بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 130

از مطالب گذشته استفاده شد که تمام حوادث عالم تکوِین در عالم و مرتبۀ خود حضور فعلِی و عِینِی دارند، نه اِینکه عکس و فِیلم و نقشه و آدرس آنها موجود باشد، نه! بلکه نفس آن حقاِیق و شخص آنها به وجود حقِیقِی و واقعِی خودشان موجودند؛ و الاّ إخبار از آنها و بِیان جزئِیّات آن حوادث که هنوز ظهور خارجِی و شهودِی پِیدا نکرده‌اند، عقلاً محال است، زِیرا إخبار از عدمْ معنا ندارد.

آِیات الهِی در کِیفِیّت خلقت آدم و امتِیاز او از ساِیر مخلوقات

بنابراِین، آِیۀ شرِیفه که دربارۀ کِیفِیّت خلقت آدم است و امتِیاز او را بر ساِیر موجودات آشکار مِی‌سازد، بسِیار حائز توجه و تأمّل مِی‌باشد.

(وَإِذْ قَالَ رَبُّكَ لِلْمَلَائِكَةِ إِنِّي جَاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً قَالُوا أَتَجْعَلُ فِيهَا مَنْ يُفْسِدُ فِيهَا وَيَسْفِكُ الدِّمَاءَ وَنَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَنُقَدِّسُ لَكَ قَالَ إِنِّي أَعْلَمُ مَا لَا تَعْلَمُونَ * وَعَلَّمَ آدَمَ الْأَسْمَاءَ كُلَّهَا ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلَى الْمَلَائِكَةِ فَقَالَ أَنْبِئُونِي بِأَسْمَاءِ هَؤُلَاءِ إِنْ كُنْتُمْ صَادِقِينَ * قَالُوا سُبْحَانَكَ لَا عِلْمَ لَنَا إِلَّا مَا عَلَّمْتَنَا إِنَّكَ أَنْتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ * قَالَ يَا آدَمُ أَنْبِئْهُمْ بِأَسْمَائِهِمْ فَلَمَّا أَنْبَأَهُمْ بِأَسْمَائِهِمْ قَالَ أَلَمْ أَقُلْ لَكُمْ إِنِّي أَعْلَمُ غَيْبَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَأَعْلَمُ مَا تُبْدُونَ وَمَا كُنْتُمْ تَكْتُمُونَ * وَإِذْ قُلْنَا لِلْمَلَائِكَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلَّا إِبْلِيسَ أَبَى وَاسْتَكْبَرَ وَكَانَ مِنَ الْكَافِرِينَ).[1]

«و زمانِی که پروردگارت به ملائکه فرمود: ”من جانشِین خود را در روِی زمِین قرار خواهم داد.“ فرشتگان عرض کردند: آِیا مِی‌خواهِی افرادِی را خلق نماِیِی که در زمِین افساد و تباهِی کنند و خونرِیزِی نماِیند، درحالِی‌که ما همواره تو را حمد و تسبِیح مِی‌نماِیِیم و ذات اقدس تو را تقدِیس مِی‌کنِیم؟

خطاب رسِید که: ”من چِیزِی را مِی‌دانم که شما نمِی‌دانِید.“٭

خداِی متعال تمامِی اسماء را به آدم تعلِیم فرمود سپس اِین اسامِی را بر فرشتگان عرضه نمود و فرمود: ”مرا به اسماء اِینها آگاه نماِیِید اگر راست مِی‌گوِیِید.“٭

ملائکه عرض کردند: اِی پروردگار، تو منزّه هستِی از نقائص و کاستِی‌هاِی

[1]. سوره بقره (2) آِیات 30ـ34.


صفحه 131

ما! ما را به اِین اسماء اطّلاع و آگاهِی نِیست، و مِیزان علم و دانش ما همان قدر است که تو به ما تعلِیم فرمودِی به‌تحقِیق که تو دانا و حکِیم مِی‌باشِی٭

خداوند فرمود: ”اِی آدم ملائکه را از حقِیقت اِین اسماء آگاه نما!“

پس وقتِی که آدم حقِیقت و واقعِیّت اِین اسماء را به ملائکه آموخت، فرمود: ”آِیا به شما نگفتم که من بر غِیب آسمان‌ها و زمِین آگاهم و از آنچه آشکار و ِیا پنهان مِی‌کنِید مطّلع مِی‌باشم؟“٭

در زمانِی که ما به ملائکه گفتِیم بر آدم سجده کنند، پس همگِی آنها سجده کردند جز شِیطان که إبا کرد و تکبّر نمود و از کافرِین شمرده شد.»

