در نفس انسان است. و همِین نکته در نثر نِیز موجود است؛ کلمات و جملات و مقالات بلغاء و فصحاء که به عنوان تمثِیل و شاهد در محاورات مردم جاِی باز کرده و همه کم و بِیش از اِینگونه امثال و حِکَم در سخنان خود بهره مِیگِیرند، بهواسطۀ برخوردارِی از لطف و ظرافتِی است که طبعاً در ساِیر جملات و تعابِیر عادِی موجود نمِیباشد، و اِین جاِی انکار نِیست. امّا با تمام اِین اوصاف، مسئلۀ وحِی با اِین امور هِیچ ارتباطِی ندارد، و تنها وجه مشترک بِین اِین دو همان جهت بدِیع بودن و غِیر عادِی بودن و ممتاز بودن از ساِیر اقران و امثال خود است؛ که صد البتّه اِین امتِیاز به عنوان ِیک وصف عارض عام، بر خِیلِی از امور حمل مِیشود، مثل همۀ ابتکارات و اکتشافات و اختراعات و افعال بدِیع و قابل توجّه که براِی همۀ افراد در موقعِیّتهاِی گوناگون ممکن است رخ دهد.
تحقِیقِی در معنا و مصادِیق وحِی و الهامات الهِی و القائات شِیطانِیحقِیقت وحِی به معناِی عام ِیعنِی القاِی مطالب و معانِی از افق دِیگرِی
ناگفته نماند که مسئلۀ وحِی به شکل وسِیعتر، ِیعنِی القاِی ِیک مطلب در ذهن و ِیا ادراک ِیک روش و سنّت و ِیا نفوذ در نفس برزخِی و مثالِی، در قرآن مجِید آمده است، که به هر کدام اشاره مِیشود.
آنچه در تمامِی اِین شواهد و موارد به چشم مِیخورد اِین است:
در مسئلۀ وحِی، القاِی مطلب و معانِی از افق دِیگرِی بر نفس و ذهن پِیدا مِیشود، و ذهن بهواسطۀ اتّصال به آن مبدأ، چه خِیر و چه شر، آن مطلب و مسئله را فرا مِیگِیرد و بهکار مِیبندد.
و به عبارت دِیگر: ترتِیب مقدّمات و گزِینش قضاِیا گرچه براساس برهان و مبادِی اولِیّه و بدِیهِیّه باشد، امّا نتِیجۀ آن ـکه طبعاً آن هم صددرصد صحِیح و مُتقَن و صادق استـ از دائرۀ وحِی خارج است؛ زِیرا نتِیجه تابع ترکِیبِ مقدّمات و قضاِیاِی فکرِیّۀ حاصل شده است، و احتمال خطا و صدق در همۀ اِین قضاِیا وجود دارد، حال در بعضِی از اوقات بهواسطۀ دقّت و تأمّل شاِیسته و رعاِیت جهات فکر و نظر و قوانِین و مبانِی انتاج، مطلب صادق و منطبق با واقع از آب درمِیآِید، و در برخِی از موارد بهواسطۀ عدم رعاِیت صحِیح طرِیقۀ تفکّر و مبانِی منطقِی، طبعاً خطا و اشتباه از
کار درمِیآِید. امّا در مسئلۀ وحِی، چه از ناحِیۀ پروردگار و چه از ناحِیۀ شِیطان، معانِی و مفاهِیم و صورِ القا شده ارتباطِی به تفکّر و تأمّل و نتِیجه ندارد؛ بلکه نفس آن صورت ِیا معنا از مصدر خوِیش در نفس انسان به صورت روحانِی و ِیا به صورت شِیطانِی و ظلمانِی القا و منعکس مِیشود.
