زلاّت و خطاها را به گردن دِیگران مِیاندازد و خود را از اِین عرصه بِیرون مِیکشد و نفس خود را در نزد دِیگران تنزِیه و تبرئه مِیکند، و بالأخره به سراغ خداِی متعال رفته و گرِیبان او را گرفته، هرچه از نقص و فتور و نسبت ناصواب است نثار او مِیکند تا قدرِی نفس خود را آرام کند و در برابر پاسخ وجدان خوِیش و نِیز اجتماع و مردم لحظهاِی بِیاساِید و آرام گِیرد! و اِینچنِین بوده است راه و مسِیر همۀ زورمندان عالَم و حکّام و سلاطِین و ارباب نفوذ و تنفِیذ و بهطور کلِّی همۀ مردم در مراتب مختلف و موقعِیّتهاِی متفاوت خوِیش.
و اِین است فرق بِین انبِیا و اولِیاِی الهِی و پاکان درگاه حق با مدّعِیان قرب حضرت حق.
تبِیِین مسئلۀ جبر و اختِیار در قبول وحِی و ابلاغ آن توسّط پِیامبران
در مورد انبِیاِی الهِی نِیز مسئله به همِین کِیفِیّت و روش خواهد بود و آنها داراِی دو مرتبه از تعِیّنات و دو موقف مِیباشند. تعِیّن و موقف اوّل، کِیفِیّت ادراکات و ِیافتههاِی قلبِی و سرّ است که بهواسطۀ وحِی، بدون اختِیار و ارادۀ آنان صورت خارجِی مِیِیابد، گرچه مقدّمات آن به عنوان علل معدّه و شراِیط وحِی در اختِیار و اراده آنان است، مثل طهارت و حضور قلب و انتخاب مکان مناسب و انجام امور عبادِی و غِیره. امّا در خود وحِی، مسئله از اختِیار و ارادۀ آنان خارج بوده و شبِیه همان انتاج درخت سِیب و ساِیر حوادث و پدِیدههاِی عالم تکوِین است، که بدون واسطه به خداِی متعال و سلسله علل عالم غِیب نسبت داده مِیشود.
تعِیّن و موقف دوّم انبِیاِی الهِی، مقام ابلاغ وحِی به مردم و رساندن پِیام آسمانِی به جامعه است که در اِین مقام مسئلۀ اختِیار و اراده و خواست پِیامبر به طور دقِیق و کامل نقش خود را آشکار مِیسازد و باِید دقِیقاً مطابق با همان پدِیدۀ غِیر اختِیارِی، از روِی اختِیار و اراده عمل نماِید و سر سوزنِی زِیاده و کاستِی در اِین موقف از خود ابراز ننماِید و آنچه را که به او نماِیانده شده است بِیکم و کاست، در جا و موطن و زمان و شراِیط مناسب، به جامعه و ِیا به فرد خاص ابلاغ نماِید.
در اِینجاست که مسئلۀ توحِید افعالِی نِیز در امور پِیامبران ظاهر و آشکار مِیگردد:
از ِیک طرف کلِّیۀ افعال و اعمال آنها؛ چه باطنِی، که به وحِی و مدرکات ربوبِی مربوط مِیشود و چه ظاهرِی، که به ابلاغ و رساندن به جامعه و تبلِیغ رسالت برمِیگردد، همه و همه به خداِی متعال انتساب دارد و به خواست و مشِیّت و ارادۀ حق بازمِیگردد و مِیتوان با صراحت و وضوح گفت: خدا وحِی فرستاد و خدا وحِیاش را به مردم ابلاغ نمود و خدا آنها را به سوِی مقصد و مَآل خوِیش روانه نمود.
و از طرف دِیگر صرِیحاً مقام ابلاغ و بِیان وحِی براِی جامعه به خود پِیامبر نسبت داده مِیشود، زِیرا اختِیار و ارادۀ او در اِین مِیان نقش اساسِی داشته است.