در اِین آِیات خداوند متعال به نکاتِی چند پرداخته است:[1]

نکتۀ اوّل در آِیات کِیفِیّت خلق آدمکِیفِیّت علم ملائکه به خلقت انسان و إفساد و قتل و غارت در روِی زمِین

نکتۀ اوّل:اطّلاع ملائکه بر خلقت انسان به صورت خلقت عنصرِی و مادِّی است، که در اِین مرتبه از آنجا که انسان در معاشرت با ِیکدِیگر به تنازع بقاء مِی‌پردازد و اِین تنازع منجر به إفساد و قتل و غارت و وِیرانِی مِی‌شود لذا ملائکه با اطّلاع بر صورت برزخِی و حقِیقت مثالِی انسان، به خداِی متعال اعتراض مِی‌نماِیند که چه حکمت و داعِی در اِین خلقت وجود دارد، خلقتِی که دائماً با نزاع و تخاصم و جنگ و اغتصاب اموال و أعراض توأم است.

برخِی از غِیر مطّلعِین گمان کرده‌اند علّت اِینکه ملائکه نسبت به خلقت انسان اعتراض مِی‌کنند و آن را مغاِیر با حکمت بالغۀ پروردگار در کِیفِیّت خلق اشِیاء مِی‌دانند، اِین است که خداوند متعال قبل از انسان جن را خلق نمود و خلقت جن در روِی زمِین توأم با نزاع‌ها و گرفتارِی‌ها و مشکلات بوده است و ملائکه اِین مسائل را با چشم خود مشاهده مِی‌کردند و لذا در خلقت انسان نِیز آمدند و انسان را قِیاس به جن کردند و چنِین گمان کردند که انسان هم با همان کِیفِیّت و مرام در زمِین زندگِی خواهد نمود.

[1]. جهت اطّلاع بِیشتر پِیرامون کِیفِیّت خلق انسان و هدف از خلقت او و اعتراض ملائکه به حضرت حق در خلق انسان و سجده بر انسان، رجوع شود بهشرح فصوص الحکم، قِیصرِی، فصّ حکمة الهِیّة فِی کلمة آدمِیّة، ص 325.


صفحه 132

اِین سخن به غاِیت سست و بِی‌پاِیه است، زِیرااوّلاً:ملائکه وجودشان وجود عقلانِی و مجرّد است و حقِیقتِی که داراِی اِین خصوصِیّت است هِیچ‌گاه ِیک امر مهمل و لغو و عبث در وجودش تحقّق پِیدا نمِی‌کند، بلکه حقِیقت او عِین منطق و عقل و انطباق با واقع است؛ اِینکه وجود جن قبل از خلقت انسان همراه با جنگ و خونرِیزِی بوده است، چه ربطِی به خلقت و وجود انسان دارد و به چه حجّت و ملاکِی ملائکه قبل از معرفت و رؤِیت انسان مِی‌توانند نسبت به اِین خلقت به خداوند متعال اعتراض و اِیراد نماِیند؟! اِین حرف از ِیک فرد عادِی قبِیح است، چه رسد به ملائکه مقرّب که اصلاً حقِیقتشان حقِیقت نورِیّه و تجرّدِیه است، و جا داشت که خداوند در جواب آنها بفرماِید: شما که هنوز آنها را ندِیده‌اِید چرا در قضاوت عجله کرده‌اِید و سخن گزاف رانده‌اِید؟ کمِی صبر کنِید ببِینِید اِینها مانند جن‌ها در طول حِیات به تخاصم و نزاع برمِی‌خِیزند ِیا نه! و لذا به‌طور کلِّی اصل اِین اعتراض با نفس خلقت ملائکه در تعارض است.

