آسمان گرفته مِیشود. و هر کجا زور هست آنجا تحکّم و أنانِیّت حکومت مِیکند، و در آنجا خبرِی و اثرِی از منطق و عقل و وجدان راه ندارد.
ماهِیّت و حقِیقت سازمان ملل متّحد
سازمانها و نهادهاِی تضمِین صلح جهانِی، بهجاِی رسِیدگِی و اقدام جهت جلوگِیرِی از ظلم ظالم و اقامۀ عدل و داد و رفع تجاوز از مظلوم و گوشمالِی متجاوز، به آلت دست و ابزارِی جهت توجِیه و تحسِین رفتار شرمگِین حکومتهاِی زر و زور و تزوِیر، تبدِیل شده است! حقّ وِتو در اِین سازمانها از آنِ کشورهاِی دارندۀ سلاح اتمِی و کشتار جمعِی و وحشِیّت متضاعف است. و اِین ِیعنِی حکومت بمبهاِی اتمِی و هِیدروژنِی بر عقل و منطق و انصاف.
سازمان ملل متّحد که اسمِی بدِین زِیباِیِی و بامعنا را با خود ِیدک مِیکشد، جز به امر و دستور متولِّیان اصلِی و تأمِینکنندگان حقوق و مقرّرِی خوِیش، قدمِی در راه صلاح و اصلاح ملل بدبخت و تحت ستم برنداشته، با سکوتِی مرگبار، نظارهگر هزاران هزار تجاوز به ناموس و عنف و هتک حرِیم محرومان و قتل و کشتار هزارها انسان بِیگناه در گوشه و کنار جهان مِیباشد و دم برنمِیآورد! و فقط زمانِی که مصالح حکومتهاِی خودکامه اجازۀ دخالت دهد، بانگ و نفِیرش به گوش فلک خواهد رسِید و نداِی وامظلوما سر خواهد داد! اقدامات ترور و إرعاب اگر چنانچه در جهت مخالف با خواستهها و امِیال اِینان قرار گِیرد، با صدور اعلامِیههاِی متعدّد و متوالِی، به محکومِیّت و ضد بشرِی بودن و تروِیج خشونت و نسلکشِی مِیپردازند؛ امّا با شلِّیک موشک به سوِی هواپِیماِی مسافربرِی و قتلعام صدها انسان بِیگناه بر فراز خلِیج فارس و تکّهتکّه شدن آنها، فقط به ذکر ِیک تأسّف بسنده مِیکنند و با غمض عِین، از آن حادثه عبور مِینماِیند! آرِی، اِینان همان انسانهاِی روشنفکر عصر راززداِیِی تارِیخاند که مشتِی ابله و منگ به وجود آنها افتخار مِیکنند، و اِین حِیوانات درنده و وحشِیان تارِیخ را از زمرۀ متحوّلِین به فکر و اندِیشه و ممتاز از ملل و اقوام گذشته به حساب مِیآورند، و ادِیان گذشته بهخصوص دِین مقدّس اسلام را پاسخگوِی اِین گل سرسبدان تارِیخ بشرِیّت نمِیدانند!!
و امّا در عرصۀ اخلاق ببِینِیم که در عصر راززداِیِی اسرار و رموز خلقت، اِین انسان دو پا چه گلِی بر سر زمانه و دوران شکوفاِیِی علم و صنعت قرار داده است و چگونه از اسرار نهفتۀ معرفت و اخلاق و اصول انسانِی، راززداِیِی نموده است؟ و چه تحفه و هدِیهاِی در تعالِی روح و ارتقاءِ نفس به پِیشِینِیان خود که از اِین مواهب الهِی بِیبهره بودهاند، پِیشکش نموده است؟ و چگونه خود را الگو و اسوۀ اخلاق و رفتار در روابط اجتماعِی و شخصِی و همزِیستِی در صلح و سلام قرار داده است؟
عرصۀ اخلاق و روابط انسانِی در جهان مدرن و راززدا
با کمال تأسّف باِید اذعان نمود در عرصۀ اخلاق و روابط انسانِی اِین انسان راززدا، وقاحت و قباحت در کردار و روابط را بدانجا رسانده است که قلم از شرح و بِیان آن درمانده و عاجز است! تأسِیس استخرهاِی مختلط زن و مرد لخت مادرزاد و جلوهگرِی اِین حِیوانات در مجامع عمومِی، لابد از جمله موارد اِین راززداِیِیها است!