اِینک به ذکر موارد نورانِی و روحانِیِ وحِی در موارد مختلف و امثلۀ گوناگون اشاره مِیشود:
کِیفِیّت وحِی و الهام به زنبور عسل
خداِی متعال در سورۀ نحل، کِیفِیّت ادراک زنبور عسل و حسّ پرداختن به تهِیّۀ عسل و انتخاب گلهاِی مناسب و تغذِیه از گِیاهان مفِید و نِیز نحوۀ ساخت و بناِی خانههاِی خود را به صورت وحِی در نَهاد و نفس حِیوانِی و درّاکۀ او که همان مسِیر و صراط فطرِی او در حِیات دنِیا است، قرار مِیدهد:
(وَأَوْحَى رَبُّكَ إِلَى النَّحْلِ أَنِ اتَّخِذِي مِنَ الْجِبَالِ بُيُوتًا وَمِنَ الشَّجَرِ وَمِمَّا يَعْرِشُونَ * ثُمَّ كُلِي مِنْ كُلِّ الثَّمَرَاتِ فَاسْلُكِي سُبُلَ رَبِّكِ ذُلُلًا يَخْرُجُ مِنْ بُطُونِهَا شَرَابٌ مُخْتَلِفٌ أَلْوَانُهُ فِيهِ شِفَاءٌ لِلنَّاسِ إِنَّ فِي ذَلِكَ لَآيَةً لِقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ).[1]
«خداِی متعال به زنبور عسل وحِی فرستاد که جاِیگاه خود را از مِیان کوهها و درختان و چوبهاِی بهکاررفته در منازل و بستانها قرار دهد* آنگاه از همۀ مِیوهها و شکوفههاِی متنوّع و مختلف، تغذِیه کن و به راهها و برنامههاِی تعِیِینشده و نوشتهشدۀ از جانب پروردگارت عمل نما، و از تحت فرمان و دستور او در تهِیّه و پدِیدآوردن عسل سرپِیچِی منما. در اِین صورت، از درون آن شهدِی مصفّا و نوشابهاِی گوارا و شِیرِین با رنگهاِی متفاوت خارج مِیشود که موجب شفاء و سلامتِی و مداواِی بشر است. خداوند در اِین خلقت و پدِیده، نشانهاِی از قدرت و الوهِیّت خوِیش را براِی افرادِی که به دنبال ادراک حقاِیق هستِی و شناخت صفات و اسماءِ پروردگارند قرار داده است.»
[1]. سوره نحل (16) آِیه 68 و 69.
در اِین آِیۀ شرِیفه که بِیانگر شناخت و معرفت و شعور ِیکِی از حِیوانات و موجودات مخلوق پروردگار در کِیفِیّت زندگِی و گذران عمر و اشتغال به فعّالِیت در تهِیّۀ ِیک مادّۀ غذاِیِیِ بسِیار مهم و حِیاتبخش، ِیعنِی عسل است، خداوند به اِین سرّ و راز خلقت اشاره مِیکند و از ظهور اراده و مشِیّت خود در پدِیدآوردن اِین مادّۀ حِیاتِی توسّط اِین حِیوان، بهواسطۀ اسماء و صفات و ظهور آنها در اِین حِیوان، خبر مِیدهد.
صحبت از کِیفِیّت ادراک حِیوانات و مِیزان فهم و شعور آنها در حرکات و سکنات نِیست؛ زِیرا تحصِیل فصل و ذاتِیّات نوعِیّه در حِیوان، منوط به احاطۀ علمِی و اشراف ذاتِی محصِّل بر حقِیقت نوعِیّۀ آن حِیوان مِیباشد، و دست ما از رسِیدن به اِین مرتبه ـهرچند داراِی مراتب بالاِی از معرفت و علوم ظاهرِی بوده باشِیمـ کوتاه است. تحصِیل جنس و فصل، فقط براساس برخِی از مشاهدات و مشترکات جنسِیّه و ممِیّزات وهمِیّه و خِیالِیّه صورت مِیپذِیرد، که صد البتّه از تعرِیف حدِّی تا حصول واقع، متفاوت است؛ چنانچه شِیخالرّئِیس ابوعلِی سِینا ـرحمه اللهـ به اِین نکته تصرِیح دارد و تحصِیل فصل را براِی انواع، خارج از حِیطۀ اقتدار و توان بشر مِیشمرد و آنچه را که ما به عنوان فصل در حقاِیق نوعِیّه از آن نام مِیبرِیم، به برخِی از عوارض ذاتِیّۀ آن نوع، تعبِیر مِیآورد.
