كند ما اختيارى از خود نداريم.
اين شبهه باطل است اراده خداوند هيچ وقت به افعال اختيارى آدمى تعلق نمىگيرد و اين انسان است كه به اراده و اختيار خود خوش بختى و بد بختى خود را فراهم مىسازد؛ بلى خداوند در افعال اختيارى احكام شرعى دارد كه مكلف مىتواند آن را اطاعت يا آن را معصيت كند و گاهى از اين حكم به اراده تشريعى تعبير مىكنند كه با اراده تكوينى كه مقصود كفار است فاصله زيادى دارد و لذا قرآن مى فرمايد: اينان نادان و بى علم هستند.
كلمهى باقيه در نسل ابراهيم
«وَ إِذْ قالَ إِبْراهِيمُ لِأَبِيهِ وَ قَوْمِهِ إِنَّنِي بَراءٌ مِمَّا تَعْبُدُونَ، إِلَّا الَّذِي فَطَرَنِي فَإِنَّهُ سَيَهْدِينِ، وَ جَعَلَها كَلِمَةً باقِيَةً فِي عَقِبِهِ لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ»(الزخرف: 26- 28)؛ ياد بيار يا ياد آورى كن ابراهيم را كه به پدر و قوم خود گفت من از آنچه كه مى پرستيد بيزارم[1]مگر (از) خداوند كه به زودى مرا هدايت مىكند و قرار داده است (برائت و بيزارى از عبادت غير خدا را) كلمهى دوام دار در نسل او اميد است مردم به توحيد رجوع كند[2].
[1]- براء مصدر برء يبرء است و اين كلمه يا به معناى ذو براء است مثل زيد عدل و يا به معناى برئ است كه صفت مشبهه است.
[2]- در بعضى از احاديث آمده است كه مراد از كلمه باقيه امامت است كه پيشواى خلق( نبوت و امامت) در نسل او باقى است كه از آيه مباركه( بقره 124)« إِنِّي جاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِماماً قالَ وَ مِنْ ذُرِّيَّتِي قالَ لا يَنالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ» كه اشعار دارد به قبول دعاى ابراهيم در بقاى امامت در ذريه صالحه او. والله العالم ولى اين آيه در آخر عمر ابراهيم است و آيه بالا در اوايل عمر او بعضى از مفسرين نوشته اند كه مبناى اين احاديث اينست كه ضمير جعلها به سوى هدايتى مى رود كه از جمله سهيدين استفاده مىشود ولى بنظر من اين مبنى خالى از سخن نيست زيرا به ابراهيم معناى مفعولى هدايت رسيده يعنى اهتداء نه معناى فاعلى آن، چنانچه كه در بعضى از كتب ديگر خود تفصيلًا بيان داشته ايم امامت ابراهيم در آخر هاى عمر او و بعد از تولد اسماعيل و اسحق به او رسيده است من محققين محترم را سفارش مى كنم كه به كلام خود اين نويسنده( تفسير سوره زخرف) به الميزان مراجعه نمايند.
بلى اين كلمه در نسل ابراهيم: اسماعيل و پيامبر بزرگوار اسلام و مسلمانان و اسحاق و يعقوب و مؤمنين بنى اسرائيل تا امروز و تا آخر دنيا قرار دارد يعنى مجموع نسل ابراهيم تا آخر، از اين كلمهى خالى نخواهد ماند نه اينكه همه چنين خواهد بود، و نه اينكه اين كلمه در ديگر نسلها نباشد.
دنياى كفار
«وَ لَوْ لا أَنْ يَكُونَ النَّاسُ أُمَّةً واحِدَةً لَجَعَلْنا لِمَنْ يَكْفُرُ بِالرَّحْمنِ لِبُيُوتِهِمْ سُقُفاً مِنْ فِضَّةٍ وَ مَعارِجَ عَلَيْها يَظْهَرُونَ، وَ لِبُيُوتِهِمْ أَبْواباً وَ سُرُراً عَلَيْها يَتَّكِؤُنَ، وَ زُخْرُفاً وَ إِنْ كُلُّ ذلِكَ لَمَّا مَتاعُ الْحَياةِ الدُّنْيا وَ الْآخِرَةُ عِنْدَ رَبِّكَ لِلْمُتَّقِينَ»(الزخرف: 33- 35)؛ اگر نبود كه مردم (چه كافر و چه مؤمن) امت واحده مى شدند مؤكداً براى آنانيكه به رحمن كافر بودند سقف هايى از نقره براى خانه هاى آنان قرار مى داديم و پله هايى (از نقره) كه با آن بالا روند[1]و براى خانه هاى شان درها و تخت هايى كه بر آن تكيه دهند و طلا (زينت) قرار ميداديم؛ چون همه اينها تنها بهره هايى زندگانى حاضر (يا زندگانى پست) است و آخرت نزد پروردگارت براى متقيان است.
