الهِی است که در اِین قالب و تشخّص، تعِیّن و نزول پِیدا کرده است.[1]و کسانِی که از ادراک اِین معنا عاجز و ناتواناند، اِین کلام عرفا و اولِیاِی الهِی را حمل بر حلول و اتّحاد نمودهاند، نعوذ بالله؛ درحالِیکه حلول از دو امر جداِی از ِیکدِیگر متحقّق مِیشود نه از نزول و ظهور و تجلِّی ِیک حقِیقت در معلول و مخلوق خود! اِین کجا و آن کجا؟
کلام علاّمۀ کبِیر محمّدحسِین اصفهانِی پِیرامون حقِیقت انسان
حکِیم عالِی قدر، علاّمه کبِیر، مرحوم آِیةالله العظمِی حاج شِیخ محمّدحسِین اصفهانِی ـرضوان الله علِیهـ در اِینباره چنِین مِیفرماِیند:
فما تکرَّر فِی الکلمات من الإنسان اللّاهوتِیّ و الجبروتِیّ و المثالِیّ و النّاسوتِیّ، لِیس المرادُ وجودَ الإنسان بالذات فِی تمام العوالم؛ بل وجودُه هو الوجود الناسوتِی المادِّی، و فِی غِیر هذا العالم موجودٌ بنحوٍ آخر تبعًا لوجود غِیره، و فِی عالم اللّاهوت ـو هو عالمُ الأسماء و الصّفاتـ موجودٌ بالعرض و التّبع.
و الوجود الحقِیقِی هذا الوجود الواجبِی الّذِی هو من غاِیةِ صرافتِه و شدّة إحاطتِه و نهاِیة بساطته کلّ الوجودات بنهج الوحدة و البساطة، فِیلزمه فِی مرتبة متأخّرة عن ذاته لابِالتأخُر الوجودِی وجود عناوِین الاسماء و الصفات بما لها من لوازمها، أِی الأعِیان الثابتة.[2]
«پس آنچه که در کلمات عرفاء دربارۀ انسان تعبِیر شده است به انسان لاهوتِی و جبروتِی و مثالِی و ناسوتِی، مقصود انسان در تمام عوالم نِیست بلکه انسان در هر عالمِی به تناسب آن عالم هوِیّت پِیدا مِیکند؛ در ناسوتِی وجودش مادِّی و در غِیر از آن متناسب با آن عالم خواهد شد، چنانچه در عالم لاهوت متّصف به اسماء و صفات حضرت حقّاند.
و امّا آن وجود حقِیقِی که اصالت دارد و از شدّت صرافت در ذات و احاطه و نهاِیت بساطتش، همۀ وجودات را به نحو وحدت و بساطت فرا گرفته است، همان وجود حضرت حق است. پس در مرتبۀ متأخّر از ذات، وجود
[1]. جهت اطّلاع بِیشتر بر حقِیقت انسانِی رجوع شود به مفتاح الغِیب، ص 102؛ مصباح الأنس، ص 315 و 617؛ تمهِید القواعد، ص 191.
[2]. توحِید علمِی و عِینِی، ص 97.
اسماء و صفات و لوازم آن که همان اعِیان ثابته هستند، با انسان معِیّت دارد.»
