ذهنِیّه و تصوّرات نفسِیّه، ادراک ِیک معنا محقّق است نه شهود حضورِی و ادراک حسِّی و لمسِی آن.
از اِین جهت، معانِی و تصوّراتِی را که شعراء و بلغاء ـچه به صورت منظوم و چه منثور چون گلستان سعدِی و کتب ادبِی و بلاغِیـ ابراز و اظهار مِیکنند، همه و همه از دائرۀ وحِی و إشراف بر حقاِیق تکوِینِیّه به دور است و هِیچ ارتباطِی بِین آنها و حقاِیق وحِیانِی وجود ندارد.
تفاوت کلمات و اشعار عرفاء بالله با ساِیر شعراء و بلغاء از لحاظ اوصاف ملکوتِی و الهامات الهِی
بلِی، شعراِیِی که صرف نظر از جنبۀ شاعرانه، متّصف به اوصاف ملکوت و متحوّل به احوال عالم قدس شده باشند و حجابهاِی نفسانِی و نورانِی را به کنارِی زده باشند، آنان نِیز مشرّف به ادراک همان حقاِیق وحِیانِی به صورت عِینِی و حضورِی خواهند شد؛ الاّ اِینکه از طرف پروردگار مأمور به تشرِیع و تبلِیغ نباشند. همچنانکه در مناجات شعبانِیّه مولَِیالموحدِین امِیرالمؤمنِین علِیهالسّلام به پروردگار عرضه مِیدارد:
إلَهِی هَب لِی کمالَ الانقطاعِ إلِیک و أنِر أبصارَ قلوبِنا بضِیاءِ نظَرِها إلِیک حتِّی تخرِقَ أبصارُ القلوبِ حُجُبَ النّور فتَصِلَ إلِی معدِن العظمة و تصِیرَ أرواحُنا معلّقةً بعزِّ قُدسِک.[1]
«پروردگارا، مرا در منتهاِی انقطاع به سوِی خودت قرار ده (هِیچ روزنهاِی در قلب من نسبت به غِیر خودت باقِی مگذار و هِیچ مِیل و علاقهاِی ولو به مقدار سر سوزنِی در دل و سوِیداِی من نسبت به ماسواِی خودت قرار مده)! و چشمان دلهاِی ما را به روشنِی نگاه به سوِی خودت نورانِی گردان، تا اِینکه چشمهاِی قلوب ما پردههاِی عوالم نور را ِیکِی پس از دِیگرِی به کنارِی زند و به معدن و منزلگاه عظمت و کبرِیائِیّت تو برسد و ارواح ما در حرِیم بهاء و قدس تو به پرواز آِید.»
اِین فقرات از مناجات شعبانِیّه، عالِیترِین و راقِیترِین مرتبه از مراتب تجرّد است که ِیک فرد مِیتواند بدان راه ِیابد، و امِیرالمؤمنِین علِیهالسّلام همۀ ما را به اِین
[1]. مفاتِیح الجنان، مناجات شعبانِیّه؛ الإقبال، ج 3، ص 299.
مرتبۀ علِیا دعوت نموده است، و خود او متعهّد بر رساندن و اِیصال نفوس به اِین مرتبه شده است.
آرِی، اِین شعراء چون: خواجه حافظ شِیرازِی، مولانا جلالالدِّین محمّد بلخِی، ملاّ محمّد شمس مغربِی، ابنفارض مصرِی و...، با ساِیر افراد و شعراء که هِیچ بوِیِی از انفاس و نفحات عالم قدس به مشامشان نرسِیده است و صرفاً به تنظِیم سجع و قافِیه و مونتاژ مطالب مأخوذه از آثار دِیگران پرداختهاند، تفاوت جوهرِی و ماهوِی دارند.
