رومِیان گفتند نه نقش و نه رنگ
درخور آِید کار را جز رفع زنگ
در فرو بستند و صِیقل مِیزدند
همچو گردون ساده و صافِی شدند
از دو صد رنگِی به بِیرنگِی رهِی است
رنگ چون ابر است و بِیرنگِی مهِی است
هرچه اندر ابر ضد، بِینِی و تاب
آن ز اختر دان و ماه و آفتاب
چِینِیان چون از عمل فارغ شدند
از پِی شادِی دهلها مِیزدند
شه در آمد دِید آنجا نقشها
مِیربود آن عقل را و فهم را
بعد از آن آمد به سوِی رومِیان
پرده را بالا کشِیدند از مِیان
عکس آن تصوِیر و آن کردارها
زد برِین صافِی شده دِیوارها
هرچه آنجا دِید اِینجا بِه نمود
دِیده را از دِید خانه مِیربود[1]
آنچه از اِین اشعار در بدو امر بهدست مِیآِید همان است که جناب اِیشان در انعکاس حقاِیق وحِیانِی خارج از حِیطۀ وجودِی پِیامبر بر نفس و قلب او بهواسطۀ جبرائِیل امِین قائل شدند، و همِین نکته را فارق بِین الهامات وحِیانِی بر پِیامبران که از برون بر قلب آنان افاضه مِیشود بدون دخالت نفس و عقل و تدبِیر، و بِین نتاِیج قِیاسات و ترکِیب مقدّمات که با إعمال فکر و تحرِیک قواِی ذهنِی بهدست مِیآِید، برمِیشمرند.
منظور و مراد مولانا از تمثِیل به نقاشِی رومِیان و چِینِیان
امّا با توجّه دقِیقتر به محتواِی اشعار بهدست مِیآِید که مولانا در مقام نکتهاِی بس ظرِیف و لطِیف از شراِیط و استعدادات وجود آدمِی است. مولانا در اِین ابِیات درصدد اثبات اِین نکته است که: هر کمال و فعلِیّتِی که بر وجود انسان مترتّب مِیشود، همه و همه از ذات خود انسان سرچشمه مِیگِیرد، نه اِینکه از جاِی دِیگر بر نفس و قلب انسان القاء مِیگردد. تصوِیرِی که از نقش مخالف بر لوح ضمِیر آدمِی بهوجود مِیآِید گرچه از جانب مقابل و خارج از وجود آدمِی است، ولِی اِین آدمِی است که بهواسطۀ صِیقلزدن نفس و مخالفت با نفس امّاره و مجاهدۀ سلوکِی در راه خدا و اطاعت از دستورات راهبران و مربِّیان طرِیق، کمکم بهواسطۀ دور شدن از عالم شهوات
[1]. مثنوِی معنوِی، دفتر اوّل.
و ظلمات و زنگارها، زمِینۀ نفسانِی و روحِی خود را به تجرّد نزدِیکتر مِیکند و به هر مقدار که بهواسطۀ مراقبه و عمل به برنامۀ سلوکِی از دنِیا و تعلّقات فاصله گرفت، به همان مقدار عکس رخ ِیار بر لوح ضمِیرش جلوهگر خواهد شد؛ زِیرا از آنجا که لطف حق و نزول فِیض در مراتب اسماء و صفات، حدّ ِیقفِی ندارد و به طور مستمر و دائم در حال فِیضان و انعام مِیباشد، براِی استفاده و استناره از نور و مواهب الهِیّه نِیاز به انتهاض فرصت و ترقّب حال و دقت نِیست، بلکه باِید حال را مستعدّ نظر نمود و به محض استعداد، فِیض خودبهخود سارِی و جارِی است.
