و من دِیگر کثرتِی در اسباب و تکالِیف نِیافتم، و گرچه در ابتداِی سِیر براِی رسِیدن به مقام وحدت از اِین اسباب کمک مِیگرفتم و خود را تزکِیه و تحلِیه مِینمودم، امّا همِینکه به توحِید رسِیدم و جنبۀ وحدت غلبه کرد همه را فانِی در او ِیافتم و دِیگر کثرتِی را مشاهده نکردم و رابطۀ توحِید با کثرات تکالِیف را در کِیفِیّت جمع بِین دو مرتبه درِیافتم.
6. پس از تجلِّی حقِیقت توحِید در تمامِی اوامر و نواهِی و تکالِیف شرعِیّه، خود را از هر دو جنبۀ کثرت و وحدت آزاد نمودم و خود مجرّد و از قِید جزئِیّت ـکه تعِیّن اضافِی من بودـ رها گشتم و به اطلاق حق، من نِیز مطلق گردِیدم؛ امّا نه مطلق استقلالِی، بلکه فقط حق ماند و بس، و اِینطور نبود که روزِی آمِیخته و ترکِیب با تعِیّن و تقِیّدِی شده باشم، بلکه پِیوسته در تجرّد و اطلاق مِیبودم، لِیکن پرده افتاده و من خبر نداشتم.»
اشعار مرحوم آِیة الحق حاج شِیخ محمّدحسِین اصفهانِی دربارۀ وحدت و فناء عبد در ذات حق
مرحوم آِیةالله علِی الإطلاق، حاج شِیخ محمّدحسِین اصفهانِی در فناء عبد و وصول به ذات پروردگار و تحقّق به حقِیقت عبودِیّت و وحدت چنِین مِیسراِیند:
1. صِیرورةُ الذّاتِینِ ذاتًا واحدةً
خُلفٌ مُحال و العقولُ شاهدةُ
2. و لِیس الاتصالُ بالمفارقِ
من المُحالِ بل بِمَعنِی لائقٍ
3. کذلک الفَناءُ فِی المبدإ لا
ِیُعنِی به المُحالَ عند العقلاءِ
4. إذ المحالُ وحدةُ الاثنِین
لارفعُ إنِّیَّتِه فِی البِین
5. و الصّدقُ فِی مرحلةِ الدَّلالةِ
فِی المَزجِ و الوَصلِ و الاستحالة
6. فالحملُ إذ کان بمعنِی هو هو
ذو وحدةٍ و کثرةٍ فَانتَبِهوا[1]
«1. اِینکه دو ذات مستقل تبدِیل به ِیک ذات و تشخّص شوند، خلف و ممتنع است و برهان عقلِی بر اِین مسئله گواه مِیباشد.
[1]. تحفة الحکِیم منظومة فِی الحکمة و المعقول، ص 40.
2. ولِیکن اتّصال ِیک نفس به عقول مفارقه و مجرّدات درصورتِیکه با تفسِیر و بِیان صحِیح ذکر شود، اشکال و اِیرادِی ندارد و با فرض مسئلۀ بالا متفاوت مِیباشد.
3. همِینطور فناء در ذات پروردگار از جهت برهان و ادلّۀ عقلِیّه اِیراد و منعِی ندارد.
4. زِیرا آنچه محال و ممتنع است اِین است که دو چِیز با حفظ هوِیّت ذاتِی و استقلال در وجود و تشخّص، تبدِیل به ِیک تعِیّن و تشخّص و هوِیّت خارجِی گردند، نه اِینکه آن دو چِیز إنِّیّت و استقلال خود را از دست بدهند و ِیک هوِیّت و إنِّیّت جدِیدِی پدِید آِید بدون آنکه از وجود آن دو اثرِی و ماهِیّتِی باقِی مانده باشد.
5. صدق در قضِیّه بِین موضوع و محمول در صورت امتزاج موضوع ِیا وصل آن و ِیا استحالۀ آن در محمول مِیسّر خواهد شد.
6. پس در حمل هوهو از جهتِی وحدت و از جهتِی کثرت ولو اعتباراً باِید لحاظ شود.»
