را مات و متحِیّر گرداند؟[1]و در مجلسِی که در منزل امام رضا علِیهالسّلام در مدِینه پس از شهادت آن حضرت تشکِیل گردِید و عموِی آن حضرت مِیخواست خود را به جاِی برادرش جا بزند و در جواب سؤال فقهاء پاِی در گل بماند و مستأصل گردِید، حضرت جوادالأئمه در همان سنِین خردسالِی تمامِی مسائل مطرح شده را پاسخ فرمودند و حتِّی گفته شده است که در آن مجلس صدها مسئلۀ فقهِی از حضرتش سؤال شد و همه را پاسخ فرمودند، و بدِین جهت مسئلۀ امامت و ولاِیت آن حضرت بر همه ظاهر و آشکار گردِید.[2]
و ِیا در مسئلۀ ولاِیت و امامت حضرت بقِیّةالله که در سن پنج سالگِی اتّفاق افتاد و از نظر تارِیخِی شکِّی در اِین مطلب راه ندارد، چگونه ممکن است براساس اِین نظرِیّه، ِیک طفل پنج ساله مسئولِیّت امامت و زعامت امّت را پس از شهادت پدر بزرگوارش حضرت عسکرِی علِیهالسّلام به عهده بگِیرد و بهواسطۀ نوّاب اربعه از پس پردۀ غِیبت صغرِی به تمامِی سؤالات و مشکلات مردم پاسخ دهد؟
نکتۀ محورِی در اِین مبحث اِینجاست که: ِیا باِید ما تارِیخ و آنچه را که به ثبت مسلّم رسِیده است بپذِیرِیم و به اِین توالِی ملتزم شوِیم، و ِیا اِینکه هر واقعۀ تارِیخِی را بهکلِّی منکر شوِیم، که ظاهراً راه دوّم سهلتر و از خطر مواجهه با سؤال و نقد و کنکاش دورتر است.
و حتِّی مهمتر از همۀ اِینها، جرِیان حضرت عِیسِی علِیهالسّلام که فرمود:(إِنِّي عَبْدُ اللَّهِ آتَانِيَ الْكِتَابَ وَجَعَلَنِي نَبِيًّا)[3]چگونه توجِیه مِیگردد درحالِیکه او هنوز تجربهاِی از گذشت زمان و سرد و گرم آن نداشته است. و اگر نزول وحِی بر حضرت عِیسِی و ابلاغ آن به ارادۀ پروردگار جاِیز باشد، چگونه است که بر رسول خدا در سن
[1]. الاحتجاج، ج 2، از ص 443ـ449.
[2]. بحار الأنوار، ج 50، ص 85 و 89 و 99.
[3]. سوره مرِیم (19) آِیه 30.
چهل سالگِی روا نباشد؟
مولانا در چنِین مواردِی اِینچنِین مِیسراِید:
گفت پِیغمبر که اِی ظاهرنگر
تو مبِین او را جوان و بِیهنر
اِی بسا رِیش سِیاه و مرد پِیر
اِی بسا رِیش سپِید و دل چو قِیر
عقل او را آزمودم بارها
کرد پِیرِی آن جوان در کارها
پِیر، پِیر عقل باشد اِی پسر
نه سپِیدِی موِی اندر رِیش و سر
از بلِیس او پِیرتر خود کِی بوَد
چونکه عقلش نِیست او لاشِی بود
طفل گِیرش چون بوَد عِیسِی نفس
پاک باشد از غرور و از هوس
* * *
ما که باطنبِین جملۀ کشورِیم
دل ببِینِیم و به ظاهر ننگرِیم
* * *
جهد کن تا پِیر عقل و دِین شوِی
تا چو عقل کل، تو باطنبِین شوِی
از عدم چون عقل زِیبا رو گشاد
خلعتش داد و هزارش نام داد[1]
تمسّک صاحب مقاله به آراء بِیپاِیه و منحطّ برخِی کوتهنظران
ِیازدهم:و بالأخره در اِین فراز و نشِیب، شخص مذکور با پذِیرش رأِی و نظرِیۀ سست و سخِیف خود مبنِی بر بشرِی بودن وحِی در مقام ابلاغ، با ردّ نظرِیّۀ بزرگان از اهل معرفت و بصِیرت و تمسّک به آراء بِیپاِیه و منحطّ برخِی از کوتهنظران و جُهّال، سعِی در توجِیه مدّعاِی خود دارد و با استعانت از همفکرِی و همپوِیِی اِین عدّه غِیر موجّه مِیکوشد تا از فشار و ثقل اِیرادات و اشکالات بر دوش خود بکاهد و براِی اِین نظرِیّۀ سخِیف، قائلِی هر چند مطرود و بِیاعتبار جستجو نماِید؛ و لذا مِیبِینِیم که نظر خود را ابتدائاً به ساِیرِین نسبت مِیدهد و با تعبِیر اِینکه برخِی چنِین مِیگوِیند و ِیا بعضِی از مفسّرِین را عقِیده چنِین است، براِی خود معِین و همراهِی دستوپا مِیکند. آخر مفسّرِینِی را که از نظر موقعِیّت و حِیازت علمِی حتِّی در ردِیف متوسّطِین
[1]. مثنوِی معنوِی، دفتر چهارم.