بنابراِین در مورد پِیامبران الهِی آنچه بِین ما و اِیشان مشترک است، عمل ظاهرِی و کردار ظاهرِی ما و آنها است، چه در مورد ابلاغ وحِی به جامعه باشد و ِیا پرداختن به امور جامعه و امور شخصِیّه و رفت و آمد در مِیان مردم و صحبت کردن و اندرز دادن و رفع خصومتها و اختلافات و....
و آنچه اختصاص به آنها دارد و ما را در آن شرکت و نصِیبِی نِیست، مسئلۀ وحِی و ِیافتههاِی عالم ربوبِی به شکل و طرز خاص است، که در فصل مربوط به تبِیِین و تفسِیر پدِیدۀ وحِی خواهد آمد.
در اِینجا فصل اوّل در توحِید افعالِی را خاتمه مِیدهِیم و به فصل دوّم که تبِیِین حقِیقت علم است مِیپردازِیم.

این صفحه در کتاب اصلی بدون متن است / هذه الصفحة فارغة في النسخة المطبوعة
بسم الله الرّحمن الرّحِیم
علم و اقسام آنتعرِیف و تبِیِین پدِیدۀ علم
علم ِیعنِی انکشاف واقع کما هو علِیه بهنحوِیکه احتمال مخالف در آن منتفِی باشد؛ به خلاف جهل، که عبارت است از عدم انکشاف واقع، چه به صورت بسِیط و چه به صورت قطع به خلاف که از آن تعبِیر به جهل مرکّب مِیشود.
در پدِیدۀ علم، حقِیقت معلوم نزد عالم حضور مِیِیابد و اِین حضور احساسِی است خاص که براِی عالم در اِین ارتباط حاصل مِیشود، احساسِی که حاکِی از اتّحاد بِین او و بِین معلوم مِیباشد.
در مبحث قبل که صحبت از توحِید ذاتِی و اسمائِی و افعالِی بود، روشن شد که اسم علِیم همراه با حِیّ و قدِیر که لازمۀ ذات پروردگار است، در همۀ اشِیاء ـچه مجرّدات و چه مادِّیاتـ سارِی و جارِی است، بهنحوِیکه تمامِی موجودات از لحاظ جنبۀ وجودِی خود ـصرف نظر از هر ماهِیّتِی که داشته باشندـ داراِی اِین سه اسم و صفت مِیباشند، و شعور و ادراک همۀ موجودات نسبت به مبدأ أعلِی و تسبِیح و حمد آنها به وجود صفت علم در آنها مِیباشد که البتّه همراه و مقارن با حِیات و قدرت است؛ و از اِین جهت است که اشِیاء بهواسطۀ وجود صفت علم ِیک نوع وحدتِی بِین خود و بِین مبدأ هستِی که حضرت حق است احساس مِیکنند، وحدتِی که حقِیقتش به اصل وجود برمِیگردد و افتراقش در اختلاف مراتب وجود است.
علم علّت به معلول خود و علم معلول به علّت خود
بنابراِین در سلسلۀ علل و معلولات، هر علّتِی نسبت به معلول خود عالم است و هر معلولِی نِیز نسبت به علّت خود؛ منتها علمِ علّت نسبت به معلول ناشِی از استِیلاء و سِیطره و امحاء معلول در ذات علّت است، که نتِیجۀ آن اشراف و هِیمنه بر همۀ زواِیاِی وجود معلول مِیباشد؛ ولِی علمِ معلول نسبت به علّت، معلول ربط وجودِی و احتِیاج و نِیاز به علّت و اتّکاء و تدلِّی آن است، بهنحوِیکه وجود خود را فانِی در علّت خوِیش مِیداند و او را مشرف بر حدود وجودِی خود به حساب مِیآورد و از نظر وجودِی بِین خود و بِین علّت احساس وحدت مِینماِید، بدون اِینکه علم به حدّ وجودِی علّت خود حاصل کند.[1]
علم حضورِی و علم حصولِی
اِین نحوۀ از علم را که عالِم در وجود خود احساس معِیّت و وحدت با وجود معلوم را مِینماِید علم حضورِی مِیگوِیند. در علم حضورِی مطلب اِینگونه نِیست که ِیک صورت و ِیا مفهومِی از معلوم بر نفس عالم وارد و داخل شود که قبلاً نبوده است و بهواسطۀ اِین ورود، انسان ِیا هر شخص دِیگر احساس امر زائدِی را در درون و ذات خود بنماِید، بلکه آن معلوم را نزد خود و در نفس خود احساس مِیکند و اِین حس از او جدا نمِیشود.