و ظاهراً مراد آيه اينست كه اگر مؤمنين شيفته دنياى كفار نمى شدند و بالآخره بسوى كفر نمى رفتند و همه آنان يك امت واحد متشكل از كافرين مى شدند، ما به كفار امكانات مادى زيادى مى داديم چون آنان از بهشت و نعمت هاى غير قابل تصور آخرت محروم هستند و به دوزخ مى روند، امكاناتى از قبيل طلا و نقره كه حتى سقف خانه و پله ها (و احتمالًا) درهاى خانه ها و تخت هايى از طلا و نقره مى ساختند مى داديم (احتمالًا اين جملات كنايه از ثروت
[1]- گفته شده، معارج درجات بالا است؛ يعنى به درجاتى بر ديگران غلبه مىكردند.
زياد كفار است) و اگر مراد مجرد درها وسرير ها و تخت هاى معمولى مى بود موجب كفر مؤمنين نبود و اين درها و سريرها را غالب مردم متوسط داشتند والله العالم.
كلمهى «زخرف» هم به معناى طلا است و هم به معناى مطلق زينت در عرف فارسى زبانها مزخرف به چيزى باطل اطلاق مىشود كه به ظاهر خوب آراسته باشد و گاهى بر مطلق باطل اطلاق مىشود.
در آيه احتمال ديگر داده شده كه: اگر مردم در برابر اسباب و مسببات تكوينى (مطابق اراده ما) قطع نظر از كفر و ايمان شان، امت واحده نمى بودند (و ما قانون عليت را در همه امور نافذ نمى كرديم) به كفار ثروت فوق العاده مى داديم كه از نعمتهاى آخرت محروم هستند ولى قانون سببيت بر همه انسانها حتى انبياء و سران كفر يكسان جارى مىشود و سنت خدا كه قابل تبديل و تغيير نيست بر آن جارى شده است ولى امت واحده غالباً در قرآن به لحاظ كفر و ايمان است و اين احتمال هرچند فى حدنفسه درست است ولى بلحاظ غالب استعمالات آن در قرآن مشكل مىشود. والله العالم.
واقعيت هاى خارجى چگونه بوده و به كجا رسيده است؟
از ابتداى آمدن دين توسط انبياء براى انسانها در كره زمين اكثريت مردم- در غالب زمانها- ايمان نياوردند كه به نظر دقيق قاصر و مقصر و معاند بودند و جمع قليلى از آنان از انبياء (ع) پيروى كردند و مؤمن شدند و شايد در پارهاى از دوره ها مانند دوره نبوت داود و سليمان در محدوده حكومت اين پدر و پسر على نبينا و آله و عليهماالسلام و بعضى از دوره هاى ديگر، مؤمنين اكثريت داشته اند مانند دوره دوم يونس (ع) به هر حال انبياء غالباً از اقتصاد و ثروت برخوردار نبوده اند و قدرت اجتماعى و سياسى نداشته اند و غالباً مورد استهزاء قرار گرفته و طبقه اشرافيت، دين هاى آسمانى را مخالف منافع خود مى دانستند و شديداً از دعوت انبياء و ترويج دين جلوگيرى مى كردند.
در مجموع كافرين از كثرت عددى و امكانات مادى بيشترى برخوردار بودند كه باعث عدم نفوذ دعوت الهى در بين مردم شده اند.
و بعد از طلوع اسلام و ارتحال ملكوتى پيامبر (ص) با حوادثى كه واقع شده مسلمانان در دوره اموى وعباسى تمدنى را در آسيا و آفريقا و قسمتى از اروپا به راه انداختند كه بى سابقه بود[1]و اروپاييان شش قرن بر سر سفره علم و صنعت مسلمانان از خرمن پرفيض آنان براى رسيدن به علم و كمال استفاده كردند.
ولى اين تمدن در اواخر دوره بنى عباس به سستى و انحطاط گراييد و همچنين اواخر خلافت عثمانى كه از علم و صنعت بدور شدند و جاى آنان را اروپاييها در تحصيل علم و صنعت گرفتند و بالآخره دولتهاى مسلمانان در آسيا و آفريقا ضعيف و غالباً به مستعمرات اروپا تبديل شدند و امروز دولتهاى كشورهاى مسلمانان غالباً مستبد، نادان و از اصول و فروع اسلام بدور شده اند و قدرت جهان در مجموع بدست كفار مى باشد و مسخره اخير در چند هفته قبل افتضاح دولت پادشاهى پوسيده سعوديها كه نه از اسلام چيزى مى فهمند و نه از علم و صنعت روز چيزى بلدند، بود كه رئيس جمهور نيمه ديوانه آمريكا را به كشور خود دعوت كردند و يكصد ميليارد دالر- بلى يكصد ميليارد دالر!! را به نام خريد اسلحه ذليلانه به او دادند و هداياى زيادى از بيت المال حجاز به فاميل او دادند كه گفته مىشود يك كشتى آن 80 ميليون دالر قيمت داشت تا آمريكا را در برابر خرابى بلاد يمن و كشتن مسلمانان آنجا ساكت گرداند و نيز آل خليفه را بر استبداد و آدم كشى مسلمانان بحرين سرزنش نكنند و امروز سعوديها بهترين محرم اسرار آنها و همكار آنها (قراريكه گفته مىشود) دولت غاصب اسرائيل استإِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ.