از اهل فضل و معرفت به حساب نمِیآِیند، در کنار علاّمه طباطبائِی استاد الکلّ فِی الکل قرار دادن و سپس به نحوِی نظرِیّۀ ساِیرِین را ترجِیح دادن، خود نوعِی بِیمارِی است که دامنگِیر فرد مذکور شده است.
خلاصه و چکِیدۀ اِیرادات به اِین بخش از کلام صاحب مقاله
خلاصه و چکِیدۀ مطالبِی که در اِین بخش از پاسخ به کلام آقاِی سروش مطرح گردِید اِین است:
واردات قلبِیّه و ذهنِیّه بر نفس انسان که داراِی حقِیقت و اصالت مِیباشند، مِیتوانند به انواع و اقسامِی تقسِیم گردند و حقِیقت ماهوِی آنها در همۀ اِین اقسام ِیکِی بِیش نِیست، گرچه هوِیّت آنها با ِیکدِیگر ممکن است مختلف باشد.
اختراعاتِی که مخترعِین و اکتشافاتِی که مکتشفِین و حلّ مسائلِی که براِی افراد از حکماء و متعقّلِین حاصل مِیگردد، همه از قبِیل وحِی و الهام است و نِیز ادراک معانِی در انشاء اشعار نغز و پرمحتوا و اِیراد مفاهِیمِی که سابقۀ قبلِی و ذهنِی براِی شاعر نداشته است و شاعر اِینگونه از واردات ذهنِی را از ناحِیۀ خوِیش نمِیِیابد، نِیز از زمرۀ وحِی و الهام است و همِینطور هر مفهوم و حقِیقتِی که کشف آن براِی انسان بدون سبق زمانِی و إعمال قوّۀ مفکّره بوده باشد، و نِیز مطالبِی که در رؤِیا و ِیا مکاشفات براِی انسان حاصل مِیشود از اِین قبِیل مِیباشند. معانِی و حقاِیقِی که هنگام تلاوت قرآن و ِیا دعائِی از ادعِیۀ مأثوره از معصومِین علِیهمالسّلام براِی انسان پدِیدار مِیشود از زمرۀ همِین وحِی و الهام هستند.
و امّا در مراتب عالِیه از وحِی، نزول ملائکه بر نفس پِیامبرِی از پِیامبران الهِی که خود آن پِیامبر صورت آن ملک را به تمثّل برزخِی و مثالِی مشاهده مِیکند و ِیا حتِّی آن را بدون صورت احساس مِیکند و ِیا اِینکه مانند تمثّل به صورت بشرِی چون جبرائِیل امِین بر رسول خدا و ملکِی از ملائکۀ مقرّب بر حضرت مرِیم، همان وحِی و نزول ِیک حقِیقت و پدِیدۀ وحِیانِی است که اِینچنِین شکل خارجِی به خود مِیگِیرد.
و از اِین بالاتر و عمِیقتر و رقِیقتر، چنانچه دربارۀ رسول خدا گفته شد و در کلمات حضرت شِیخ اکبر محِیِیالدِّین عربِی ـقدّس سرّه العزِیزـ بدان اشاره شد،
معِیّت و اقتران بِین عبد و خداِی متعال است که اِین حقِیقت به صورت اشارات و رموز در اِین وحدت و تجلِّی ذاتِی نماِیان مِیشود، و در آنجا دِیگر ملکِی هر چند مقرّب، راه ندارد و سعۀ وجودِی او قادر بر تحمّل و ادراک آن مرتبۀ از تشخّص نمِیباشد.