آرِی، آن عارفِی که حقِیقت وجود خود را فانِی در وجود صاحب ولاِیت نموده است و به کنه معانِی و حقاِیق فقرات مناجات مولا امِیرالمؤمنِین علِیهالسّلام رسِیده است و هِیچ خواست و ارادهاِی در وجود خود جز اراده و مشِیّت صاحب ولاِیت کلِّیۀ الهِیّه، حضرت حجة بنالحسن ارواحنا لتراب مقدمهالفداء باقِی نگذارده است و نفس و سرّ او با نفس و سرّ مولاِی خود معِیّت ابدِی بلکه اتّحاد و وحدت پِیدا نموده است و عاشقانه و والهانه در وصف مولاِیش مِیسراِید:
سلامُ الله ما کَرَّ اللِّیالِی
و جاوَبَتِ المثانِی و المثالِی
علِی وادِی الأراک و من علِیها
و دارٍ باللّوِی فوقَ الرَّمال
دعاگوِی غرِیبان جهانم
و أدعو بالتّواتر و التّوالِی
به هر منزل که رو آرد خدا را
نگه دارش به لطف لا ِیزالِی
منال اِی دل که در زنجِیر زلفش
همه جمعِیّت است آشفته حالِی
ز خطّت صد جمال دِیگر افروز
که عمرت باد صد سال جلالِی
تو مِیباِید که باشِی ور نه سهل است
زِیان ماِیۀ جاهِی و مالِی
بر آن نقّاش قدرت آفرِین باد
که گِرد مَه کشد خطّ هلالِی
فحبُّک راحتِی فِی کلّ حِینٍ
و ذکرُک مونسِی فِی کلِّ حال
سوِیداِی دل من تا قِیامت
مباد از سوز سوداِی تو خالِی
کجا ِیابم وصال چون تو شاهِی
من بد نام رند لا أُبالِی
خدا داند که حافظ را غرض چِیست
و علمُ الله حَسبِی من سؤالِی[1]
و ِیا در جاِی دِیگر فرماِید:
به ملازمان سلطان که رساند اِین ندا را؟
که به شکر پادشاهِی ز نظر مران گدا را
دل عالَمِی بسوزِی چه عذار بر فروزِی
تو از اِین چه سود دارِی که نمِیکنِی مدارا؟
چه قِیامت است جانا که به عاشقان نمودِی؟
دل و جان فداِی روِیت بنما عذار ما را[2]
با آن کسِی که هِیچ چِیزِی از امام، جز غِیبت و مخفِی ماندن از أنظار نمِیداند و اصلاً و ابداً معرفتِی به کنه ولاِیت و سِیطره و إشراف بر نفوس و جوهرۀ عالم خلقت و حقِیقت همۀ حقاِیق و حبلُ الله الممدود بِینَه و بِینَ خلقه و وساطت فِیض حق و وسِیلۀ بروز و ظهور اسماء و صفات کلِّیۀ حق و... ندارد و در مقام شعر و شاعرِی ابِیاتِی را به هم مِیبافد و دلخوش از اِینکه در وصف امام علِیهالسّلام شعرِی سروده است، ِیکِی است؟!
و از اِین گذشته هر توهّم و تخِیّلِی، گرچه نامربوط و سخِیف که در قالب اوزان بِیوزن و لاطائلات مهمل درآِید، با حقِیقت وحِی و اتّصال به عالم غِیب فرقِی ندارد؟!
عجبا ما به کجا مِیروِیم؟! و چه برداشتِی از شرع و شرِیعت و شرِیعتمدار داشتهاِیم؟! کسانِی که بدون اطّلاع از شهود معارف وحِیانِی و علوم حضورِی سبحانِی و کشف سبحات جمال و جلال ربّانِی، پا به حرِیم قاطنِین عالم انس و خلوتگزِیدگان کعبۀ محبوب نهادهاند و قلم در مقام و منزلت و جاِیگاه رفِیع و به دور از مخِیّلۀ ما
[1]. دِیوان حافظ، غزل 463.
[2]. همان، غزل 12.
مِیزنند و خود را واقف و آگاه به رمز و رموز و اسرار آن عارفان و برگزِیدگان نظام خلقت و تکوِین مِیدانند، چِیزِی جز آبرورِیزِی براِی خود و سرگشتگِی و حِیرت و اغراء به جهل و تردِید براِی دِیگران به ارمغان نمِیآورند،[1]و به تعبِیر حافظ شِیراز:
اِی مگس، عرصۀ سِیمرغ نه جولانگه توست
عِرض خود مِیبرِی و زحمت ما مِیدارِی[2]
و ِیا در مقام مدح حضرت رسول صلِّی الله علِیه و آله و سلّم جناب حافظ چنِین مِیسراِید:
ستارهاِی بدرخشِید و ماه مجلس شد
دل رمِیدۀ ما را انِیس و مونس شد
نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت
به غمزه مسئله آموز صد مدرّس شد
طرب سراِی محبّت، کنون شود معمور
که طاق ابروِی ِیار منش مهندس شد[3]
و ِیا در وصف رسالتش چنِین مِیسراِید:
من که ملول گشتمِی از نفس فرشتگان
قال و مقال عالمِی مِیکشم از براِی تو[4]
حال، اِین شعر را در کنار ساِیر اشعارِی که در مدح رسول خدا سروده شده است قرار دهِیم و بنگرِیم چگونه شاعر براِی ترکِیب و تسجِیع ابِیات، به چه تکلّفات
[1]. جهت اطّلاع بِیشتر پِیرامون اِین مطلب رجوع شود به سلسله مقالات صورت و بِیصورتِی، تحت عنوانهاِی رنگ و بِیرنگِی، بِیکرانگِی و حصارها، آِینههاِی بِیزنگار.