اگر در زمان جاهلِیّت، برهنه شدن زن و مرد در خانۀ خدا به قصد تقرّب و خارج شدن از لباس گناه و معصِیّت، مورد مذمّت و تقبِیح آِیات الهِی واقع شده است که مِیفرماِید:
(وَمَا كَانَ صَلَاتُهُمْ عِنْدَ الْبَيْتِ إِلَّا مُكَاءً وَتَصْدِيَةً)؛[1]«نماز اِیشان در خانۀ خدا جز سوتکشِیدن و دستزدن نبوده است (که البتّه توأم با برهنگِی بوده است)!»
انسان راززداِی امروز با تظاهر صدها نفر از زن و مرد لخت مادرزاد در خِیابانها و مجامع عمومِی در مقابل چشمان کودکان و بزرگسالان، بر اِین راززداِیِی مهر صحّت و امضا مِیگذارند! و دِیگران نِیز با تماشا و تشوِیق اِین حِیوانات، به اِین عرصۀ علم و هنر و فرهنگ و اخلاق وارد مِیشوند، و همراه با راززداِیِی آنان به راز سر به مُهر خوِیش نِیز اشارت مِینماِیند!
قوانِین منحطّ مقرّره در کشورهاِی مترقِّی
قوانِین مقرّره در کشورهاِی مترقِّی جهت آزادِی بِیحدّ و حصر و خروج زن و مرد در خِیابانها و فروشگاهها در انظار عموم بدون هِیچگونه ساتر و پوشش در
[1]. سوره أنفال (8) آِیه 35.
بسِیارِی از شهرها، خود گواه نهاِیت انحطاط فکرِی و زِیر پا گذاشتن تمام ارزشها و اصول اخلاقِی بهشمار مِیرود. تبلِیغ و انتشار اعلانات و آگهِیهاِی همجنسگراِیِی در مجامع عمومِی شهرهاِی پِیشرفتۀ غرب و خِیابانها، گواه صادقِی بر فروپاشِی حکومت ارزش و اخلاق و فروغلطِیدن در عالم بهِیمِیّت و حِیوانِیّت است.
آرِی، اِین حِیوانات از کرۀ ماه به زمِین نِیامدهاند، بلکه محصول عصر شکوفاِیِی علم و تلألؤ دوران طلاِیِی رنسانس و راززداِیِی هستند؛ عصرِی که تمام ارزشهاِی معنوِی به مسلخ شهوات و بِیبندوبارِیهاِی جنسِی و حِیوانِی مِیروند، و آنچه که مِیماند فقط و فقط حِیوانِی است که مِیخواهد به آنچه آرزو مِیکند برسد، هرچه مِیخواهد باشد باشد.
در اخبار مِیخواندم در ِیکِی از شهرهاِی آلمان در ِیک استخر مردانه، طفلِی عراقِی در حال غرق شدن بوده است و با وجود حدود بِیش از صد نفر مرد شناگر در آنجا، فقط و فقط به دلِیل عرب بودن اِین طفل بِیگناه، تمام افراد حاضر در محِیط از نجات دادن او خوددارِی مِیکنند و همِینطور نگاه مِیکنند تا طفلِ معصوم در استخر غرق مِیشود و از دنِیا مِیرود! در اِینجا بهراستِی باِید بر اِین انسان راززدا آفرِین گفت و بدان افتخار نمود!!
از اِین مطلب درگذرِیم و به اصل مبحث بپردازِیم.
نقد مقاِیسۀ شعر شعراء با وحِی پِیامبرانمعناِی لغوِی شعر
در اِین بخش از پاسخ، آقاِی سروش مسئلۀ وحِی را با شعر مقاِیسه نموده و صرِیحاً اعتراف مِیکند:
همچنانکه شاعر مطالب و مفاهِیم ذهنِی خود را از خود نمِیبِیند و نمِیداند، بلکه احساس مِیکند از جاِی دِیگرِی بر قلب او افاضه مِیشود؛ پِیامبر نِیز چنِین احساسِی را در مورد وحِی دارد، ولِی در ِیک افق وسِیعتر و عالِیتر.[1]
شعر در لغت به معناِی بِیان و اظهار ِیک معنا در قالب سجع و قافِیه است؛ و
[1]. مقالۀ کلام محمّد صلِّی الله علِیه و آله و سلّم.
شاعر در مقام ابراز ِیک واقعِیّت ِیا حتِّی غِیر واقعِیّت، معنا و مفهوم ذهنِی خود را بهجاِی آنکه به صورت نثر و الفاظ مختلف در قالب قضاِیا و جملات خبرِیّه ِیا انشائِیّه ترسِیم نماِید، با استفاده از کلمات مخصوص و گزِینش ترتِیب خاص در تقدّم و تأخّر کلمات، آن معنا و مفهوم را به صورت دِیگرِی که مِیتواند براِی مخاطب جاذبتر و ملِیحتر و شِیرِینتر از کلام نثر باشد ارائه مِیدهد.