اشعار عرفاء بالله دربارۀ وحدت ذاتِی حق با موجودات
در اِینجا مناسب است به برخِی از اشعار عرفاء بالله دربارۀ وحدت ذاتِی حق با موجودات اشاره شود:
ِیا جَلِیّ الظُّهورِ و الإشراقْ
کِیست جز تو در أنفس و آفاق
لَِیسَ فِی الکائِناتِ غَِیرُکَ شَِیءْ
أنتَ شَمسُ الضُّحِی و غَِیرُکَ فَِیءْ
دو جهان ساِیه است و نور توِیِی
ساِیه را ماِیۀ ظهور توِیِی
حرف ما و من از دلم بتراش
محو کن غِیر را و جمله تو باش
خود چه غِیر و کدام غِیر اِینجا
هم ز تو سوِی توست سِیر اِینجا
در بداِیت ز توست سِیر رجال
وز نهاِیت به سوِی توست آمال[1]
بنابراِین ملائکه که بر حضرت آدم علِیهالسّلام سجده نمودند، نفس ظهور ذاتِی حق را در اِین وجود مشاهده نمودند و خواهِی نخواهِی نسبت به آن سجده و خضوع نمودند؛ پس اِین امر از جانب پروردگار ِیک امر تشرِیعِی اعتبارِی نبوده است، بلکه ِیک امر مولوِی منتزع و منبعث از ِیک حقِیقت تکوِینِیّه و ِیک حادثۀ واقعِی بوده است، و ملائکه مِیباِیست در قبال چنِین وجودِی سر به سجده فرود آورند و در برابر او اظهار ذلّت و پستِی نماِیند.
اشعار ابنفارض مصرِی دربارۀ وحدت ذاتِی حق با موجودات
عارف عظِیم و والاِی شهِیر، حضرت ابنفارض مصرِی در اِین مورد مِیفرماِید:
1. و جاء حدِیث فِی اتّحادِی ثابت
رواِیته بالنّقل غِیر ضعِیفةٍ
2. بشِیرٌ بحبّ الحقّ بعد تقرّب
إلِیه بنفلٍ أو أداء فرِیضةٍ
3. و موضع تنبِیه الإشارة ظاهرٌ
به کنتُ له سمعًا کنور الظهِیرة[2]
[1]. روح مجرّد، ص 386.
[2]. مستفاد از الکافِی، ج 2، ص 352، حدِیث قدسِی:
«ما تقرَّب إلِیّ عبدِی بشِیءٍ أحَبَّ إلِیّ مِن ما افترَضتُ علِیه، و إنَّهُ لَِیتقرَّب إلِیّ بالنافلة حتِّی أُحِبَّه؛ فإذا أحبَبتُه، کنتُ سمعَه الّذِی ِیسمَع به و بصرَه الذِی ِیُبصِرُ به و لِسانَه الّذِی ِیَنطِق به و ِیده الذِی ِیبطش بها...» ـالحدِیث. &span class="no-content"&ï
4. تسبَّبتُ فِی التّوحِید حتِّی وجَدتُه
و واسطةُ الأسباب إحدِی أدلّتِی
5. و وحّدت فِی الأسباب حتِّی فَقَدتُها
و رابطة التّوحِید إحدِی وسِیلتِی
6. و جرَّدتُ نفسِی عنهما فتجرَّدت
و لمتک ِیومًا قطّ غِیر وحِیدةٍ[1]
«1. در باب اتّحاد من با محبوب رواِیتِی ثابت و متقن آمده است که جاِی هِیچ شبههاِی را نمِیگذارد.
2. و اِین بشارت بهواسطۀ تقرّب بنده است با محبوب به انجام مستحبّات و اتِیان واجبات.
3. و دلِیل اِین مدّعا و اشارهاِی که به تحقّق وحدت بِین من و محبوب شده است را از حدِیث معروف: ”من گوش او خواهم شد“ همچون آفتاب تابان در هنگام ظهر مِیتوان استنباط نمود.
4. من براِی رسِیدن به اِین مقصود (توحِید ذاتِی و فناء در ذات محبوب) متوسّل به اسباب و وسائط آن شدم که همان اداء مستحبّات و نوافل و واجبات شرعِیّه است، و واسطه بودن اسباب شرعِیّه و عمل به تکالِیف شرعِی مرا به اِین مرحله و مرتبه رهنمون گردِید.
