من احتمال عقلايى نمىدهم كه روزى در كرهى زمينما، آن قدر علوم تجربى پيش برود كه بشر بر كهكشان راه شيرى كه مشتمل بر منظومهى شمسى ما است، احاطه درستى پيدا كند. والله العالم.
آسمان چيست؟ ظاهر پارهاى از آيات مىگويد: امر وجودى است نه مجرد فضاء؛ ولى من تا كنون دليل عقلى يا علمى در عبارات دانشمندان بر آن نيافتهام، بعضى از نويسندگان نوشتهاند آسمان بافت منسجمى است؛ ولى دليلى بر ادعاى خود ذكر نكردهاند مباحث متعلق به آسمانه و زمينها زياد است كه نه تنها اين كتاب كوچك و معلومات نا چيز نگارنده تحمل طرح سوالهاى مخصوص به آنها را ندارد كه فكر مىكند زمان ما هم هنوز آمادهگى جواب آنها را ندارد.«وَ ما أُوتِيتُمْ مِنَ الْعِلْمِ إِلَّا قَلِيلًا»(الإسراء: 85) و بر اين پايه و اساس، ممكن است در كرات كهكشانهاى آسمانى حقايق نوعى مادى از موجودات عاقل وجود داشته باشند و بر اين احتمال دانشمندان مغرب زمين هزاران پيام به فضاء فرستادهاند تا زمينهى ارتباط آنها را با زمينىها فراهم سازند. والله العالم.
در آيه، مشكل ديگرى از تركييب لفظى آن وجود دارد كه قدرت خدا در يكجا كردن جنبندگان، معلّق بر مشيت شده در حالى كه از نظر عقلى مشيت خداوند فرع قدرت ذاتى اوست، نگارنده جواب روشنى براى حل اين مشكل ندارد، واز مطالعه كنندهى دانشمند، جواب آن را طلب دارد.
به هر حال برمبناى آنچه كه گفتيم ممكن است زمانى بين موجودات عاقل دريكى و يا چند كرهى آسمانى جمع شوند ممكن است اين گرد آورى در كرهى زمينما يا يكى از زمينهاى ششگانهى ديگر باشد و ممكن است كه در محشر كبير، بعد از بسر رسانيدن اين جهان باشد. خدا خودش به كلام خود دانا مىباشد.
وظيفهى ستمدگان
«وَ الَّذِينَ إِذا أَصابَهُمُ الْبَغْيُ هُمْ يَنْتَصِرُونَ، وَ جَزاءُ سَيِّئَةٍ سَيِّئَةٌ مِثْلُها فَمَنْ عَفا وَ أَصْلَحَ فَأَجْرُهُ عَلَى اللَّهِ إِنَّهُ لا يُحِبُّ الظَّالِمِينَ»(الشورى: 39- 40)؛
1- اگر به كسى بدى شود او مىتواند از بد كنندهى به مثل بدى او- نه بيشتر بدى كند؛
2- اگر به كسى ستمىشود او مىتواند (از مؤمن و يا از ديگران) يارى طلبد[1]و اين كا ر نيكو است تا چه رسد كه جايز باشد؛
3- نيكوتر از انتقام و انتصار عفو كردن از بدى بدكار؛ و اصلاح امر است؛
4- به هر حال خداوند ستمگران را دوست ندارد (كه ابتداء به ستم [كارى] مىكنند)
عموم بعثت
«وَ لَقَدْ بَعَثْنا فِي كُلِّ أُمَّةٍ رَسُولًا أَنِ اعْبُدُوا اللَّهَ ...»(النحل: 36)،«وَ لَوْ شِئْنا لَبَعَثْنا فِي كُلِّ قَرْيَةٍ نَذِيراً»(الفرقان: 51)،«وَ ما كانَ رَبُّكَ مُهْلِكَ الْقُرى حَتَّى يَبْعَثَ فِي أُمِّها رَسُولًا ...»(القصص: 59)،«رُسُلًا مُبَشِّرِينَ وَ مُنْذِرِينَ لِئَلَّا يَكُونَ لِلنَّاسِ عَلَى اللَّهِ حُجَّةٌ بَعْدَ الرُّسُلِ ...»(النساء: 165)
لايستفاد من الايات المباركة بعث الانبياء فى كل مكان و زمان، و العمدة هى الاية الاولى و لم يعلم المراد من كمية الامة.
و اما الاية الاخيرة فالمعذور فيها هو عقاب من لم يرسل الله اليهم نذيراً و الا فلاحجة للناس بمجرد عدم ارسال المبشر و المنذر اليهم، اذ ليس لهم حق على الله تعالى بحسب دلالة العقل خلافاً لجماعة من اهل النظر.