ثانِیاً:احساس ملائکه و کِیفِیّت تعلّقشان به عالم مادّه که با چشم و گوش و اعضاء و جوارح مادِّی نِیست؛ حقِیقت ملائکه حقِیقت نورِیّه و از سنخ مجرّدات است و حقِیقت مجرّده در تعلّق به شِیء دِیگر با حقِیقت مثالِی و ملکوتِی آن شِیء ارتباط پِیدا مِی‌کند، نه با جسم و بدن عنصرِی و مادِّی او. بنابراِین ملائکه براِی اطّلاع از خصوصِیّات عالم مادّه نِیاز ندارند از عالم تجرّد خود مانند کبوتران بال بزنند و به عالم مادّه سرازِیر شوند تا با چشمان خود به حوادث و قضاِیاِی اِین عالم پِی ببرند؛ زِیرا عالم مادّه که زِیر عالم مجرّد نِیست، و اصلاً حکم زمان و مکان را به عوالم مجرّده سراِیت دادن عقلاً محال است و اِین دو عالم از دو مقولۀ مختلف و متفاوت‌اند، ِیکِی معلول و مقهور زمان و مکان است و دِیگرِی قاهر و مافوق زمان و مکان، و چه ربطِی بِین اِین دو مقوله وجود دارد؟! کِیفِیّت اطّلاع ملائکه بر حوادث زمِین، ارتباط آنها با ملکوت اِین حوادث است نه به خود جنبۀ فِیزِیکِی و مادِّی اِین حوادث همچون بشر.


صفحه 133

ثالثاً:در اِین آِیه خداوند تصرِیح دارد که اِین خلقت جدِید با ساِیر خلق‌هاِی من متفاوت است. در مورد خلق‌هاِی پِیشِین چه از جن‌ها و چه از نوع و شبِیه انسان، صحبت از خلِیفه و جانشِین نبوده و طبعاً آنها داراِی خصوصِیّات اخلاقِی و ملکات و صفات خاصِّی بودند؛ امّا دربارۀ اِین پدِیدۀ جدِید و خلقت ممتاز مِی‌فرماِید:

(إِنِّي جَاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً)؛ «من قصد دارم جانشِین (ِیعنِی نماِینده و آشکارکنندۀ صفات و اسماء خود) را بِیافرِینم.»

آِیا اِین مسخره نِیست که ملائکه نسبت به خلقتِی که جانشِین خدا است و اسماء و صفات او را به منصّۀ ظهور و بروز درمِی‌آورد، بگوِیند: اِینها افراد مفسد و خون‌رِیز و لاابالِی هستند و به چه درد تو مِی‌خورند؟! ما که به حمد و تسبِیح و تقدِیس تو مشغول هستِیم، دِیگر از اِین خلقت چه مِی‌خواهِی؟ آِیا اِین سؤال در شأن ملائکه است؟!

اِین مسائل مبِیّن اِین واقعِیّت است که ملائکه دقِیقاً از افعال و اعمال و روش و مرام بشر در روِی زمِین آگاه بودند و به‌واسطۀ وجود برزخِی و مثالِی آنها قبل از خلقت، از جنگ و خونرِیزِی و افساد بشر اطّلاع داشتند و به همِین جهت از اِین مسئله نزد خداِی متعال شکوه و گلاِیه نمودند، زِیرا نسبت به آن و رمز و راز و سرّ مطلب دستشان کوتاه بود و از آن حقِیقت پشت پرده در خلقت بشر اطّلاع نداشتند.

کلام مرحوم علاّمه طباطبائِی رضوان الله علِیه ذِیل آِیات خلق آدم

مرحوم علاّمه طباطبائِی ـرضوان الله علِیهـ در تفسِیر المِیزان، ج 1، در ذِیل اِین آِیات چنِین مِی‌فرماِیند:

قوله تعالِی:(قَالُوا أَتَجْعَلُ فِيهَا مَنْ يُفْسِدُ فِيهَا وَيَسْفِكُ الدِّمَاءَ)، إلِی قوله(وَنُقَدِّسُ لَكَ)مُشعر بأنّهم إنّما فهِموا وقوعَ الإفساد و سفکِ الدماء من قوله سبحانه:(إِنِّي جَاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً)، حِیث إنّ الموجودَ الأرضِیّ بما أنه مادِّیٌّ مرکبٌ من القوَِی الغضبِیة و الشهوِیة، و الدار دار التزاحم، محدودة الجهات، وافرة المزاحمات، مرکّباتها فِی معرض الانحلال، و انتظاماتها و إصلاحاتها فِی مظنّة الفساد و مصبّ البطلان، لاتتِمّ الحِیاة فِیها إلّا بالحِیاة النوعِیّة، و لاِیکمُل