اِین مسئله به مثابۀ آن مِیماند که آبشارِی پِیوسته در حال رِیزش آب و انزال رحمت است و براِی استفاده و بهرهمندِی از آن باِید ظرف را در جوار آن قرار داد و ِیا انسان خود را در معرض رِیزش آب قرار دهد، و هر وقت اِین تهِیّؤ حاصل گردِید استفاضه نِیز حاصل است بدون کمترِین مهلت و تأخِیر؛ و هرچه ربط و اتّصال بنده با خداِی خوِیش دقِیقتر و رقِیقتر و لطِیفتر و مجرّدتر گردد، کِیفِیّت افاضه در مِیزان تجرّد و صورت نِیز تغِیِیر خواهد کرد.
و البتّه اِین تجرّد و آمادگِی ادامه خواهد ِیافت تا اِینکه نفس سالک بالکلِّیه از دائرۀ أنانِیّت و إنِّیت خارج گردد و دِیگر از اوصاف دنِیوِی و تعلّقات مادِّی چِیزِی در او وجود نداشته باشد، و باِید از حجابهاِی ظلمانِی و نورانِی توجّه به ذات و استقلال در تعِیّن و تشخّص بالکلِّیّه رها و آزاد شده باشد و ذات او با ذات حضرت حق متّحد و در او فانِی گشته باشد. در اِینجا است که حقِیقت وجودِیّه آن سالک واصل بهواسطۀ محو و فناء در ذات بارِی، خود مولّد حقاِیق و موجِد معانِی و ادراککنندۀ رموز و اسرار ربوبِی مِیگردد؛ که به تعبِیر شِیخ اکبر: «تجلِّی ذات پروردگار بدون واسطه بر عبد خالص خود مِیباشد.»
بنابراِین مفاد اِین اشعار چنِین است:
برخلاف تصوّر ابتداِیِی که انسان ابتدائاً باِید نفس خود را آمادۀ افاضات پروردگار نماِید و بهواسطۀ ترک محرّمات و اتِیان واجبات و عمل به مستحبّات، قابلِیّت نزول
فِیض را از ناحِیۀ پروردگار بهدست آورد؛ مولانا چنِین مِیگوِید: صِیقلزدن نفس و پرداختن به مراقبه و مجاهدۀ سلوکانه همان، و ادراک حقاِیق نورانِی و معانِی و اسرار به اندازۀ همان مقدار از صفاء و خلوص و قرب همان. و البتّه از آنجا که حقِیقت همۀ اشِیاء همان وجود بحت و بسِیط و بالصّرافۀ حضرت حق است، به همان مقدار که انسان از نقطهنظر سعۀ وجودِی و تجرّد ماهوِی خود را به مرتبۀ وجود اطلاقِی نزدِیک کند، به همان مقدار از آثار و تراوشات همان وجود، خود بر ضمِیرش انعکاس پِیدا مِیکند. و اِین نکتهاِی است بس ظرِیف و دقِیق که إنشاءالله در صفحات آِینده نِیز دوباره به آن خواهِیم پرداخت.
نقد کلام صاحب مقاله مبنِی بر تأثِیر شخصِیّت پِیامبر اکرم در تلقِی و تبِیِین وحِیمدّعاِی مضحک و بِیپاِیۀ آقاِی سروش پِیرامون نقش مهم شخصِیّت پِیامبراکرم در تلقِّی و تبِیِین وحِی
و امّا مطلب بسِیار سست و بِیپاِیه و مضحک از اِیشان که در پدِیدۀ وحِی روِی آن تأکِید کردهاند و ساِیر مطالب و بناها از جمله قرآن کرِیم را بر آن اساس بنا نهادهاند اِین است:
امّا پِیامبر به نحوِی دِیگر نِیز آفرِینندۀ وحِی است: آنچه او از خدا درِیافت مِیکند، مضمون وحِی است؛ امّا اِین مضمون را نمِیتوان به همان شکل به مردم عرضه کرد، چون بالاتر از فهم آنها و حتِّی وراِی کلمات است. اِین وحِی بِیصورت است و وظِیفۀ شخص پِیامبر اِین است که به اِین مضمون بِیصورت، صورتِی ببخشد تا آن را در دسترس همگان قرار دهد. پِیامبر باز هم مانند ِیک شاعر، اِین الهام را به زبانِی که خود مِیداند و به سبکِی که خود به آن اشراف دارد و با تصاوِیر و دانشِی که خود در اختِیار دارد، منتقل مِیکند. شخصِیّت او نِیز نقش مهمِّی در شکلدادن به اِین متن اِیفا مِیکند. تارِیخ زندگِی خود او، پدرش، مادرش، کودکِیاش و حتِّی احوالات روحِیاش در آن نقش دارند.[1]
واقعاً انسان درمِیماند که بر اِین گفتار و گوِینده بگرِید ِیا بخندد! مگر مِیشود ِیک فرد تا اِین حد از معارف تهِی و توخالِی باشد! و به قول مولانا:
[1]. مقالۀ کلام محمّد صلِّی الله علِیه و آله و سلّم، ذِیل پاسخ به سؤال دوّم.
