ـحق و باطل، صواب و ناصواب، صدق و کذب، حرِّیت و عبودِیّت دنِیوِی، درستِی و نفاق، راستِی و مکر و شِیطنت و...ـ تعلّق بگِیرد، خداِی متعال انسان را در همان سِیر و مَشِی انتخاب شده، به حرکت و سوق در خواهد آورد و او را به جلو خواهد برد. بر اِین اساس، فطرت انسان پِیوسته در مواجهۀ با پدِیدهها و جرِیانات صادقه، آنها را مطابق با احساس درون، راست و حقِیقت شمرده، از پذِیرش آنها استقبال مِیکند؛ و در مواجهه با موارد کذب و خلاف واقع، آنها را مخالف با آموزههاِی درونِی خوِیش دانسته، از آنها انزجار و نفرت مِینماِید.
تنزّل الهامات الهِی و ِیا شِیطانِی بر شعراء بر اساس مِیزان پِیروِی از حق و ِیا باطل
نتِیجه اِینکه: باِید دِید شاعر در مقام انشاءِ ِیک معنا براساس سجع و قافِیه، چه راهِی را جهت ابراز و اظهار آن معنا اتّخاذ مِینماِید؟ آِیا در بِیان معنا و مقصود، راه صلاح و سداد را مِیپِیماِید ِیا به راه خطا و کذب و غلو دچار مِیگردد؟ و در نتِیجه، فطرت آدمِی که مسائل و معانِی در قالب شعر درآمده را با مضمار و معِیار وسائط خوِیش به بوتۀ محک و سنجش درمِیآورد، طبِیعتاً نسبت به مطالب کذب و اغراقآمِیز و انحرافِی نمِیتواند روِی خوش نشان دهد و از آنها اظهار انزجار مِینماِید؛ گرچه در قالبِی جاذب و گِیرا و ملِیح، انشاء شده باشد.
آِیا در مضمار عقل و فطرت، اشعار انشاءشده از ِیک شاعر هنرمند و متبحّر در بِیان عبرت از دنِیا و تارِیخ و ذکر حوادث و قضاِیاِی نهفته در درون تارِیخ که در قصِیدۀ شِیواِی طاق کسرِی و مدائن سروده است:
هان اِی دل عبرت بِین، از دِیده نظر کن هان
اِیوان مدائن را آِینۀ عبرت دان[1]
با اشعارِی که از همِین شاعر، در وصف سلاطِین و حکّام و تغِیِیر و تبدّل در مزاج پادشاهان سروده است، ِیکِی است؟! و در مقام سنجش و مِیزان، از ِیک وزان برخوردارند و هر دو از ناحِیۀ پروردگار بر او وحِی شده است؟!
[1]. دِیوان اشعار خاقانِی شروانِی.
و ِیا اِین سخن در باب استاد سخن و نابغۀ ادب و شعر پارسِی، سعدِی شِیراز که غزلِیّات نغز و شاهوار او همواره زِینتبخش دفاتر و ابِیات است، با خزعبلات و مطاِیبات او در کلِّیاتش، در ِیک درجه و مِیزان قرار دارد و هر دو از ناحِیۀ پروردگار به او وحِی و الهام شده است؟! راست نمِیآِید و در حقّ او صدق نمِیکند!
و آِیا مِیتوان گفت: اشعار وقِیح و شرمآور اِیرجمِیرزا و عارف قزوِینِی پدِیدهاِی است ماوراءِ طبِیعِی که از برون بر ذهن و ضمِیر آنها القاء مِیشده است؟! و اِین شاعران مُلهَم از عالم غِیب (!) خود را در سلطه و نِیروِیِی خارجِی و ملکوتِی احساس مِینمودند و اِین مزخرفات را فرآوردههاِی اعطاءشده از آن سوِی عالم مِیپنداشتند؟!
