بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 301

و اگر منظور اِین است که شعراِیِی که معانِی والا و مفاهِیم عالِی و راقِی را به‌صورت نظم، به عرصۀ ظهور و بِیان درمِی‌آورند، اِینان مؤِیّد من عندالله و مُلهَم از جانب ملائکه و ارواح ملکوتِی مِی‌باشند؛ چنانچه جناب عارف واصل، خواجه حافظ شِیرازِی ـقدّس الله سرّهـ مِی‌فرماِید:

نمونه‌هاِیِی از اشعار عرش‌بنِیان خواجه حافظ شِیرازِی علِیه الرّحمة

بلبل از فِیض گل آموخت سخن ور نه نبود

اِین همه قول و غزل، تعبِیه در منقارش[1]

و ِیا در جاِیِی دگر فرماِید:

ساقِی به نور باده بر افروز جام ما

مطرب بگو که کار جهان شد به کام ما

ما در پِیاله عکس رخ ِیار دِیده‌اِیم

اِی بِی‌خبر ز لذّت شرب مدام ما

هرگز نمِیرد آنکه دلش زنده شد به عشق

ثبت است بر جرِیدۀ عالم، دوام ما[2]

و ِیا در غزلِی دِیگر به بِیانِی دگر مِی‌فرماِید:

چو بشنوِی سخن اهل دل مگو که خطاست

سخن شناس نئِی جان من خطا اِینجاست

در اندرون منِ خسته‌دل ندانم کِیست

که من خموشم و او در فغان و در غوغاست

نداِی عشق تو دِیشب در اندرون دادند

فضاِی سِینۀ حافظ هنوز پر ز صداست[3]

[1]. دِیوان حافظ، غزل 293.

[2]. همان، غزل 4.

[3]. همان، غزل 19.


صفحه 302

و در غزلِی مِی‌فرماِید:

دِیدِی اِی دل که غم عشق دگر بار چه کرد

چون بشد دلبر و با ِیار وفادار چه کرد

آه از آن نرگس جادو که چه بازِی انگِیخت

آه از آن مست که با مردم هشِیار چه کرد

برقِی از منزل لِیلِی بدرخشِید سحر

وه که با خرمن مجنون دل‌افکار چه کرد

فکر عشق، آتش غم در دل حافظ زد و سوخت

ِیار دِیرِینه ببِینِید که با ِیار چه کرد[1]

و نِیز در غزلِی بسِیار شِیوا و راقِی فرماِید:

دوش وقت سحر از غصّه نجاتم دادند

و اندر آن ظلمت شب آب حِیاتم دادند

بِی‌خود از شعشعۀ پرتوِ ذاتم کردند

باده از جام تجلِّی صفاتم دادند

چه مبارک سحرِی بود و چه فرخنده شبِی

آن شب قدر که اِین تازه براتم دادند

همّت حافظ و انفاس سحرخِیزان بود

که ز بند غم اِیّام، نجاتم دادند[2]

هم‌چنِین در بِیان احوال خود و استغراق در جوار قرب حضرت حق مِی‌فرماِید:

آن ِیار کزو خانۀ ما جاِی پرِی بود

سر تا قدمش چون پرِی از عِیب، برِی بود

[1]. همان، غزل 109.

[2]. همان، غزل 139.


صفحه 303

اوقات خوش آن بود که با دوست بسر رفت

باقِی همه بِی‌حاصلِی و بِی‌خبرِی بود

خود را بکش اِی بلبل ازِین رشک که گل را

با باد صبا وقت سحر جلوه‌گرِی بود

هر گنج سعادت که خدا داد به حافظ

از ِیمن دعاِی شب و ورد سحرِی بود[1]

و نِیز ده‌ها نمونه از اشعار ناب اِین عارف گران‌سنگ که حکاِیت از افاضۀ معانِی و حقاِیق عالم قدس بر قلب و ضمِیر او مِی‌کند. اِین مطلب جاِی تأمّل و تدبّر دارد.[2]