[2]. دِیوان حافظ، غزل 452.
[3]. همان، غزل 229.
[4]. همان، غزل 417.
و زحماتِی دچار گشته و براِی عرضۀ متاع خوِیش به بازار ادب و معرفت، چه مشقّتها که متحمّل شده است!
روزِی در خدمت مرحوم والد ـقدّس الله سرّهـ صحبت از شعر و ادب از شعراِی مختلف و اُدباِی مشهور بود و در ضمن کلام، سخنِی از غزل معروف علاّمه طباطبائِی ـرضوان الله علِیهـ رفت که فرموده است:
مهر خوبان دل و دِین از همه بِیپروا بُرد
رخ شطرنج نبرد آنچه رخ زِیبا برد
تا آخر؛ و در شرح و بِیان ابِیات مطالبِی نغز بِیان مِیفرمودند، آنگاه به حقِیر ملتفت شده و غزلِی از ِیکِی از علماِی مشهور را قرائت کردند و فرمودند: فلانِی، به نظر تو اِین غزل چگونه است؟
عرض کردم: آنچه در اِین غزل مشهود است فقط مونتاژ و سرهمبندِیِ ِیک سرِی مطالب، بدون هِیچ بهره از حقِیقت معانِی عرفانِی و ارتباط الهامِی!
اِیشان تبسّمِی کردند و پاسخِی ندادند.
عدم مشابهت حقاِیق وحِیانِی با واردات ذهنِیّۀ شعراء
بنابراِین تشبِیه حقاِیق وحِیانِی به واردات ذهنِیّۀ شعراء و معانِی متصوّرۀ بلغاء،[1]جدّاً سفِیهانه و نابهجا است! گرچه دقّت و تأمّل در اشعار بسِیارِی از شعراِی نامدار و فصحاءِ عالِیمقدار چون: سعدِی شِیرازِی و حکِیم سنائِی غزنوِی و حکِیم قاآنِی و دِیگران، بهخصوص اشعار نغز و آبدار شِیخ اجل، تردِیدِی باقِی نمِیگذارد که آنان از وجود قرِیحه و ذوق و لطافت سبک و سِیاقِی وِیژه برخوردار بودند که دِیگران از افراد ِیا بِینصِیب و ِیا کمنصِیب بودند؛ و بهواسطۀ همِین قرِیحۀ خدادادِی، در مقام فصاحت و بلاغت بر دِیگران پِیشِی گرفتهاند و سخنان و اشعار اِیشان از لطف و ظرافت و لطافت خاصِّی برخوردار مِیباشد، و از اِین لحاظ موجب تأثِیر بِیشتر و افادۀ افزونتر
[1]. جهت اطّلاع بر اِین تشبِیهات رجوع شود به بسط تجربۀ نبوِی، ص 7، ذِیل عبارت: «مولوِی هم با نازکاندِیشِی تمام و با برخوردارِی از تخِیّلِی چالاک و فرهِیخته...».
در نفس انسان است. و همِین نکته در نثر نِیز موجود است؛ کلمات و جملات و مقالات بلغاء و فصحاء که به عنوان تمثِیل و شاهد در محاورات مردم جاِی باز کرده و همه کم و بِیش از اِینگونه امثال و حِکَم در سخنان خود بهره مِیگِیرند، بهواسطۀ برخوردارِی از لطف و ظرافتِی است که طبعاً در ساِیر جملات و تعابِیر عادِی موجود نمِیباشد، و اِین جاِی انکار نِیست. امّا با تمام اِین اوصاف، مسئلۀ وحِی با اِین امور هِیچ ارتباطِی ندارد، و تنها وجه مشترک بِین اِین دو همان جهت بدِیع بودن و غِیر عادِی بودن و ممتاز بودن از ساِیر اقران و امثال خود است؛ که صد البتّه اِین امتِیاز به عنوان ِیک وصف عارض عام، بر خِیلِی از امور حمل مِیشود، مثل همۀ ابتکارات و اکتشافات و اختراعات و افعال بدِیع و قابل توجّه که براِی همۀ افراد در موقعِیّتهاِی گوناگون ممکن است رخ دهد.