و اِین عالِیترِین مرتبه از وحِی است که حتِّی از نزول جبرائِیل و امثال او بسِی بالاتر و در مرتبهاِی رفِیعتر قرار دارد، و اِین مرتبه منحصراً محدود در پِیامبران نمِیشود بلکه معصومِین علِیهمالسّلام و نِیز عارف واصل کامل که نفس او فانِی و مندک در ولاِیت الهِی گشته و حقِیقت جانش متحوّل به حقِیقت توحِید ذاتِی شده است نِیز از اِین درجه و مرتبه از شهود و کشف بهرهمند مِیباشند.
و امّا اِین سخن که: «چون شاعر، شاعر است، پس هرچه که ادراک کند نسِیمِی از وحِی و شمّهاِی از اِین مقوله را واجد است»، سخنِی است عبث و لغو؛ زِیرا مقولۀ شعر چِیزِی جز ترکِیب و مونتاژ کلمات به صورت مسجّع و مقفِّی نمِیباشد، چنانچه اِین اسلوب حتِّی در بعضِی از نثرها نِیز قابل اجرا است و هر چرندِی را که شاعر حتِّی به صورت وقِیحترِین الفاظ و عبارات مسجّع و مقفِّی کند، که وحِی نخواهد بود و منتسب به ملأ أعلِی نمِیباشد.
و نِیز روشن گشت که مقولۀ وحِی ارتباطِی با حالات و شراِیط جانبِی موحِی و پِیامبر ندارد. اِینکه ما در بعضِی از آِیات، حالت رسول خدا را در آن منعکس مِیبِینِیم، اِین کدام آِیه است؟ و آِیا حالت قبض و بسط رسول خدا در شکلگِیرِی آن آِیه مؤثّر بوده است ِیا اِینکه خود نزول آِیه موجب قبض و بسط رسول خدا گشته است؟ شما که در زمان رسول خدا نبودِید و در هنگام نزول وحِی از حالات روحِی و ظاهرِی آن حضرت اطّلاع ندارِید، چطور قضاوت مِیکنِید و اختلاف آِیات را ناشِی از اختلاف حالات درونِی رسول خدا مِیدانِید؟ آِیا اِین نوع قضاوت که صرفاً براساس تخِیّلات و توهّمات قرار گرفته، ناشِی از نفس بِیمار و ذهن وهمِی و شاکلهاِی به دور از جنبۀ عقلانِی و تفکّرِی نِیست؟!
نقد مدّعاِی صاحب مقاله مبنِی بر خطاپذِیرِی قرآندِیدگاه صاحب مقاله نسبت به خطاپذِیرِی قرآن
اِیشان در بخش دِیگرِی از سخنان خود در پاسخ به اِین سؤال:
پس قرآن جنبۀ انسانِی و بشرِی دارد؛ اِین ِیعنِی قرآن خطاپذِیر است؟
چنِین مِیگوِید:
از دِیدگاه سنّتِی، در وحِی خطا راه ندارد؛ امّا مفسّران بِیشتر و بِیشترِی فکر مِیکنند وحِی در مسائل صرفاً دِینِی مانند صفات خداوند، حِیات پس از مرگ و قواعد عبادت خطاپذِیر نِیست. آنها مِیپذِیرند که وحِی مِیتواند در مسائلِی که به اِین جهان و جامعۀ انسانِی مربوط مِیشوند، اشتباه کند. آنچه قرآن دربارۀ وقاِیع تارِیخِی، ساِیر ادِیان و ساِیر موضوعات عملِی زمِینِی مِیگوِید، لزوماً نمِیتواند درست باشد. اِین مفسّران اغلب استدلال مِیکنند که اِین نوع خطاها در قرآن خدشهاِی به نبوّت پِیامبر وارد نمِیکند، چون پِیامبر به سطح دانش مردم زمان خوِیش فرود آمده است و به زبان زمان خوِیش با آنها سخن گفته است.
من دِیدگاه دِیگرِی دارم؛ من فکر نمِیکنم که پِیامبر به زبان زمان خوِیش سخن گفته باشد درحالِیکه خود دانش و معرفت دِیگرِی داشته است. او حقِیقتاً به آنچه مِیگفته باور داشته است، اِین زبان خود او و دانش خود او بود و فکر نمِیکنم دانش او از دانش مردم هم عصرش دربارۀ زمِین، کِیهان و ژنتِیک انسانها بِیشتر بوده است. اِین دانشِی را که ما امروز در اختِیار دارِیم نداشته است. و اِین نکته خدشهاِی هم به نبوّت او وارد نمِیکند، چون او پِیامبر بود، نه دانشمند ِیا مورّخ.[1]
اِین سخنان را اِیشان پس از ردّ استدلال به رواِیات سنّتِی که پِیامبر را تنها وسِیله مِیدانند که پِیامِی را از جبرائِیل درِیافت مِیکند و سپس آن را به مردم عرضه مِیدارد، بِیان مِیکند.