همسرِی با انبِیا برداشتند
اولِیا را همچو خود پنداشتند
اِین ندانستند اِیشان از عمِی
هست فرقِی در مِیان بِیمنتها[1]
تو گوِیِی اصلاً هِیچ تعرِیف و تفسِیرِی، گرچه بسِیار بسِیار سطحِی و عادِی نسبت به وحِی، به مخِیّله آنان خطور نکرده است! و پِیامبر مانند ِیک مترجم با ابزار محدود و وسعت اطّلاعات معِیّن و توان برگردان محدود نسبت به اصل مِیماند، نه بِیشتر.
پاسخ به شبهۀ نقش شخصِیّت پِیامبر در تلقِّی و تبِیِین وحِی
در اِین تفسِیر، آن پدِیده به صورتِی مبهم و مجمل، بدون اِینکه لغت و کلامِی را بتوان معادل آن قرار داد، به ادراک ذهنِی پِیامبر درمِیآِید و پِیامبر بر حسب شراِیط وجودِی خودش به آن امر مبهم، لغت و کلام مِیبخشد و آن را براِی ساِیر افراد قابل فهم و معرفت مِینماِید. و البتّه باِید دِید که در چنِین حالِی، آِیا آن پِیامبر واجد شراِیط کافِی در مقام بِیان مراد هست ِیا نِیست؟ آِیا به تمامِی لغاتِ زبان قومِ خود اطّلاع دارد و موارد استعمال هر کدام را بهخوبِی مِیشناسد، ِیا مانند پِیامبر اسلام اصلاً درس و تعلِیمِی قبل از بعثت از او ثابت نشده است؟ پس چنِین پِیامبرِی که حتِّی از دانش متعارف و عادِی آن روز بِیبهره بوده است،[2]چگونه مِیتواند آن معناِی مبهم را ـکه به قول اِین شخص: هِیچ صورت و تشخّصِی نداردـ به رشته تحرِیر و بِیان درآورد؟!
و آِیا بهتر نبود خداِی متعال اِین وحِی را به فرد دِیگرِی که اطّلاعاتِی وسِیعتر و معرفتِی افزونتر از پِیامبر نسبت به اوضاعِ لغات و شناخت معانِی مطابقِی و استعارات و مجازات و کناِیهها داشت بفرستد تا بتواند بهتر و سلِیستر و روشنتر مراد پروردگار را براِی مردم توضِیح دهد؟!
[1]. مثنوِی معنوِی، دفتر اوّل.
[2]. آِیات و رواِیات متعدّدِی بر اِین مطلب دلالت دارند، از جمله:
سوره جمعه (62) آِیه 2:(هُوَ الَّذِي بَعَثَ فِي الْأُمِّيِّينَ رَسُولًا مِنْهُمْ يَتْلُو عَلَيْهِمْ آيَاتِهِ وَيُزَكِّيهِمْ وَيُعَلِّمُهُمُ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ وَإِنْ كَانُوا مِنْ قَبْلُ لَفِي ضَلَالٍ مُبِينٍ)؛
سوره عنکبوت (29) آِیه 48:(وَمَا كُنْتَ تَتْلُو مِنْ قَبْلِهِ مِنْ كِتَابٍ وَلَا تَخُطُّهُ بِيَمِينِكَ إِذًا لَارْتَابَ الْمُبْطِلُونَ).
