را محكوم مىكند و بعد از جمله فوق مى فرمايد آن ملت و قوم فاسق بودند كه جاهلانه از فرعون پيروى كردند.
بلى:
تا ستمكش زير بار غارت يغما نرفت
كار دزدان ستمگر غارت و يغما نشد.
اگر ملت ها به عقول خود حقوق خود را بشناسند و به كرامت خود معتقد باشند و حكومت ها را نوكر خود بدانند و نگذارند كه از دايره قانون اساسى و ساير قوانين تجاوز نكنند كار دين و دنياى ملتهاى مسلمان اصلاح مىشود ولى مسلمانان بخاطر دورى از فرهنگ قرآن و اسلام از اين حق خود دورى كردند و نتيجه آن بدبختى دنيايى و أخروى آنان شد.
يك مثال روشن
غربيها در مورد حكومت هاى خود حساسيت دارند، روزنامهها آزادى بيان دارند غالباً حكومت ها از ملت ها مى ترسند تا حدود زياد تخلفات قانونى خود را تخفيف مى دهند كه خود شان و حزب شان بد نام نشوند. ولى در بسيارى از كشورهاى شرقى خصوصاً در سر زمين هاى مسلمان نشين مردم از دولتها مى ترسند.
نتيجه اين كار ترقى غربيها و پسمانى شرقى ها شده است، حكومت هاى غربى تا حدود زياد به فكر مصالح ملى و دولتهاى ما بفكر منافع خود هستند و در نظام استبدادى، ملتها حال بسيارى زارى دارند و داستان مذكور هم سردرازى دارد و هم تا حدود زياد روشن است. من در يك مورد ديگر از اين كتاب نظر قرآن را در چند آيه در مورد طاغوتها (حكومت هاى مستبد و طغيان گر كه به دين و دنياى ملتهاى خاموش و گوسفند صفت خود خيانت كرده اند، بيان داشتهام به اميد روزى كه مسلمانان بيدار شوند و به اساس كتاب آسمانى و عقل خدا دادى به حقوق خود آشنا شوند و افراد شايسته دانشمند، فعال و صادق و خدا ترس را به قدرت برسانند. انشاءالله.
حدود رسالت حضرت عيسى (ع)
«إِنْ هُوَ إِلَّا عَبْدٌ أَنْعَمْنا عَلَيْهِ وَ جَعَلْناهُ مَثَلًا لِبَنِي إِسْرائِيلَ»(الزخرف: 59)؛ از اين آيه پيدا است كه رسالت عيسى مانند رسالت موسى عليهماالسلام متوجه بنى اسرائيل و هدايت آنان بوده است.
و چون هر دو پيامبر بزرگوار از انبياى اولى العزم بوده اند، بنابراين معناى ولايت عزمى بعثت به سوى همه بشر روى زمين نيست، بعضى حضرت نوح را مبعوث به سوى همه انسانها مى دانند كه دليل شان قوى نيست.
حضرت ابراهيم (ع) ممكن است در اواخر عمر شريفش كه از امتحان ها تا اقدام به ذبح پسر عزيزش كامياب و سربلند در آمد بسوى همه مردم مبعوث شده باشد«فَأَتَمَّهُنَّ قالَ إِنِّي جاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِماماً»ولى مشكل است در آن زمان از كلمهى «الناس» همه مردم روى زمين را بفهميم به علاوه مفهوم امامت پس از نبوت و رسالت و رسيدن به ولايت عزمى، نيز چندان روشن نيست والله العالم.
قدر متيقن از آيات قرآن اينكه پيامبر خاتم النبيين براى هدايت همه بشر روى زمين (عرضى) و تا روز قيامت (طولى) مبعوث شده اند و كفى بهذا فخراً و كرامة و عزاً و شرفاً صلى الله عليه و على اهله.