[1]- تفصيل اين بحث را در كتابهاى مؤلفه دانشمندان غربى مطالعه كنيد، و از آن جمله كتاب مفيدى است كه گوستاولبون جامعه شناس فرانسوى بنام تمدن اسلام و عرب آن را نوشته است.
امروز جمعى از جوانان مسلمان كه از حقايق دين خود بى خبرند از تمدن غربى و ترقى صنعت آن بى دين شده اند ولى ذلت آنان بيشتر شده است، اينهم واقعيت تلخ امروز[1]تا فردا چه مىشود ولله الامر من قبل و من بعد.
بهرحال مشكلات فكرى و عملى كفار و مسلمانان زياد است هردسته به نوعى گرفتارى دارند و قانون سببيت بى استثناء بر همه حكومت مىكند.
معجزات موسى (ع)
«وَ لَقَدْ أَرْسَلْنا مُوسى بِآياتِنا إِلى فِرْعَوْنَ وَ مَلَائِهِ فَقالَ إِنِّي رَسُولُ رَبِّ الْعالَمِينَ»(الزخرف: 46)؛ ظاهراً اين آيات (46- 55) همخوانى زياد با آيات (130- 136) سوره اعراف دارد و متوجه دوران موسى (ع) در مصر است پس از اظهار معجزه يد بيضاء و عصايى كه مار بزرگ شد تا موقع غرق شدن فرعون و لشكر او در نيل، و ما آيات سوره اعراف و معجزات موسى (ع) را در گذشته بيان داشته ايم.
اطاعت كوركورانه ملتها از حكومت هاى زورگو
«فَاسْتَخَفَّ قَوْمَهُ فَأَطاعُوهُ إِنَّهُمْ كانُوا قَوْماً فاسِقِينَ»(الزخرف: 54)؛ (فرعون عقل يا حق قوم (ملت) خود را سبك شمرد و آنان از او اطاعت و فرمان برى كردند. اين يك جمله خبرى است كه خداوند از يك حكومت باطل و زورگو و ملتى كه بدون منطق از آن پيروى مىكند خبر مى دهد. قبل از اينكه قضاوت قرآن را در اين مورد بيان كنم از خوانندگان عزيز سوال مى كنم كى مقصر است، رژيم فرعون يا ملتى كه كرامت و حقوق خود را نمى شناسند؟ ستمگر محكوم است يا ستمكش؟ شايد خيلى بگويند فرعون متكبر و مستبد. ولى قرآن ملت
[1]- امروز هزاران نفر از جوانان مسلمان با زحمت و ذلت چه با پاسپورت و چه بدون آن به كشورهاى غربى رفته اند غربيها جمعى را دوباره به كشورهاى شان فرستاده اند و جمع ديگر منتظر اجازه كار در جامعه غربى و بى سرنوشت منتظر هستند.
را محكوم مىكند و بعد از جمله فوق مى فرمايد آن ملت و قوم فاسق بودند كه جاهلانه از فرعون پيروى كردند.
بلى:
تا ستمكش زير بار غارت يغما نرفت
كار دزدان ستمگر غارت و يغما نشد.
اگر ملت ها به عقول خود حقوق خود را بشناسند و به كرامت خود معتقد باشند و حكومت ها را نوكر خود بدانند و نگذارند كه از دايره قانون اساسى و ساير قوانين تجاوز نكنند كار دين و دنياى ملتهاى مسلمان اصلاح مىشود ولى مسلمانان بخاطر دورى از فرهنگ قرآن و اسلام از اين حق خود دورى كردند و نتيجه آن بدبختى دنيايى و أخروى آنان شد.
يك مثال روشن
غربيها در مورد حكومت هاى خود حساسيت دارند، روزنامهها آزادى بيان دارند غالباً حكومت ها از ملت ها مى ترسند تا حدود زياد تخلفات قانونى خود را تخفيف مى دهند كه خود شان و حزب شان بد نام نشوند. ولى در بسيارى از كشورهاى شرقى خصوصاً در سر زمين هاى مسلمان نشين مردم از دولتها مى ترسند.