عصمت مطلقه در افاضۀ حقاِیق وحِیانِی بر اولِیاِی الهِی

محصّل سخن اِینکه: اولِیاِی الهِی به‌واسطۀ وفود در حرِیم عصمت و طهارت و عبور از مراحل مختلفۀ وجود و فناءِ در ذات الهِی، مشمول افاضه به حقِیقت عبودِیّت شده ـچه در ذات و چه در آثار و لوازم ذاتـ و از مبدأ حِیّ قِیّوم ارتزاق مِی‌نماِیند؛ و افاضات صدورِی اِین دسته از اولِیاِی الهِی که به ‌صورت کردار و گفتار و نوشتار به منصّۀ بروز و ظهور مِی‌رسند، همان نزول حقائق علوِی و رقائق عالم وحدت و تجرّد است که خداِی متعال به‌واسطۀ اِین مَظهر، صورت خارجِی و عِینِی مِی‌بخشد و او را به همان مرتبه از عصمت و طهارت و صفا و نور که در نزد خود و در لوح محفوظ ثابت و لاِیتغِیّر بوده است، در نفس مطهّر و صافِی آن ولِیّ الهِی نازل نموده، از آنجا به عالم خارج منتقل مِی‌نماِید. و اِین همان حقِیقت وحِی است که از عصمت مطلقه برخوردار بوده و هِیچ خطا و خلافِی در او مشاهده نخواهد شد؛ و همِین مرتبه از

[1]. همان، غزل 248.

[2]. در اِین‌باره خوانندگان گرامِی را به مطالعۀ جلد دوّم اسرار ملکوت از اِین قلم دعوت مِی‌نماِیم، و در آنجا به‌طور نسبتاً مشروح در مقام و منزلت اولِیاِی الهِی و عرفاِی بالله مطالبِی آورده‌ام و تا حدودِی از حقاِیق عالم علوِی پرده برگرفته‌ام و مرتبۀ واصلِین به حرِیم قدس إله را در حدود فهم قاصر خود بِیان کرده‌ام.


صفحه 304

عصمت، فرق بِین او را با ساِیر مفاهِیم و معانِی وارده بر نفوس و قلوب باقِی از افراد صالح و درست‌کار، روشن و آشکار مِی‌سازد.

در پدِیدۀ تصوّرات و تصدِیقات ذهنِی ساِیر افراد، گرچه از صلحاء و نِیکوکاران باشند، باز از عدم دخالت نفس در شکل‌گِیرِی آن پدِیده و صورت، نمِی‌توان ِیقِین حاصل نمود و احتمال بروز خطا و چه‌بسا إعمال روِیّه در کِیفِیّت و تبلور آن صورت بسِیار زِیاد است.

شراِیط حجِّیت کلام علما و بزرگان

بدِین جهت است که گفتار معصومِین علِیهمالسّلام مِی‌تواند براِی ابدِیّت جاودان و زنده بماند، ولِی کلام ساِیر افراد گرچه افرادِی شاِیسته و باِیسته‌اِی باشند، محدود به زمان خود و شراِیط خود است و پس از مرگ، از حجِّیت و دلالت ساقط مِی‌شود.

بر اِین اساس است که تقلِید از مِیّت، گرچه اعلم علماِی عصر خود باشد، جاِیز نِیست و مقلّد باِید از مجتهد اعلم زنده تقلِید نماِید؛ زِیرا حجِّیت فتواِی مجتهد در زمان حِیات او مشروط به بقاء و مطالعه و بحث و فحص و تتبّع کتب و مصادر و إعمال روِیّه و تأمّل در کِیفِیّت دلالت و ملاحظۀ سند و جهت صدور و عوامل بسِیار دِیگر است که قطعاً در چنِین شراِیطِی، محصول و نتِیجۀ اِین عوامل و امور در فتواِی صواب و خطا، به مِیزان قدرت عقلِی و اطّلاع بر مبانِی فقهِی و فلسفِی و عرفانِی و تارِیخِی و اعتقادِی برمِی‌گردد، و چه‌بسا کمترِین خطا و اشتباه در هرِیک از اِین موارد ذکر شده، نتِیجه‌اِی جدا و منعزل از نتِیجۀ دِیگر به‌بار مِی‌آورد، و کسِی نمِی‌تواند مدّعِی عصمت و مصونِیّت از خطا ـچه در تتبّع از اصل مصادر و مسانِید، و چه در مقام استنباط و استخراج حکمـ گردد. و لذا ممکن است و بسِیار نِیز اتّفاق افتاده است که ِیک مجتهد در ابتداِی هفته به حکمِی ملتزم شده و فتوائِی براساس مدرکات خوِیش صادر نموده است، و در آخر هفته با ورود معلومات جدِید و ِیافته‌هاِی گوناگون دِیگر، دست از فتواِی قبلِی خود کشِیده و به حکمِی صددرصد متناقض و متباِین، رأِی صادر نموده است؛ و هِیچ منع و نقص و عِیبِی متوجّه آن نخواهد بود، زِیرا او معصوم از اشتباه نِیست.