مثلاً اگر وحِی بر ِیکِی از بلغاء عرب در شعر و نثر چون إمرؤالقِیس نازل مِیشد، چقدر مناسبتر و بلِیغتر و رساتر و به آن واقعِیّت نهفته و حقِیقت مجهول و بِیصورت وحِی (به قول اِین شخص) نزدِیکتر مِینمود! و چرا خداِی متعال اِین فِیض را از بندگان خود درِیغ نمود و آنان را از ادراک مراد خوِیش محروم ساخت و وحِی را به شخصِی فرو فرستاد که حتِّی در اظهار مراد خوِیش درمِیماند، تا چه رسد به مراد او، آن هم مرادِی بدون صورت و در هالهاِی از ابهام و تردِید؟!
بگذرِیم از اِینکه خود اِیشان در کتاب بسط تجربۀ نبوِی تصرِیح دارد بر وحِی با صورت،[1]مانند داستان ذبح اسماعِیل که حضرت ابراهِیم در رؤِیا مشاهده کرده بود، و آِیه قرآن بر اِین مطلب صراحت دارد:
(إِنِّي أَرَى فِي الْمَنَامِ أَنِّي أَذْبَحُكَ فَانْظُرْ مَاذَا تَرَى)؛[2]«حضرت ابراهِیم به فرزندش خطاب نمود که: من به طور پِیوسته در خواب چنِین مِیبِینم که تو را در راه خدا قربانِی کردم. حال، نظر خود را در اِینباره بِیان کن!»
و همچنِین درصورتِیکه پِیامبر در حالت افسردگِی از ناملاِیمات روزگار و شراِیط محِیط خوِیش بوده و حوصلۀ توضِیح و تبِیِین وحِی را نداشته باشد، که در اِینصورت به گفتۀ اِین شخص، آن مراد و مقصود جدِّی از وحِی طبعاً به صورتِی ناصحِیح و مبهم به مخاطبِین القاء مِیشود؛ زِیرا در حال نزول وحِی رسول خدا آنطور که شاِیستۀ پذِیرش و تلقِّی وحِی است نبوده و از سر بِیحوصلگِی و خستگِی و ِیا کوفتگِی از راه و سفر و مشقّتهاِی متنوّع، حال و مزاجش نتوانسته به درستِی پذِیراِی مفاد و مفهوم وحِی گردد! چنانچه اِیشان مِیگوِید:
اِین حقِیقت در بسِیارِی از آِیات قرآن روشن است که حضرت در حال غم و افسردگِی بسر مِیبرده است و آن نشاط و انبساط کافِی را براِی پذِیراِیِی از خطاب پروردگار نداشته است، و طبعاً با همان حال افسردگِی و ناتوانِی به
[1]. بسط تجربۀ نبوِی، ص 6.
[2]. سوره صافّات (37) آِیه 32.
مخاطبِین تحوِیل داده است![1]
واقعاً باِید بر اِین فهم و شعور آفرِین گفت!!
اوّلِین سخن اِینکه: آِیا ما باِید تاوان خستگِی و افسردگِی پِیامبر را در هنگام نزول وحِی بدهِیم؟ و جبرائِیل امِین که مِیداند الآن حال و وضع رسول خدا صلاحِیّت قبول و ترجمه و برگردان وحِی را ندارد، به چه مجوّز و حجّتِی وحِی را در همان موقعِیّت نامناسب باِید فرود آورد؟! و چرا آن را به ساعتِی بعد ِیا قبل موکول ننمود؟! و آِیا چنِین عمل بِیهودهاِی از ِیک فرد عادِی، خلاف عقل و منطق بهشمار نمِیرود، تا چه برسد به ذات علِیم و قدِیر حضرت حق؟!