[1]- مىشود انتصار را به انتقام گرفتن معنى كرد نه به يارى طلبيدن از ديگران.
و على كل حال، هناك اسئلة يتضح بها موضوع البحث بعض التوضيح، من هم المرسلون بعد اسماعيل فى المكة المكرمة و قبل ابراهيم عليهما السلام، من هم المبشر و المنذر فى بلاد افغانستان و تركستان الغربى و الشرقى و فى الصين و فى بلاد السوفيات[1]و فى الهند الشامل للباكستان و بنجلهديش و اروبا بتمامها و امريكا الشمالية و الجنوبية و فى كل البلاد الافريقية و فى غير هذه البلاد.
لايقال: يحتمل ارسال الرسل اليهم، فلا دليل لكم على انكاره.
فانه يقال: نعم لكن عدم بيان الاحاديث و التاريخ العام الانسانى و ايضاً عدم بيان جيالوجى، آثار الانبياء [آنذاك] فى تلك البلاد، تقّوى عدم ارسال الرسل الى هئولاءالطوائف، لاسيما ارسالًا مستمراً. و انا واثق كل الوثوق بعدم وجود الانبياء و الرسل و الحجج من قبل الله القادر القديم فى كل الاماكن الارضية التى فيها نفوس انسانية بعد عدم الوسائل الارتباطية بينهم. و هذا يدل دلالة قطعية على رأئى الجديد فى هذا الكتاب بان قوله تعالى:«وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلَّا لِيَعْبُدُونِ»(الذاريات: 56)، ناظر الى العلة الغائية لخلق الإنس دون العلة الغائية الاولى، فان الله لم يبينها فى كتابه كما لم يبينها علل ايجاد الكون بما فيه من المجرات و السموات.
اين جواب، و اين مشكله براى آنانى كه علت اولى خلقت انسان را عبادت مىدانند، بسيار مشكل است.
[1]- در كشورهاى كمونيستى
و اما بنابر آنچه كه ما، در اين كتاب براى بار اول اظهار داشتيم كه علت غايى اصلى از خلقت انسان، معلوم نيست و عبادت و تدين علت ثانوى خلقت انسانها، خصوصاً انسانهاى قابل تدين است، مشكله قابل حل است. والله العالم.
اديان بزرگ
«شَرَعَ لَكُمْ مِنَ الدِّينِ ما وَصَّى بِهِ نُوحاً وَ الَّذِي أَوْحَيْنا إِلَيْكَ وَ ما وَصَّيْنا بِهِ إِبْراهِيمَ وَ مُوسى وَ عِيسى أَنْ أَقِيمُوا الدِّينَ وَ لا تَتَفَرَّقُوا فِيهِ ...»(الشورى: 13)؛ براى شما (مسلمانان) تشريع شد از دين، آنچه را كه به نوح وصيت كردهبوديم و آنچه را كه به سوى تو وحى كرديم، و آنچه را كه به ابراهيم و موسى و عيسى سفارش نمودهبوديم، كه دين را اقامه؛ يعنى به آن عمل و آن را ترويج كنيد و در آن پراكنده نشويد.
1- از آيه، فهميده مىشود دينهاى نوح، ابراهيم، موسى عيسى و خاتم المرسلين (صلى الله عليه و آله عليهم و على جميع الانبياء و الرسل) بزرگترين و يا مشهور ترين اديان آسمانى بودهاند
2- دين اسلام از چهار دين گذشته و از آنچه كه به شخص پيامبر بزرگ ما، وحى شده است مركب مىباشد و جامعترين اديان است.
3- همين پنج تن پيامبر در آيهى مباركه سورهى احزاب نيز يك جا ذكر شدهاند.
از اين ظاهر مىشود كه مقام اين پنج تن از مقام ساير انبياء بزرگتر است و در احاديث معتبرالسند و غير معتبر السند ما، وارد شده كه اولى العزم من الرسل همين پنج تن مىباشند.[1]
[1]- ممكن است تعداد اولى العزم بيشتر باشد و اين پنج تن از مشاهير آنان باشند. والله العالم. عزم در كلمات دانشمندان به چند معنى تفسير شده است: صبر، عزم بر وفاى به عهدى كه از انبياء گرفته شده است، عزيمت يعنى شريعت. يك قول اين است كه انبياى اولى العزم 18 تنى هستند كه نامهاى مبارك شان در آيهى 83 تا آيهى 90 سورهى انعام آمده است چون بعد از ذكر نام ايشان فرموده است:« ... فَبِهُداهُمُ اقْتَدِهْ ...»( الأنعام: 90)؛ به هدايت آنان اقتداء كن؛ ولى از لازمهى اين استدلال اين است كه جمعى از پدران و ذريه و برادران آنان نيز از انبياى اولى العزم هستند؛ چون جملهى« فَبِهُداهُمُ اقْتَدِهْ» بعد از ذكر اين سه طائفه آمده است. و همچنين سؤالى مىآيد كه شرايع پنجگانه همهى شرايع انبياء است و يا شرايع ديگر هم داريم ظاهرا احتمال اول اظهر است. والله العالم.