نتيجه اين كار ترقى غربيها و پسمانى شرقى ها شده است، حكومت هاى غربى تا حدود زياد به فكر مصالح ملى و دولتهاى ما بفكر منافع خود هستند و در نظام استبدادى، ملتها حال بسيارى زارى دارند و داستان مذكور هم سردرازى دارد و هم تا حدود زياد روشن است. من در يك مورد ديگر از اين كتاب نظر قرآن را در چند آيه در مورد طاغوتها (حكومت هاى مستبد و طغيان گر كه به دين و دنياى ملتهاى خاموش و گوسفند صفت خود خيانت كرده اند، بيان داشتهام به اميد روزى كه مسلمانان بيدار شوند و به اساس كتاب آسمانى و عقل خدا دادى به حقوق خود آشنا شوند و افراد شايسته دانشمند، فعال و صادق و خدا ترس را به قدرت برسانند. انشاءالله.
حدود رسالت حضرت عيسى (ع)
«إِنْ هُوَ إِلَّا عَبْدٌ أَنْعَمْنا عَلَيْهِ وَ جَعَلْناهُ مَثَلًا لِبَنِي إِسْرائِيلَ»(الزخرف: 59)؛ از اين آيه پيدا است كه رسالت عيسى مانند رسالت موسى عليهماالسلام متوجه بنى اسرائيل و هدايت آنان بوده است.
و چون هر دو پيامبر بزرگوار از انبياى اولى العزم بوده اند، بنابراين معناى ولايت عزمى بعثت به سوى همه بشر روى زمين نيست، بعضى حضرت نوح را مبعوث به سوى همه انسانها مى دانند كه دليل شان قوى نيست.
حضرت ابراهيم (ع) ممكن است در اواخر عمر شريفش كه از امتحان ها تا اقدام به ذبح پسر عزيزش كامياب و سربلند در آمد بسوى همه مردم مبعوث شده باشد«فَأَتَمَّهُنَّ قالَ إِنِّي جاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِماماً»ولى مشكل است در آن زمان از كلمهى «الناس» همه مردم روى زمين را بفهميم به علاوه مفهوم امامت پس از نبوت و رسالت و رسيدن به ولايت عزمى، نيز چندان روشن نيست والله العالم.
قدر متيقن از آيات قرآن اينكه پيامبر خاتم النبيين براى هدايت همه بشر روى زمين (عرضى) و تا روز قيامت (طولى) مبعوث شده اند و كفى بهذا فخراً و كرامة و عزاً و شرفاً صلى الله عليه و على اهله.
عيسى نشانه علم به قيامت
«وَ إِنَّهُ لَعِلْمٌ لِلسَّاعَةِ ..»(الزخرف: 61)؛ گفته شده است حضرت عيسى بدو جهت موجب علم به قيامت مىشود: يكى اينكه بدون پدر به دنيا آمد و دوم اينكه مرده را به إذن خداوند زنده مى كرد، قيامت هم چنين است كه مرده ها زنده مى شوند و عمده وجه دوم است.
بهشت مزد عمل است
«وَ تِلْكَ الْجَنَّةُ الَّتِي أُورِثْتُمُوها بِما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ»(الزخرف: 72)؛ و آن بهشتى است كه (آن را) به آنچه كه عمل مى كرديد به ارث برده ايد، پس عامل اصلى، ايمان و عمل صالح و اطاعت خداوند است، توبه و عفو و شفاعت و ساير مسقطات عقاب، ظاهراً در پناه ايمان و عمل صالح و كيفيت و كميت آن صورت مى گيرد والله العالم.
دوزخيان
دوزخى ها از مالك و فرمانده جهنم مى خواهند كه پروردگارت ما را بميراند (تا از عذاب دوزخ راحت شويم) مالك جهنم مىگويد شما در دوزخ هستيد آن روز كه حق را براى شما آورديم اكثر شما از آن كراهت داشتيد (آيه 77 و 78) و عذاب شما سست و كم نمىشود و كفار از نجات خود نا اميد مى شوند. (زخرف آيه 75) نعوذ بالله منه.
ممكن است نسبت كراهت به اكثريت به اعتبار انسان بودن شان است كه اقليت انسان ها مؤمن مى باشند.
ظاهراً دوزخيان از صحبت با خدا با استناد بعضى از آيات شريفه ممنوع هستند و لذا از مالك آمر دوزخ مى خواهند كه خداوند آنان را بميراند تا از عذاب راحت شوند.
عظمت عرش
«سُبْحانَ رَبِّ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ رَبِّ الْعَرْشِ عَمَّا يَصِفُونَ»(الزخرف: 82)؛ ربوبيت عرش در برابر ربوبيت آسمانها و ربوبيت زمين شهادت مى دهد كه عرش عظمتى ممتاز دارد.