اگر ِیکِی از افراد، براِی گفتگو با فردِی دِیگر در مسائل عادِی به دِیدن او برود ولِی او را با فکرِی آشفته و قلبِی ناآرام و ذهنِی مشوّش مشاهده کند، آِیا به خود اجازه مِیدهد که آن مطلب را با او در مِیان بگذارد و از او کسب تکلِیف کند، ِیا اِینکه طرح چنِین مسائلِی را در آن شراِیط دور از احتِیاط و ملاحظات عرفِی و محاورهاِی مِیداند و بدون گفتگو مراجعت مِیکند؟ تا چه رسد به القاء مفاهِیم و حقاِیق عرشِی وحِیانِی، که نزول آن در چنِین شراِیطِی عبث خواهد بود!
نقد شبهۀ تأثِیر محِیط خانواده و فرهنگ آن زمان بر شخصِیّت پِیامبر و بالتّبع بر کِیفِیّت بِیان وحِی
و اِینکه گفته مِیشود:
شخصِیّت پِیامبر که تبلورِیافته و شکلگرفته از محِیط خانواده و قبِیله و منطقۀ پرورشِیافته در آن است، نقشِی اساسِی در کِیفِیّت بِیان وحِی دارد![2]
نِیز از سخنان سخِیف و سست بنِیان است؛ زِیرا شخصِیّتِی که براساس علل و اسباب و معدّات محِیط و خانواده و اجتماع، بارور شده و به فعلِیّت برسد، قطعاً نمِیتواند آنطور که باِید و شاِید مفهوم و مفاد و خواست حضرت حق را در خطاب به بندگان منعکس نماِید.
[1]. رجوع شود به مقالۀ کلام محمّد صلِّی الله علِیه و آله و سلّم، ذِیل پاسخ به سؤال دوّم.
[2]. مقالۀ کلام محمّد صلِّی الله علِیه و آله و سلّم، ذِیل پاسخ به سؤال دوّم.
و بر اِین اساس باِید گفت: اگر مقصود و مراد پروردگار در وحِی نازل بر قلب رسولالله بهواسطۀ همِین شخصِیّت شکلِیافته در شراِیط خاص، به طور واضح و آشکار، ابلاغ و اعلان مِیشود؛ پس دِیگر چه نِیازِی به طرح اِین مسئله باقِی مِیماند، و چه ضرورتِی در نقشآفرِینِی شاکله و خصوصِیّات روحِی و فرهنگِی رسول خدا براِی تفسِیر وحِی مِیتوان تصوّر نمود؟! زِیرا شخصِیّت فرهنگِی و خصلتهاِی انسانِی شکلِیافته در آن محِیط، پاسخگوِی پذِیرش و ابلاغ آن به مردم، بدون هِیچگونه کاستِی و ِیا افراط مِیباشد؛ و از اِین ناحِیه مشکلِی پِیش نخواهد آمد.
و اگر چنانچه آن شخصِیّت، توان و ِیاراِی تفسِیر صحِیح حقاِیق وحِیانِی و تبِیِین آن را بهنحوِیکه مورد نظر پروردگار است، ندارد و بهواسطۀ موانعِی اِینچنِین از ابراز و اظهار برخِی از زواِیا و اسرار و رموز عاجز و ناتوان است، در اِین صورت، اِین چگونه پِیامبرِی از آن مبدأ وحِی و منشأ حقاِیق خواهد بود؟![1]و چگونه است که خداوند اِینچنِین رسولِی را براِی ابلاغ پِیام خود به بندگان برمِیگزِیند؟ و آِیا فرد شاِیستهتر و باِیستهترِی را پِیدا ننمود تا تکلِیف و وظِیفۀ ابلاغ را به او بسپارد تا بتواند در تأدِیۀ معانِی و انطباق الفاظ و مفاهِیم دقِیق و شاِیسته بر آن مراد حقِیقِی و معانِی نازلۀ ربوبِی به نحو شاِیستهترِی عمل نماِید و بهتر از عهدۀ تکلِیف برآِید، و به جاِی بناها و ساختمانهاِی مرتفع در بهشت، از خِیمه که مخصوص افراد و قباِیل بادِیهنشِین است استفاده ننماِید و آبروِی بهشت و بهشتِیان و نعمتهاِی الهِی را در زندگِی و حِیات آخرت نبرد؟!
