در واقع ـزِیرا ممکن است بشر در اِین کشف، به اشتباه رفته باشد و واقع امر چِیز دِیگرِی باشدـ پس چرا باِید به طور قطع و ِیقِین گفت: «چه اشکالِی دارد که برخِی از آِیات قرآن با کشفِیّات جدِید و علم روز در تعارض باشد؟!» و کفّه به نفع علم جدِید باِید بچرخد، و آِیات را باِید حمل بر مفاهِیم ابتداِیِی زمان نزول وحِی نمود و از معانِی انطباقِی و مفاهِیم حقِیقِی آن صرف نظر کرد؟!
استدلال بر عدم وجود خطا و اشتباه در قرآن
و اِینکه گفته شده است: «کجا در قرآن آمده است که خداوند همه چِیز را به پِیامبر آموخت؟» خُب مگر آنچه در قرآن آمده است آموزۀ خدا نِیست؟ پس چرا شما مِیگوِیِید: «اشتباه است»؟ اگر شما قبول مِیکنِید که آنچه در قرآن است صحِیح و صادق و منطبق با حقِیقت است ولِی تمام حقِیقت نِیست و بسِیار مواردِی وجود دارد که قرآن اسمِی از آن بهمِیان نِیاورده است، مِیگوِیِیم: بسِیار خوب، پس اِین مقدار قبول کردِید که آنچه هست صحِیح است ولِی تمام نِیست؛ در اِینصورت اِین کلام با کلام دِیگر شما که: «آِیات به مقتضاِی فهم بشر زمان وحِی آمده است، و چهبسا داراِی خطا و بطلان و عدم انطباق با واقع باشد!»[1]چنانچه در مورد(حُورٌ مَقْصُورَاتٌ فِي الْخِيَامِ)[2]چنِین گفته شده است،[3]متناقض است.
و اگر گفته شود که: «اِین آِیات داراِی خطا و نقص و بطلان مِیباشند»، پس در اِین صورت با ادّعاِی نزول اِین آِیات از ناحِیۀ پروردگار چه تناسبِی خواهد داشت؟!
در اِینجا مِیبِینِیم که اِین شخص به تخِیّلات پرداخته و با سرهم کردن سخنان و کلمات بِیسروته، از اِین شاخه به شاخهاِی دِیگر مِیرود و همچون تار عنکبوت در هر دور و حرکتِی، خود را درون آن حصار گرفتارتر مِینماِید.
[1]. مقالۀ کلام محمّد صلِّی الله علِیه و آله و سلّم، ذِیل پاسخ به سؤال سوّم.
[2]. سوره الرّحمن (55) آِیه 72.
[3]. مقالۀ بشر و بشِیر، مطلب چهارم.
از بِیانات گذشته کاملاً واضح گردِید که مطالبِی را که گوِیندۀ اِین نظرِیّه در مورد آِیات رجم شِیاطِین بر هِیئت قدِیم حمل کرده و از اِینجا نتِیجهگِیرِی نموده است که:
پس براساس هِیئت جدِید، اِین آِیات باِید اشتباه و براساس فرهنگ و دانش زمان نزول وحِی نازل شده باشند.[1]
صددرصد غلط و باطل است؛ زِیرا هِیچ ارتباطِی بِین هِیئت قدِیم و جدِید در انطباق اِین آِیات بر آنها وجود ندارد، و حال اگر کسِی اِین ارتباط را اِیجاد نموده است، ناشِی از عدم ادراک و معرفت صحِیح خود اوست و ربطِی به وحِی و قرآن ندارد. چه اِینکه در اِین زمان نِیز هستند افرادِی که هنوز بر قِوام و ثبات هِیئت قدِیم اصرار مِیورزند.
و همِینطور مسئلۀ جنزدگِی که برخِی آن را حمل بر فرهنگ جاهلِی نمودهاند، و قبلاً ذکر شد که اِین موضوع نهتنها در زمان گذشته، که در زمان حال از بدِیهِیترِین مسائل بهشمار مِیرود،[2]و جاِی بسِی شگفتِی است که چگونه برخِی با اِین همه آثار و شواهد و قرائن که حتِّی غرب و مغرب زمِین نِیز به وجود آن اقرار و اعتراف نمودهاند، باز در مقام توجِیه و تأوِیل اِین آِیات برمِیآِیند و آن را حمل بر نوعِی اصابت دِیو به انسان براساس معرفت و بِینش زمان جاهلِیّت نمودهاند؟!