مثلاً در شعر منسوب به امِیرالمؤمنِین علِیهالسّلام که مِیفرماِید:
دواؤَک فِیک و ما تُبصر
و داؤُک منک و لاتشعُر
و أنت الکتابُ المبِین الذِی
بأحرفه ِیظهَر المضمر
أتزعُم أنّک جرمٌ صغِیر
و فِیک انطوَِی العالمُ الأکبر[1]
حضرت مِیتوانستند همِین معانِی را در قالب نثر بدون رعاِیت قافِیه و سجع بِیان کنند، و چهبسا در تبِیِین و تفسِیر اِین معانِی والا، سهلتر و قدرتمندتر از شعر معانِی را به مخاطب منتقل نماِیند؛ زِیرا آن محدودِیّت و ضِیق نطاقِی که قالب شعرِی مِیآورد، به هِیچروِی در کلمات منثور وجود ندارد و گوِینده در ابراز معناِی ذهنِی و مفاهِیم تصوّرِی خوِیش کاملاً آزاد و بدون دغدغۀ اِیراد است. امّا مسلّماً آن حلاوت و ملاحتِی که در قالب شعر به مخاطب القاء مِیشود و تأثِیرِی که بهواسطۀ آن در نفس مخاطب بهوجود مِیآِید و تحوّلِی که از اِین رهگذر نصِیب انسان مِیگردد، در کلام نثر وجود ندارد؛ و اِین مسئلهاِی است مسلّم و غِیر قابل تردِید.
و ِیا در اشعار شعراِی نامدار، همچون عارف گرانماِیه، حضرت حافظ شِیراز ـرضوان الله علِیهـ که با اشعار نغز و عرشنماِی خود، انسان را محو در عوالم معنا و مستغرق بحار فِیوضات ربّانِی مِیگرداند، چون:
ألا ِیا اِیّها الساقِی أدِر کأسًا و ناوِلها
که عشق آسان نمود اوّل ولِی افتاد مشکلها
[1]. دِیوان امام علِی علِیهالسّلام، ص 175، با قدرِی اختلاف.
به بوِی نافهاِی کآخر صبا زان طرّه بگشاِید
ز تاب جعد مشکِینش چه خون افتاد در دلها[1]
که حقِیقت ظهور مظاهر وجود از مبدأ أعلِی و تمام اطوار قوس صعود و نزول را بِیان مِیکند و واقعاً باِید اذعان نمود که جناب خواجه در اِین غزل، ِید بِیضاء نموده است! اِیشان مِیتوانست همِین معانِی عرشِی را در قالب نثر و جملات ـچنانچه در کتب و دفاتر مسطور استـ بنگارد؛ امّا آِیا در اِینصورت مِیتوانست همِین شِیرِینِی و سخنان نغزگونۀ عرفانِی را بدِین مرتبه از جاذبِیّت و تأثِیر در شنونده و خواننده بهوجود آورد؟! غزلِی که به فرماِیش حضرت والد ـرضوان الله علِیهـ شاهغزل دِیوان حافظ بهشمار مِیرود و باِید براِی آن، ِیک جلد کتاب تفسِیر و شرح نمود.
ارادۀ خداوند متعال بر هداِیت و ارشاد پِیروان از حق و بر ظلالت و گمراهِی منحرفِین از حق
شکِّی نِیست که فطرت و سرشت انسانِی به لحاظ اِیداع آن از جانب پروردگار، پِیوسته انسان را به سمت گزِینش راه صواب و صدق و مطابق با واقع و مورد پسند و رضاِی الهِی، هداِیت و ارشاد مِینماِید؛[2]چنانچه آِیه شرِیفه بر اِین مطلب تصرِیح دارد:
(فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفًا فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْهَا لَا تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اللَّهِ ذَلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ وَلَكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لَا يَعْلَمُونَ).[3]
«پِیوسته وجهه و روِیکرد خود را به سمت و سوِی دِین حنِیف و منطبق بر حق قرار ده، که اِین همان فطرت و سرشت نهفتۀ الهِی است در وجود انسان که مردم را بر آن مِیزان و وداِیع، سرشته و آفرِیده است؛ و هِیچ تبدِیل و تغِیِیرِی در اِین فطرت و خلقت پِیدا نخواهد شد (و پِیوسته آدمِی تا به هِیئت و خلقت انسان است، اِین ودِیعۀ الهِی در او باقِی و پاِیدار خواهد بود). و اِین است دِین و مذهب و شرِیعت استوار و پابرجا و ثابت؛ ولِیکن بِیشتر مردم از
[1]. دِیوان حافظ، غزل 1.