و آِیا شاعرانِی چون ولِیدبن ِیزِید ـکه هنگام تفأّل به قرآن کرِیم، چون آِیه را موافق با طبع و تمنّاِی خود نِیافت، تِیر و کمان طلبِید و قرآن را هدف تِیرهاِی پِیاپِی قرار داد و آن را تکّهتکّه و پارهپاره نمود و چنِین سرود:
تُهدِّدنِی بجبّار عنِید
فها أنا ذاک جبارٌ عنِید
إذا ما جئتَ ربَّک ِیومَ حشرٍ
فقل: ِیا ربّ مزَّقَنِی الولِیدُ[1]
«آِیا گمان مِیکنِی که من آن فرد ستمکار و لجوج مِیباشم؟ پس بدان که من همان جبار و عنِید هستم!
هنگامِی که در روز محشر به پِیشگاه پروردگارت حاضر مِیشوِی، به او بگو: اِی پروردگار، بدان که ولِید مرا پارهپاره و تکّهتکّه گردانِید!»ـ خود را تحت عناِیت و لطف افاضات عالم قدسِی مِیبِینند و چنِین مِیسراِیند؟! و آِیا خداوند، مفاهِیم و معانِی را بر قلب آنها جارِی نموده است و احساس مِیکنند که از عالم غِیب بر آنها افاضه مِیشود؟!
پس اِین سخن که گفته مِیشود: شاعر خود را تحت نِیروِیِی برونِی و خارج از وجود خود احساس مِیکند و نفس او در ارتباط با آن کشش و جذبه به پذِیرش آن واردات مِیپردازد، چقدر مِیتواند سخِیف و بِیاساس و بِیبنِیان باشد!
[1]. إمتاع الأسماع، ج 12، ص 282.
آِیا اطلاق شاعر بر چنِین شاعرانِی فروماِیه و پست و هرزه در حال سرودن اِین اشعار رذالتبار، عُرفاً جاِیز نِیست؟! و سُراِیندهاِی چنِین، از دائرۀ شعراء بِیرون است؟! و شعر او در چنِین حالِی از عنوان و تعرِیف شعر خارج شده، عنوان نثر را به خود مِیگِیرد؟! ِیا اِینکه همۀ اِین عناوِین، چه براِی سراِینده و چه براِی خود سراِیِیده شده، صادق و پابرجا است؟
حکم قرآن نسبت به تبعِیّت از شاعران ِیاوهگو
در آِیات شرِیفۀ قرآن صراحتاً اِین دسته از شعراء را مورد مذمّت قرار داده و ساحت مقدّس پِیامبر خاتم و کتاب معجزنشانش را از آن تنزِیه و تبرئه نموده است:
(وَمَا عَلَّمْنَاهُ الشِّعْرَ وَمَا يَنْبَغِي لَهُ إِنْ هُوَ إِلَّا ذِكْرٌ وَقُرْآنٌ مُبِينٌ)؛[1]
«و ما او را به توهّمات و تخِیّلات شاعرانه در نِینداختِیم و چنِین چِیزِی هرگز سزاوار آن مقام و منزلت او نخواهد بود. اِین قرآن چِیزِی جز توجّه به آموزههاِی الهِی و بِیانکنندۀ حقاِیق عالم تکوِین و مبانِی و قوانِین عالم تشرِیع نمِیباشد.»
و ِیا در آِیهاِی دِیگر مِیفرماِید:
(وَالشُّعَرَاءُ يَتَّبِعُهُمُ الْغَاوُونَ * أَلَمْ تَرَ أَنَّهُمْ فِي كُلِّ وَادٍ يَهِيمُونَ * وَأَنَّهُمْ يَقُولُونَ مَا لَا يَفْعَلُونَ)؛[2]
«و شاعران را گمراهان پِیروِی مِیکنند * آِیا نمِیبِینِی که اِینان سرگشته و گِیج و گنگ به هر وادِی و عرصهاِی وارد مِیشوند * و اِیشان مطالبِی را مِیگوِیند که خود عامل بدان نمِیباشند؟»
در اِین آِیات، خداوند متعال پِیروان و متابعتکنندگان از شاعران را افراد منحرف و گمراه قلمداد فرموده است، نه افراد صالح و درستکار؛ و اگر نه اِین است که افکار و عقاِید و مقاصد و اهداف اِین گروه از شاعران، افکار و مطالب پوچ و تخِیّلِی و توأم با هواها و هوسهاِی نفسانِی و شِیطانِی مِیباشد، پس چه دلِیلِی دارد که فقط افراد
[1]. سوره ِیس (36) آِیه 69.