صفحه 134

البقاء فِیها إلّا بالاجتماع و التعاون؛ فلا تخلُوا من الفساد و سفک الدماء. ففهِموا من هناک أنّ الخلافةَ المرادة لاتقَع فِی الأرض إلّا بکثرة من الأفراد و نظامٍ اجتماعِی بِینهم ِیُفضِی بالأخرة إلِی الفساد و السفک، و الخلافة ـو هِی قِیامَ شِی‌ءٍ مقامَ آخرـ لاتتِمّ إلّا بکون الخلِیفة حاکِیاً للمستخلِف فِی جمِیع شئونِه الوجودِیة و آثارِه و أحکامِه و تدابِیرِه بما هو مستخلِف؛ و اللهُ سبحانه فِی وجوده مسمِّیً بالأسماء الحسنِی متصفٌ بالصفات العلِیا، من أوصاف الجمال و الجلال، منزّهٌ فِی نفسه عن النقص و مقدّسٌ فِی فعله عن الشرّ و الفساد جلّت عظمتُه، و الخلِیفةُ الأرضِیُّ بما هو کذلک لاِیلِیق بالاستخلاف و لاِیحکِی بوجوده المشوب بکلِّ نقصٍ و شِینٍ الوجودَ الإلهِی المقدسَ المنزهَ عن جمِیع النقائص و کلّ الأعدام، فأِین التراب و ربّ الأرباب؟

و هذا الکلام من الملائکة فِی مقامِ تعرُّفٍ ما جهلوه و استِیضاحِ ما أشکل علِیهم من أمر هذا الخلِیفة، و لِیس من الاعتراض و الخصومة فِی شِی‌ء؛ و الدلِیل علِی ذلک قولهم فِیما حکاه الله تعالِی عنهم:(إِنَّكَ أَنْتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ)حِیث صدرَ الجملةُ ب «إنَّ» التعلِیلِیةِ المشعرةِ بتسلُّم مدخولها، فافهَم.

فملخّص قولهم ِیعود إلِی أنّ جعْل الخلافة إنّما هو لأجل أن ِیحکِِیَ الخلِیفةُ مستخلِفَه بتسبِیحه بحمده و تقدِیسه له بوجوده، و الأرضِیة لاتدعه ِیفعَل ذلک، بل تجُرّه إلِی الفساد و الشر؛ و الغاِیة من هذا الجعل ـو هِی التسبِیح و التقدِیس بالمعنِی الّذِی مرّ من الحکاِیةـ حاصلة بتسبِیحنا بحمدک و تقدِیسنا لک، فنحن خلفاؤُک أو فاجعلنا خلفاءً لک! فما فائدة جعْلِ هذه الخلافة الأرضِیة لک؟

فردّ الله سبحانه ذلک علِیهم بقوله:(إِنِّي أَعْلَمُ مَا لَا تَعْلَمُونَ).[1]

«کلام خداِی تعالِی که مِی‌فرماِید:(ملائکه گفتند: آِیا در روِی زمِین کسانِی را مِی‌آفرِینِی که فساد و تباهِی به بار آورند و باعث قتل و غارت شوند؟)تا کلام او که به نقل از ملائکه مِی‌فرماِید:(و ما تو را تقدِیس مِی‌کنِیم)، مِی‌رساند که ملائکه اِین مطلب (افساد و خونرِیزِی) را از کلام خدا دانستند که مِی‌فرماِید:(من در روِی زمِین جانشِین خود را قرار مِی‌دهم.)زِیرا مخلوق زمِینِی از

[1].المِیزان فِی تفسِیر القرآن، ج 1، ص 115.


صفحه 135

آنجا که ِیک موجود مادِّی است از قواِی غضبِیّه و شهوِیّه ترکِیب شده است، و دنِیا هم که دنِیاِی تزاحم است و از جهت مکانِی محدود به جهات اربعه است و مزاحمت به‌طور وفور در آن راه دارد، اجسام ترکِیبِی آن همواره در معرض انحلال و از هم‌پاشِیدگِی است و نظم‌ها و صلاح آن همِیشه در خطر فساد و بروز بطلان مِی‌باشد، زندگِی در دنِیا زندگِی اجتماعِی است که اصناف مختلفه در ِیک نوع با کمک همدِیگر بقاء خود را در آن مِی‌جوِیند؛ پس اِین دنِیا خالِی از فساد و خونرِیزِی نخواهد بود.

