ستارگان براى تمامى آسمانها زينت باشند، نه تنها آسمان دنيا[3]

و اما اينكه آيه‌ى‌«أَ لَمْ تَرَوْا كَيْفَ خَلَقَ اللَّهُ سَبْعَ سَماواتٍ طِباقاً؛ وَ جَعَلَ الْقَمَرَ فِيهِنَّ نُوراً وَ جَعَلَ الشَّمْسَ سِراجاً»نوح: 16- 17؛ ماه و خورشيد را نور و چراغ هفت آسمان خوانده، دليل نمى‌شود بر اينكه ماه و خورشيد در هفت آسمان نور و چراغند؛ بلكه از آنجا كه روى سخن با ما، بوده كه شب و روز از نور اين دو كره استفاده مى‌كنيم، [لذا] آن دو را، نور و چراغ ناميده است.

[1]- هفت آسمان را طبقه طبقه آفريد.

[2]روح المعانى ج 8/ 238

[3]- ترجمه الميزان ج 71/ 560


صفحه 55

آيه‌ى ديگر در اين مورد است كه مى‌فرمايد:«وَ لَقَدْ زَيَّنَّا السَّماءَ الدُّنْيا بِمَصابِيحَ وَ جَعَلْناها رُجُوماً لِلشَّياطِينِ وَ أَعْتَدْنا لَهُمْ عَذابَ السَّعِيرِ»(الملك: 5) منظور از آسمانهاى هفت گانه، سيارات و يا خصوص بعضى از آنها از قبيل خورشيد و ماه و غير آن نيست‌[1]

در تفسير آيه‌ى بيست:«حَتَّى إِذا ما جاؤُها شَهِدَ عَلَيْهِمْ سَمْعُهُمْ وَ أَبْصارُهُمْ وَ جُلُودُهُمْ ..»(فصلت: 20) مى‌گويد: شهادت دادن اعضاى بدن و يا قواى بدن آدمى در روزقيامت به اين است كه آنچه از اعمال زشت كه از صاحبش ديده، به شما رد و از آن خبر دهند. و گرنه شهادت در قيامت معنى ندارد پس معلوم مى‌شود اعضاى بدن آدمى (در دنيا) نوعى درك و علم و بينايى دارند.

در جمله‌ى‌«أَنْطَقَ كُلَّ شَيْ‌ءٍ ...»(فصلت: 21)؛ اشاره مى‌كند كه نطق اختصاص به اعضاى بدن ندارد تا تنها از آنها بپرسد كه چرا شهادت داديد؛ بلكه عمومى است و شامل تمام موجودات مى‌شود، سپس آياتى را نقل مى‌كند كه دلالت بر علم داشتن همه اشياء مى‌كند و معبودهاى مادى در همين دنيا منكر عبادت كافرين مى‌باشند.[2]البته من با پاره‌اى از استنباطهاى شان موافق نيستم.

نُحُوْسَتْ ايام‌

«فَأَرْسَلْنا عَلَيْهِمْ رِيحاً صَرْصَراً فِي أَيَّامٍ نَحِساتٍ لِنُذِيقَهُمْ عَذابَ الْخِزْيِ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا وَ لَعَذابُ الْآخِرَةِ أَخْزى‌ وَ هُمْ لا يُنْصَرُونَ»(فصلت: 16)؛ پس بر قوم عاد، تند بادى سخت و محكم و هراس انگيز در روز هاى نحس فرستاديم.

روز نحس؛ يا به معناى روز شوم است و يا به معناى روز پرگرد و غبار كه بعضى گفته‌اند و بعضى آن را به روز هاى سرد تفسير نموده‌اند كه هر دو از مصاديق و يا علل نُحُوْسَتْ است.

[1]- همان ص 561

[2]- همان ص 579


صفحه 56

سؤال مهم اينكه اين ايام، نحوست نفسى دارند، يا نحوست آن به واسطه‌ى عوارض خارجى به وجود مى‌آيد؟ مطابق اعتبار عقلايى هيچ زمانى نحوست خاص ندارد كه در هر سال آن روز نحس باشد. ممكن است روز نحسى براى قوم ديگرى در همان سال روز بركت باشد.

بنابراين، نحوست به معناى بد بختى و نا راحتى بخشى از مردم آن روز است.

ضلالت بعد از هدايت‌[1]

«وَ أَمَّا ثَمُودُ فَهَدَيْناهُمْ فَاسْتَحَبُّوا الْعَمى‌ عَلَى الْهُدى‌ ...»(فصلت: 17)؛ ما قوم ثمود را هدايت نموديم (ولى) آنان كورى (گمراهى) را بر هدايت پسنديدند.