5. و چون نِیک نظر کردم و در اِین اسباب و وسائط تعمّق و تأمل نمودم، به ناگاه درِیافتم که تمام اِین اسباب و تکالِیف همه به ِیک سو اشاره و دلالت دارند و باطن همۀ آنها فقط توحِید است و بس؛ و لذا به ِیکباره تمام کثرات به کنارِی رفت
[1]ï”هِیچ وسِیلهاِی نِیست براِی نزدِیکِی و قرب بندۀ من به من که در نزد من محبوبتر و پسندِیدهتر باشد از آنچه بر او تکلِیف نمودم.
و پِیوسته بندۀ من با اداء نوافل و مستحبّات، خود را به من نزدِیک و نزدِیکتر مِیکند تا جاِیِی که مورد محبّت و لطف من قرار مِیگِیرد؛ پس وقتِی او را دوست داشتم، ذات او متحوّل و آثار وجودِی او متغِیّر مِیشود، در اِینوقت من گوش او خواهم شد که با آن مِیشنود و بِیناِیِی او خواهم شد که با آن مِیبِیند و زبان او خواهم شد که با آن صحبت مِیکند و دست او خواهم شد که با آن مِیگِیرد....“
[149]. دِیوان ابنفارض، تائِیه، ص 128.
و من دِیگر کثرتِی در اسباب و تکالِیف نِیافتم، و گرچه در ابتداِی سِیر براِی رسِیدن به مقام وحدت از اِین اسباب کمک مِیگرفتم و خود را تزکِیه و تحلِیه مِینمودم، امّا همِینکه به توحِید رسِیدم و جنبۀ وحدت غلبه کرد همه را فانِی در او ِیافتم و دِیگر کثرتِی را مشاهده نکردم و رابطۀ توحِید با کثرات تکالِیف را در کِیفِیّت جمع بِین دو مرتبه درِیافتم.
6. پس از تجلِّی حقِیقت توحِید در تمامِی اوامر و نواهِی و تکالِیف شرعِیّه، خود را از هر دو جنبۀ کثرت و وحدت آزاد نمودم و خود مجرّد و از قِید جزئِیّت ـکه تعِیّن اضافِی من بودـ رها گشتم و به اطلاق حق، من نِیز مطلق گردِیدم؛ امّا نه مطلق استقلالِی، بلکه فقط حق ماند و بس، و اِینطور نبود که روزِی آمِیخته و ترکِیب با تعِیّن و تقِیّدِی شده باشم، بلکه پِیوسته در تجرّد و اطلاق مِیبودم، لِیکن پرده افتاده و من خبر نداشتم.»
اشعار مرحوم آِیة الحق حاج شِیخ محمّدحسِین اصفهانِی دربارۀ وحدت و فناء عبد در ذات حق
مرحوم آِیةالله علِی الإطلاق، حاج شِیخ محمّدحسِین اصفهانِی در فناء عبد و وصول به ذات پروردگار و تحقّق به حقِیقت عبودِیّت و وحدت چنِین مِیسراِیند:
1. صِیرورةُ الذّاتِینِ ذاتًا واحدةً
خُلفٌ مُحال و العقولُ شاهدةُ
2. و لِیس الاتصالُ بالمفارقِ
من المُحالِ بل بِمَعنِی لائقٍ
3. کذلک الفَناءُ فِی المبدإ لا
ِیُعنِی به المُحالَ عند العقلاءِ
4. إذ المحالُ وحدةُ الاثنِین
لارفعُ إنِّیَّتِه فِی البِین
5. و الصّدقُ فِی مرحلةِ الدَّلالةِ
فِی المَزجِ و الوَصلِ و الاستحالة
6. فالحملُ إذ کان بمعنِی هو هو
ذو وحدةٍ و کثرةٍ فَانتَبِهوا[1]
«1. اِینکه دو ذات مستقل تبدِیل به ِیک ذات و تشخّص شوند، خلف و ممتنع است و برهان عقلِی بر اِین مسئله گواه مِیباشد.
[1]. تحفة الحکِیم منظومة فِی الحکمة و المعقول، ص 40.