مثلاً مِیگوِیِیم ذات پروردگار نسبت به خود علم دارد ِیعنِی وجود حضرت حق که هِیچ شائبۀ ماهِیّت و حدِّی در آن راه ندارد، همواره به ذات خود آگاهِی و اطّلاع دارد و هِیچگاه از خود غفلت نمِیکند و نسِیانِی بر او عارض نمِیشود؛ زِیرا بروز غفلت و نسِیان بر حقِیقت هستِی مساوِی با عدم هستِی و بطلان آن خواهد بود، و هستِی هِیچگاه زوال و بطلان برنمِیدارد.
در مقابل اِین علم، علمِی است که از خارج بر نفس انسان ِیا شخص دِیگرِی وارد مِیشود و اِین علم مسبوق به جهل است، مانند علومِی که انسان فرامِیگِیرد و
[1]. جهت اطّلاع بِیشتر پِیرامون علم علّت، و اشرفِیّت آن بر علم معلول، رجوع شود به اثولوجِیا، ص203؛ الحکمة المتعالِیة، ج 8، ص 72؛ شرح المنظومة، ج 2، ص 485.
اطّلاعِی که هر روز نسبت به حوادث و وقاِیع براِی او حاصل مِیشود، که به آن علم حصولِی گفته مِیشود.
تبدِیل علم حصولِی به علم حضورِی بهواسطۀ اتّحاد نفس با صورت علمِیّۀ معلوم
ناگفته نماند که در علم حصولِی پس از اطّلاع نفس از ماهِیّت معلوم که همان صورت معلوم بالذّات است، بهواسطۀ اتّحاد نفس با آن صورت، کِیفِیّت علم از حصولِی به حضورِی تغِیِیر مِیِیابد و همان احاطه و سِیطرهاِی را که نفس نسبت به ذات خود دارا بوده است، نسبت به صور و مفاهِیم وارده نِیز دارا خواهد بود، بهطورِیکه صُوَر و معانِی وارده بر نفس ـچه از خارج باشد ِیا مخلوق ذهنِیّات و صفات و غرائز نفسـ به نحوِی با خود نفس اتّحاد و وحدت پِیدا مِیکند که همه ِیک وجود واحد را بهوجود مِیآورند، وجودِی که با وجود قبل از اِین اتّحاد بهطور کلِّی متفاوت و متخالف خواهد بود، و آن حقِیقت متشکّله از صور و معانِی همان حقِیقت ذاتِیّۀ انسان ِیا غِیر انسان را تشکِیل خواهند داد، و نفس بهواسطۀ تجرّد ذاتِی خود به صورت آن صور و معانِی در خواهد آمد، که البتّه بحثِ بسِیار مفصل و عمِیقِی دارد و ورود در آن ما را از اصل مطلب بازمِیدارد.