امّا آنچه که از اِین آِیه استفاده مِیشود، تحقّق ِیک برنامه و منهاج علمِی و روش استمرار حِیات از جانب پروردگار در وجود و نفس زنبور عسل است که بهواسطۀ آن ادراک و بِینش، سِیر زندگِی و تکاپوِی خود را معِیّن مِیکند و از آن سِیره تخطِّی نمِیکند؛ و اِین انتخاب صرفاً براساس ِیک غرِیزۀ ناخودآگاه و فاقد شعور نِیست، بلکه روِی فهم و ادراک و تشخِیص و حقِیقت علمِیّه است که در کمون آن به ودِیعه نهاده شده و از جانب خداِی متعال براِی او تعِیِین گردِیده است.
برخوردارِی حِیوانات از شعور و ادراک به مِیزان سعۀ وجودِی و قابلِیّت ذاتِی خوِیش
اِین مسئله که گفته مِیشود: «حِیوانات داراِی شعور و ادراک نِیستند» صددرصد غلط است! هر حِیوانِی به مِیزان سعۀ وجودِی و قابلِیّت ذاتِی و فصلِی خود از ادراک
و فهم و اراده برخوردار است، و جرِیانات اطراف خود را براساس همان فهم و ادراک ارزِیابِی مِیکند و راه مختار خود را از بِین طرق مختلف انتخاب مِیکند.
در بسِیارِی از رواِیات و نِیز کتب تارِیخ، حکاِیاتِی فراوان از ادراک و شعور حِیوانات نسبت به مقام و موقعِیّت پِیامبران الهِی و علِیالخصوص ائمّۀ معصومِین علِیهمالسّلام وارد است، که همگِی حکاِیت از ِیک نوع معرفت و شناخت حقِیقت ولاِیت در آنها دارد؛ بهطورِیکه اِین مسئله مورد اتّفاق حتِّی مخالفِین و معاندِین مکتب اهلبِیت علِیهمالسّلام نِیز قرار گرفته است.
داستان ناقۀ حضرت سجّاد علِیهالسّلام،[1]و تکلّم امام باقر و صادق علِیهماالسّلام با وحوش بِیابان،[2]و استغاثۀ حِیوانات از امام رضا علِیهالسّلام،[3]و رفتن امام هادِی
[1]. الکافِی، ج 1، ص 467:
«عن زُرارَة قال: سمِعتُ أباجعفر علِیهالسّلام ِیقول: ”کان لِعلِیِّ بنِ الحسِین علِیهالسّلام ناقةٌ حَجَّ علِیها اثنَتَِینِ و عشرِینَ حَجَّةً ما قرَعَها قَرعَةً قَطُّ.“ قال: ”فجاءَت بعد مَوتِهِ و ما شَعَرنا بها إلّا و قد جاءَنِی بعض خَدَمِنا (أو بعض الموالِی) فقال: إنّ النّاقةَ قد خرَجت فَأتَت قَبرَ علِیِّ بنِ الحسِینِ فانبَرَکَت علِیه فَدَلَکت بِجِرانِها القبرَ و هِی تَرغو! فقلتُ: أدرِکوها! أدرِکوها! و جِیئونِی بها قَبلَ أن ِیعلَموا بها أو ِیَرَوها.“ قال: ”و ما کانَت رَأتِ القبرَ قَطُّ.“»
[2]. الاختصاص، ص 300:
«عن محمّدِ بنِ مسلم قال: کنتُ مع أبِیجعفرٍ علِیهالسّلام بِینَ مکّةَ و المدِینةِ و أنا أسِیرُ عَلِی حِمارٍ لِی و هو عَلِی بَغلَةٍ له، إذ أقبَلَ ذِئبٌ من رأسِ الجبلِ حتِّی انتَهِی إلِی أبِیجعفرٍ علِیهالسّلام، فَحبَس البَغلَةَ و دَنا الذِّئبُ منه حتِّی وضَع ِیدَهُ عَلِی قَرَبوسِ سَرجِهِ و مَدَّ عُنُقَهُ إلِی أُذُنِهِ، و أدنِی أبوجعفرٍ علِیهالسّلام أُذُنَهُ منه ساعةً ثمّ قال له: ”امضِ، فقد فعَلتُ!“ فرجَع مُهَروِلًا.