عيسى نشانه علم به قيامت
«وَ إِنَّهُ لَعِلْمٌ لِلسَّاعَةِ ..»(الزخرف: 61)؛ گفته شده است حضرت عيسى بدو جهت موجب علم به قيامت مىشود: يكى اينكه بدون پدر به دنيا آمد و دوم اينكه مرده را به إذن خداوند زنده مى كرد، قيامت هم چنين است كه مرده ها زنده مى شوند و عمده وجه دوم است.
بهشت مزد عمل است
«وَ تِلْكَ الْجَنَّةُ الَّتِي أُورِثْتُمُوها بِما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ»(الزخرف: 72)؛ و آن بهشتى است كه (آن را) به آنچه كه عمل مى كرديد به ارث برده ايد، پس عامل اصلى، ايمان و عمل صالح و اطاعت خداوند است، توبه و عفو و شفاعت و ساير مسقطات عقاب، ظاهراً در پناه ايمان و عمل صالح و كيفيت و كميت آن صورت مى گيرد والله العالم.
دوزخيان
دوزخى ها از مالك و فرمانده جهنم مى خواهند كه پروردگارت ما را بميراند (تا از عذاب دوزخ راحت شويم) مالك جهنم مىگويد شما در دوزخ هستيد آن روز كه حق را براى شما آورديم اكثر شما از آن كراهت داشتيد (آيه 77 و 78) و عذاب شما سست و كم نمىشود و كفار از نجات خود نا اميد مى شوند. (زخرف آيه 75) نعوذ بالله منه.
ممكن است نسبت كراهت به اكثريت به اعتبار انسان بودن شان است كه اقليت انسان ها مؤمن مى باشند.
ظاهراً دوزخيان از صحبت با خدا با استناد بعضى از آيات شريفه ممنوع هستند و لذا از مالك آمر دوزخ مى خواهند كه خداوند آنان را بميراند تا از عذاب راحت شوند.
عظمت عرش
«سُبْحانَ رَبِّ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ رَبِّ الْعَرْشِ عَمَّا يَصِفُونَ»(الزخرف: 82)؛ ربوبيت عرش در برابر ربوبيت آسمانها و ربوبيت زمين شهادت مى دهد كه عرش عظمتى ممتاز دارد.
تفسير سوره دخان[1]
نزول قرآن
«حم، وَ الْكِتابِ الْمُبِينِ، إِنَّا أَنْزَلْناهُ فِي لَيْلَةٍ مُبارَكَةٍ إِنَّا كُنَّا مُنْذِرِينَ، فِيها يُفْرَقُ كُلُّ أَمْرٍ حَكِيمٍ، أَمْراً مِنْ عِنْدِنا إِنَّا كُنَّا مُرْسِلِينَ»(الدخان: 1- 5)؛ قسم به كتاب روشن يا روشنگر، كه ما آن را در شب پر خير نازل كرديم ما (هميشه) بيم دهندگان (بندگان عاصى خود) بوده ايم. در آن شب پر خير هر چيز محكم را (از محتملات ديگر) جدا كرديم امرى كه از پيش ما است ما (هميشه) ارسال كنندگان و فرستادگان بوده ايم.
در اين سوره خبر از نزول كتاب مبين مى دهد[2]ولى در آيه 185 بقره عنوان قرآن آمده است:«شَهْرُ رَمَضانَ الَّذِي أُنْزِلَ فِيهِ الْقُرْآنُ هُدىً لِلنَّاسِ وَ بَيِّناتٍ مِنَ الْهُدى وَ الْفُرْقانِ»ولى در اول سوره حجر هردو را جمع فرموده است[3]:«الر تِلْكَ آياتُ الْكِتابِ وَ قُرْآنٍ مُبِينٍ»و در آيات زياد ديگر جدا جدا ذكر شده اند، بهرحال هردو نام كاشف از يك حقيقت است و زمان انزال قرآن در شب قدر و شب پر خير در ماه مبارك رمضان است، و به كمك احاديث و اقوال علماء فهميده مىشود اين شب، در دهه سوم ماه رمضان واقع است.