در مطالب گذشته گفته‌ايم كه هدايت بر دو گونه است:

1- مرتبه يا مراتب ابتدايى بيان حق توسط عقل و انبياء و پيشوايان دينى در هر زمان (هدايت اولى)

2- ايصال الى‌المطلوب كه احتمالا به معناى تصديق قلبى به دين باشد. (هدايت ثانوى)

گونه‌اى اول بر خداوند به قول جمعى از متكلمين عدليه، واجب عقلى است و نگارنده نظر ديگرى دارد[2]؛ ولى به هر حال اين بيان (هدايت اولى) شرط صحت عقاب منكرين‌

[1]- توجه، تا روز 21/ 3/ 1396 16 رمضان 1468 در كابل هم درس مى‌گفتم و هم تفسير مى‌نوشتم و سحرگاه روز 22/ 3/ 1396 با خانم، براى عمل شيمى درمانى جراحى سينه‌ام به تهران رفتيم، درس و نوشتن معطل شد. امروز 10/ 40/ 1396 اين دفتر را حميد از كابل به مشهد آورد و حالم خوب است از خداوند توفيق كامل در نوشتن اين تفسير را مى خواهم.

[2]- از آيه‌ى مباركه‌ى« وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلَّا لِيَعْبُدُونِ»( الذاريات: 56)؛ و آيه‌ى مباركه‌ى« ... وَ لا يَزالُونَ مُخْتَلِفِينَ، إِلَّا مَنْ رَحِمَ رَبُّكَ ...»( هود: 118) وآيه مباركه‌ى« لِيَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ ...»( الحديد: 25)؛ به دست مى‌آيد كه تدين انسان، و لو به عنوان ثانوى علت غايى انسان است. بنا براين تكليف انسان به دين شرعاً لازم است. و در گذشته‌ها به اين مطلب اشاره شده دلايل متكلمين وجوب عقلى تكليف را ثابت نمى‌تواند قاعده‌ى لطف را در ج 2 صراط الحق رد كرده ام.


صفحه 57

(معاندين و مقصرين) است و گرنه عقاب بلابيان عقلا قبيح است.

بلى تخلف مكلفين از تحقق اين هدايت اوليه، امر ساده و مقدور و حتى كثيرالوقوع مى‌باشد«يا حَسْرَةً عَلَى الْعِبادِ ما يَأْتِيهِمْ مِنْ رَسُولٍ إِلَّا كانُوا بِهِ يَسْتَهْزِؤُنَ»(يس: 30) افسوس بر بندگان كه هيچ رسولى (براى) آنان نيامد، مگر اينكه به آنان استهزاء مى‌كردند. و شبيه اين آيات زياد است.

بنا براين، ثمود يكى از همين اقوام لجباز بودند كه به سزاى تقصير و يا عناد خود رسيده‌اند! بلى مكلف اگر به هدايت اولى تسليم و منقاد شود به آن عامل گردد رستگار است و احكام اسلام و ايمان (بهشت رفتن) بر آن مترتب مى‌شود هر چند هنوز داراى اطمينان قلبى نگرديده باشند. همان عقدالقلب او كفايت مى‌كند.

ايصال الى‌المطلوب و هدايت ثانوى آدمى را بحد اطمينان و وثوق به خدا و دين خدا مى‌رساند؛ ولى مع‌الوصف، او باز فاعل مختار است و از نظر تكوين مجبوريتى به بقاى بر دين ندارد، و مى‌شود به وسيله‌ى مزاحمات نفسانى و وسوسه‌هاى شياطين إنسى و جنى مرتد و ايمان او باطل گردد و اين موضوع تقريباً حسى و شواهد زيادى از قرآن دارد:«وَ جَحَدُوا بِها وَ اسْتَيْقَنَتْها أَنْفُسُهُمْ ظُلْماً وَ عُلُوًّا ...»(النمل: 14)«وَ اتْلُ عَلَيْهِمْ نَبَأَ الَّذِي آتَيْناهُ آياتِنا فَانْسَلَخَ مِنْها فَأَتْبَعَهُ الشَّيْطانُ فَكانَ مِنَ الْغاوِينَ»(الأعراف: 175؛) بر امت خود داستان مردى را بخوان كه آيات خود را (!!) به او داديم (ولى) او خود را از آنها دور كرد و شيطان دنباله‌ى او را گرفت تا از گمراهان شد، ما اگر مى‌خواستيم او را به آن (آيات) بالا مى‌بريم لكن او به سوى زمين اخلاد يافت، مَثَلْ او مَثَلْ سگ است!! ... مَثَلِ كسانى كه به آنان تورات داده شد بعد به ان عمل نكردند مَثَلِ الاغ است كه از حمل كتابهاى گذاشته شده بر پشت خود استفاده نمى‌كند.


صفحه 58

بنا براين ايصال الى‌المطلوب در دار دنيا به نحو مقتضى آدمى را بيمه مى‌كند و در اثر مانع يا انتفاى شرط گمراهى و سقوط شديد او ممكن است. و هميشه آدمى بايد خود را در معرض خطر احساس كند و به خدا پناه ببرد تا نفس سركش و عوامل بيرونى او را به گودال سقوط نكشاند. والله المستعان.