فقلتُ له: رَأِیتُ عَجِیبًا! قال: ”و تَدرِی ما قال؟“ قلتُ: اللهُ و رسولُه و ابنُ رسولِهِ أعلَمُ!
قال: ”قال: ِیا بنَ رسولالله إنَّ زَوجتِی فِی ذلک الجبلِ و قد تعسَّرَ علِیها وِلادُها، فادعُ اللهَ أن ِیُخَلِّصَها و أن لاِیُسَلِّطَ شَِیئًا من نَسلِی عَلِی أحَدٍ من شِیعتِکم. فقلتُ: قد فعلتُ.“»
[3]. بصائر الدرجات، ص 345: &span class="no-content"&ï
علِیهالسّلام به محوّطۀ حِیوانات وحشِی و آمدن حِیوانات در کنار امام و نشستن در برابر آن حضرت در مرأِی و منظر خلِیفۀ عبّاسِی و مردم،[1]و دهها حکاِیت از اِین قبِیل،
[1]&span class="no-content"&ï «عن سلَِیمانَ من وُلدِ جعفرِ بنِ أبِیطالبٍ قال: کنتُ مع أبِیالحسنِ الرِّضا علِیهالسّلام فِی حائِطٍ له إذ جاءَ عُصفورٌ، فوقَع بِین ِیَدَِیهِ و أخَذ ِیَصِیحُ و ِیُکثِرُ الصِّیاحَ و ِیضطَرِبُ، فقال لِی: ”ِیا فلانُ، أتَدرِی ما تقولُ هذا العصفورُ؟“ قلتُ: اللهُ و رسولُهُ و ابنُ رسولِهِ أعلَمُ! قال: ”إنَّها تقولُ: إنَّ حَِیَّةً تُرِیدُ أکلَ فِراخِی فِی البَِیتِ! فَقُم فَخُذ تِیکَ النَّبعَةَ و ادخُلِ البَِیتَ و اقتُلِ الحَِیَّةَ!“
قال فأخَذتُ النَّبعَةَ (و هِی العَصا) و دخلتُ البَِیتَ و إذا حَِیَّةٌ تحول فِی البَِیتِ فقتَلتُها.“»
[238]. الخرائج و الجرائح، ج 1، ص 404:
«أنَّ أباهاشمٍ الجعفرِیَّ قال: ظهَرت فِی أِیّامِ المتوکّلِ امرأةٌ تَدَّعِی أنّها زَِینبُ بنتُ فاطمةَ بنتِ رسولالله صلِّی الله علِیه و آله و سلّم، فقال المتوکّلُ: أنتِ امرأةٌ شابَّةٌ و قد مَضِی من وقتِ وفاة رسولالله صلِّی الله علِیه و آله و سلّم ما مَضِی من السِّنِینَ!
فقالت: إنَّ رسولالله صلِّی الله علِیه و آله و سلّم مسَح عَلِی رأسِی و سأَل اللهَ أن ِیَرُدَّ عَلَِیَّ شَبابِی فِی کلِّ أربعِینَ سَنةً، و لمأظهَر لِلنّاسِ إلِی هذه الغاِیَةِ، فلَحِقَتنِی الحاجَةُ فَصِرتُ إلِیهم.
فدَعا المتوکّلُ مشاِیخَ آلِ أبِیطالبٍ و وُلدِ العبّاسِ و قرِیشٍ فعَرَّفَهُم حالَها، فَرَوَِی جماعَةٌ: وَفاةَ زَِینبَ بنتِ فاطمةَ علِیهالسّلام فِی سَنةِ کذا. فقال لها: ما تقولِینَ فِی هذه الرِّواِیةِ؟
فَقالت: کَذِبٌ و زورٌ! فإنَّ أمرِی کان مَستورًا عن النّاسِ فلمِیُعرَف لِی حِیاةٌ و لامَوتٌ.