4- شكى در افضليت پيامبر بزرگوار ختمى مرتبت بر چهار تن ديگر نيست؛ ولى در تفاضل چهارتن، دليل معتبرى يابيده نشده است و آنچه كه بر فضليت ابراهيم (ع) بر سه پيامبر ديگر (ع) دلالت مىكند، ضعيف و قابل اعتماد نيست.
نگارنده دو سه هفته قبل در بيمارستان بقيه الله در تهران، در حال مريضى خواب عجيبى ديدم كه در بهشت خدمت اين پنج تن جداگانه مشرف شدم، در جواب يك سؤال من، حضرت ابراهيم (ع) به فضليت خود بعد از پيامبر اسلام و سپس به فضليت نوح (ع) و سپس به افضليت موسى (ع) تصريح فرمود و نيز به اين كه حضرت عيسى (ع) در مرتبهى پنجم قرار دارد. در اين خواب يك مشكل لاينحل در مورد حورالعين با وجود زوجات مؤمنات كه بخاطر ايمان خود داخل بهشت شدهاند، حل شد؛ ولى خوابها حجت نيست و نوشتن آنها در كتابهاى علمى، اشتباه است.
اين خواب، بسيار مفصل و مهم و حتى حل كنندهى بعضى از مشكلات بود و در عين حال، جالب؛ ولى خوابهاى ما حجيت ندارد و هيچ حكم فرعى به آن ثابت نمىشود تا چه رسد به مسايل اعتقادى، لذا من به آن خواب اعتقاد ندارم و آن را نقل ننمودم؛ هر چند كه داراى مطالب علمى هم بود.
5- نكتهى كه در اين آيه به كار رفته اين است كه: در مورد پيامبر اسلام (ص) و نزول احكام و غيره، كلمهى «وحى» و در مورد چهار تن ديگر (ع) كلمهى «توصيه» و «سفارش» به كار رفته است كه سبب آن را اين جانب تاكنون نفهميده است و آنچه كه در تفاسير آمد، مجرد احتمال فاقد دليل است.
6- از آيه استفاده مىشود كه مشتركات دين اسلام با اديان چهارگانه گذشته بسيار است و بايد چنين باشد؛ زيرا: اولًا: عقايد و جهان بينى در همهى زمانها امر ثابت و واقعى است؛ ثانياً: غالب مكارم اخلاقى و مساوى اخلاقى در طول تاريخ بشريت يك نواخت است؛ ثالثاً اصول كلى عدالت اجتماعى بين انسانها چندان فرقى ندارد. و در اين كليات عبادات از قبيل دعا، توجه و نماز و روزه و زكات و دورى ازكباير و معاصى تفاوتهاى كلى ندارد. و الله العالم.[1]
7- همهى انبياء پنجگانه؛ بلكه تمام انبياء و رسولان، مأمور به اقامهى دين در زندگانى دنيا بودهاند و مردم نيز چنين وظيفهاى دارند.
على رغم تأكيد قرآن بر عدم پراكندگى انسانها در دين، در طول تاريخ انسانى، اين تفرق در دينهاى آسمانى ازجانب مردم و جود داشته و حتى تفرق مذكور جمعى را از دين بيرون نموده و جمع ديگرى را به تشكيل مذاهب متعدد سوق داده است كه امروز محسوس و معلوم است.
[1]- به اين دو آيهى مناسك توجه كنيد:« وَ لِكُلِّ أُمَّةٍ جَعَلْنا مَنْسَكاً لِيَذْكُرُوا اسْمَ اللَّهِ عَلى ما رَزَقَهُمْ ...»( الحج: 34)،« لِكُلِّ أُمَّةٍ جَعَلْنا مَنْسَكاً هُمْ ناسِكُوهُ ...»( الحج: 67)، آيهى سوم اطلاق بيشترى دارد:« لِكُلٍّ جَعَلْنا مِنْكُمْ شِرْعَةً وَ مِنْهاجاً ...»( المائدة: 48)؛ براى هر يك از شما شريعت و روشى قرار داديم. اين از مسايل محل اختلاف اديان آسمانى مىباشد.