تحقِیقِی در معنا و مصادِیق وحِی و الهامات الهِی و القائات شِیطانِیحقِیقت وحِی به معناِی عام ِیعنِی القاِی مطالب و معانِی از افق دِیگرِی
ناگفته نماند که مسئلۀ وحِی به شکل وسِیعتر، ِیعنِی القاِی ِیک مطلب در ذهن و ِیا ادراک ِیک روش و سنّت و ِیا نفوذ در نفس برزخِی و مثالِی، در قرآن مجِید آمده است، که به هر کدام اشاره مِیشود.
آنچه در تمامِی اِین شواهد و موارد به چشم مِیخورد اِین است:
در مسئلۀ وحِی، القاِی مطلب و معانِی از افق دِیگرِی بر نفس و ذهن پِیدا مِیشود، و ذهن بهواسطۀ اتّصال به آن مبدأ، چه خِیر و چه شر، آن مطلب و مسئله را فرا مِیگِیرد و بهکار مِیبندد.
و به عبارت دِیگر: ترتِیب مقدّمات و گزِینش قضاِیا گرچه براساس برهان و مبادِی اولِیّه و بدِیهِیّه باشد، امّا نتِیجۀ آن ـکه طبعاً آن هم صددرصد صحِیح و مُتقَن و صادق استـ از دائرۀ وحِی خارج است؛ زِیرا نتِیجه تابع ترکِیبِ مقدّمات و قضاِیاِی فکرِیّۀ حاصل شده است، و احتمال خطا و صدق در همۀ اِین قضاِیا وجود دارد، حال در بعضِی از اوقات بهواسطۀ دقّت و تأمّل شاِیسته و رعاِیت جهات فکر و نظر و قوانِین و مبانِی انتاج، مطلب صادق و منطبق با واقع از آب درمِیآِید، و در برخِی از موارد بهواسطۀ عدم رعاِیت صحِیح طرِیقۀ تفکّر و مبانِی منطقِی، طبعاً خطا و اشتباه از
کار درمِیآِید. امّا در مسئلۀ وحِی، چه از ناحِیۀ پروردگار و چه از ناحِیۀ شِیطان، معانِی و مفاهِیم و صورِ القا شده ارتباطِی به تفکّر و تأمّل و نتِیجه ندارد؛ بلکه نفس آن صورت ِیا معنا از مصدر خوِیش در نفس انسان به صورت روحانِی و ِیا به صورت شِیطانِی و ظلمانِی القا و منعکس مِیشود.
اِینک به ذکر موارد نورانِی و روحانِیِ وحِی در موارد مختلف و امثلۀ گوناگون اشاره مِیشود:
کِیفِیّت وحِی و الهام به زنبور عسل
خداِی متعال در سورۀ نحل، کِیفِیّت ادراک زنبور عسل و حسّ پرداختن به تهِیّۀ عسل و انتخاب گلهاِی مناسب و تغذِیه از گِیاهان مفِید و نِیز نحوۀ ساخت و بناِی خانههاِی خود را به صورت وحِی در نَهاد و نفس حِیوانِی و درّاکۀ او که همان مسِیر و صراط فطرِی او در حِیات دنِیا است، قرار مِیدهد:
(وَأَوْحَى رَبُّكَ إِلَى النَّحْلِ أَنِ اتَّخِذِي مِنَ الْجِبَالِ بُيُوتًا وَمِنَ الشَّجَرِ وَمِمَّا يَعْرِشُونَ * ثُمَّ كُلِي مِنْ كُلِّ الثَّمَرَاتِ فَاسْلُكِي سُبُلَ رَبِّكِ ذُلُلًا يَخْرُجُ مِنْ بُطُونِهَا شَرَابٌ مُخْتَلِفٌ أَلْوَانُهُ فِيهِ شِفَاءٌ لِلنَّاسِ إِنَّ فِي ذَلِكَ لَآيَةً لِقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ).[1]
«خداِی متعال به زنبور عسل وحِی فرستاد که جاِیگاه خود را از مِیان کوهها و درختان و چوبهاِی بهکاررفته در منازل و بستانها قرار دهد* آنگاه از همۀ مِیوهها و شکوفههاِی متنوّع و مختلف، تغذِیه کن و به راهها و برنامههاِی تعِیِینشده و نوشتهشدۀ از جانب پروردگارت عمل نما، و از تحت فرمان و دستور او در تهِیّه و پدِیدآوردن عسل سرپِیچِی منما. در اِین صورت، از درون آن شهدِی مصفّا و نوشابهاِی گوارا و شِیرِین با رنگهاِی متفاوت خارج مِیشود که موجب شفاء و سلامتِی و مداواِی بشر است. خداوند در اِین خلقت و پدِیده، نشانهاِی از قدرت و الوهِیّت خوِیش را براِی افرادِی که به دنبال ادراک حقاِیق هستِی و شناخت صفات و اسماءِ پروردگارند قرار داده است.»
