ملائكه خستگى و ملالت ندارند
فرشتهها بر خلاف پندار فلاسفه، مجرد نيستند؛ بلكه اجسام لطيف هستند و يكى از خواص آنان اين است كه خستگى از عبادت شبانه روزى ندارند:«... فَالَّذِينَ عِنْدَ رَبِّكَ يُسَبِّحُونَ لَهُ بِاللَّيْلِ وَ النَّهارِ وَ هُمْ لا يَسْأَمُونَ»(فصلت: 38)؛ ظاهراً كلمهى«فَالَّذِينَ عِنْدَ رَبِّكَ»،فرشتهها باشد و محتمل است بعضى از حقايق نوعى ديگر داخل اطلاق آيه باشند كه ما به آنها آشنايى نداريم.
سؤالى مطرح مىشود كه آيا اين عدم ملالت و خستگى معلول لطافت جسم شان است يا از خصوصيات نوعى ملكى شان؟ بنا بر اول مىشود گفت: جن هم چون جسم لطيف است خستگى ندارد و بنا بر احتمال اخير وضع جن مشكوك مىشود. والله العالم.
آيا آيهى مباركه فوق دلالتى بر نداشتن خواب ملائكه دارد يانه؟ آيه اشعارى به آن دارد.
معناى اعراب و عربى وعجمى
1-«وَ لَوْ جَعَلْناهُ قُرْآناً أَعْجَمِيًّا لَقالُوا لَوْ لا فُصِّلَتْ آياتُهُ ءَ أَعْجَمِيٌّ وَ عَرَبِيٌّ قُلْ هُوَ لِلَّذِينَ آمَنُوا هُدىً وَ شِفاءٌ ...»(فصلت: 44)؛
2-«وَ لَوْ نَزَّلْناهُ عَلى بَعْضِ الْأَعْجَمِينَ»(الشعراء: 198)؛
3-«وَ هذا لِسانٌ عَرَبِيٌّ مُبِينٌ»(النحل: 103)؛
4-«بِلِسانٍ عَرَبِيٍّ مُبِينٍ»(الشعراء: 195)؛
5-«إِنَّا أَنْزَلْناهُ قُرْآناً عَرَبِيًّا لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ»(يوسف: 2)؛
6-«وَ كَذلِكَ أَنْزَلْناهُ حُكْماً عَرَبِيًّا ...»(الرعد: 37)؛
7-«قُرْآناً عَرَبِيًّا غَيْرَ ذِي عِوَجٍ لَعَلَّهُمْ يَتَّقُونَ»(الزمر: 28)؛
8-«وَ كَذلِكَ أَوْحَيْنا إِلَيْكَ قُرْآناً عَرَبِيًّا ...»(الشورى: 7)؛
9-«وَ هذا كِتابٌ مُصَدِّقٌ لِساناً عَرَبِيًّا ...»(الأحقاف: 12)؛
10-«إِنَّا جَعَلْناهُ قُرْآناً عَرَبِيًّا لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ»(الزخرف: 3)
مراد از عربى در آيهى اخير و آيهچهارم، زبان عربى است و مىشود همين دو آيه را، قرينه براى آيات ديگر گرفت؛ ولى آيهى ششم را نمىشود به آن معنى كرد؛ چون قرآن حكم عربى نيست، حكم خدايى است، و لذا معناى «حكماً عربياً»، حكماً واضحاً است. در مفردات راغب آمده است: العرب ولد اسماعيل و الاعراب جمع آن است وأعرابى در عرف بيابانى معنى مىدهد و عربى با فصاعت و معناى إعراب بيان است. و إعراب الكلام ايضاح فصاحت آن است.
عامل شخصيت امروز و آيندهى انسان
«مَنْ عَمِلَ صالِحاً فَلِنَفْسِهِ وَ مَنْ أَساءَ فَعَلَيْها وَ ما رَبُّكَ بِظَلَّامٍ لِلْعَبِيدِ»(فصلت: 46)؛ هر كسى عمل شايستهاى به جا آورد، براى خود اوست و اگر بدى كند به ضرر خود اوست و پروردگارتو ستمگر نيست.