سجدۀ ملائکه بر آدم نه بهواسطۀ وجود نفس حِیوانِی و نباتِی و تفکّر در مسائل اجتماعِی و اسباب طبِیعِی و دنِیوِی و پرداختن به امور روزمرّه و زندگانِی در اِین سراِی فانِی، است که اِین از آنِ همگان است و حِیوانات در اِین قسمت مانند ما مِیباشند؛ بلکه به لحاظ حِیثِیّت الهِی و جنبۀ ربط ربوبِی آن است، که چنانچه به فعلِیّت و بروز و ظهور در آِید به ِیک حقِیقت علمِی لاِیتناهِی و قدرت لاِیتناهِی و حِیات لاِیتناهِی تبدِیل مِیشود.
شعر مرحوم علاّمه طهرانِی در باب مظهرِیّت أتم بودن انسان کامل براِی حق تعالِیٰ
و چه خوب در اِینباره، حضرت والد معظم ـروحِی له الفداءـ در چکامۀ ماندگار خوِیش دربارۀ حضرت سِیّدالشّهدا علِیهالسّلام که چکِیدۀ عالم وجود و مظهر اتمّ انسان کامل است، فرمود:
سجده که بر آدم خاکِی نمود
خِیل ملک، بهر حسِین است و بس
آرِی، مطلب همِین است و بس، و حقِیقت همِین است و بس!
لاِیتناهِی بودن حقِیقت علمِی انسان کامل
و امّا حقِیقت علمِی انسان کامل هِیچ حدّ و مرزِی نمِیشناسد، و هِیچ نقطۀ مجهولِی براِیش وجود ندارد، و هِیچ ابهام و اجمالِی در آن حقِیقت علمِیّه راه ندارد؛ خواه به زبان بِیاورد ِیا نِیاورد. زِیرا حضور علم در نفس انسان کامل، ِیک حضور اکتسابِی و احتجابِی نِیست که منوط به تهِیّؤ شراِیط محِیط و اقتران وسائط و اسباب تقرِیب باشد، از بِیدارِی و انتباه و تذکّر و رفع موانع و غِیره؛ بلکه حضور علمِی اشِیاء بهواسطۀ اتّصال ذات انسان کامل با مبدأِ علِیم و قادر و حِیّ است و آن اتّصال، معنا ندارد گاه باشد و گاه نباشد. بلِی، تخلّل اتّصال به ذات حضرت حق، براِی سالکِین و اولِیائِی است که قرب به حق و تجرّد ذاتِی را در مرحلۀ فناءِفِیالله، از مرتبۀ منزل، به مقام نرساندهاند و از حال به ملکه بر نگرداندهاند، و در مرتبۀ فناءِ ذاتِی به ثبات ابدِی و إتقان و رفض آثار نفس بالکلِّیه نرسِیدهاند، و هنوز از وجود نفسانِی آنان بقاِیاِیِی در زواِیا و خفاِیاِی دل، به چشم مِیخورد. ولِی آنان که در مرتبۀ فناء، از عِین ثابت نِیز گذشتهاند دِیگر تعِیّنِی براِی اِیشان متصوّر نِیست تا زمِینۀ ذهول و غفلت که لازمۀ بقاءِ فِیالنّفس است، براِی آنان متصوّر باشد؛ آنان دِیگر باقِی هستند به بقاءِ خدا و علم دارند به علم خدا و قدرت دارند به قدرت خدا، و قدرت خدا و علم او که حدّ و مرزِی ندارد.
اِینکه شِیعه و سنِّی دربارۀ حضرت مولَِیالموحّدِین أمِیرالمؤمنِین علِیهالسّلام نقل کردهاند که بارها مِیفرمود: «سَلونِی قَبلَ أن تَفقِدونِی؛[1]قبل از آنکه مرا از دست بدهِید هرچه مِیخواهِید سؤال کنِید!» براِی اِین است که علم علِی دِیگر از آنِ خودش نبود، از آن خدا بود؛ و آگاهِی او بر اسرار عالم وجود دِیگر مال خودش نبود، مال خدا بود؛ و علم خدا که کم و زِیاد ندارد، علم او علم اطلاقِی است.