فقال لهم المتوکّلُ: هل عندکم حُجَّةٌ عَلِی هذه المَرأةِ غِیرُ هذه الرّواِیةِ؟ قالوا: لا! قال: أنا بَرِیءٌ من العبّاسِ إن لاأُنزِلْها عمّا ادَّعَت إلّا بِحُجَّةٍ تلزَمُها.
قالوا: فَأحضِر علِیَّ بن محمّد بنَ الرِّضا علِیهالسّلام، فلَعَلَّ عنده شِیئًا من الحجّةِ غِیرِ ما عندَنا. فبعَث إلِیه فحضَر فَأخبَرَهُ بِخبَرِ المَرأةِ، فقال: ”کذَبت! فإنَّ زَِینَبَ تُوُفِِّیَت فِی سنةِ کذا، فِی شهرِ کذا فِی ِیَومِ کذا.“
قال: فإنَّ هؤلاء قد رَوَوا مثلَ هذه الرواِیة و قد حلفتُ أن لاأُنزِلَها عمّا ادّعَت إلّا بِحجّةٍ تَلزَمُها!
قال: ”و لاعلِیک! فهاهنا حجّةٌ تَلزَمُها و تَلزَمُ غِیرَها!“ قال و ما هِی؟ قال: ”لُحومُ وُلدِ فاطمةَ محرّمةٌ عَلَِی السِّباعِ، فَأنزِلها إلَِی السِّباعِ، فإن کانَت من وُلدِ فاطمةَ فلا تَضُرُّها السباع.“ فقال لها: ما تقولِینَ؟ قالت: إنَّهُ ِیُرِیدُ قَتلِی! قال: فهاهنا جماعةٌ من وُلدِ الحسنِ و الحسِینِ علِیهالسّلام، فَأنزِل من شِئتَ منهم.
قال: فَوَاللهِ لقد تَغَِیَّرَت وجوهُ الجمِیعِ! فقال بعض المتعصّبِین: هو ِیُحِیلُ عَلِی غَِیرِهِ، لِمَ لاِیکونُ هو؟ فَمالَ المتوکّلُ إلِی ذلک رَجاءَ أن ِیذهَب من غِیر أن ِیکونَ له فِی أمرِهِ صُنعٌ، فقال: ِیا أباالحسنِ، لِمَ لاتکونُ أنت ذلک؟ قال: ”ذاک إلِیک!“ قال: فافعَل! قال: ”أفعَلُ إن شاء الله!“ &span class="no-content"&ï
چون به صِیحه درآمدن مرغابِیها هنگام خروج امِیرالمؤمنِین علِیهالسّلام از منزل در شب نوزدهم ماه مبارک رمضان،[1]همگِی دلالت بر شعور و فهم و ادراک آنها نسبت به حقِیقت ناموس عالم هستِی، ِیعنِی ولاِیت اهلبِیت علِیهمالسّلام دارد.
در اِینجا حکاِیتِی لطِیف از گربۀ خانگِی که براِی بعضِی از رفقاِی ما اتّفاق افتاده است نقل مِیکنِیم:
رفِیقِی داشتِیم از شاگردان و ارادتمندان مرحوم آِیةالله حاج شِیخ محمّدجواد انصارِی همدانِی ـرضوان الله علِیهـ به نام مرحوم حاج غلامحسِین هماِیونِی (خطّاط) ـرحمة الله علِیهـ که سالها است به رحمت خدا رفته است. اِیشان مِیگفتند:
زمانِی در منزل ما که در خِیابان بوعلِیِ همدان بود و منزلِی قدِیمِی بود، موشِی پِیدا شد و کمکم بر تعداد آنها افزوده مِیشد و روز به روز گسترش و فزونِی مِیِیافتند، و به همِین جهت در زندگِی ما تأثِیر منفِی گذاردند و آساِیش ما را مختل نمودند، تا جاِیِی که دِیگر زندگِی براِی ما در آن منزل سخت شد و هر کارِی که براِی نابودِی آنها انجام دادِیم مثمِر واقع نشد.