و در توضِیح استدلال فوق چنِین مِیگوِید:
اِین الهام از نفس پِیامبر مِیآِید و نفس هر فردِی الهِی است. امّا پِیامبر با ساِیر
[1]. مقالۀ کلام محمّد صلِّی الله علِیه و آله و سلّم، پاسخ به سؤال سوّم.
اشخاص فرق دارد، از آن رو که او از الهِی بودن اِین نفس آگاه شده است. او اِین وضع بالقوّه را به فعلِیّت رسانده است و نفس او با خدا ِیکِی شده است. سخن مرا اِینجا به اشتباه نفهمِید! اِین اتّحاد معنوِی با خدا، به معناِی خداشدن پِیامبر نِیست؛ اِین اتّحادِی است که محدود به قد و قامت خود پِیامبر است، اِین اتّحاد به اندازۀ بشرِیّت است، نه به اندازۀ خدا.
جلالالدِّین مولوِی، شاعر عارف، اِین تناقضنما را با ابِیاتِی به اِین مضمون بِیان کرده است که: اتّحاد پِیامبر با خدا، همچون رِیختن بحر در کوزه است.[1]
قبل از پرداختن به نقد اِین قسمت از گفتار اِیشان و تبِیِین موارد خطا و صواب، به نکتۀ محورِی و بسِیار مورد توجّه اِیشان در اِین بحث و ساِیر مباحث اشاره مِیکنم و آن ردّ و رفض سنّت و سنّتِی است. در جاِیجاِی گفتار و نوشتار اِیشان به اِین کلمه اشاره و با نوعِی بِیاعتناِیِی و پدِیدهاِی تارِیخمصرفگذشته و غِیر سودمند در اِین زمان از او ِیاد مِیکنند، و در اِینجا نِیز؛ که گوِیند: ترک عادت آدمِی را به اضطراب و دلهره مِیاندازد.
سنّت به معناِی روش و شِیوۀ مستمر
سنّت به معناِی روش و شِیوه مستمرّ است، چه در فضاِیل و کلمات حسنه و چه در قبائح و رذاِیل؛ و به همِین معنا است رواِیت معروف از رسول خدا که فرمودند:
مَن سَنَّ سُنةً حَسَنةً فله أجرُها و أجرُ مَن عَملِ بها إلِی ِیَوم القِیامة؛ و مَن سَنَّ سُنةً سِیئةً کان علِیه وِزرُها و وِزرُ مَن عَمِل بها إلِی ِیَوم القِیامة.[2]
«کسِی که روش پسندِیده و نِیکوِیِی در مِیان جامعه بر جاِی نهاد، اجر آن سنّت و اجر و پاداش تمام کسانِی که بدان عمل نماِیند تا روز قِیامت به او نِیز تعلّق خواهد داشت؛ و کسِی که روش نادرست و خلافِی را پِی نهاد، عواقب سوء و زشتِی آن روش دامن او را نِیز تا روز قِیامت خواهد گرفت.»
و بدِین لحاظ روشها و سِیرۀ عملِی ِیک ملّت را سنّت گوِیند؛ چنانچه ما
[1]. همان.
[2]. الفصول المختاره، ص 136؛ التبِیان فِی تفسِیر القرآن، ج 1، ص 187.
روشها و عملکردهاِی مردم جاهل و اقوام بهدور از فرهنگ ادِیان الهِی را سنن جاهلِی مِینامِیم، مانند پرستش بتها و زندهبهگورکردن دختران و معاملات ربوِی و بردهدارِی در دوران پِیش از اسلام، چه در مِیان اعراب و چه در مِیان ملل مغرب زمِین، و جنگ و خونرِیزِیها براِی تصاحب و اغتصاب سرزمِینها و استثمار ملل مستضعف و ناتوان. بنابراِین سنن اسلامِی به شِیوۀ کردار ملّتِی گوِیند که منتسب به اسلام مِیباشند، گرچه برخلاف روش و مرام لواداران دِین و صاحبان اصلِی دِین و منهج آنان باشد.