2. ولِیکن اتّصال ِیک نفس به عقول مفارقه و مجرّدات درصورتِیکه با تفسِیر و بِیان صحِیح ذکر شود، اشکال و اِیرادِی ندارد و با فرض مسئلۀ بالا متفاوت مِیباشد.
3. همِینطور فناء در ذات پروردگار از جهت برهان و ادلّۀ عقلِیّه اِیراد و منعِی ندارد.
4. زِیرا آنچه محال و ممتنع است اِین است که دو چِیز با حفظ هوِیّت ذاتِی و استقلال در وجود و تشخّص، تبدِیل به ِیک تعِیّن و تشخّص و هوِیّت خارجِی گردند، نه اِینکه آن دو چِیز إنِّیّت و استقلال خود را از دست بدهند و ِیک هوِیّت و إنِّیّت جدِیدِی پدِید آِید بدون آنکه از وجود آن دو اثرِی و ماهِیّتِی باقِی مانده باشد.
5. صدق در قضِیّه بِین موضوع و محمول در صورت امتزاج موضوع ِیا وصل آن و ِیا استحالۀ آن در محمول مِیسّر خواهد شد.
6. پس در حمل هوهو از جهتِی وحدت و از جهتِی کثرت ولو اعتباراً باِید لحاظ شود.»
سجدۀ ملائکه بر آدم نه بهواسطۀ وجود نفس حِیوانِی و نباتِی و تفکّر در مسائل اجتماعِی و اسباب طبِیعِی و دنِیوِی و پرداختن به امور روزمرّه و زندگانِی در اِین سراِی فانِی، است که اِین از آنِ همگان است و حِیوانات در اِین قسمت مانند ما مِیباشند؛ بلکه به لحاظ حِیثِیّت الهِی و جنبۀ ربط ربوبِی آن است، که چنانچه به فعلِیّت و بروز و ظهور در آِید به ِیک حقِیقت علمِی لاِیتناهِی و قدرت لاِیتناهِی و حِیات لاِیتناهِی تبدِیل مِیشود.
شعر مرحوم علاّمه طهرانِی در باب مظهرِیّت أتم بودن انسان کامل براِی حق تعالِیٰ
و چه خوب در اِینباره، حضرت والد معظم ـروحِی له الفداءـ در چکامۀ ماندگار خوِیش دربارۀ حضرت سِیّدالشّهدا علِیهالسّلام که چکِیدۀ عالم وجود و مظهر اتمّ انسان کامل است، فرمود:
سجده که بر آدم خاکِی نمود
خِیل ملک، بهر حسِین است و بس
آرِی، مطلب همِین است و بس، و حقِیقت همِین است و بس!
لاِیتناهِی بودن حقِیقت علمِی انسان کامل
و امّا حقِیقت علمِی انسان کامل هِیچ حدّ و مرزِی نمِیشناسد، و هِیچ نقطۀ مجهولِی براِیش وجود ندارد، و هِیچ ابهام و اجمالِی در آن حقِیقت علمِیّه راه ندارد؛ خواه به زبان بِیاورد ِیا نِیاورد. زِیرا حضور علم در نفس انسان کامل، ِیک حضور اکتسابِی و احتجابِی نِیست که منوط به تهِیّؤ شراِیط محِیط و اقتران وسائط و اسباب تقرِیب باشد، از بِیدارِی و انتباه و تذکّر و رفع موانع و غِیره؛ بلکه حضور علمِی اشِیاء بهواسطۀ اتّصال ذات انسان کامل با مبدأِ علِیم و قادر و حِیّ است و آن اتّصال، معنا ندارد گاه باشد و گاه نباشد. بلِی، تخلّل اتّصال به ذات حضرت حق، براِی سالکِین و اولِیائِی است که قرب به حق و تجرّد ذاتِی را در مرحلۀ فناءِفِیالله، از مرتبۀ منزل، به مقام نرساندهاند و از حال به ملکه بر نگرداندهاند، و در مرتبۀ فناءِ ذاتِی به ثبات ابدِی و إتقان و رفض آثار نفس بالکلِّیه نرسِیدهاند، و هنوز از وجود نفسانِی آنان بقاِیاِیِی در زواِیا و خفاِیاِی دل، به چشم مِیخورد. ولِی آنان که در مرتبۀ فناء، از عِین ثابت نِیز گذشتهاند دِیگر تعِیّنِی براِی اِیشان متصوّر نِیست تا زمِینۀ ذهول و غفلت که لازمۀ بقاءِ فِیالنّفس است، براِی آنان متصوّر باشد؛ آنان دِیگر باقِی هستند به بقاءِ خدا و علم دارند به علم خدا و قدرت دارند به قدرت خدا، و قدرت خدا و علم او که حدّ و مرزِی ندارد.