روزِی أمِیرالمؤمنِین علِیهالسّلام بر فراز منبر سخن مِیفرمود و در ضمن، به اِین سخن تکلّم نمود؛ در اِین هنگام سعدبن وقّاص برخاست و گفت: ِیا
[1]. جهت اطّلاع بِیشتر پِیرامون اِین منقبت امِیرالمؤمنِین علِیهالسّلام و مصادر اِین رواِیت از عامه و خاصّه، رجوع شود به امام شناسِی، ج 12، درس 177ـ180.
علِی بگو بدانم که در سر من چند تار مو وجود دارد؟
أمِیرالمؤمنِین علِیهالسّلام فرمودند: «اگر بگوِیم، نخواهِی پذِیرفت! ولِی بدان که فرزندِی در خانهات پرورش مِیدهِی که در آِینده قاتل فرزند رسول خدا خواهد شد!»[1]
عمر سعد در آن وقت طفلِی چند ساله بود که در منزل سعد قرار داشت. و اِین است حقِیقت علم حضورِی که براِی اولِیاِی الهِی حاصل شده است.
برخِی رواِیات وارده در کِیفِیّت کشف حقاِیق علمِیّه براِی حضرات معصومِین و اولِیاِی کمّل
دربارۀ کِیفِیّت کشف حقاِیق علمِیّه براِی کمّلِین از بنِیآدم، و در رأس آنان حضرات معصومِین علِیهمالسّلام، رواِیات و اخبارِی از اهلبِیت رسول خدا وارد شده است که به برخِی از آنان اشاره مِیکنِیم، و سپس به جمع و تألِیف با اخبار و رواِیات دِیگر در اِین باب مِیپردازِیم.
در کتاب کافِی از محمّد بن ِیحِیِی العطّار با سند صحِیح و معتبر خود، از امام صادق علِیهالسّلام نقل مِیکند که فرمودند:
نحن وُلاةُ أمر الله و خَزَنةُ عِلم الله و عَِیبةُ وحِی الله.[2]
«امام صادق علِیهالسّلام فرمودند: ما اهلبِیت متولِّیان و والِیان امر پروردگارِیم (اراده و مشِیّت حضرت حق در تقدِیر نظام عالم، بهواسطۀ ما صورت مِیپذِیرد)، و ما خزِینۀ علم پروردگار هستِیم (مرتبۀ علم و جاِیگاه اطّلاع و معرفت خداِی متعال نسبت به عالم وجود، در نفس ما تحقّق پِیدا کرده است و ما را ظرف و صندوق علم خوِیش نسبت به جمِیع خلاِیق قرار داده است)، و ما محل نزول وحِی الهِی بر پِیامبرش مِیباشِیم (ِیعنِی آن وحِی که بهواسطۀ جبرائِیل امِین بر قلب رسولالله نازل گشته است، هماکنون حقِیقت آن و صورت ملکوتِی آن به علم حضورِی ـنه به علم حصولِی و کتابتِی و ِیا سمعِی و بصرِی، بلکه به نفس آن وحِیـ در وجود خود پس از درگذشت رسول خدا صلِّی الله علِیه و آله و سلّم آن را وجدان و شهود و لمس مِینماِیِیم).»
[1]. کامل الزِیارات، ص 74؛ الأمالِی، شِیخ صدوق، ص 133؛بحار الأنوار، ج 44، ص 256.
[2]. الکافِی، ج 1، ص 192، باب إنّ الأئمةَ علِیهمالسّلام وُلاةُ امر الله و خَزَنةُ علمه، ح 1.