[2]. جهت اطّلاع بِیشتر پِیرامون کاربرد سرشت و فطرت و نتاِیج پِیروِی کردن از فطرت سلِیم و پاک، رجوع شود به نور ملکوت قرآن، ج 2، ص 454 و 526؛ رسالۀ طهارت انسان، ص 22.
[3]. سوره روم (30) آِیه 30.
اِین نکته غافل و جاهلاند! (و لذا قدر و قِیمت خود را نمِیدانند و متوجّه نِیستند که چه درّ گرانماِیهاِی را خداِی متعال در وجود آنان به ودِیعه نهاده تا پِیوسته آنان را به شاهراه سعادت در دنِیا و آخرت رهنما گردد.)»
قبل از اِین آِیه، خداِی متعال افراد گمراه و منحرف را که بهواسطۀ متابعت از هواهاِی باطل نفسانِی، خود را از مرتبۀ سعادت دور، و به ورطۀ نِیستِی و هلاکت گرفتار نمودهاند، مورد مذمّت و ملامت قرار مِیدهد:
(بَلِ اتَّبَعَ الَّذِينَ ظَلَمُوا أَهْوَاءَهُمْ بِغَيْرِ عِلْمٍ فَمَنْ يَهْدِي مَنْ أَضَلَّ اللَّهُ وَمَا لَهُمْ مِنْ نَاصِرِينَ).[1]
«بلکه آن کسانِی که ظلم کردند و خود را از نعمت فلاح و سعادت دور نمودند، به دنبال هواهاِی خود بدون علم و آگاهِی حرکت نمودند و آن هواهاِی نفسانِی را نُصبالعِین خوِیش در گزِینشها و انتخابهاِی خود قرار دادند. در اِینصورت چه کسِی مِیتواند هداِیت کند آن کسانِی را که خداوند آنها را بدِین وسِیله گمراه نموده است؟! و هِیچ فرِیادرسِی براِی آنان نخواهد بود.»
در اِین آِیه شرِیفه، خداِی متعال ضلالت و گمراهِی افرادِی را که به دنبال تصوّرات باطل و حدسِیّات خلاف واقع و تصوِیرهاِی منحرف نفسانِی و ذهنِی و ساخته و پرداخته از نفس خبِیث و آلوده و ظلمانِی خوِیش بسر مِیبرند، به خود نسبت مِیدهد و گمراهِی آنان را از ِیک جهت منتسب به خود مِینماِید؛ ِیعنِی اِین افراد در اِین مسئله، جداِی از قدرت و ارادۀ پروردگار حرکت نمِیکنند، و چون ارادۀ آنان بر گمراهِی و دنبالهروِی از شهوات و توهّمات و هواها و هوسها قرار گرفته است، خداوند متعال نِیز آنان را در همان مسِیر ِیارِی و مساعدت مِینماِید.
بنابراِین، مفاد آِیۀ شرِیفه و نِیز آِیات دِیگر که قبلاً ذکر شده است، اِین است که: ارادۀ انسان از روِی اختِیار و علم و انتخاب، به هر کدام از دو سوِی جهتگِیرِی
[1]. سوره روم (30) آِیه 29.
ـحق و باطل، صواب و ناصواب، صدق و کذب، حرِّیت و عبودِیّت دنِیوِی، درستِی و نفاق، راستِی و مکر و شِیطنت و...ـ تعلّق بگِیرد، خداِی متعال انسان را در همان سِیر و مَشِی انتخاب شده، به حرکت و سوق در خواهد آورد و او را به جلو خواهد برد. بر اِین اساس، فطرت انسان پِیوسته در مواجهۀ با پدِیدهها و جرِیانات صادقه، آنها را مطابق با احساس درون، راست و حقِیقت شمرده، از پذِیرش آنها استقبال مِیکند؛ و در مواجهه با موارد کذب و خلاف واقع، آنها را مخالف با آموزههاِی درونِی خوِیش دانسته، از آنها انزجار و نفرت مِینماِید.