8- از آيهى«وَ ما تَفَرَّقُوا إِلَّا مِنْ بَعْدِ ما جاءَهُمُ الْعِلْمُ بَغْياً بَيْنَهُمْ وَ لَوْ لا كَلِمَةٌ سَبَقَتْ ...»(الشورى: 14)، استفاده مىشود كه متفرقين اول، معاصرين انبياء و يا قريب زمان به آنان، [بودهاند كه] از روى علم و تعمد متفرق گرديدهاند و استحقاق عذاب را، حتى در همين دنيا پيدا كردهبودند.
بلى نگارنده هر چند كفار بىدين و كفار پيرو اديان منسوخه را غالباً جاهل قاصر مىداند؛ ولى روشن است كه غالب معاصرين انبياء و يا قريب به عصر آنان يا متعمدا و يا تقصيراً از دين به دور رفتهاند كه مستحق عقاب مىباشند.
ميزان
«اللَّهُ الَّذِي أَنْزَلَ الْكِتابَ بِالْحَقِّ وَ الْمِيزانَ ...»(الشورى: 17)؛ ظاهر آيه اين است كه ميزان غير از قرآن است و در اين صورت سؤال مىشود كه ميزان چيست؟ [از آيات ظاهر مىشود] كه مراد از ميزان عدالت اجتماعى باشد، كه حقوق مردم مشخص مىشود ممكن است بگوييم عطف ميزان بر كتاب دليل بر تغاير آن دو نيست؛ بلكه از قبيل عطف جزء بر كل است، هر چند كه مقدارى از حقوق در سنت شريف بيان شده است.
بعضى مفسرين مىگويند: مراد از كتاب در قرآن شريعت و دين است و كلمهى ميزان به معناى هر مقياسى است كه أشياء به آن سنجيده مىشود، مراد به آن به قرينهى ذيل آيه و آيات بعد، همان دينى است كه كتاب مشتمل بر آن است و از اين جهت دين را ميزان ناميدهاند كه عقايد و اعمال به وسيلهى آن، سنجش مىشود، و در نتيجه روز قيامت هم بر طبق آن سنجش و جزاء داده مىشود، پس ميزان عبارت است از دين با اصول و فروعش.
مؤيد آن، آيهى ديگر است كه مىفرمايد:«لَقَدْ أَرْسَلْنا رُسُلَنا بِالْبَيِّناتِ وَ أَنْزَلْنا مَعَهُمُ الْكِتابَ وَ الْمِيزانَ ...»(الحديد: 25)؛ چون كه كلمهى (معهم= با آنان) ظهور دارد كه مراد از ميزان، همان دين باشد.
ارادهى مؤمين در قيامت
«لَهُمْ ما يَشاؤُنَ عِنْدَ رَبِّهِمْ ذلِكَ هُوَ الْفَضْلُ الْكَبِيرُ»(الشورى: 22)؛ ارادهى عبد در بهشت به اذن خدا مؤثر كامل است هر چه بخواهند، خدا آن را به وجود مىآورد و گويا قانون سببيت در آن جا، غير از قانون سببيت در دنيا است. مرادم اختلاف مصاديق اسباب است، و كبراى قانون مذكور، در دنيا و آخرت يكسان بوده و همهجا ثابت است.
موجودات مادى در آسمان
«وَ مِنْ آياتِهِ خَلْقُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ ما بَثَّ فِيهِما مِنْ دابَّةٍ وَ هُوَ عَلى جَمْعِهِمْ إِذا يَشاءُ قَدِيرٌ»(الشورى: 29)؛ از نشانههاى خداوند آفرينش آسمانها و زمين است و آنچه كه در اين دو از جنبندگان پراكنده است و او بر جمع و يكجا كردن آن جنبندگان وقتى كه بخواهد توانا است جنبنده، ظهور در موجود مادى دارد، بنا براين اولين مطلبى كه از آيه به دست مىآيد [اين است] كه آسمانها تنها جاى ملائكه- موجودات لطيف روحانى به عقيدهى متكلمين مسلمان- نيست؛ بلكه محل موجودات مادى عاقل نيز مىباشد و اين وصف عقل آنان، از ضميرجمع غائب (على جمعهم) استفاده مىشود.
سؤال: ملائكه اگر اجسام لطيف باشند مىشود مصداق دابه باشند؟
جواب: ظهور لفظ دابه، ياد آور موجودات مادى و جسمانى محسوس است.