پس از اِینجا است که ملائکه دانستند خلافتِی که مراد حق تعالِی است، نمِی‌تواند در روِی زمِین باشد مگر اِینکه به علّت کثرت افراد بنِی‌آدم و نظام اجتماعِی آنان، بالأخره آنان را به فساد و خونرِیزِی خواهد کشانِید، درحالِی‌که جانشِینِی و خلافت ـکه عبارت است ازجاِیگزِینِی ِیک شِیء به‌جاِی شِیء دِیگرـ تمام نخواهد بود مگر به اِینکه جانشِین با تمام شئون و شخصِیّت و استعدادهاِی خود و آثار وجودِی و احکام و تدابِیر آن، حکاِیت از آن ذاتِی کند که جانشِین او واقع شده است. و خداِی متعال سبحانه در وجودش به اسماء حُسنِی نامِیده شده است و به صفات عالِیه متّصف گشته است، چه اوصاف جمال و چه اوصاف جلال، و در ذاتش از هر نقصان و کاستِی مبرِّی است و از هر شرّ و ناپاکِی مقدّس است، بلندمرتبه است عظمت و بزرگِی او و جانشِین زمِینِی با اِین اوصاف که ذکر شد لِیاقت خلِیفه شدن مقام پروردگار را ندارد، و به وجود ناقص و آلودۀ خود نمِی‌تواند از وجود خداِی متعال که مقدّس و مبرِّی از جمِیع نقائص و کاستِی‌ها است حکاِیت و دلالت کند. پس خاک کجا و پروردگار جهانِیان کجا؟

و اِین کلام و اعتراض به پروردگار از ملائکه، در مقام روشن‌شدن مجهولات آنها است، زِیرا مسئلۀ جانشِینِی براِی آنها هنوز حل نشده بود، و هِیچ‌گاه در مقام دشمنِی و اعتراض با پروردگار نبوده است؛ و دلِیل بر اِین مطلب کلامِی است که خداوند از آنها حکاِیت مِی‌کند:(به‌درستِی‌که تو علِیم و حکِیم مِی‌باشِی.)که اِین جمله در مقام تعلِیل جملات قبل بوده و حکاِیت از پذِیرش مفهوم آن توسّط ملائکه مِی‌کند.


صفحه 136

پس چکِیده و خلاصۀ کلام ملائکه به اِین برمِی‌گردد که: علّت جعل خلافت و جانشِینِی اِین است که خلِیفه از ذات جاعل حکاِیت نماِید و به‌واسطۀ تقدِیس و حمد و تسبِیح که از وجود او برمِی‌خِیزد، او را بنماِیاند؛ و امّا موجود زمِینِی به‌واسطۀ زمِینِی‌بودنش نمِی‌گذارد که به اِین امور بپردازد بلکه دائماً او را به فساد و آلودگِی مِی‌کشاند، درحالِی‌که هدف و مقصد از اِین خلافت ـکه تسبِیح و تقدِیس به همان معناِیِی که گذشتـ الآن موجود است و ما مشغول تسبِیح و حمد و تقدِیس تو مِی‌باشِیم، پس ما جانشِینان تو هستِیم ِیا ما را جانشِینان خود قرار ده! و چه سودِی از اِین خلافت زمِینِی خواهِی برد؟

در اِینجا خداِی متعال پاسخ ملائکه را اِین‌چنِین مِی‌گوِید:(من به چِیزِی آگاه مِی‌باشم که شما آگاه نمِی‌باشِید.)»

ـتمام شد فرماِیش مرحوم علاّمه طباطبائِی، رضوان الله علِیه.