اِینکه شِیعه و سنِّی دربارۀ حضرت مولَِیالموحّدِین أمِیرالمؤمنِین علِیهالسّلام نقل کردهاند که بارها مِیفرمود: «سَلونِی قَبلَ أن تَفقِدونِی؛[1]قبل از آنکه مرا از دست بدهِید هرچه مِیخواهِید سؤال کنِید!» براِی اِین است که علم علِی دِیگر از آنِ خودش نبود، از آن خدا بود؛ و آگاهِی او بر اسرار عالم وجود دِیگر مال خودش نبود، مال خدا بود؛ و علم خدا که کم و زِیاد ندارد، علم او علم اطلاقِی است.
روزِی أمِیرالمؤمنِین علِیهالسّلام بر فراز منبر سخن مِیفرمود و در ضمن، به اِین سخن تکلّم نمود؛ در اِین هنگام سعدبن وقّاص برخاست و گفت: ِیا
[1]. جهت اطّلاع بِیشتر پِیرامون اِین منقبت امِیرالمؤمنِین علِیهالسّلام و مصادر اِین رواِیت از عامه و خاصّه، رجوع شود به امام شناسِی، ج 12، درس 177ـ180.
علِی بگو بدانم که در سر من چند تار مو وجود دارد؟
أمِیرالمؤمنِین علِیهالسّلام فرمودند: «اگر بگوِیم، نخواهِی پذِیرفت! ولِی بدان که فرزندِی در خانهات پرورش مِیدهِی که در آِینده قاتل فرزند رسول خدا خواهد شد!»[1]
عمر سعد در آن وقت طفلِی چند ساله بود که در منزل سعد قرار داشت. و اِین است حقِیقت علم حضورِی که براِی اولِیاِی الهِی حاصل شده است.
برخِی رواِیات وارده در کِیفِیّت کشف حقاِیق علمِیّه براِی حضرات معصومِین و اولِیاِی کمّل
دربارۀ کِیفِیّت کشف حقاِیق علمِیّه براِی کمّلِین از بنِیآدم، و در رأس آنان حضرات معصومِین علِیهمالسّلام، رواِیات و اخبارِی از اهلبِیت رسول خدا وارد شده است که به برخِی از آنان اشاره مِیکنِیم، و سپس به جمع و تألِیف با اخبار و رواِیات دِیگر در اِین باب مِیپردازِیم.