صفحه 305

بنابراِین حجِّیت کلام و فتواِی او، به همِین دلِیل، فقط از ناحِیۀ شرع به دوران حِیات او و در حال ذُکر و تنبّه و هشِیارِی، اعطا شده است. حتِّی اگر مجتهد در حال حِیات باشد امّا به‌واسطۀ کهولت سن و ضعف در قواِی عاقله و مدرکه و عروض نسِیان و ذهول، قادر بر ترتِیب مبانِی و استخراج فتوا نگردد، تقلِید از چنِین مجتهدِی قطعاً حرام بوده، ابداً مجزِی از تکلِیف و مُبرِئِ ذمّه نمِی‌باشد. و در اِینجا تمسّک به قاعدۀ استصحاب در بقاءِ استنباط و مبادِی احکام صادره و فتاواِی گذشته، جاِیِی ندارد؛ زِیرا قطعاً در بروز نسِیان و ذهول قواِی ذهنِیّه، عنوان اجتهاد که موضوع و منشأ براِی حجِّیت فتوا از ناحِیۀ شرع بوده است، متبدّل به عنوان عامِی و جاهل گشته است، و با تبدّل عنوان و تغِیّر موضوع استصحاب، حجِّیت استصحاب از درجۀ اعتبار ساقط مِی‌شود. و لذا بزرگان فرموده‌اند: «اشتراط حجِّیت استصحاب، منوط به بقاء موضوع آن است» و موضوع در استصحاب حجِّیت فتواِی مجتهد، به جسم و بدن و گوشت و استخوان او برنمِی‌گردد، و نِیز به انتساب او به پدر و مادر و قبِیله و عشِیره‌اش مربوط نمِی‌شود، و نِیز به دوران تحصِیل در گذشته و جدّ و تلاش مستمرّ او در ازمنۀ ماضِیه ارتباطِی ندارد؛ بلکه به حالت ذُکر و توجّه و انتباه او به مبانِی و مصادر استنباط مربوط است، که اِین فرد در اِین حال فاقد آن است.

عدم حجِّیت استصحاب عدالت و تقواِی سابق مجتهد، پس از وصول به مرحلۀ مرجعِیّت

باِید توجّه داشت که مسئلۀ بقاءِ موضوع در جرِیان استصحاب ـکه اصل در حجِّیت آن بلکه در تکوّن آن استـ آن‌قدر از اهمِّیت و دغدغۀ خاطر برخوردار است که حتِّی بسِیارِی از بزرگان، اِین مطلب را دربارۀ ملکۀ عدالت و تقوا در ضرورت حجِّیت فتوا رعاِیت نموده‌اند و بر لزوم فحص مجدّد و دقّت دوباره و تحقِیق از حال و هواِی مجتهد پس از رسِیدن به مقام و منصب و موقعِیّت مرجعِیّت و فتوا، تأکِید ورزِیده‌اند؛ زِیرا با ورود ِیک مجتهد به عرصۀ مرجعِیّت و تغِیِیر احوال زندگِی و حِیات اجتماعِی و تبدّل شئون و شخصِیّات وِی، هِیچ بعِید نمِی‌نماِید که به‌واسطۀ وسوسۀ نفس امّاره و تلبِیس ابلِیس و وسوسۀ خنّاسان و اطرافِیان و مدح و ثناِی مرِیدان و حوارِیّون و صلوات‌ها و درودهاِی پِیاپِی در مجالس و منابر و تملّق‌ها و چاپلوسِی‌هاِی


صفحه 306

متداول و متعارف، او از مسِیر خود منحرف نگردد و نفس ضعِیف و نااستوار او بدِین تملّق‌هاِی فروماِیگان، از جاِیگاه متانت به مرتبۀ ناموزون هواها و امِیال دنِیوِی و نفسانِی هبوط ننماِید و رضا و پسند الهِی را ـکه پِیش از وصول به اِین مرتبه در امور و رفتار خود مدّ نظر داشتـ به‌دست فراموشِی و نسِیان نسپارد و در دام متملّقِین و اطرافِیان و خطوط مرتسمه در کِیفِیّت ارتباطات و تصرّفات گرفتار نشود، و به راهِی که مقصود و منظور خداِی متعال است قدم نگذارد؛ چنانچه اِین مطلب، نه‌چندان اندک در طول تارِیخ مشاهده شده است.