اما مكان نزول آن محتمل است بيت المعمور باشد، ممكن است آسمان اول و ممكن است قلب مقدس و نورانى خاتم المرسلين (ص) باشد. ولى آنچه سبب بحثهاى متعدد و اقوال مختلف شده اينست كه از تاريخ اسلامى و خود آيات كثيره قرآن معلوم مىشود كه قرآن تدريجاً در
[1]- اين سوره مكى و داراى 59 آيه مى باشد.
[2]- ظاهراً عنوان كتاب به اعتبار نوشته بودن آيات در لوح محفوظ است و يا به اعتبار نوشته شدن آن در زمين( علاقه ما كان يا ما يكون)
[3]- اينكه قرآن را بخلاف كتاب نكره ذكر فرموه دليلش فهميده نشد.
ظرف 23 و يا 20 سال بر قلب پيامبر اكرم (ص) نازل شده و شايد گاهى اولًا به گوش مباركش شنيده شده و غالباً در مكه و مدينه و يا گاهى در جاهاى ديگر از اطراف مدينه و مكه نازل شده است نه شب و يا ماهى معين. در مقام جمع بين اين دو وجه مى شد گفت مراد از انزال- اگر ظهور در انزال دفعى تمام قرآن داشته باشد- حمل بر آغاز نزول قرآن مىشود و بدين وسيله بين جميع آيات قرآن جمع مىشود و اشكالات مهمى كه بر نزول دفعى قرآن در شب قدر وارد شده همه دفع مىشود مؤيد اين جمع اولًا كلمهى «منذرين» در سوره دخان و جمله«هُدىً لِلنَّاسِ وَ بَيِّناتٍ مِنَ الْهُدى»در آيه 185 سوره بقره بر فعليت حمل مىشود نه بر شأنيت كه خلاف ظاهر است.
در هيچ آيه و حديث معتبرى در مورد محل نزول قرآن از آسمان اول يا بيت المعمور نامى برده نشده و تنها از قلب آن حضرت ياد آورى شده است«قُلْ مَنْ كانَ عَدُوًّا لِجِبْرِيلَ فَإِنَّهُ نَزَّلَهُ عَلى قَلْبِكَ ..»(البقرة: 97)؛«نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْأَمِينُ، عَلى قَلْبِكَ[1]لِتَكُونَ مِنَ الْمُنْذِرِينَ (الشعراء: 193 و 194)؛ بنابراين قرآن يك نزول تدريجى داشته كه از شب قدر وحى آن بر قلب پيامبر نازل شده و اقوال ديگر در تعدد نزول، تكلف و بى دليل است و اطلاق آيه 106 اسراء:«وَ قُرْآناً فَرَقْناهُ لِتَقْرَأَهُ عَلَى النَّاسِ عَلى مُكْثٍ وَ نَزَّلْناهُ تَنْزِيلًا»نيز نزول اجمالى و جمعى را رد مىكند در سوره بقره و دخان دو كلمه وجود دارد يكى انزال و دوم قرآن وكتاب كه دليل قائلين به دو نزول قرآن شده و مى گويند ظاهر اين دو آيه نزول تمام قرآن در شب قدر است. مؤلّف: در مورد كتاب و قرآن مى گوييم كه اين لفظ بر همه آيات فعلى و بر بعضى از آنها صدق مىكند مانند لفظ آب كه بر چند قطره و بر ميليونها تن به يك نحو صدق مىكند و كلمهى انزال در قرآن بر غير نزول دفعى يك شئ بتمامه استعمال شده است، مانند:
1-«وَ بِالْحَقِّ أَنْزَلْناهُ وَ بِالْحَقِّ نَزَلَ ..»(الإسراء: 105)؛
[1]- مىشود از آيه بقره جواب دهند كه مراد تنزيل تفصيلى مى باشد.