در ِیکِی از روزها به ناگاه گربهاِی در منزل آمد و کمکم با ما مأنوس شد و در
[1]&span class="no-content"&ï فَأُتِِیَ بِسُلَّمٍ و فُتِحَ عن السِّباعِ و کانَت سِتَّةٌ من الأُسدِ، فنزَل الإمامُ أبوالحسنِ علِیهالسّلام إلِیها؛ فلمّا دخَل و جلَس صارَتِ الأُسودُ إلِیه و رمَت بأنفُسِها بِین ِیَدَِیهِ و مَدَّت بِأِیدِیها و وضَعت رُءُوسَها بِین ِیَدَِیه، فجعَل ِیَمسَحُ عَلِی رَأسِ کلِّ واحِدٍ منها بِیده، ثمّ ِیُشِیرُ له بِِیَدِهِ إلِی الاعتِزالِ فِیعتَزِلُ ناحِیةً حتِّی اعتَزَلَت کلُّها و أقامَت بِإزائِهِ.
فقال له الوزِیرُ: ما کان هذا صَوابًا! فَبادِر بِإخراجِهِ من هناک قبل أن ِینتشِرَ خبرُهُ، فقال له: ِیا أباالحسنِ! ما أرَدنا بک سوءًا، و إنّما أرَدنا أن نَکونَ عَلِی ِیَقِینٍ مِمّا قلتَ؛ فَأُحِبُّ أن تَصعَدَ!
فقامَ و صارَ إلِی السُّلَّمِ و هِی حَولَهُ تَتَمَسَّحُ بِثِیابهِ؛ فلمّا وضَع رِجلَهُ عَلِی أوَّلِ درجةٍ التَفَتَ إلِیها و أشارَ بِِیَدِهِ أن تَرجِعَ، فرجَعت، و صعِد فقال: ”کلُّ من زعَم أنَّهُ من وُلدِ فاطِمَةَ فَلِیَجلِس فِی ذلک المجلِسِ!“
فقال لها المتوکّلُ: اِنزِلِی! قالَت: اللهَ اللهَ ادَّعَِیتُ الباطلَ! و أنا بنتُ فُلانٍ حمَلنِی الضُّرُّ عَلِی ما قلتُ. قال المتوکّلُ: ألقوها إلَِی السِّباعِ! فبعَثَت والدتُه و استَوهَبَتها منه و أحسَنَت إلِیها.»
[239]. إعلام الورِی، ص 156؛ مناقب آل أبِیطالب، ابنشهرآشوب، ج 3، ص 310.
ضمن، به از بِین بردن موشها پرداخت. قرِیب ده روز از اِین جرِیان نگذشته بود که بهکلِّی منزل ما از وجود موشها پاک شد و اثرِی از آنها دِیگر مشاهده نشد. دوباره آساِیش و آرامش به زندگِی ما بازگشت و امور منزل، روال طبِیعِی خود را از سر گرفت. قرِیب دو ماهِی که از اِین مسئله گذشت، اهلبِیت بهواسطۀ حضور اِین گربه در منزل اظهار ناراحتِی و تردِید مِینمود و دِیگر وجود او براِیش مِیمون و خوشاِیند نبود، و هرچه من مِیگفتم: که بگذارِید اِین حِیوان در خانه بماند، او به ما خدمت کرده است و خدا را خوش نمِیآِید که او را از خانۀ خوِیش برانِیم، نپذِیرفت. تا اِینکه بالأخره به ِیکِی از اولاد خود مِیگوِید آن را ببرد و در بِیرون شهر رها سازد تا دِیگر به اِینجا باز نگردد؛ او نِیز گربه را برمِیدارد به بِیرون همدان مِیبرد و رها مِیسازد و خود به منزل بازمِیگردد.
پس از تبعِید اِین حِیوان چند روزِی نمِیگذرد که دوباره ما احساس کردِیم منزل داراِی موش شده است و در عرض دو سه روز، همان مسئله با شدّت و حدّت خود از نو تکرار شد و همان مکافات و دردسرها و اذِیّتها پدِیدار گشت، و ما پشِیمان از راندن اِین حِیوان که چرا اِین کار را با او کردِیم! امّا دِیگر سودِی نداشت و ما همچنان روزها را با اذِیّت و آزار آنها سپرِی مِینمودِیم.