اشکالات وارده بر کلام علاّمه طباطبائِی رضوان الله علِیه ذِیل آِیات خلق آدم

با توجّه به مطالب مطرح شده به نظر مِی‌رسد کلام مرحوم علاّمه خالِی از اشکال نباشد، زِیرا:

علاوه بر آنچه در صفحات قبل مذکور شد، اشکالِی که در اِین تقرِیب وجود دارد، معلولِیّت و ترتّب فساد و افساد و خونرِیزِی بر زمِینِی‌بودن انسان است، و اِینکه انسان موجودِی است مرکّب از غضب و شهوت، و وجود اِین دو صفت در انسان موجب هتک به حدود و ثغور و افساد و قتل نفوس است. ولِی باِید توجّه داشت که نفس زمِینِی‌بودن ِیک موجود و وجود صفت غضب و شهوت، موجب فساد و افساد نمِی‌شود؛ بلکه اِینها به عنوان معدّات و وساِیل و ابزار فساد و افسادند، نه به عنوان علّت تامّه براِی افساد و قتل و غارت و غِیره.

اِین مسئله در مورد حِیوانات شاِید صادق باشد، امّا در مورد انسان که طبِیعت او آمِیخته‌اِی از صفات و ملکات مختلف همراه با قوّۀ عاقله است، نمِی‌تواند صادق باشد. انسان گرچه از ناحِیۀ غضب و شهوت مِیل به تعدِّی و تجاوز و سلب حقوق دِیگران و برترِی‌جوِیِی نسبت به اختِیارات افراد در او وجود دارد، امّا از جهت قوۀ


صفحه 137

عاقله و لحاظ مصالح و منافع دنِیوِی و اجتماعِی و رعاِیت بقاء و دوام حِیات و ملاحظۀ سلطه و تلافِی در صورت تعدِّی و تجاوز، و ده‌ها رعاِیت و ملاحظۀ دِیگر همِیشه جانب مساعدت و احتِیاط و قِیام به قانون و رعاِیت حقوق حقّۀ هم‌نوع خود را بر مصالح و منافع گذرا ترجِیح مِی‌دهد؛ مگر اِینکه قواِی حِیوانِیّۀ او غلبه نموده و عاقله را از صحنه و دائرۀ تصمِیم خارج نماِید، که در اِین صورت مسئلۀ فساد و افساد و قتل و غارت پِیش خواهد آمد.

امروزه در خِیلِی از کشورها با وجود عدم حکومت و قانون اسلام، مردم در کمال رفاه و آرامش و رعاِیت قانون و احترام به حقوق افراد و شهروندان و برخوردارِی از آزادِی در مسائل شخصِی و اعتقادات مذهبِی و عدم تعدِّی به حدود و ثغور دِیگران و وجود زمِینۀ رشد و صلاح براِی نِیل به مراتب علمِی و اجتماعِی و اقتصادِی و وجود امنِیّت قضاِیِی و احقاق حق و ابادۀ ظلم زندگِی مِی‌کنند و هِیچ فساد و افساد و قتل و خونرِیزِی نِیز پِیش نمِی‌آِید و همۀ افراد از وجود قانون در همۀ مراتب و جوانب زندگِی کاملاً راضِی و خُرسند و دلشاد مِی‌باشند؛ با وجود اِینکه اِینان موجوداتِی زمِینِی و داراِی قواِی غضبِیّه و شهوِیّه مِی‌باشند. و بالعکس در بسِیارِی از کشورهاِی اسلامِی با وجود قانون و حکم اسلام، تعدِّی و تجاوز به حقوق افراد و شهروندان و حکومت زورمدارِی و ترفّع و برترِی طلبِی و محرومِیّت از حقّ انتخاب و آزادِی و سلب اختِیارات و سلطۀ زر و زور و تزوِیر بر حق و عدالت و... موجود مِی‌باشد. دوران حکومت غاصبانۀ خلفاِی ثلاثه پس از رسول خدا و زمامداران اموِی و بنِی‌مروان و بنِی‌عبّاس خود شاهد صادقِی است بر اِینکه ملاک وجود ِیک حکومت عادله، نفس قوانِین اسلام و مقرّرات الهِی نِیست، بلکه خصوصِیّات و شاخصه‌هاِی زعما و حکّام و متولِّیان امر است که مرز بِین اِین دو نوع حکومت و سلطه را تعِیِین مِی‌نماِید.

حق و عدالت معزّز و ارزشمند است هر کجا مِی‌خواهد باشد، و ظلم و بِیداد محکوم و مطرود است هر کجا و هر زمانِی که باشد.