[2]. سوره شعراء (26) آِیات 224ـ226.
کجاندِیش و ستمپِیشه به راه و روش آنها مِیروند، و از افراد صالح و نزِیه کسِی متابعت اِیشان نمِینماِید؟
و لذا خداِی متعال در پاسخ مشرکِین، رسول خدا و کلامش را چنِین تعرِیف و تفسِیر مِینماِید:
(إِنَّهُ لَقَوْلٌ فَصْلٌ * وَمَا هُوَ بِالْهَزْلِ)؛[1]
«اِین کتاب إلَهِی کلامِی است استوار که براساس انطباق با واقع نازل شده است و هِیچ بطلان و خطائِی در آن راه ندارد و عِین متن واقع کماهوهو در آن منعکس شده است * و کلامِی که براساس وهم و پندار تخِیّلِی و توهّمات باشد، در آن وجود ندارد.»
و ِیا در آِیهاِی دِیگر مِیفرماِید:
(نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْأَمِينُ * عَلَى قَلْبِكَ لِتَكُونَ مِنَ الْمُنْذِرِينَ)؛[2]
«روحالأمِین از ناحِیۀ پروردگار اِین قرآن را بر قلبت فرو فرستاد، که بهواسطۀ آن از زمرۀ پِیامبران گردِی.»
در اِینصورت آِیا ممکن است کلامِی که براساس توهّم و تخِیّل است و هِیچ تضمِینِی مبنِی بر انطباق آن با واقع نِیست، از جانب پروردگار بر قلب پِیامبر نازل گردد؟
در اِینجا از اِین فرد باِید سؤال شود: اِینکه مِیگوِیِید: «شاعران اِین تجربه را در وجود خوِیش مِیِیابند، ولِیکن پِیامبران در سطحِی عالِیتر و والاتر»، منظور چه شاعر و چه شعرِی است؟
اگر مقصود، هر شاعر و هر گونه شعر و نظمِی که سروده شود، حتِّی آنگونه از شعراِیِی که ذکرشان به مِیان آمد؛ پس باِید اذعان نمود که اِین سخن فقط از ِیک فرد دِیوانه مِیتواند صدور ِیابد، نه ِیک انسان عاقل و هشِیار.
تأِیِیدات الهِی و الهامات ملائکه بر شعراِی والا مقام
[1]. سوره طارق (86) آِیه 13 و 14.
[2]. سوره شعراء (26) آِیه 193 و 194.
و اگر منظور اِین است که شعراِیِی که معانِی والا و مفاهِیم عالِی و راقِی را بهصورت نظم، به عرصۀ ظهور و بِیان درمِیآورند، اِینان مؤِیّد من عندالله و مُلهَم از جانب ملائکه و ارواح ملکوتِی مِیباشند؛ چنانچه جناب عارف واصل، خواجه حافظ شِیرازِی ـقدّس الله سرّهـ مِیفرماِید:
نمونههاِیِی از اشعار عرشبنِیان خواجه حافظ شِیرازِی علِیه الرّحمة
بلبل از فِیض گل آموخت سخن ور نه نبود
اِین همه قول و غزل، تعبِیه در منقارش[1]
و ِیا در جاِیِی دگر فرماِید:
ساقِی به نور باده بر افروز جام ما
مطرب بگو که کار جهان شد به کام ما
ما در پِیاله عکس رخ ِیار دِیدهاِیم
اِی بِیخبر ز لذّت شرب مدام ما
هرگز نمِیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
ثبت است بر جرِیدۀ عالم، دوام ما[2]
و ِیا در غزلِی دِیگر به بِیانِی دگر مِیفرماِید:
چو بشنوِی سخن اهل دل مگو که خطاست
سخن شناس نئِی جان من خطا اِینجاست
در اندرون منِ خستهدل ندانم کِیست
که من خموشم و او در فغان و در غوغاست
نداِی عشق تو دِیشب در اندرون دادند
فضاِی سِینۀ حافظ هنوز پر ز صداست[3]
[1]. دِیوان حافظ، غزل 293.