بنابراين شخصيت انسان زاييدهى ايمان و عمل صالح وكفر و معصيت اوست؛ البته كه مسقطات ذنوب و محبطات صالحات در شرع وارد شده؛ ولى اساس كار اعتقاد و عمل خود اوست و اين مسقطات و محبطات در حدود همان اعمال خواهد بود. قابل بحث نيست كه عمل صالح و بد جزء در پناه علم ممكن نيست و لذا قرآن مقام علم و عالم را بالا برده«... قُلْ هَلْ يَسْتَوِي الَّذِينَ يَعْلَمُونَ وَ الَّذِينَ لا يَعْلَمُونَ إِنَّما يَتَذَكَّرُ أُولُوا الْأَلْبابِ»(الزمر: 9)،«... يَرْفَعِ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَ الَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ دَرَجاتٍ وَ اللَّهُ بِما تَعْمَلُونَ خَبِيرٌ»(المجادلة: 11)
علم واجب الوجود
«إِلَيْهِ يُرَدُّ عِلْمُ السَّاعَةِ ...»(فصلت: 47)؛ اثبات علم خداوند به همهى موجودات مخلوق او كه فاعل مختار است نزديك به ضرورت عقلى است؛ ولى اثبات علم او به همهى اشياء تا ابد- كه ابديت آخر ندارد- مشكل است و تنها كسى كه متوجه آن شده صاحب اسفار است كه من برهان او را در صراط الحق نقل و نقد كردهام و نظر خود را نيز ذكر كردهام آيهى فوق مانند آيهى«وَ لَوْ رُدُّوا لَعادُوا لِما نُهُوا عَنْهُ وَ إِنَّهُمْ لَكاذِبُونَ»(الأنعام: 28) ناظر به همين مرحله است. نظير اين آيه، چند آيهى ديگر است كه علم به قيامت را به خدا منحصر مىكند و حتى پيامبر اسلام (ص) هم آن را نمىداند و همهى آيات وارده در بهشت و دوزخ نيز ناظر به همين مرحله است (دقت كنيد)
وعدههاى اين آيه
«سَنُرِيهِمْ آياتِنا فِي الْآفاقِ وَ فِي أَنْفُسِهِمْ حَتَّى يَتَبَيَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ أَ وَ لَمْ يَكْفِ بِرَبِّكَ أَنَّهُ عَلى كُلِّ شَيْءٍ شَهِيدٌ»(فصلت: 53)؛ به زودى آيات (ونشانههاى عظمت) خود را به كفار در جهان و نفسهاى شان ارائه خواهيم نمود، تا براى آنان روشن گردد كه قرآن و يا وجود خالق مختار حكيم، حق است آيا كفايت نمىكند پروردگارت را كه بر هر چيز و موجودى حضور و شهود دارد.
از آيهى شريفه به دست مىآيد كه خداوند از ترقى و توسعهى علوم تجربى و اكتشاف آسمانها در آينده بشر را مطلع مىسازد تا به خدا بيشتر ايمان آورند، و به تعبير ديگر كهكشانها كه فعلا ادعا مىشود تا يك صد و بيست ميليارد آن كشف شده كه نسبت به زمان نزول قرآن و باور دانشمندان آن زمان كه به افلاك موهوم «بطلميوسى» معتقد بودند، تحول فكرى زيادى
پيدا شده و عظمت خالق هم در آفاق و كهكشانها و در معرفت فضا از رفتن به كرهى ماه، و اطراف مريخ بيشتر بر ذهن خدا پرستان نور افگنى نموده است.
و اين ترقى علمى در جهان مادى كماً و كيفاً در آينده هم ادامه خواهد يافت و عدهى قرآن از چند قرن اخير عملى شده كه معجزهى قرآن مجيد است و اين معجزه در آينده هم بيشتر و و سيعتر خواهد شد.
در مرجع ضمير در جملهى «انه الحق» دو احتمال يا دو نظر وجود دارد؛ يكى اينكه، به قرآن بر مىگردد، دوم اين كه به خداوند بر مىگردد.
اگر مراد احتمال دوم باشد، علم و قدرت و حكمت خداوند به طور بى سابقه در عقول مردم در اين چند قرن جا گرفته و آينده هم بيشتر مىشود.
اگر مراد اول باشد معنا اين مىشود كه از كشف آسمانها و كهكشانها كه مطابق آيات و اشارات قرآن است خدايى بودن وحقانيت قرآن به دست مىآيد.
به راستى قرآن با هيئت «بطلميوسى» مخالف بوده علوم امروز پس از نزول قمرهاى مصنوعى به سطح ماه، بطلان آن را محسوس نمود و اين معجزهى قرآنى است و در آينده ظهور اين معجزات از آيات قرآن نيز محتمل است.