و لذا مِی‌بِینِیم که مرحوم آِیةالله سِیّد محسن حکِیم ـرحمة الله علِیهـ در باب حجِّیت استصحاب و بقاءِ موضوع آن در تکوّن و وقوع، استصحاب بقاءِ عدالت و تقواِی مجتهد را قبل از وصول به مرتبه و مرحلۀ مرجعِیّت و فتوا کافِی نمِی‌دانند و آن را از درجۀ اعتبار، ساقط مِی‌شمرند و بدان ترتِیب اثر نمِی‌دهند.

بدِین مناسبت مطلبِی را از کتاب ولاِیت فقِیه در حکومت اسلام، تألِیف حضرت استادنا الأکرم علاّمه والد ـقدّس الله نفسه الزّکِیةـ نقل مِی‌کنِیم:

ِیک روز، حقِیر به منزل حضرت آِیةالله حاج سِیّد محمّدعلِی سِبطُ الشِّیخ در طهران رفته بودم؛ و از جملۀ مذاکرات، اِیشان قضِیّه‌اِی را نقل کردند که خِیلِی جالب بود و براِی من تازگِی داشت. اِیشان مِی‌فرمودند:

«مرحوم آِیةالله آقاِی حاج مِیرزا علِی آقاِی شِیرازِی (آقازادۀ مرحوم آِیةالله مِیرزا محمّدحسن شِیرازِی که در نجف اشرف فِی‌الجمله مرجعِیّتِی پِیدا کردند، و فوت نمودند) دربارۀ افرادِی که مرجع شده‌اند، مِی‌فرمودند: ”اگر کسِی شک در عدالت آنها بکند، نمِی‌تواند استصحاب عدالت قبل از زمان مرجعِیّت را جارِی کند.“ و مِی‌گفت: ”اِینجا از موارد تبدّل موضوع است و با تبدّل موضوع، استصحاب جارِی نِیست.“

اِین حرف تازه‌اِی بود؛ زِیرا همه مِی‌گوِیند: مثلاً اگر زِید عادل بود و به مرجعِیّت رسِید، سپس کارهاِیِی از او سر زد که موجب شکّ در بقاءِ عدالت او شد، در اِین‌صورت باِید استصحاب عدالت نمود. امّا اِیشان مِی‌فرمودند:


صفحه 307

”استصحاب جارِی نمِی‌شود، زِیرا موضوع متبدّل شده است!“

من عرض کردم: چگونه اِین سخن صحِیح است که شما مِی‌گوِیِید؟!

اِیشان گفتند: ”اتّفاقاً اِین گفتار را مرحوم آِیةالله حاج سِیّد محسن حکِیم هم بالمناسبة، در مستمسک العروة الوثقِی‌ آورده‌اند.[1]“»

و امّا بِیان مطلب: اعتقاد اِیشان و شاگردانشان بر اِین بوده است که انسان قبل از اِینکه مرجع بشود، نفسش در ِیک محدوده‌اِی واقع است که از بسِیارِی از آفات و عاهات و امراض روحِی مصون است؛ امّا وقتِی که به مرجعِیّت رسِید و از آن محدودۀ سابق پا فراتر گذاشت و نفس او از اثرات آن متأثّر گشت، آن نفس دِیگر غِیر از نفس اوّل است. پس در اِینجا موضوع تغِیِیر کرده است و استصحاب عدالت، مربوط به نفس اوست قبل از مرجعِیّت؛ و نفس، تغِیِیر کرده است. اِیشان جدّاً بر اِین عقِیده بوده‌اند که نباِید استصحاب، جارِی شود.[2]

به هر جهت، جاودانگِی و ابدِیّت، فقط در انحصار کلام معصوم است؛ و ساِیر افراد در هر مرتبه و مرحله‌اِی از سداد و صلاح بوده باشند، باز در رابطه با فقدان فعلِیّت و کمالِ وجودِی در آن مرتبه، ناقص بوده و همِین نقصان، موجب خطاپذِیرِی گفتار و ِیا کردار آنان خواهد شد؛ مگر آن فردِی که دِیگر حِیثِیّت فقد و نقص در مراتب وجود در او باقِی نباشد، که اصطلاحاً به او باقِی بالله و بأمر الله گفته مِی‌شود.