[2]. همان، غزل 4.
[3]. همان، غزل 19.
و در غزلِی مِیفرماِید:
دِیدِی اِی دل که غم عشق دگر بار چه کرد
چون بشد دلبر و با ِیار وفادار چه کرد
آه از آن نرگس جادو که چه بازِی انگِیخت
آه از آن مست که با مردم هشِیار چه کرد
برقِی از منزل لِیلِی بدرخشِید سحر
وه که با خرمن مجنون دلافکار چه کرد
فکر عشق، آتش غم در دل حافظ زد و سوخت
ِیار دِیرِینه ببِینِید که با ِیار چه کرد[1]
و نِیز در غزلِی بسِیار شِیوا و راقِی فرماِید:
دوش وقت سحر از غصّه نجاتم دادند
و اندر آن ظلمت شب آب حِیاتم دادند
بِیخود از شعشعۀ پرتوِ ذاتم کردند
باده از جام تجلِّی صفاتم دادند
چه مبارک سحرِی بود و چه فرخنده شبِی
آن شب قدر که اِین تازه براتم دادند
همّت حافظ و انفاس سحرخِیزان بود
که ز بند غم اِیّام، نجاتم دادند[2]
همچنِین در بِیان احوال خود و استغراق در جوار قرب حضرت حق مِیفرماِید:
آن ِیار کزو خانۀ ما جاِی پرِی بود
سر تا قدمش چون پرِی از عِیب، برِی بود
[1]. همان، غزل 109.
[2]. همان، غزل 139.
اوقات خوش آن بود که با دوست بسر رفت
باقِی همه بِیحاصلِی و بِیخبرِی بود
خود را بکش اِی بلبل ازِین رشک که گل را
با باد صبا وقت سحر جلوهگرِی بود
هر گنج سعادت که خدا داد به حافظ
از ِیمن دعاِی شب و ورد سحرِی بود[1]
و نِیز دهها نمونه از اشعار ناب اِین عارف گرانسنگ که حکاِیت از افاضۀ معانِی و حقاِیق عالم قدس بر قلب و ضمِیر او مِیکند. اِین مطلب جاِی تأمّل و تدبّر دارد.[2]
عصمت مطلقه در افاضۀ حقاِیق وحِیانِی بر اولِیاِی الهِی
محصّل سخن اِینکه: اولِیاِی الهِی بهواسطۀ وفود در حرِیم عصمت و طهارت و عبور از مراحل مختلفۀ وجود و فناءِ در ذات الهِی، مشمول افاضه به حقِیقت عبودِیّت شده ـچه در ذات و چه در آثار و لوازم ذاتـ و از مبدأ حِیّ قِیّوم ارتزاق مِینماِیند؛ و افاضات صدورِی اِین دسته از اولِیاِی الهِی که به صورت کردار و گفتار و نوشتار به منصّۀ بروز و ظهور مِیرسند، همان نزول حقائق علوِی و رقائق عالم وحدت و تجرّد است که خداِی متعال بهواسطۀ اِین مَظهر، صورت خارجِی و عِینِی مِیبخشد و او را به همان مرتبه از عصمت و طهارت و صفا و نور که در نزد خود و در لوح محفوظ ثابت و لاِیتغِیّر بوده است، در نفس مطهّر و صافِی آن ولِیّ الهِی نازل نموده، از آنجا به عالم خارج منتقل مِینماِید. و اِین همان حقِیقت وحِی است که از عصمت مطلقه برخوردار بوده و هِیچ خطا و خلافِی در او مشاهده نخواهد شد؛ و همِین مرتبه از
[1]. همان، غزل 248.