[1]. سوره نحل (16) آِیه 68 و 69.
در اِین آِیۀ شرِیفه که بِیانگر شناخت و معرفت و شعور ِیکِی از حِیوانات و موجودات مخلوق پروردگار در کِیفِیّت زندگِی و گذران عمر و اشتغال به فعّالِیت در تهِیّۀ ِیک مادّۀ غذاِیِیِ بسِیار مهم و حِیاتبخش، ِیعنِی عسل است، خداوند به اِین سرّ و راز خلقت اشاره مِیکند و از ظهور اراده و مشِیّت خود در پدِیدآوردن اِین مادّۀ حِیاتِی توسّط اِین حِیوان، بهواسطۀ اسماء و صفات و ظهور آنها در اِین حِیوان، خبر مِیدهد.
صحبت از کِیفِیّت ادراک حِیوانات و مِیزان فهم و شعور آنها در حرکات و سکنات نِیست؛ زِیرا تحصِیل فصل و ذاتِیّات نوعِیّه در حِیوان، منوط به احاطۀ علمِی و اشراف ذاتِی محصِّل بر حقِیقت نوعِیّۀ آن حِیوان مِیباشد، و دست ما از رسِیدن به اِین مرتبه ـهرچند داراِی مراتب بالاِی از معرفت و علوم ظاهرِی بوده باشِیمـ کوتاه است. تحصِیل جنس و فصل، فقط براساس برخِی از مشاهدات و مشترکات جنسِیّه و ممِیّزات وهمِیّه و خِیالِیّه صورت مِیپذِیرد، که صد البتّه از تعرِیف حدِّی تا حصول واقع، متفاوت است؛ چنانچه شِیخالرّئِیس ابوعلِی سِینا ـرحمه اللهـ به اِین نکته تصرِیح دارد و تحصِیل فصل را براِی انواع، خارج از حِیطۀ اقتدار و توان بشر مِیشمرد و آنچه را که ما به عنوان فصل در حقاِیق نوعِیّه از آن نام مِیبرِیم، به برخِی از عوارض ذاتِیّۀ آن نوع، تعبِیر مِیآورد.
امّا آنچه که از اِین آِیه استفاده مِیشود، تحقّق ِیک برنامه و منهاج علمِی و روش استمرار حِیات از جانب پروردگار در وجود و نفس زنبور عسل است که بهواسطۀ آن ادراک و بِینش، سِیر زندگِی و تکاپوِی خود را معِیّن مِیکند و از آن سِیره تخطِّی نمِیکند؛ و اِین انتخاب صرفاً براساس ِیک غرِیزۀ ناخودآگاه و فاقد شعور نِیست، بلکه روِی فهم و ادراک و تشخِیص و حقِیقت علمِیّه است که در کمون آن به ودِیعه نهاده شده و از جانب خداِی متعال براِی او تعِیِین گردِیده است.
برخوردارِی حِیوانات از شعور و ادراک به مِیزان سعۀ وجودِی و قابلِیّت ذاتِی خوِیش
اِین مسئله که گفته مِیشود: «حِیوانات داراِی شعور و ادراک نِیستند» صددرصد غلط است! هر حِیوانِی به مِیزان سعۀ وجودِی و قابلِیّت ذاتِی و فصلِی خود از ادراک