روزِی من براِی خواب به زِیرزمِین که حوضخانه بود، رفتم و در کنار حوض، بعدازظهر به استراحت پرداختم. هنوز زمانِی از خواب من نگذشته بود که صداِیِی احساس کردم و از خواب برخاستم، در کمال تعجّب و ناباورِی دِیدم همان گربه به خانه برگشته و موشِی را کشته و در برابر من قرار داده و با صداِی خود و اشارۀ دست، آن موش را به من نشان مِیدهد؛ و اِین مسئله چند مرتبه تکرار شد! در همان وقت، من احساس شرمندگِی و خجالت از کردۀ اهل منزل نسبت به آن حِیوان نمودم که چگونه اِین محبّت و گذشت او را پاس نداشتِیم و او را از منزل اخراج نمودِیم!
مرحوم هماِیونِی سپس گفتند:
پس از اِینکه آن روز اِین حِیوان آن موش کشته را به من نشان داد و با اشارۀ
دست و صداِی مخصوص خود به من کاملاً فهماند که: وجود من در آن منزل چقدر براِی شما ماِیۀ برکت و خِیر بوده است و اکنون شما با اخراج و نمکنشناسِی نسبت به من اِین فرصت را از دست دادِید، در اِین هنگام صداِی خاصِّی نمود و از پِیش ما رفت و از منزل خارج شد و دِیگر به منزل باز نگشت. و ما همچنان در زحمت و اذِیّت اِین حِیوانات بودِیم.
البتّه نظِیر اِین داستان براِی بسِیارِی از حِیوانات دِیگر نِیز به طرق مختلف اتّفاق افتاده است که همگِی نشان از شعور و ادراک آنان نسبت به بعضِی از مطالب و مسائل دارد.
الهام به زنبور عسل ِیعنِی القاء خطّ و مشِی زندگِی و حِیات
الهام و ِیا وحِی که خداِی متعال از آن در وجود زنبور عسل ِیاد مِیکند، عبارت است از القاء خطّ و مشِی زندگِی و حِیات او که بر طبق آن به آن هدف و غاِیت از سِیر و خلقتش او برسد، و اِین حِیوان بر طبق همان فهم و ادراک با شعور و اختِیار خود به آن سِیر تعِیِینشده و برنامۀ تنظِیمشده از ناحِیۀ حق تعالِی ادامه مِیدهد.
پس در اِینجا مشاهده مِیکنِیم که ترتِیب اِین مسئله از ناحِیۀ خداوند و به ارادۀ خداوند و به خواست و تقدِیر خداوند در وجود او قرار داده شده است، و اِین همان اراده و خواست ربوبِی است که خودِ زنبور عسل هِیچ نقشِی در اِیجاد و پدِیدآوردن آن ندارد؛ بلکه خود او مطِیع و منقاد آن مشِیّت و تقدِیر و اراده است که از جانب حق به او افاضه شده است و بهواسطۀ اِین افاضه، به خصوصِیّت گلها و گِیاهان معرفت پِیدا مِیکند و بِین گِیاه مضر و مفِید فرق مِیگذارد و به سوِی گِیاهان مفِید هداِیت مِیشود، و در ساختمان منزلگاه خوِیش، به سبک و سِیاق برنامۀ تدوِینشده، به نحو أحسن اقدام مِینماِید. تمام اِین جرِیانات در وجود اِین حِیوان به صورت عِینِی و حسِّی حضور و وجود دارد. و اِین حقِیقت مرتبهاِی است از وحِی که نظِیر آن بهنحو أعلِی در برگزِیدگان از انبِیا و معصومِین علِیهمالسّلام وجود دارد.
کِیفِیّت وحِی و الهام به مادر حضرت موسِی علِیهالسّلام
نظِیر اِین حقِیقت در انسانهاِی عادِی، قضِیّه و داستان مادر حضرت موسِی علِیهالسّلام است که مِیفرماِید: