بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 41

در اِین مِیان بسِیارِی از دوستان و آشناِیان، از اِین حقِیر نِیز درخواست جوابِیّه نموده، با تکرّر درخواست‌ها اِین بنده را مشمول لطف و رهِین عناِیت و کرامت خود نمودند. حقِیر متقابلاً رفض الطاف را روا ندِید و به مقدار بضاعت مُزجات در مقام جوابِیّه و ابطال شبهات برآمد. مرجوّ از ارباب فهم و دراِیت اِینکه بر راقم سطور به دِیدۀ اغماض و کرامت بنگرند و نقاِیص و زلاّت در قلم را با سعۀ صدر و بزرگوارِی در شأن صاحبان علم و معرفت متقبِّل شوند و نگارنده را از تذکّرات مشفقانه و تنبِیهات روشنگرانه محروم نفرماِیند.

نظر کردن به دروِیشان منافِی بزرگِی نِیست

سلِیمان با چنان حشمت نظرها بود با مورش[1]

حدّ و مرز قابل قبول طرح شبهه و احتمال

طرح شبهه و احتمال در مسائل اعتقادِی و به‌طور کلِّی در مبانِی ارزشمند و اصول و سنن عقلائِیّه، تا آنجا ممدوح و قابل قبول و تأمّل است که موجب رفع ابهام و تبِیِین آن اصل و اعتقاد گردد و به عبارت دِیگر، مسِیرِی براِی وصول به حقِیقت مسئله و رفع شکوک و ابهامات از چهره و سِیماِی آن مسئله گردد؛ و در اِین راستا بحث و تحقِیق و کنکاش علمِی هِیچ حدّ و مرز و خطّ قرمزِی را نمِی‌شناسد، و خطّ قرمز آن فقط و منحصراً در جهل و تعصّب و أنانِیّت و اغراض نفسانِیّه است. در اِینجا است که ورود شکّ و احتمال در زواِیاِی ناشکفته و ناشناختۀ ِیک باور دِینِی و ِیا عرفِی، ورودِی مِیمون و مبارک است و باِید به احسنِ وجه و با روِی باز و چهرۀ گشاده، از آن استقبال نمود و بلکه پِیشاپِیش به استقبالش رفت و آن را در جاِیگاه و منزلت متناسب با خود فرود آورد، که اِین طرِیق، طرِیق شناخت و درِیافت حقاِیق است؛ درست به خلاف طرِیق تقلِید کورکورانه و از روِی تخِیّلات و توهّمات و باورهاِی عامِیانه، که مقابل اِین روش و منهج قرار دارد. و بر اِین مطلب نه‌تنها سِیره و ممشاِی رسل الهِی، بلکه برهان عقل بر لزوم متابعت اِین ممشا حکومت دارد.

دعوت بسِیارِی از آِیات و رواِیات به تفکّر و تحقِیق

[1]. دِیوان حافظ، غزل 280.


صفحه 42

در بسِیارِی از آِیات الهِیّه،[1]دعوت به تفکّر و تحقِیق، اصل لاِیتغِیّرِ پذِیرش باورها و التزام به سنن شناخته شده است. و تفکّر چِیزِی جز ترتِیب مقدّمات بدِیهِیّه براساس رفع شکوک و ازالۀ ابهامات و سدّ محتملات مقابل و اخلاص اندِیشه از حشو و زوائد جوهر معانِی عقلانِی و مبانِی دِینِی نِیست.[2]

[1]. از جمله:

1) سوره آل‌عمران (3) آِیه 190 و 191:(إِنَّ فِي خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَاخْتِلَافِ اللَّيْلِ وَالنَّهَارِ لَآيَاتٍ لِأُولِي الْأَلْبَابِ * الَّذِينَ يَذْكُرُونَ اللَّهَ قِيَامًا وَقُعُودًا وَعَلَى جُنُوبِهِمْ وَيَتَفَكَّرُونَ فِي خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ رَبَّنَا مَا خَلَقْتَ هَذَا بَاطِلًا سُبْحَانَكَ فَقِنَا عَذَابَ النَّارِ

2) سوره رعد (13) آِیه 19:(أَفَمَنْ يَعْلَمُ أَنَّمَا أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ الْحَقُّ كَمَنْ هُوَ أَعْمَى إِنَّمَا يَتَذَكَّرُ أُولُو الْأَلْبَابِ

3) سوره إبراهِیم (14) آِیه 52:(هَذَا بَلَاغٌ لِلنَّاسِ وَلِيُنْذَرُوا بِهِ وَلِيَعْلَمُوا أَنَّمَا هُوَ إِلَهٌ وَاحِدٌ وَلِيَذَّكَّرَ أُولُو الْأَلْبَابِ)؛

4) سوره زمر (39) آِیه 17 و 18:(فَبَشِّرْ عِبَادِ * الَّذِينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ أُولَئِكَ الَّذِينَ هَدَاهُمُ اللَّهُ وَأُولَئِكَ هُمْ أُولُو الْأَلْبَابِ)؛

5) سوره بقره (2) آِیه 164:(إِنَّ فِي خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَاخْتِلَافِ اللَّيْلِ وَالنَّهَارِ وَالْفُلْكِ الَّتِي تَجْرِي فِي الْبَحْرِ بِمَا يَنْفَعُ النَّاسَ وَمَا أَنْزَلَ اللَّهُ مِنَ السَّمَاءِ مِنْ مَاءٍ فَأَحْيَا بِهِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا وَبَثَّ فِيهَا مِنْ كُلِّ دَابَّةٍ وَتَصْرِيفِ الرِّيَاحِ وَالسَّحَابِ الْمُسَخَّرِ بَيْنَ السَّمَاءِ وَالْأَرْضِ لَآيَاتٍ لِقَوْمٍ يَعْقِلُونَ)؛

6) سوره أنبِیاء (21) آِیه 10:(لَقَدْ أَنْزَلْنَا إِلَيْكُمْ كِتَابًا فِيهِ ذِكْرُكُمْ أَفَلَا تَعْقِلُونَ)؛

7) سوره حج (22) آِیه 46:(أَفَلَمْ يَسِيرُوا فِي الْأَرْضِ فَتَكُونَ لَهُمْ قُلُوبٌ يَعْقِلُونَ بِهَا أَوْ آذَانٌ يَسْمَعُونَ بِهَا فَإِنَّهَا لَا تَعْمَى الْأَبْصَارُ وَلَكِنْ تَعْمَى الْقُلُوبُ الَّتِي فِي الصُّدُورِ)؛

8) سوره زخرف (43) آِیه 3:(إِنَّا جَعَلْنَاهُ قُرْآنًا عَرَبِيًّا لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ)؛

9) سوره فرقان (25) آِیه 44:(أَمْ تَحْسَبُ أَنَّ أَكْثَرَهُمْ يَسْمَعُونَ أَوْ يَعْقِلُونَ إِنْ هُمْ إِلَّا كَالْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ سَبِيلًا).

[2]. جهت اطّلاع بِیشتر بر ارزش فکر و تفکّر و جاِیگاه آن در آموزه‌هاِی دِینِی، رجوع شود به الفتوحات المکِّیة، ج 1، ص 260 و 288؛ شرح گلشن راز، لاهِیجِی، ص 50؛ منازل السائرِین، ج1، ص 81.


صفحه 43

حضرت ابراهِیم علِیهالسّلام با همِین شکوک و تردِیدها پِی به راز عالم هستِی و سرچشمۀ بحر وجود و انحصار حقِیقت توحِید در ذات لاِیزال حضرت حق برد، و نفس او از توجّه و اعتقاد به خداِی توهّمِی و بت‌هاِی مورد پرستش و پذِیرفته شدۀ انام و خلق نادان و منغمَر در شهوات و شعارها و تبلِیغات شِیطانِی، به سمت و سوِی مبدأ هستِی و سرچشمۀ زلال عوالم وجود گراِیش نمود.[1]

[1]. سوره أنعام (6) آِیات 75ـ79:(وَكَذَلِكَ نُرِي إِبْرَاهِيمَ مَلَكُوتَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَلِيَكُونَ مِنَ الْمُوقِنِينَ*فَلَمَّا جَنَّ عَلَيْهِ اللَّيْلُ رَأَى كَوْكَبًا قَالَ هَذَا رَبِّي فَلَمَّا أَفَلَ قَالَ لَا أُحِبُّ الْآفِلِينَ * فَلَمَّا رَأَى الْقَمَرَ بَازِغًا قَالَ هَذَا رَبِّي فَلَمَّا أَفَلَ قَالَ لَئِنْ لَمْ يَهْدِنِي رَبِّي لَأَكُونَنَّ مِنَ الْقَوْمِ الضَّالِّينَ * فَلَمَّا رَأَى الشَّمْسَ بَازِغَةً قَالَ هَذَا رَبِّي هَذَا أَكْبَرُ فَلَمَّا أَفَلَتْ قَالَ يَا قَوْمِ إِنِّي بَرِيءٌ مِمَّا تُشْرِكُونَ * إِنِّي وَجَّهْتُ وَجْهِيَ لِلَّذِي فَطَرَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ حَنِيفًا وَمَا أَنَا مِنَ الْمُشْرِكِينَ).

مرحوم علاّمه طهرانِی ـرضوان الله علِیهـ دربارۀ اِین آِیات در الله شناسِی، ج 3، ص 294ـ299 مِی‌فرماِیند:

«در اِین آِیات به‌طورِی‌که مِی‌بِینِیم اوّلاً با قِیاس صغروِی و کبروِی، اثبات ربوبِیّت کوکب و قمر و شمس را نموده است بدِین‌گونه:

اِین است کوکب درخشان، و هر کوکب درخشانِی ربّ [من] مِی‌باشد؛ نتِیجه مِی‌دهد: اِین کوکب درخشان ربِّ من است!

و اِین است قمر روشن، و هر قمر روشنِی ربّ من است؛ نتِیجه مِی‌دهد: اِین قمر روشن ربّ من است!

و اِین است شمس فروزان، به جهت آنکه بزرگ‌تر است، و هر شمس فروزان بزرگ‌تر ربّ من است؛ نتِیجه مِی‌دهد: اِین شمس فروزان بزرگ‌تر ربّ من است!

ولِیکن چون کبراِی اِین مسائل ِیا از نظر بَدْوِی وِی بوده است و ِیا از نظر دِیدگاه قوم، و آن عبارت بوده است از شاِیستگِی فروزان بودن ستارۀ آسمان به‌طور اطلاق، گرچه داراِی اُفول و غروب باشد، و در اِین‌صورت واقعاً آنها سزاوار ربوبِیّت نبوده‌اند؛ لهذا اِین تصحِیح را ثانِیاً کرد و فرمود:

”خداوند غروب‌کننده لاِیق ربوبِیّت نمِی‌باشد!“

بدِین ترتِیب: اِین ستاره غروب کرد، و هر ستارۀ غروب‌کننده لاِیق ربوبِیّت نِیست؛ نتِیجه مِی‌دهد: اِین ستارۀ غروب‌کننده لاِیق ربوبِیّت نِیست.

و اِین قمر تابان غروب کرد، و هر قمر تابان غروب‌کننده لاِیق ربوبِیّت نمِی‌باشد؛ نتِیجه مِی‌دهد: اِین قمر تابان غروب‌کننده لاِیق ربوبِیّت نِیست! &span class="no-content"&ï


صفحه 44

[1]

[1]&span class="no-content"&ïو اِین شمس فروزان بزرگ‌تر غروب کرد، و هر شمس فروزان بزرگ‌تر غروب‌کننده لاِیق ربوبِیّت نِیست؛ نتِیجه مِی‌دهد: اِین شمس فروزان بزرگ‌تر غروب‌کننده لاِیق ربوبِیّت نِیست!

در اِینجا به طور وضوح معلوم مِی‌گردد که در استدلال دوّمِین، اشاره به ابطال کلِّیت کبرِی در محاجّۀ نخستِین مِی‌کند. ِیعنِی برهان اوّلِین چون بر اصل کلِّیت قابل ربوبِیّت بودن ستارگان سماوِی است، و اِین کبرِی درست نمِی‌باشد، لهذا نتِیجۀ برهان غلط مِی‌شود چون در آن کبراِی نادرست به‌کار برده شده است.

و در استدلال دوّمِین اشاره به آن است که رب باِید اُفول نکند. نورانِی بودن، تنها شرط ربوبِیّت نمِی‌باشد؛ دوام و استمرار نورانِی بودن لازم است. لهذا خداِیِی که ِیا شرقِی بوده باشد ِیا غربِی، ِیا شمالِی باشد ِیا جنوبِی، به کار خداِیِی نمِی‌آِید؛ زِیرا خودش نِیازمند و محتاج است و فقِیر و ضعِیف و شکسته و سرافکنده است. خداوند باِید لم ِیزلِی و لاِیزالِی، و بلامکان شرقِی و غربِی، بلازمان قبلِی و بعدِی بوده باشد.

و تمام اِین کُبرَِیات در استدلال راستِین قِیاس منطقِی برهانِی او منطوِی مِی‌باشد. لهذا پس از اِین استدلال، بدون درنگ ـچنان‌که خواندِیمـ به قوم خوِیشتن گفت:

(إِنِّي وَجَّهْتُ وَجْهِيَ لِلَّذِي فَطَرَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ حَنِيفًا وَمَا أَنَا مِنَ الْمُشْرِكِينَ).

ِیعنِی من خداوندِی را ربِّ خودم قرار داده‌ام که داراِی هِیچ‌گونه بُعدِی از ابعاد زمان و مکان و کِیف و کَمّ و حدّ و عَدّ و قِید و حصر و اندازه نِیست، و اوست که آفرِینندۀ جهات و ابعاد و نور و ظلمت و طلوع و افول است. و من از جمِیع انحاء و اقسام گراِیش به تحدِید و تقِیِید او که موجب ضعف و فتور و سستِی در حرِیم اقدسش بگردد، دل خود را برگردانِیده‌ام و بدِین ربِّ محِیط و مجرّد و نورانِی مطلق که نور آفرِین است گروِیده‌ام.

نکتۀ مهمِّی که بسِیار داراِی قدر و ارزش مِی‌باشد و از آِیۀ قرآن کرِیم به‌دست مِی‌آِید آن است که: در ابتداِی امر، خداوند دل ابراهِیم علِیهالسّلام را به نور ِیقِینِ حاصل از مشاهدۀ ملکوت آسمان‌ها و زمِین، محکم و مستحکم ساخت، سپس وِی را براِی مأمورِیّت با قوم، در إبراز و اداء و ارائۀ راه توحِید از طرِیق برهان فلسفِی و قِیاس منطقِی گسِیل داشت؛ زِیرا نور ِیقِین به‌دست آمدۀ در قلب، به مراتب قوِی‌تر و شدِیدتر و ارجمندتر از استخدام قواِی تفکِیرِیّه و اندِیشه و تعقّل فلسفِی وارد در مغز و ذهن و فکر و خِیال مِی‌باشد، و ابراهِیم تا زمانِی که با آن سلاح و حربۀ الهِی ملکوتِی سبحانِی مسلّح نگشت، مأمورِیّت به نبرد با قومش را با استدلال و منطق به‌دست نِیاورد.

و اِین مهم، از آِیۀ قبل از اِین آِیات اخِیره مستفاد مِی‌گردد که فرمود: &span class="no-content"&ï


صفحه 45

[1]

[1]&span class="no-content"&ï(وَكَذَلِكَ نُرِي إِبْرَاهِيمَ مَلَكُوتَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَلِيَكُونَ مِنَ الْمُوقِنِينَ

”و هان اِی پِیغمبر! ما اِین‌طور (براِی بحث و مؤاخذۀ ابراهِیم از عموِیش آزر دربارۀ پرستش أصنام) به ابراهِیم ملکوت آسمان‌ها و زمِین را نشان مِی‌دهِیم؛ و به جهت آنکه از صاحبان ِیقِین بوده باشد.“

و محصَّل سخن آنکه: باِید انسان با عزمِی راسخ و اراده‌اِی متِین و تصمِیمِی استوار، پاِی مجاهده در راه نهد و از زرق و برق دنِیاِی عوام فرِیبانه و کودک فرِیب بگذرد، پشت پا به همۀ اِین تعِیّنات و هواهاِی مکّارانۀ شِیطانِیّه و مصلحت‌اندِیشِی‌هاِی عمر ضاِیع کننده بزند؛ و از قول و گفتار، به عمل و کردار آِید؛ و از «لم» و «بِمَ» و «لَعَلَّ» عبور کند، و از دعاوِی باطله و دور هم جمع شدن‌ها به اسم مجلس عرفان و به نام ذکر حق بگذرد، و خود را به حقِیقت عرفان و واقعِیّت اسم حق تعالِی متحقّق گرداند. انسان باِید قدم به قدم جلو برود؛ حج بجاِی آورد، نماز بگزارد، بقِیّۀ اقسام عبادات را مو به مو انجام دهد، شب زنده‌دار و سحرخِیز باشد. به حوائج مردم رسِیدگِی و در انجام آن، حسب القدرة و التَّمکّن ساعِی باشد؛ براِی مصلحت عامّه، خودش را فراموش نکند، و براِی منفعت رسانِیدن به اجتماع، خودش را در مهلکه و مضرّت نفسانِی و معنوِی نِیفکند.

اِین است مکتب انبِیا! اِین است راه و روش اولِیا! اِین است منهج و ممشاِی لقاء‌الله! اِین است مکتب عرفان، که مکتب برهان را ابطال نمِی‌نماِید و مِی‌گوِید: آن مکتب براِی حِیات جاودانِی آدمِی، تنها کفاِیت نمِی‌کند؛ آن به‌جاِی خود صحِیح است و اِین به‌جاِی خود صحِیح و لازم است و بدون آن انسان گرسنه و تشنه مِی‌ماند. آب و طعام گواراِی دل، نفحات ربّانِی است که باِید بر دل بوزد و بتراود و آن را اشباع و إشراب کند. مکتب فلسفه و برهان، حربه‌اِی است براِی دشمن؛ امّا براِی خودت چه؟! اگر بخواهِی غذا بخورِی و شربت گوارا بِیاشامِی، البتّه باِید شمشِیرِی در دست داشته باشِی تا اگر بخواهد دشمنِی ِیا درّنده‌اِی تو را پاره کند دفاع نماِیِی! امّا حربه، تو را سِیر و سِیراب نمِی‌کند! اگر کسِی چاقو در دست داشته باشد که سِیر نمِی‌شود! اِین مرد باِید سراغ أطعمۀ مطبوخه و أشربۀ مأنوسه برود و تناول نماِید؛ و در عِین حال حربه هم با وِی همراه باشد که در صورت ضرورت به‌کار ببندد.

اگر هزار سال انسان با مکتب برهان سروکار داشته باشد و به خواندن کتب حکمت و فلسفه و مجرّد اطّلاع بر افکار الهِیّون عالم قناعت ورزد، کارش به جاِیِی منتهِی نخواهد گشت. انسان تا به لقاء خداوند نرسد قلبش آرام نمِی‌شود. آرامش و سکِینۀ خاطر، انحصار دارد در ِیاد خدا بودن و عدم غفلت از وِی، و رؤِیت جمال سرمدِی و نور احدِی را با چشم دل حائز گشتن:(أَلَا بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ)؛ (سوره رعد (13) آِیه 28) ”هان! به ِیاد خداوند است که دل‌ها آرامش مِی‌پذِیرد.“»


صفحه 46

کسانِی که از ورود شک و احتمال در مسائل مختلفه بِیم مِی‌دهند، به ِیقِین دچار نوعِی وسواس و نگرانِی از مَآل و نتِیجۀ آن خواهند بود که براِیشان خوشاِیند نمِی‌باشد.

حقاِیق عالم تکوِین و مبانِی شراِیع الهِی و به‌خصوص دِین مبِین اسلام را نسزد که از ورود احتمالات و شبهات در اعتقادات و اصول خود بهراسد و نگران سرنوشت و نتِیجۀ بحث‌ها و تحقِیقات و ردّ و اِیرادها در باورهاِی خود باشد؛ و اگر کسِی دچار اِین ترس و دلهره است، از ضعف و نقصان خود او است نه از مبانِی رصِین و متقن شراِیع الهِیّه.

ضوابط و قوانِین طرح شبهه و احتمال مخالف در باورهاِی دِینِی

البتّه پر واضح است که پِیمودن اِین مسِیر باِید منطبق با ضوابط و قوانِین و سِیره و سنن عقلائِیّه باشد تا راه به مقصود ببرد و از سرمنزل واقع و نفس‌الأمر سر برآورد، و به عبارت دِیگر، اصول و مبانِی اهل محاوره و کلام، از تمسّک به مطالب ِیقِینِیّه و اعتماد بر وثاقت طُرُقِ گزِینش‌شده و پِیروِی از منهج و ممشاِی اهل تحقِیق و معرفت، پِیوسته مدّ نظر باشد؛ مثلاً از ِیک رواِیت و خبر مستفِیض و متواتر به‌واسطۀ ِیک خبر واحد دست برداشته نشود و خبر واحد بر آن ترجِیح نِیابد و هکذا....

و امّا اگر ورود شک و احتمال مخالف در باورهاِی دِینِی به نحوِی باشد که بِیشتر، مخاطب را دچار سردرگمِی و تشوِیش و تزلزل در اعتقاد، بدون جاِیگزِینِیِ صحِیح و منطقِیِ ِیک باور دِیگر براساس اصول و سنن فوق‌الذّکر کند، اِین جز شِیطنت و ابراز اغراض نفسانِی و تحرِیف حقاِیق و اغواء مخاطب چِیزِی نخواهد بود.

در اِین مورد، گوِینده و نوِیسنده براِی رسِیدن به مطلوب خوِیش از الفاظ دو پهلو و مبهم و وسوسه‌انگِیز بهره مِی‌گِیرد و از طرِیق اِیراد موارد نادر و شاذ و غِیر مقبول اهل فضل و تحقِیق، به انکار و کنار زدن موارد مقبول و معتبر مِی‌پردازد و سخنان افراد بِی‌بضاعت را در کنار کلمات و بِیانات اسطوره‌هاِی دانش و دراِیت قرار مِی‌دهد تا از مِیزان ارزش و اعتبار آنان بکاهد، و به‌جاِی استدلال براساس ادلّه و حجج علمِیّه و اثبات ِیک نتِیجۀ علمِی، به ذکر سخنان واهِی و پوچ و شعارگونه و احتمال و گمان


صفحه 47

مِی‌پردازد تا اگر نتوانست به اهداف بِی‌محتوا و سخِیف خوِیش برسد حدّاقل اصل و اساس آن معتقداتِ متِین و رصِین را سست گردانده، از مِیزان اتقان و اعتبار آن بکاهد. پدِیدآورندۀ متن در اِین مرحله از سِیره و روش عقلائِیّه در نقل و انتقال فاصله مِی‌گِیرد و مطالب مطرح شده را در حدّ سفسطه و خطابه و شعرِ مُهمَل تنزّل مِی‌دهد و از درجۀ اعتبار و وثاقت ساقط مِی‌کند. در اِینجا است که اهل فضل و دانش و بِینش، دِیگر به محتوا و مفهوم آن توجّهِی نمِی‌نماِیند و صرفاً با ِیک تأسّف و رِیشخند از کنار آن مِی‌گذرند و آن را قابل نقد و تحقِیق نمِی‌ِیابند و وقت و عمر خود را براِی پرداختن به چنِین اباطِیلِی هزِینه نمِی‌کنند، و اگر بخواهند پاسخ و جوابِی به اِین مهملات بدهند صرفاً براساس دلسوزِی و سدّ إغواء افراد کم تجربه و ناتوان خواهد بود.

شِیوۀ گوِینده و نوِیسندۀ مورد نظر در ارائۀ مطالب باطل خود

اِین بنده در اِینجا اعتراف مِی‌کنم که گوِینده و نوِیسندۀ مورد اشاره، متأسّفانه در طرِیق اوّل گام ننهاده است و از جادۀ تحقِیق و روش پسندِیدۀ علمِی کنار رفته است و خود را در وادِی تحِیّر و سرگشتگِی، و دِیگران را چه‌بسا به غواِیت و ضلالت دچار ساخته است که باِید در اِین مورد در پِیشگاه عدل الهِی پاسخ‌گو باشد.

فردا که پِیشگاه حقِیقت شود پدِید

شرمنده رهروِی که عمل بر مجاز کرد[1]

تمسّک به کلمات و مفاهِیم مقبولۀ افرادِی که از نظر اهل تحقِیق حائز شراِیط جولان در عرصۀ تفسِیر و تحقِیق نمِی‌باشند از ِیک طرف، و عدم فهم صحِیح از بِیانات ثمِین و دُرر شاهوار تک‌سواران عالَم علم و عرفان و مفاخر عالَم اسلام همچون حضرت مولانا جلال‌الدِّین محمّد بلخِی ـقدّس الله سرّهـ از طرف دِیگر، موجب پدِید آمدن اِین نتِیجۀ نامِیمون و واهِی و باطل گشته است.

ِیک نوِیسنده صرفاً از حفظ اشعار بزرگان و کلمات حکمت‌گونۀ حکماِی والا مقام عالم تشِیّع و اسلام بدون رسِیدن به محتواِی آنها ـکه نتِیجۀ صَرف سالِیان دراز

[1]. دِیوان حافظ، غزل 114.


صفحه 48

تحصِیل و درس و تدرِیس و بحث و اشتغال علمِی بر پاِیه و اساس متقن آن نزد مدرّسِین و حائزِین شراِیط تدرِیس مِی‌باشدـ و از ترکِیب جملات و الفاظ خوش رنگ و لعاب و جاذب، طَرْفِی نمِی‌بندد و تنها مقصد و مقصود خود را براِی اهل بِینش و ارزش روشن و برملا مِی‌سازد.

راقم سطور را پس از مطالعۀ اِین مطالب، نه‌تنها عجب نِیامد، که بر اعتقاد و باور خود نسبت به معتقدات بِی‌پاِیه و تخِیّلات واهِی اِین‌گونه اشخاص راسخ‌تر و استوارتر گشت، و آن مَآل و عاقبتِی که پس از مطالعۀ مقالۀقبض و بسط تئورِیک شرِیعتدر سالِیان پِیش، پِیش‌بِینِی کرده بود را به رأِی‌العِین مشاهده نمود و از اِین مرتبه نِیز جلوتر خواهد رفت.

خشت اوّل چون نهد معمار کج

تا ثرِیّا مِی‌رود دِیوار کج[1]

اِین قلم به جهت همان مطالب اخِیرالذّکر، هِیچ‌گاه در مقام پاسخ به اِین‌گونه مسائل بر نمِی‌آِید ـکه اِین‌قبِیل موارد را حدِّی نِیست و طرح شبهه و احتمال باطل از هر کسِی سرمِی‌زند، و به‌طور کلِّی اِیجاد شکّ و تردِید هنرِی است که بر هر بِی‌هنرِی رواستـ گرچه عِرق وحَمِیّت دِینِی و تکلِیف الهِی و درخواست دوستان نسبت به پاسخ‌گوِیِی از ِیک طرف، و مطالعۀ مقالات و پاسخ‌هاِیِی که در اِین مسئله انتشار ِیافت و چه‌بسا در مقام جواب و اِیراد بِیّنات، مطالب صحِیح و سقِیم در هم آمِیخته شده است از طرف دِیگر، نظر و رأِی مرا تغِیِیر داد و طرِیق جدال به أحسن را بر سکوت و إغماض و بِی‌توجّهِی راجح نمود.

نکتۀ قابل ذکر آنکه در ابتداِی امر، نِیّت و هدف بر نوشتن مقاله‌اِی مختصر و موجَز مانند ساِیر مقالات بود، امّا از آنجا که ملاحظه شد بسِیارِی از افراد در مقام پاسخ‌گوِیِی به طرح مطالبِی که هِیچ ارتباطِی با اِین شبهات نداشته پرداخته‌اند، چاره‌اِی

[1]. دِیوان صائب تبرِیزِی، غزل شماره 665:

چون گذارد خشت اوّل بر زمِین معمار کج

گر رساند بر فلک باشد همان دِیوار کج