[2]. در اِینباره خوانندگان گرامِی را به مطالعۀ جلد دوّم اسرار ملکوت از اِین قلم دعوت مِینماِیم، و در آنجا بهطور نسبتاً مشروح در مقام و منزلت اولِیاِی الهِی و عرفاِی بالله مطالبِی آوردهام و تا حدودِی از حقاِیق عالم علوِی پرده برگرفتهام و مرتبۀ واصلِین به حرِیم قدس إله را در حدود فهم قاصر خود بِیان کردهام.
عصمت، فرق بِین او را با ساِیر مفاهِیم و معانِی وارده بر نفوس و قلوب باقِی از افراد صالح و درستکار، روشن و آشکار مِیسازد.
در پدِیدۀ تصوّرات و تصدِیقات ذهنِی ساِیر افراد، گرچه از صلحاء و نِیکوکاران باشند، باز از عدم دخالت نفس در شکلگِیرِی آن پدِیده و صورت، نمِیتوان ِیقِین حاصل نمود و احتمال بروز خطا و چهبسا إعمال روِیّه در کِیفِیّت و تبلور آن صورت بسِیار زِیاد است.
شراِیط حجِّیت کلام علما و بزرگان
بدِین جهت است که گفتار معصومِین علِیهمالسّلام مِیتواند براِی ابدِیّت جاودان و زنده بماند، ولِی کلام ساِیر افراد گرچه افرادِی شاِیسته و باِیستهاِی باشند، محدود به زمان خود و شراِیط خود است و پس از مرگ، از حجِّیت و دلالت ساقط مِیشود.
بر اِین اساس است که تقلِید از مِیّت، گرچه اعلم علماِی عصر خود باشد، جاِیز نِیست و مقلّد باِید از مجتهد اعلم زنده تقلِید نماِید؛ زِیرا حجِّیت فتواِی مجتهد در زمان حِیات او مشروط به بقاء و مطالعه و بحث و فحص و تتبّع کتب و مصادر و إعمال روِیّه و تأمّل در کِیفِیّت دلالت و ملاحظۀ سند و جهت صدور و عوامل بسِیار دِیگر است که قطعاً در چنِین شراِیطِی، محصول و نتِیجۀ اِین عوامل و امور در فتواِی صواب و خطا، به مِیزان قدرت عقلِی و اطّلاع بر مبانِی فقهِی و فلسفِی و عرفانِی و تارِیخِی و اعتقادِی برمِیگردد، و چهبسا کمترِین خطا و اشتباه در هرِیک از اِین موارد ذکر شده، نتِیجهاِی جدا و منعزل از نتِیجۀ دِیگر بهبار مِیآورد، و کسِی نمِیتواند مدّعِی عصمت و مصونِیّت از خطا ـچه در تتبّع از اصل مصادر و مسانِید، و چه در مقام استنباط و استخراج حکمـ گردد. و لذا ممکن است و بسِیار نِیز اتّفاق افتاده است که ِیک مجتهد در ابتداِی هفته به حکمِی ملتزم شده و فتوائِی براساس مدرکات خوِیش صادر نموده است، و در آخر هفته با ورود معلومات جدِید و ِیافتههاِی گوناگون دِیگر، دست از فتواِی قبلِی خود کشِیده و به حکمِی صددرصد متناقض و متباِین، رأِی صادر نموده است؛ و هِیچ منع و نقص و عِیبِی متوجّه آن نخواهد بود، زِیرا او معصوم از اشتباه نِیست.