و اما نشان دادن خدا آيات خود را در انفس و ارواح انسانها بايد بگوييم: در اين دوسه قرن نيز علم فيزلوژى و فوايد و منافع اعضاى بدن و نيز ترقى فيزيك و شيمى و بيالوژى، خيلى از اسرار داخل بدن را اشكار ساخته كه به حقانيت وجود و صفات وجودى خدا كمك كرده است.
مهمتر اين كه در طول يك قرن گذشته در امريكا علمى به وجود آمد به نام علمى روحى جديد، كه هر كسى چند كتاب اين علم را بخواند بر خلاف نظر «ماديين» به وجود روح
مستقل يقين مىكند و برهمين اساس جمع زيادى از غربيها به وجود روح معتقد شدهاند.
خواننده، اگر كتاب «روح از نظر قرآن و عقل وعلم روحى جديد» نگارنده را بخواند يقين مىكند كه روح مجرد انسان از نظر دين و عقل و علم روحى جديد ثابت است. والله الهادى.
بعضى از اهل معقول، اول اين آيه را دليل «انّى» بر وجود خدا دانسته و ذيل آن را (اولم يكف) برهان شبه «لِم» بر وجود خدا دانستهاند؛ چون خداوند همان گونه كه در آيه بعدى كه آيهى اخير اين سوره است- از نظر وجود و علم و قدرت و حكمت و اراده بر همهى موجودات محيط است«أَلا إِنَّهُ بِكُلِّ شَيْءٍ مُحِيطٌ»(فصلت: 54) و ممكن است كه مراد از شهود خداوند همان احاطهى همه جانبهى او بر هر چيز باشد.
واجب الوجود كه از نظر وجود و علم و قدرت و صفات ذاتى خود لايتناهى است و از جانب ديگر وجودات امكانى رشحات فيضى اوست و همهىآنها در حدوث و بقاء و دوام خود به ارادهى نافذهى او نيازمند هستند (اگر نازى كند از هم فرو ريزند قالبها)[1]
ما در كتب كلامى (اعتقادى) خود گفتهايم كه واجب الوجود مفهوم يگانهاى است- كه امكان بالمعنى الاعم او- عدم استحاله او- موجب تحقق آن مى گردد و علت ثبوتى و دليل اثباتى لازم ندارد. (دقت شود)
[1]-
گر فيض تو يك لحظه به عالم نرسد
معلوم شود بود و نبود همه چيز
تفسير سورهى شورا[1][2]
جهان ما در قرآن
«لَهُ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ وَ هُوَ الْعَلِيُّ الْعَظِيمُ»الشورى: 4، همين جمله در آيه اخير اين سوره نيز بيان شده است، و در آيهى 49 اين سوره آمده است:«لِلَّهِ مُلْكُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ ...»(الشورى: 49)؛ معناى هر سه آيه، اين مىشود كه خود آسمانها و زمين و آنچه كه در آسمانها (كهكشانها، ستارگان و كرات سيارهها و ملائكه و جنبدگان) و آنچه كه در زمين از حيوانات و جمادات و انسان و نباتات و خزندگان زير زمين و معادن، همهى مملوك و مخلوق خداوند است.
سؤال مهم اين است كه همهى عالم هستى در جهان امكان همين آسمانها و زمين هاى هفتگانه[3]است كه يكى از آنها، زمين مسكونهى ما- انس و جن مىباشد- و چيز ديگرى ماوراى اينها وجود ندارد؟ (با فرضى كه كهكشانهاى مكشوفه و غير مكشوفه مظروف آسمانها باشد) يا ممكن است خارج آنها نيز موجوداتى وجود دارد؟، مىشود براى متتبع در آيات قرآن مجيد احتمال اول ارجح باشد؛ ولى نه مقطوع، پس بايد بگوييم و الله العالم.
[1]- اين فراز از تفسير در تاريخ 12/ 4/ 1396 در مشهد مقدس، در منزل حاجى جواد نوشته است.
[2]- سورهى شورى مكى[ و] داراى 53 آيه مىباشد
[3]- بنا براين كه آياتى كه آسمانها به هفت محدود كرده مقيد آياتى باشد كه كلمهى سموات( آسمانها) را مطلق ذكر كرده است.
من احتمال عقلايى نمىدهم كه روزى در كرهى زمينما، آن قدر علوم تجربى پيش برود كه بشر بر كهكشان راه شيرى كه مشتمل بر منظومهى شمسى ما است، احاطه درستى پيدا كند. والله العالم.