2-«وَ أَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً ..»(البقرة: 22)؛ معلوم است كه باران بطور دفعى و مجموع نازل نمىشود و شبيه اين آيه 90، 91، 221 164 است.
3- آيه 4 و 7 سوره آل عمران.
4- آيه 113 و 116 سوره نساء. و آيات زيادى كه در سوره هاى متعدد قرآن استعمال شده است، هر كس كه به كتاب المعجم المفهرس در ماده انزال مراجعه كند مى داند كه اين ماده هم در انزال دفعى استعمال شده و هم در انزال تدريجى و لذا قول به وحدت نزول تدريجى قرآن از شب قدر هيچ مشكلى ندارد تا به دو نزول معتقد شويم و آن وقت براى دفع اشكالات متعددى كه از مطالعه آيات بوجود مى آيد به غرايب و عجايب متوسل شويم.
در شب قدر تمام امور حكيمه و قطعى از غير خود براى ملائكه مدبرات امور كه به إذن و قدرت خداوند مشغول انجام مأموريت هستند روشن و متميز مىشود و طبق آن تا سال ديگر و شب قدر ديگر ابهامى براى مدبرات امر در انجام وظايف شان باقى نمى ماند[1]و به نظر اينجانب حتمى نيست همه ساله شب 23 رمضان شب قدر باشد كه جمع كثيرى يا همه به آن معتقدند و من هم به آن معتقد بودم، فعلًا برداشت من از احاديث معتبر امامان اهل البيت اينست كه ممكن است در بعضى از سالها شب 21 شب ليلة القدر باشد والله العالم.
[1]- آيا امور محكمه به بعضى از افراد انسان و اولياى بزرگ ابلاغ مى گردد، حديث معتبرالسندى در كتاب بصايرالدرجات تأليف محمد بن الحسن بن فروخ صفار از قدماى اماميه مىگويد بلى. ولى وصول نسخهى اصلى اين كتاب به مؤلفين جوامع حديثى؛ مانند علامه مجلسى و حر عاملى و محسن كاشانى- عليهم الرحمة- محل بحث است كه در خاتمه كتاب بحوث فى علم الرجال و كتاب معجم الاحاديث المعتبره آن را شرح داده ام و من بر احاديث اين كتاب اعتماد ندارم. مؤلف فقير در اينكه آن حضرت( ص) و يا اوصياى مكرم او نيز از مقدرات محكم آن شب اطلاع پيدا مىكنند تا كنون دليل موثقى براى آن پيدا نكرده ام والله العالم.
مؤلف در چند كتاب خود در مورد ليلة القدر مطالبى را حسب استعداد ضعيف خود نوشته است و از تكرار آنها در اين كتاب آخر خود معذرت مى خواهد.
پناه بردن موسى از رجم
«وَ إِنِّي عُذْتُ بِرَبِّي وَ رَبِّكُمْ أَنْ تَرْجُمُونِ»(الدخان: 20)؛ موسى به فرعون و عمله حكومت او گفت: من به خداى خود و خداى شما پناه مى برم كه مرا سنگسار كنيد و اگر به پيامبرى من ايمان نياوريد از من دورى كنيد.
من نمى دانم خداوند با اينكه در ابتدا موسى را بيمه كرده بود چرا از فرعونيان اين قدر ترسيده است و از نظر عقلى موسى آمده بود كه حكومت فرعون را بگيرد و بعداً فرعون و لشكر او را به قدرت خداوند در آب نيل نابود كرد[1]، بعضى گفته اند مراد از رجم سنگسار كردن نيست؛ بلكه اتهام جادوگرى و دروغگويى است، اين تفسير يا تأويل سؤال را شديد تر مىكند اتهام آنان مانند اتهام همه دشمنان انبياء يك امر پيش پا افتاده است، موسى را چه باكى از آن، به هر حال مؤلف از كمى علم خود جوابى ندارد.