رسول خدا صلِّی الله علِیه و آله و سلّم در مدّت بِیست و سه سال بعثت خود، کلِّیۀ احکام و تکالِیف امّت را به صورت کلِّی براِی مردم بِیان فرمود و بر اِین مطلب تصرِیح نمود و فرمود:
آنچه را من حلال نمودم تا روز قِیامت حلال، و آنچه را من حرام نمودم تا روز قِیامت حرام مِیباشد.[1]
و هِیچکس در هِیچ زمانِی حقّ تغِیِیر آن را ندارد؛ ولِی متأسفانه پس از رحلت رسول خدا، برخلاف نص و تصرِیح آن حضرت، خلافت را از جاِیگاه خود خارج نمودند و به دست نااهلان سپردند و آنها نِیز بنابر مصالح حکومتِی و منافع شخصِی و دِیدگاه سلِیقهاِی خود، به تحرِیف و تبدِیل احکام و تکالِیف پرداختند که از جملۀ آنها: حذف و ابطال حجّ تمتّع و تبدِیل آن به حجّ قِران و ِیا إفراد بود، و نِیز از مِیان برداشتن ازدواج موقّت و حتِّی حکم به زنا نمودن آن، و نِیز انجام نمازهاِی نافلۀ شبهاِی ماه رمضان به جماعت که در زمان رسول خدا به فرادِی تشرِیع شده بود، و هکذا... که طبق برخِی از استقصائات به بِیست و چند مورد مِیرسد.[2]
امّا شِیعه معتقد است که سنّت همان سِیره و روش رسول خدا است و با رحلت
[1]. الکافِی، ج 1، ص 58؛ بصائر الدرجات، ج 1، ص 148، با قدرِی اختلاف.
[2]. جهت اطّلاع بِیشتر رجوع شود به الکافِی، ج 8، ص 58، خطبة لأمِیرالمؤمنِین علِیهالسّلام.
او هِیچ حکمِی تغِیِیر نکرده است و باِید همانند سِیرۀ ائمّۀ معصومِین علِیهمالسّلام که طابقالنّعلبالنّعل سنّت و روش عملِی رسول خدا را در طول بِیش از دوِیست و هفتاد سال ادامه دادند، ما هم طبق همان روش بدون سر سوزنِی تخطِّی و اعوجاج، أعمال و کردار و منش خود را انجام دهِیم.
مبارزۀ امِیر مؤمنان با سنّتها و بدعتهاِی خلفاِی غاصبِین
پس از کشته شدن عثمان که خلافت بر صاحب اصلِی و اَولاِی به آن استقرار ِیافت، امِیر مؤمنان ندا در داد که:
از اِین پس تمام آنچه را که بهواسطۀ خلفاء ثلاثه بهخصوص خلِیفه ثانِی، از محور و مجراِی اصِیل و واقعِی آن جدا گشته و در شرِیعت بدعت آورده است، من به حال اوّل خود که سنّت رسول خداست برمِیگردانم!
که از جمله قضِیّۀ نماز تراوِیح که همان نافلههاِی شبهاِی ماه مبارک رمضان است، و فرمود:
دِیگر مردم حق ندارند نافلهها را به جماعت بخوانند و باِید به همان کِیفِیّت که رسول خدا امر فرموده است به فرادِی انجام گردد....[1]
مردم که در طول خلافت غاصبِین حکومت بِیست و چند سال، به انجام نماز تراوِیح به صورت جماعت عادت کرده بودند و اِین سنّت خلاف و انحرافِی، با فرهنگ و اِیمان آنان عجِین و ترکِیب شده بود، نتوانستند به نداِی امِیر مؤمنان پاسخ مثبت دهند و عدول از چنِین سِیرۀ مستمرّه را بر خود بسِیار سخت و ناممکن دانستند و بر همان سنّت منحرفه و باطله و بدعتگونۀ خلِیفه ثانِی پاِی فشردند. امِیرالمؤمنِین علِیهالسّلام نِیز آنان را به حال خود رها کرد و اِین سنّت مبتدعه تاکنون نزد اهلسنّت پابرجا است، و هر ساله صدها هزار نفر در حرمِین شرِیفِین به اقامۀ نماز جماعت تراوِیح مِیپردازند، و نِیز صدها مِیلِیون در ساِیر نقاط به اِین روش ناپسند اقدام مِینماِیند.
[1]. الکافِی، ج 8، ص 58، خطبة لأمِیرالمؤمنِین علِیهالسّلام؛ بحار الأنوار، ج 31، ص 7.