در کتاب کافِی از محمّد بن ِیحِیِی العطّار با سند صحِیح و معتبر خود، از امام صادق علِیهالسّلام نقل مِیکند که فرمودند:
نحن وُلاةُ أمر الله و خَزَنةُ عِلم الله و عَِیبةُ وحِی الله.[2]
«امام صادق علِیهالسّلام فرمودند: ما اهلبِیت متولِّیان و والِیان امر پروردگارِیم (اراده و مشِیّت حضرت حق در تقدِیر نظام عالم، بهواسطۀ ما صورت مِیپذِیرد)، و ما خزِینۀ علم پروردگار هستِیم (مرتبۀ علم و جاِیگاه اطّلاع و معرفت خداِی متعال نسبت به عالم وجود، در نفس ما تحقّق پِیدا کرده است و ما را ظرف و صندوق علم خوِیش نسبت به جمِیع خلاِیق قرار داده است)، و ما محل نزول وحِی الهِی بر پِیامبرش مِیباشِیم (ِیعنِی آن وحِی که بهواسطۀ جبرائِیل امِین بر قلب رسولالله نازل گشته است، هماکنون حقِیقت آن و صورت ملکوتِی آن به علم حضورِی ـنه به علم حصولِی و کتابتِی و ِیا سمعِی و بصرِی، بلکه به نفس آن وحِیـ در وجود خود پس از درگذشت رسول خدا صلِّی الله علِیه و آله و سلّم آن را وجدان و شهود و لمس مِینماِیِیم).»
[1]. کامل الزِیارات، ص 74؛ الأمالِی، شِیخ صدوق، ص 133؛بحار الأنوار، ج 44، ص 256.
[2]. الکافِی، ج 1، ص 192، باب إنّ الأئمةَ علِیهمالسّلام وُلاةُ امر الله و خَزَنةُ علمه، ح 1.
و اِین است مفاد و معناِی تجلِّی اسم علِیم در نفس انسان کامل، که تمام حقاِیق عالم هستِی از جمله حقِیقت وحِی محمّدِی را به إشراف شهودِی و قلبِی و وجدانِی احساس و ادراک مِیکند؛ که البتّه مجلاِی اتمّ و اکمل اِین تجلِّی، نفس قدسِی و مطهّر و معصوم حضرات معصومِین علِیهمالسّلام مِیباشد.[1]
رواِیتِی دِیگر را بسِیارِی از ثقات حدِیث، با سند صحِیح از امام باقر علِیهالسّلام نقل مِیکنند که سورةبن کلِیب گفت:
قال لِی أبوجعفر علِیهالسّلام: «واللهِ إنّا لَخُزّانُ اللهِ فِی سَمائِهِ و أرضِهِ، لاعَلَِی ذَهَبٍ و لاعَلِی فِضَّةٍ إلّا عَلِی عِلمِهِ.»[2]
«امام باقر علِیهالسّلام به من فرمودند: ”قسم به خدا که ما والِیان بر خزائن علم خدا در آسمان و زمِینش مِیباشِیم؛ امّا نه بر طلا و نقره، بلکه بر علم خدا و آگاهِی او.»
و نِیز نظِیر اِین رواِیت از سدِیر از امام باقر علِیهالسّلام نقل شده است:
قال: قلتُ له: جُعِلتُ فِداکَ، ما أنتم؟ قال: «نحن خُزّانُ عِلمِ اللهِ، و نحن تَراجِمَةُ وَحِیِ اللهِ، و نحن الحُجَّةُ البالِغَةُ عَلِی مَن دونَ السَّماءِ و مَن فَوقَ الأرضِ.»[3]
«به امام باقر علِیهالسّلام عرض کردم: فداِیت شوم، شما چه شأن و مقامِی نزد پروردگار دارِید؟
امام فرمودند: ما سررشتهدار و متولِّی خزائن علم الهِی هستِیم، و ما تفسِیر کننده و بِیان کننده و آشکار کنندۀ وحِی خداوند مِیباشِیم، و ماِیِیم آن حجّت و دلِیل روشن و آشکار بر هر کسِی که زِیر اِین آسمان و بر روِی زمِین قرار دارد.»
[1]. جهت اطّلاع بِیشتر پِیرامون تجلِی اسم علِیم حق تعالِی در نفس انسان کامل، رجوع شود به شرح فصوص الحکم، جندِی، ص 337.
[2]. الکافِی، ج 1، ص 192، ح 2.
[3]. الکافِی، ج 1، ص 192، ح 3.