نقد و بررسِی صحّت استناد اشعار عرفاِی الهِی و ساِیر شاعران به عالم غِیب

از بِیانات گذشته اِین‌طور نتِیجه گرفته مِی‌شود: استناد مطالب شعرگونۀ شعراء به عالم غِیب در ِیک قالب کلِّی، خطائِی است فاحش و لغزشِی است سخت ناصواب؛ و استناد اشعار بلندمنزلت و عالِیةالمضامِین که حاوِی لطائف حِکَم و رقاِیق شِِیَم و دقائق معرفتِی و ظرائف عرفانِی و عقِیدتِی مِی‌باشند، صحِیح و صواب است، و اِین استناد بستگِی به مِیزان علوّ و ارتقاء و عمق ارتباط فرد سراِینده با عالم ربوبِی دارد.

[1]. مستمسک العروة الوثقِی، ج 1، ص 43.

[2]. ولاِیت فقِیه در حکومت اسلام، ج 2، ص 142.


صفحه 308

در واقعۀ غدِیر خم که رسول خدا صلِّی الله علِیه و آله و سلّم از جانب ربّ ودود، مأمور و مکلّف به نصب امِیرالمؤمنِین علِیهالسّلام به مقام و جاِیگاه خلافت و امامت گردِید و آن واقعۀ منحصر به فرد در تارِیخ اتّفاق افتاد، پس از نصب خلافت و إعلان و إعلام رسول خدا خلافت امِیرالمؤمنِین علِی بن أبِی‌طالب علِیهماالسّلام را به خلافت و جانشِینِی بلافصل او پس از رحلت حضرتش، ِیکِی از شعراءِ معروف و نامدار وقت به نام حسّان بن ثابت انصارِی، آمد خدمت رسول خدا و از آن حضرت اجازه گرفت تا اشعارِی که بالبداهه در همان وقت به مناسبت اِین واقعۀ عظمِی و تارِیخ‌ساز روزگار سروده است، براِی حاضرِین انشاء کند و بخواند. پِیامبر اکرم به او إذن دادند و او به جاِیگاه رسول خدا رفت و با صداِی بلند، اشعار غدِیرِیّۀ خود را براِی مردم خواند. پس از اتمام قرائت، رسول خدا صلِّی الله علِیه و آله و سلّم بسِیار او را مورد محبّت و لطف خود قرار دادند و فرمودند:

روح‌القدس تو را در اِین انشاء ِیارِی نموده است، و تا مادامِی که با اهل‌بِیت باشِی مورد تأِیِید روح‌القدس خواهِی بود.[1]

نکتۀ قابل توجّه و تأسّف‌بار اِینکه: همِین حسّان پس از رحلت رسول خدا و انتقال خلافت از صاحب اصلِی آن، علِیّ بن أبِی‌طالب، به افراد غِیر حائز شراِیط امامت، از ارتباط با صاحب ولاِیت روِی گردانِید و به صفّ ارباب دنِیا پِیوست، و در همان حال نِیز اشعارِی مِی‌سرود![2]حال باِید دِید که اِین حسّان در چنِین‌حالتِی نِیز مورد تأِیِید روح‌القدس باقِی بوده است؟! و آِیا کلام و بشارت رسول خدا در اِین مرتبه هم شامل او بوده است؟! ابداً و حاشا و کَلّا! در اِین موقعِیّت، به ِیقِین و قطع باِید گفت که: جاِی روح‌القدس را شِیطان لعِین و ابلِیس خبِیث گرفته بود، و او از وحِی و ارشاد و ضلالت گروه شِیاطِین بهره‌مند بوده است که در حقّ خلفاِی جور و حکّام ظلم به

[1]. الغدِیر، ج 1، ص 42 و 46 و 64؛ أعِیان الشِّیعة، ج 4، ص 622.

[2]. أعِیان الشِّیعة، ج 4، ص 621.