آسمان چيست؟ ظاهر پارهاى از آيات مىگويد: امر وجودى است نه مجرد فضاء؛ ولى من تا كنون دليل عقلى يا علمى در عبارات دانشمندان بر آن نيافتهام، بعضى از نويسندگان نوشتهاند آسمان بافت منسجمى است؛ ولى دليلى بر ادعاى خود ذكر نكردهاند مباحث متعلق به آسمانه و زمينها زياد است كه نه تنها اين كتاب كوچك و معلومات نا چيز نگارنده تحمل طرح سوالهاى مخصوص به آنها را ندارد كه فكر مىكند زمان ما هم هنوز آمادهگى جواب آنها را ندارد.«وَ ما أُوتِيتُمْ مِنَ الْعِلْمِ إِلَّا قَلِيلًا»(الإسراء: 85) و بر اين پايه و اساس، ممكن است در كرات كهكشانهاى آسمانى حقايق نوعى مادى از موجودات عاقل وجود داشته باشند و بر اين احتمال دانشمندان مغرب زمين هزاران پيام به فضاء فرستادهاند تا زمينهى ارتباط آنها را با زمينىها فراهم سازند. والله العالم.
در آيه، مشكل ديگرى از تركييب لفظى آن وجود دارد كه قدرت خدا در يكجا كردن جنبندگان، معلّق بر مشيت شده در حالى كه از نظر عقلى مشيت خداوند فرع قدرت ذاتى اوست، نگارنده جواب روشنى براى حل اين مشكل ندارد، واز مطالعه كنندهى دانشمند، جواب آن را طلب دارد.
به هر حال برمبناى آنچه كه گفتيم ممكن است زمانى بين موجودات عاقل دريكى و يا چند كرهى آسمانى جمع شوند ممكن است اين گرد آورى در كرهى زمينما يا يكى از زمينهاى ششگانهى ديگر باشد و ممكن است كه در محشر كبير، بعد از بسر رسانيدن اين جهان باشد. خدا خودش به كلام خود دانا مىباشد.
وظيفهى ستمدگان
«وَ الَّذِينَ إِذا أَصابَهُمُ الْبَغْيُ هُمْ يَنْتَصِرُونَ، وَ جَزاءُ سَيِّئَةٍ سَيِّئَةٌ مِثْلُها فَمَنْ عَفا وَ أَصْلَحَ فَأَجْرُهُ عَلَى اللَّهِ إِنَّهُ لا يُحِبُّ الظَّالِمِينَ»(الشورى: 39- 40)؛
1- اگر به كسى بدى شود او مىتواند از بد كنندهى به مثل بدى او- نه بيشتر بدى كند؛
2- اگر به كسى ستمىشود او مىتواند (از مؤمن و يا از ديگران) يارى طلبد[1]و اين كا ر نيكو است تا چه رسد كه جايز باشد؛
3- نيكوتر از انتقام و انتصار عفو كردن از بدى بدكار؛ و اصلاح امر است؛
4- به هر حال خداوند ستمگران را دوست ندارد (كه ابتداء به ستم [كارى] مىكنند)
عموم بعثت
«وَ لَقَدْ بَعَثْنا فِي كُلِّ أُمَّةٍ رَسُولًا أَنِ اعْبُدُوا اللَّهَ ...»(النحل: 36)،«وَ لَوْ شِئْنا لَبَعَثْنا فِي كُلِّ قَرْيَةٍ نَذِيراً»(الفرقان: 51)،«وَ ما كانَ رَبُّكَ مُهْلِكَ الْقُرى حَتَّى يَبْعَثَ فِي أُمِّها رَسُولًا ...»(القصص: 59)،«رُسُلًا مُبَشِّرِينَ وَ مُنْذِرِينَ لِئَلَّا يَكُونَ لِلنَّاسِ عَلَى اللَّهِ حُجَّةٌ بَعْدَ الرُّسُلِ ...»(النساء: 165)
لايستفاد من الايات المباركة بعث الانبياء فى كل مكان و زمان، و العمدة هى الاية الاولى و لم يعلم المراد من كمية الامة.
و اما الاية الاخيرة فالمعذور فيها هو عقاب من لم يرسل الله اليهم نذيراً و الا فلاحجة للناس بمجرد عدم ارسال المبشر و المنذر اليهم، اذ ليس لهم حق على الله تعالى بحسب دلالة العقل خلافاً لجماعة من اهل النظر.
[1]- مىشود انتصار را به انتقام گرفتن معنى كرد نه به يارى طلبيدن از ديگران.