فناى دنيا
«كَمْ تَرَكُوا مِنْ جَنَّاتٍ وَ عُيُونٍ، وَ زُرُوعٍ وَ مَقامٍ كَرِيمٍ، وَ نَعْمَةٍ كانُوا فِيها فاكِهِينَ، كَذلِكَ وَ أَوْرَثْناها قَوْماً آخَرِينَ، فَما بَكَتْ عَلَيْهِمُ السَّماءُ وَ الْأَرْضُ وَ ما كانُوا مُنْظَرِينَ»(الدخان: 25- 29)؛ چه بسيار باغها و چشمه ها و زراعت ها (يا زمين هاى زراعتى) و جايگاههاى عالى و چه نعمتهايى كه در آن غطه ور بوده اند ترك كردند و بدين گونه آنها را به مردم ديگرى به ميراث داديم نه آسمان بر آنان گريه كرد و نه زمين و نه مهلت شان داديم.
[1]- در تفسير الميزان آيه را طورى معنى كرده كه اين ايراد وارد نيايد و به نظر من آيه ظهور درستى در آن ندارد.
واقعاً اين آيات براى صاحبان عقل و وجدان بيدار، بسيار تكان دهنده است اين عاقبت اسفبار تنها به فرعون و دسته او اختصاص ندارد؛ بلكه پايان كار همه زورمندان و حكمرانان خود كامه و بى دين و مردم دنيا پرست ضعيف الإيمان است، تلاوت اين آيات دل هاى مؤمنين را مى سوزاند و اشك چشمان آنان را مى ريزاند خداوند به ما توفيق عبرت را بدهد تا اعتبار بگيريم و پند بياموزيم كه در موقع قدرت خدا را فراموش نكنيم.
به هر حال آنچه براى من به عنوان مفسّر مهم است اينست كه مراد از قوم ميراث بر، قبطيان كفار باقيمانده در مصر هستند يا باقى مانده قوم مستضعف بنى اسرائيل كه در مصر بردگان فرعونيان بودند؟ طبرسى در مجمع البيان تصريح مىكند كه مراد بنى اسرائيل است كه پس از هلاكت فرعون دوباره به مصر بازگشتند و از كلام او پيدا است كه در مصر آنقدر از بنى اسرائيل باقى نمانده بود كه اشياء را تصرف كنند كلام اين مفسر عالى مقام- رحمه الله- خبر مرسل است، من هنوز مراد از قوم ديگر را از دليل معتبرى نفهميدم كه آيا قبطى هاى غير غرق شده بوده اند و يا بنى اسرائيل- چه افراد باقى مانده در مصر و چه افرادى كه با موسى (ع) بيرون رفتند و دوباره برگشتند و يا قوم ديگر بوده اند و يك احتمال بعيد مى رود كه اولاد يعقوب در دوره حضرت يوسف عليهماالسلام باشند من فعلًا چيزى نمى دانم.
برترى بنى اسرائيل
«وَ لَقَدِ اخْتَرْناهُمْ عَلى عِلْمٍ عَلَى الْعالَمِينَ»(الدخان: 32)؛ ظاهراً مراد از اين اختيار كثرت انبياى مبعوث در ميان آنان و نجات آنان از فرعون بطور فوق العاده و نيز نزول غذا در بيابان بود كه با هيچ يك از امت ها چنين تفضل خارق العاده اى صورت نگرفته است و همچنان آيه 16 جاثيه«وَ فَضَّلْناهُمْ عَلَى الْعالَمِينَ»ولى در مجموع مسلمانان از همه عالميان برگزيده تر بوده اند به تصريح آيه 110 سوره آل عمران:«كُنْتُمْ خَيْرَ أُمَّةٍ أُخْرِجَتْ لِلنَّاسِ ..»جواب دومى كه داده اند كه مراد عالميان، معاصر بنى اسرائيل هستند ولى جمع زيادى بنى اسرائيل معاصى