تنزّل الهامات الهِی و ِیا شِیطانِی بر شعراء بر اساس مِیزان پِیروِی از حق و ِیا باطل
نتِیجه اِینکه: باِید دِید شاعر در مقام انشاءِ ِیک معنا براساس سجع و قافِیه، چه راهِی را جهت ابراز و اظهار آن معنا اتّخاذ مِینماِید؟ آِیا در بِیان معنا و مقصود، راه صلاح و سداد را مِیپِیماِید ِیا به راه خطا و کذب و غلو دچار مِیگردد؟ و در نتِیجه، فطرت آدمِی که مسائل و معانِی در قالب شعر درآمده را با مضمار و معِیار وسائط خوِیش به بوتۀ محک و سنجش درمِیآورد، طبِیعتاً نسبت به مطالب کذب و اغراقآمِیز و انحرافِی نمِیتواند روِی خوش نشان دهد و از آنها اظهار انزجار مِینماِید؛ گرچه در قالبِی جاذب و گِیرا و ملِیح، انشاء شده باشد.
آِیا در مضمار عقل و فطرت، اشعار انشاءشده از ِیک شاعر هنرمند و متبحّر در بِیان عبرت از دنِیا و تارِیخ و ذکر حوادث و قضاِیاِی نهفته در درون تارِیخ که در قصِیدۀ شِیواِی طاق کسرِی و مدائن سروده است:
هان اِی دل عبرت بِین، از دِیده نظر کن هان
اِیوان مدائن را آِینۀ عبرت دان[1]
با اشعارِی که از همِین شاعر، در وصف سلاطِین و حکّام و تغِیِیر و تبدّل در مزاج پادشاهان سروده است، ِیکِی است؟! و در مقام سنجش و مِیزان، از ِیک وزان برخوردارند و هر دو از ناحِیۀ پروردگار بر او وحِی شده است؟!
[1]. دِیوان اشعار خاقانِی شروانِی.
و ِیا اِین سخن در باب استاد سخن و نابغۀ ادب و شعر پارسِی، سعدِی شِیراز که غزلِیّات نغز و شاهوار او همواره زِینتبخش دفاتر و ابِیات است، با خزعبلات و مطاِیبات او در کلِّیاتش، در ِیک درجه و مِیزان قرار دارد و هر دو از ناحِیۀ پروردگار به او وحِی و الهام شده است؟! راست نمِیآِید و در حقّ او صدق نمِیکند!
و آِیا مِیتوان گفت: اشعار وقِیح و شرمآور اِیرجمِیرزا و عارف قزوِینِی پدِیدهاِی است ماوراءِ طبِیعِی که از برون بر ذهن و ضمِیر آنها القاء مِیشده است؟! و اِین شاعران مُلهَم از عالم غِیب (!) خود را در سلطه و نِیروِیِی خارجِی و ملکوتِی احساس مِینمودند و اِین مزخرفات را فرآوردههاِی اعطاءشده از آن سوِی عالم مِیپنداشتند؟!
و آِیا شاعرانِی چون ولِیدبن ِیزِید ـکه هنگام تفأّل به قرآن کرِیم، چون آِیه را موافق با طبع و تمنّاِی خود نِیافت، تِیر و کمان طلبِید و قرآن را هدف تِیرهاِی پِیاپِی قرار داد و آن را تکّهتکّه و پارهپاره نمود و چنِین سرود:
تُهدِّدنِی بجبّار عنِید
فها أنا ذاک جبارٌ عنِید
إذا ما جئتَ ربَّک ِیومَ حشرٍ
فقل: ِیا ربّ مزَّقَنِی الولِیدُ[1]
«آِیا گمان مِیکنِی که من آن فرد ستمکار و لجوج مِیباشم؟ پس بدان که من همان جبار و عنِید هستم!
هنگامِی که در روز محشر به پِیشگاه پروردگارت حاضر مِیشوِی، به او بگو: اِی پروردگار، بدان که ولِید مرا پارهپاره و تکّهتکّه گردانِید!»ـ خود را تحت عناِیت و لطف افاضات عالم قدسِی مِیبِینند و چنِین مِیسراِیند؟! و آِیا خداوند، مفاهِیم و معانِی را بر قلب آنها جارِی نموده است و احساس مِیکنند که از عالم غِیب بر آنها افاضه مِیشود؟!
پس اِین سخن که گفته مِیشود: شاعر خود را تحت نِیروِیِی برونِی و خارج از وجود خود احساس مِیکند و نفس او در ارتباط با آن کشش و جذبه به پذِیرش آن واردات مِیپردازد، چقدر مِیتواند سخِیف و بِیاساس و بِیبنِیان باشد!
[1]. إمتاع الأسماع، ج 12، ص 282.