و اِین است مفاد و معناِی تجلِّی اسم علِیم در نفس انسان کامل، که تمام حقاِیق عالم هستِی از جمله حقِیقت وحِی محمّدِی را به إشراف شهودِی و قلبِی و وجدانِی احساس و ادراک مِیکند؛ که البتّه مجلاِی اتمّ و اکمل اِین تجلِّی، نفس قدسِی و مطهّر و معصوم حضرات معصومِین علِیهمالسّلام مِیباشد.[1]
رواِیتِی دِیگر را بسِیارِی از ثقات حدِیث، با سند صحِیح از امام باقر علِیهالسّلام نقل مِیکنند که سورةبن کلِیب گفت:
قال لِی أبوجعفر علِیهالسّلام: «واللهِ إنّا لَخُزّانُ اللهِ فِی سَمائِهِ و أرضِهِ، لاعَلَِی ذَهَبٍ و لاعَلِی فِضَّةٍ إلّا عَلِی عِلمِهِ.»[2]
«امام باقر علِیهالسّلام به من فرمودند: ”قسم به خدا که ما والِیان بر خزائن علم خدا در آسمان و زمِینش مِیباشِیم؛ امّا نه بر طلا و نقره، بلکه بر علم خدا و آگاهِی او.»
و نِیز نظِیر اِین رواِیت از سدِیر از امام باقر علِیهالسّلام نقل شده است:
قال: قلتُ له: جُعِلتُ فِداکَ، ما أنتم؟ قال: «نحن خُزّانُ عِلمِ اللهِ، و نحن تَراجِمَةُ وَحِیِ اللهِ، و نحن الحُجَّةُ البالِغَةُ عَلِی مَن دونَ السَّماءِ و مَن فَوقَ الأرضِ.»[3]
«به امام باقر علِیهالسّلام عرض کردم: فداِیت شوم، شما چه شأن و مقامِی نزد پروردگار دارِید؟
امام فرمودند: ما سررشتهدار و متولِّی خزائن علم الهِی هستِیم، و ما تفسِیر کننده و بِیان کننده و آشکار کنندۀ وحِی خداوند مِیباشِیم، و ماِیِیم آن حجّت و دلِیل روشن و آشکار بر هر کسِی که زِیر اِین آسمان و بر روِی زمِین قرار دارد.»
[1]. جهت اطّلاع بِیشتر پِیرامون تجلِی اسم علِیم حق تعالِی در نفس انسان کامل، رجوع شود به شرح فصوص الحکم، جندِی، ص 337.
[2]. الکافِی، ج 1، ص 192، ح 2.
[3]. الکافِی، ج 1، ص 192، ح 3.
رواِیت دِیگر از سدِیر صِیرفِی است که دربارۀ علم امام علِیهالسّلام، از امام صادق علِیهالسّلام نقل مِیکند:
قال: کُنتُ أنا و أبوبصِیرٍ و ِیحِیَِی البَزّازُ و داوُدُبنُ کثِیرٍ فِی مجلسِ أبِیعبدِاللهِ علِیهالسّلام، إذ خَرَجَ إلِینا و هو مُغضَبٌ. فلمّا أخَذَ مجلسَهُ قال: «ِیا عَجَبًا لِأقوامٍ ِیَزعُمونَ أنّا نَعلَمُ الغَِیبَ! ما ِیَعلَمُ الغَِیبَ إلّا اللهُ عزّوجلّ لقد هَمَمتُ بِضَربِ جارِِیَتِی فُلانَةَ فَهَرَبَت مِنِّی، فما عَلِمتُ فِی أِیِّ بُِیوتِ الدّارِ هِی!»
قال سَدِیرٌ: فلمّا أن قامَ مِن مجلسِهِ و صارَ فِی منزلِهِ، دَخَلتُ أنا و أبوبصِیرٍ و مُِیَسِّرٌ و قُلنا له: جُعِلنا فِداکَ، سمِعناکَ و أنت تقولُ کذا و کذا فِی أمرِ جارِیَتِکَ و نحن نَعلَمُ أنَّکَ تَعلَمُ عِلمًا کثِیرًا و لانَنسِبُکَ إلِی عِلمِ الغَِیبِ؟! قال: فقال: «ِیا سَدِیرُ، أ لمتَقرَإ القُرآنَ؟» قلتُ: بَلِی! قال: «فَهَل وَجَدتَ فِیما قَرأتَ مِن کِتابِ اللهِ عزّوجلّ(قَالَ الَّذِي عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْكِتَابِ أَنَا آتِيكَ بِهِ قَبْلَ أَنْ يَرْتَدَّ إِلَيْكَ طَرْفُكَ)؟» قال: قلتُ: جُعِلتُ فِداکَ، قد قَرأتُه. قال: «فَهَل عَرَفتَ الرَّجُلَ و هَل عَلِمتَ ما کان(عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْكِتَابِ)؟» قال: قلتُ: أخبِرنِی بهِ. قال: «قَدرُ قَطرَةٍ مِنَ الماءِ فِی البحرِ الأخضَرِ، فما ِیَکونُ ذلک مِن عِلمِ الکِتابِ؟» قال: قلتُ: جُعِلتُ فِداکَ، ما أقَلَّ هذا!
فقال: «ِیا سَدِیرُ، ما أکثرَ هذا أن ِیَنسِبَهُ اللهُ عزّوجلّ إلَِی العِلمِ الَّذِی أُخبِرُکَ به! ِیا سَدِیرُ، فَهَل وَجَدتَ فِیما قَرأتَ مِن کتابِ اللهِ عزّوجلّ أِیضًا(قُلْ كَفَى بِاللَّهِ شَهِيدًا بَيْنِي وَبَيْنَكُمْ وَمَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْكِتَابِ)؟» قال: قلتُ: قد قَرأتُه، جُعِلتُ فِداکَ. قال: «أ فَمَن عندَهُ عِلمُ الکتابِ کُلُّهُ أفهَمُ أم مَن عندَهُ عِلمُ الکتابِ بَعضُهُ؟» قلتُ: لابَل مَن عندَهُ عِلمُ الکتابِ کُلُّهُ.
قال: فَأومَأ بِِیَدِه إلِی صَدرِهِ و قال: «عِلمُ الکتابِ و اللهِ کُلُّهُ عندَنا! عِلمُ الکتابِ و اللهِ کُلُّهُ عندَنا!»[1]
[1]. الکافِی، ج 1، ص 257، ح 3.
«سدِیر گوِید: من به اتّفاق ابوبصِیر و ِیحِیِی بزّاز و داودبن کثِیر در مجلس امام صادق علِیهالسّلام نشسته بودِیم. در اِینوقت حضرت وارد اطاق شدند درحالِیکه آثار غضب در چهرهشان مشهود بود، و هنگامِی که نشستند فرمودند: ”تعجّب مِیکنم از افرادِی که خِیال مِیکنند ما علم به غِیب دارِیم درحالِیکه جز خداِی متعال کسِی عالم به غِیب نمِیباشد! همِین پِیش از اِین خواستم فلان کنِیز خود را تنبِیه کنم، از دست من فرار کرد و من ندانستم که در کدام اطاق پنهان شده است.“
سدِیر گوِید: وقتِی که حضرت از جاِی خود برخاستند و به اندرون منزل رفتند و افراد متفرّق شدند، من و ابوبصِیر و مِیسّر برگشتِیم به اطاق و به حضرت عرض کردِیم: خداوند ما را فداِی شما گرداند، ما الآن مطلب غرِیبِی از شما دربارۀ کنِیزتان شنِیدِیم، درحالِیکه ما مِیدانِیم شما داراِی علم بسِیار مِیباشِید و شما را نِیز به علم غِیب مرتبط نمِیگردانِیم! پس اِین قضِیّه چگونه خواهد بود؟
حضرت صادق علِیهالسّلام فرمودند: ”اِی سدِیر، آِیا قرآن نخواندهاِی؟“ عرض کردم: چرا خواندهام.
فرمودند: ”آِیا به اِین آِیه برخورد کردهاِی در قرآن کرِیم:(گفت آن کسِی که قدرِی از علم کتاب را دارا بود، من تخت بلقِیس را به اِینجا حاضر مِیکنم قبل از اِینکه پلک چشم بههم بزنِی؟)“ سدِیر عرض مِیکند: بلِی خواندهام فداِیت گردم.