در مورد انسان نسبت به حوادث و پدِیدههاِی مادِّی، از آنجا که خودِ معلوم بالعرض ـکه همان موجود خارجِی و مادِّی استـ نمِیتواند با جسم و بدن انسان متّحد شود، صورتِی از او به عنوان معلوم بالذّات با نفس انسان اتّحاد پِیدا مِیکند؛ و لذا علوم انسانِی که به اِین طرِیق براِی بشر حاصل مِیشود معلول گذشت زمان و سپرِی شدن اوقات و آماده شدن شراِیط و اسباب ظاهرِی است، و از اِین جهت بشر نسبت به اکتساب اِین علوم جدّاً داراِی محدودِیّتها و مرزهاِیِی است که امکان عبور از آنها با شراِیط عادِی محال است، و اگر انسان بخواهد نسبت به اِین حوادث اطّلاع حاصل نماِید باِید شراِیطِی جداِی از اِین شراِیط و امکانات ظاهرِی و عادِی فراهم آورد و از درِیچهاِی سواِی اِین درِیچه به حوادث نظاره کند.
مثلاً براِی ما اتّفاق افتاده است گاهِی واقعهاِی را که هنوز در عالم خارج مشاهده نکردهاِیم، در خواب آن را مشاهده مِیکنِیم و بعد متوجّه مِیشوِیم که آنچه را دِیدهاِیم
درست و صحِیح بوده است. در اِینجا گرچه اطّلاع بر حوادث بهواسطۀ عدم تهِیّؤ شراِیط ظاهرِی محال مِینماِید، امّا با تغِیِیر شراِیط و تبدّل آن به شراِیط عالم برزخ و مثال، اِین حادثه براِی ما درست همانگونه روشن مِیشود که ما در عالم خارج و ظاهر با اِین حواسّ ظاهرِی آن را مشاهده مِیکنِیم.
براِی افراد عادِی حصول علم نسبت به حوادث طبِیعِی جز از راه تجربۀ حسِّی با اعضاء و جوارح ظاهرِی راه دِیگرِی وجود ندارد؛ زِیرا ـهمانطور که ذکر شدـ هرچه که در عالم دنِیا از وقاِیع و پدِیدههاِی مادِّی صورت مِیپذِیرد ناشِی از مرور زمان و تغِیّر و تبدّل اوقات و حضور مکانِی در مکان حادثه و واقعه مِیباشد و براِی اطّلاع و ادراک آن، اقتران مُدرِک و مُدرَک در آن لحظه شرط ضرورِی و الزامِی خواهد بود. بلِی، ممکن است انسان نسبت به وقاِیع آِینده پِیشبِینِیهاِیِی بکند و حدسهاِیِی بزند، که اِین جداِی از مقولۀ علم و انکشاف حقِیقِی اشِیاء مِیباشد و چهبسا خلاف واقع شود.
اهمِّیت تبعِیّت از علم و ِیقِیندعوت قرآن کرِیم از انسانها براِی متابعت از علم و انکشاف واقع
در قرآن کرِیم همواره خداوند متعال افراد را به سوِی علم، ِیعنِی انکشاف واقع به طور قطع و ِیقِین، دعوت مِینماِید و از متابعت حدس و گمان به شدّت برحذر مِیدارد، چِیزِی که همِیشه آفت اهل ظاهر در روابط اجتماعِی و معتقدات مذهبِی و ممشاِی آنها در امور روزمرّه مِیباشد.
مردم عادِی و عارِی از منطق عقلانِی پِیوسته با شاِید و لِیتَ و لعلّ و اِینطور حدس مِیزنم و گمان من بر آن است و شاِید اِینطور بتوان گفت و خِیال مِیکنم و ممکن است اِینطور باشد، تمام امور ظاهرِی و باطنِی خود را به دست اِین تخِیّلات و اوهام مِیسپارند و هِیچ نصِیبِی از ادراک واقع به صورت و شکل و حقِیقت علمِی خود بهدست نمِیآورند.
در سورۀ نجم خداوند مِیفرماِید:
(إِنَّ الَّذِينَ لَا يُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ لَيُسَمُّونَ الْمَلَائِكَةَ تَسْمِيَةَ الْأُنْثَى*وَمَا لَهُمْ بِهِ مِنْ عِلْمٍ