مسلّماً در زمان رسول خدا افرادِی چون ابوسفِیان وجود داشتند که به شهرهاِی
[1]. إمتاع الأسماع، ج 11، ص 224:
«عن عبدالله بن عمر قال: کنت أکتب کلّ شِیء أسمعه من رسولالله صلِّی الله علِیه و آله و سلّم، و رسولالله صلِّی الله علِیه و آله و سلّم ِیتکلّم فِی الرّضِی و الغضب، فأمسک، فذکرت لرسولالله صلِّی الله علِیه و آله و سلّم فأشار بِیده إلِی فِیه: ”اُکتب! فو الّذِی نفسِی بِیده، ما ِیخرج منه إلّا الحق!“»
مختلف و کشورهاِی گوناگون مانند رُم و اراضِی شام و غِیره مسافرت مِیکردند و از کِیفِیّت ترکِیب شهرها و تمدّن آن زمان بهخوبِی اطّلاع داشتند؛ و بنابراِین آِیا بهتر نبود که وحِی بر چنِین افراد متمدّن و دنِیادِیدهاِی نازل شود تا آنان با توجّه به شناخت ظرفِیّتها در سراسر دنِیا بتوانند بهتر و رساتر پِیام وحِی را به مخاطبان برسانند؟!
از طرف دِیگر، چگونه است که پِیام اسلام، پِیامِی فراگِیر براِی تمامِی افراد در جمِیع اقطاع عالم از زمان بعثت پِیامبر تا روز قِیامت باشد، امّا مخاطبِین اِین پِیام فقط مشتِی افراد بادِیهنشِین و خِیمهنشِین، با تفکّر و فرهنگ خاصّ بادِیهنشِینان باشند؟! اِین تناقض را چگونه تفسِیر نماِیِیم؟
و از ناحِیۀ دِیگر، مگر قرآن و وحِی براِی ِیک عدّه افراد بِیسواد و بِیفرهنگ و بِیتمدّن نازل شده است تا چنِین تعبِیرها از مفاهِیم و آموزههاِی وحِیانِی داشته باشد، و ساِیر افراد متمدّن و اندِیشمند و بابصِیرت و خبروِیّت از آن محروم باشند و ساِیر ملل و تمدّنهاِی پس از اِین، چه گناهِی کردهاند که در زمان نزول وحِی حضور نداشته و از مواهب آن محروم مِیباشند؟!
صراحت آِیات قرآن بر جاودانگِی و حجِّیت خطاب تمام آِیات براِی همۀ انسانها تا روز قِیامت
درحالِیکه طبق صرِیح آِیات قرآن، تکتک اِین آِیات براِی جمِیع افراد بشر تا روز قِیامت است، و براِی تمامِی افراد از عامِّی و عالم و جاهل و عارف، حجِّیت و سندِیّت دارد؛[1]و اگر قرآن به زبان و فرهنگ همان منطقه نازل شده بود دِیگر براِی ساِیر افراد نمِیتوانست حجِّیت داشته باشد.
تالِیفاسدهاِی ادّعاِی نزول قرآن به زبان و فرهنگ خاصّ زمان نزول
و بر اِین اساس، چه اشکالِی دارد که ما از پِیش خود بهجاِی واژهها و کلمات و اصطلاحاتِی که در قرآن براِی زمان خاصّ نزول وحِی مورد استفاده قرار گرفته است، از کلمات و واژهها و جملاتِی که مطابق با فرهنگ و لغتنامۀ جدِید و بِینش جدِید
[1]. جهت اطّلاع بِیشتر پِیرامون عمومِیّت خطابات قرآن براِی جمِیع افراد بشر تا روز قِیامت، رجوع شود به إشارات الأصول، ص 278، أصول الفقه، شِیخ حسِین حلِّی، ج 5، ص 262، أنِیس المجتهدِین فِی علم الأصول، مِیرزا مهدِی نراقِی، ج 2، ص 734.