حضرت فرمودند: ”آِیا آن شخص را مِیشناسِی؟ و نِیز آِیا مِیدانِی چه مقدار از علم کتاب در نزد او بود؟“ عرض کرد: شما به من خبر دهِید.
حضرت فرمودند: ”علم آن شخص به اندازۀ ِیک قطره در درِیاِی سبز (اقِیانوس) بوده است، حال اِین چه مقدار از علم کتاب است؟“ عرض کردم: فداِی تو شوم، چقدر اِین مقدار کم است!
حضرت فرمودند: ”اِی سدِیر، نه اِینچنِین نِیست؛ چقدر اِین مقدار زِیاد است اگر خداوند آن را به علم و آگاهِی که به تو خبر مِیدهم مربوط و منسوب کند!(ِیعنِی گرچه اِین علم نسبت به کل کتاب، حکم ِیک قطره را دارد، ولِی
چون اِین قطره منتسب به خدا و علم او است بسِیار زِیاد خواهد بود)
اِی سدِیر، آِیا باز در کتاب خداِی تعالِی خواندهاِی که مِیفرماِید:(بگو اِی پِیامبر، خداوند براِی شهادت بِین من و بِین شما کفاِیت مِیکند و آن کسِی که نزد او علم کتاب است)؟“ سدِیر عرض کرد: اِین آِیه را نِیز خواندهام فداِیت شوم.
حضرت فرمودند: ”آِیا کسِی که تمام کتاب نزد اوست فهمش بِیشتر و دانشش افزونتر است ِیا کسِی که علمش به بعضِی از کتاب است؟“ عرض کرد: خِیر، بلکه کسِی که علمش به همۀ کتاب است قطعاً وسعت اطّلاعش بِیشتر خواهد بود.
در اِین هنگام، حضرت با دست به سِینه خود اشاره کردند و فرمودند”قسم به خدا علم تمام کتاب نزد ما است! قسم به خدا علم تمام کتاب نزد ما است!“»
در اِین رواِیت که واقعاً عقول را حِیران و خرد را پرِیشان مِیسازد، امام علِیهالسّلام به قدرت لاِیزال ولِیّ خدا و احاطۀ علمِی بِیانتها بهواسطۀ احاطۀ علمِی حضرت حق تصرِیح مِیفرماِیند.
آصف برخِیا، وزِیر حضرت سلِیمان، با داشتن ِیک اسم از اسماءِ ارادِیّۀ تکوِینِیّۀ حضرت حق، توانست چنان قدرتِی پِیدا کند که زمِین را در فاصلۀ دو نقطه بشکافد و تخت بلقِیس را به ِیک چشم بههمزدن نزد حضرت سلِیمان حاضر گرداند سپس دوباره زمِین را به حال اوّل باز گرداند.[1]
[1]. البرهان فِی تفسِیر القرآن، ج 4، ص 216:
«عن أبِیجعفر علِیهالسّلام قال: ”إنّ اسمَ اللهِ الأعظمِ علِی ثلاثة و سبعِین حرفًا، و إنّما کان عند آصف منها حرفٌ واحدٌ، فتکلَّم به فخسَف بالأرض ما بِینه و بِین سرِیر بلقِیس حتِّی تناول السرِیر بِیده، ثم عادت الأرض کما کانت، أسرعَ من طرفة العِین؛ و نحن عندنا من الاسم الأعظم اثنان و سبعون حرفا، و حرفٌ عند الله تبارک و تعالِی استأثر به فِی علم الغِیب عنده. و لاحول و لاقوة إلّا بالله.“»
البرهان فِی تفسِیر القرآن، ج 4، ص 218:
«عن عبدالله بن بکِیر، عن أبِیعبدالله علِیهالسّلام، قال: کنتُ عنده فذکروا سلِیمان و ما أُعطِِیَ من العلم و ما أُوتِِیَ من الملک، فقال لِی: ”و ما أُعطِِیَ سلِیمان بن داود؟! إنما کان عنده حرفٌ واحدٌ &span class="no-content"&ï