اضلال ابتدايى بر خداوند حكيم و ارحم الراحمين عقلا ممتنع و از نظر قرآن نيز روا نيست‌[1]

و اما اضلال بعد از تمرد مكلف و نپذيرفتن هدايت اولى، كه نوعى انتقام از عصيان مكلف است، اشكال عقلى ندارد و قرآن هم آن را در آياتى تأييد كرده است:«يُضِلُّ مَنْ يَشاءُ وَ يَهْدِي مَنْ يَشاءُ ...»(النحل: 93)[2]

عمده اين است كه معناى اضلال، دعوت به سوى باطل نيست كه عقلا بر خداونند مستحيل است؛ بلكه ممكن است مراد ايجاد شقاوتى در روح باشد كه منافى اصلاح و توبه و ايمان مجدد نباشد و گرنه با سلب قدرت بقاى تكليف متعذر مى گردد.

نوعى ديگر از اضلال انتقامى و هدايت استحقاقى‌

«وَ قَيَّضْنا لَهُمْ قُرَناءَ فَزَيَّنُوا لَهُمْ ما بَيْنَ أَيْدِيهِمْ وَ ما خَلْفَهُمْ وَ حَقَّ عَلَيْهِمُ الْقَوْلُ فِي أُمَمٍ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِمْ مِنَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ إِنَّهُمْ كانُوا خاسِرِينَ»(فصلت: 25)«إِنَّ الَّذِينَ قالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ الْمَلائِكَةُ أَلَّا تَخافُوا وَ لا تَحْزَنُوا ...»(فصلت: 30)؛ براى دوزخ روها، نزديكان و همراهانى (از شياطين و چه بسا از فاسقان انس نيز) قرار داديم تا آنچه را كه پيش روى آنان و آنچه كه عقب سر آنان است، براى آنان زينت دهند، بر آنان مانند دسته هايى (فاسق) از جن و إنس، عذاب ثابت شده آنان مردم زيان كارى بودند.

[1]-« وَ ما كانَ اللَّهُ لِيُضِلَّ قَوْماً بَعْدَ إِذْ هَداهُمْ حَتَّى يُبَيِّنَ لَهُمْ ما يَتَّقُونَ إِنَّ اللَّهَ بِكُلِّ شَيْ‌ءٍ عَلِيمٌ»( التوبة: 115)

[2]- به جزء دوم صراط الحق مراجعه شود كه در آن مفصلا بحث صورت گرفته است.


صفحه 59

كسانى كه «الله» را «ربّ» خود مى‌دانند سپس (در راه دين) استقامت مى‌كنند ملائكه بر آنان فرود مى‌آيند (و به آنان مى‌گويند: نترسيد و غمناك نباشيد و به بهشتى كه وعده داده شده‌ايد دل خوش داريد، ما (ملائكه خداوند) دوستان و ياران شما در زندگانى حاضر و در (زندگانى) آخرت مى‌باشيم و براى شما در آخرت آنچه كه خواسته باشيد وجود دارد و براى شما است آنچه را كه مى‌خواهيد.

خلاصه كفار معاند و مقصر مبتلا به شياطينى هستند كه آنان را وسوسه مى‌كنند و بديهاى گذشته و آينده آنان را در نظر شان خوب نشان مى‌دهند تا از توبه و اصلاح عمل آنان به دور بدارند و اين اثر معصيت آنان است.

در مقابل، مؤمنين با استقامت از دل دارى و تقويت روانى فرشتگان بر خوردارند و به بهشت‌برين آنان را مسرور مى‌سازند و نيز يارى خود را در دنيا و آخرت براى آنان بيان مى‌دارند و به آنان چك سفيد را در آخرت وعده مى‌دهند(وَ لَكُمْ فِيها ما تَدَّعُونَ‌(فصلت: 31) كه بالاترين سرور دلهاى مؤمنان است.

دادن چك سفيد به مؤمنان بهشتى در چند جاى قرآن تضمين شده و در يك جايى مى‌فرمايد: براى بهشتيها است آنچه بخواهند، سپس مى‌فرمايد:«لَهُمْ ما يَشاؤُنَ فِيها وَ لَدَيْنا مَزِيدٌ»(ق: 35)؛ پيش ما بيشتر و زيادتر از آنچه كه مى‌خواهيد وجود دارد!! ما نمى‌دانيم اين ز يادتى چيست؛ ولى با در نظر داشتن فضل و رحمت خالق مهربان آن را از او خواهانيم ان شاء الله.

گر گدايى كنى از درگه او كن بارى‌

كه گدايان درش را سر سلطانى نيست‌

ما رهروان به خلوت شب چون سفر كنيم‌

بر تاج خسروان به حقارت نظر كنيم.