نقد نظرِیّۀ صاحب مقاله در دخالت شخصِیّت پِیامبر اکرم در کِیفِیّت نزول وحِیمدّعاِی صاحب مقاله در دخالت شخصِیّت پِیامبر در کِیفِیّت نزول وحِی
و امّا مسئله بسِیار مهم و بحثانگِیزِی که صاحب مقاله، اصل و اساس مباحث خود را بر آن مسئله بنا نهاده و مِیتوان گفت که: تمامِی آنچه در اِین گفتار آمده است، از اِین تفکّر و اِیده نشئت گرفته است، و هم خود و هم ساِیر افراد را در مقام پاسخ به رنج و تعب و زحمت انداخته است، مسئلۀ دخالت شخصِیّت پِیامبر در کِیفِیّت نزول وحِی است و اِینکه:
قرآن مِیوه و ثمرۀ وجودِی نفس رسولالله مِیباشد و همچون مِیوۀ آلبالو که ثمرۀ وجودِی درخت آلبالو است، قرآن نِیز زاِیِیده و متولّد و بروز و ظهور شخصِیّت و تشکّل وجودِی آن حضرت بوده است!
[1]. برگرفته از مقالۀ طوطِی و زنبور، مطلب ششم.
[2]. رجوع شود به ص 416.
و بر اِین اساس، به توجِیه نزول جبرائِیل امِین مِیپردازد و آن را نِیز از مراتب احاطه و سِیطرۀ نفسانِی و سعۀ وجودِی خود رسول خدا مِیداند و نتِیجهاِی را که بر اِین توجِیه مترتّب مِیکند اِین است:
تمام قرآن زاِیِیدۀ نفس رسول خداست و جبرائِیل از درون رسول خدا اِین معانِی و حقاِیق را بر نفس متعلّق به جسم و مادّه ظاهر و بارز مِیگرداند، و هِیچ آِیهاِی از آِیات نِیست که از اِین قاعده مستثنا باشد، الاّ اِینکه در بعضِی از مواقع رسول خدا داراِی حال انبساط و شعف و نشاط بوده است و طبعاً اتّصال و وحدت او با ملأ أعلِی بِیشتر بوده و جنبۀ بشرِی او در اِین موارد رو به نقصان مِینهاده و جنبه و حِیثِیّت ربّانِی او با اِین اتّصال و وحدت تقوِیت و فزونِی مِیِیافته است، که در اِینصورت لحن و مضمون و مفهوم و بلاغت آِیات نِیز کاملاً صورتِی متفاوت با موارد دِیگر به خود مِیگرفته است و جنبۀ ارتباط و تعلّق آنها به عالم قدس بِیشتر محسوس بوده است.
مثلاً آِیۀ:(أَلَمْ يَأْنِ لِلَّذِينَ آمَنُوا أَنْ تَخْشَعَ قُلُوبُهُمْ لِذِكْرِ اللَّهِ وَمَا نَزَلَ مِنَ الْحَقِّ)[1]را مصداق چنِین حالت و شخصِیّتِی مِیِیابد.
و در برخِی از احوال، بهواسطۀ ورود خاطرات مملّه و واردات قلبِیّۀ کثرتِیّه و تبدّل حالات درونِی و ارتباط با مردم و نزاعها و تخاصمات، نفس آن حضرت خسته و مکدّر و ملول و بِیحوصله مِیگردِیده است و در چنِین حالتِی بهواسطۀ عدم اتّصال با مبدأ أعلِی و غلبۀ حِیثِیّت و جنبۀ بشرِی که همان تأثّر از تخِیّلات و توهمّات و ناراحتِیها و بِیحوصلگِیها است، طبعاً آِیه و کلامِی که از آن حضرت صادر مِیگشته است ـکه در واقع جبرائِیل باز آن را بدِین صورت بر نفس آن حضرت نازل و جارِی مِیساخته استـ رنگ و بوِی کلام عادِی و طبِیعِی بشرِی را مِیداده است.
در اِینجاست که ما دو نوع بلاغت و مرتبۀ مفهومِی در آِیات قرآن پِیدا مِیکنِیم؛ ِیکِی آِیات در مرتبهاِی بسِیار والا و عرشِی چون آِیهاِی که ذکر شده، و دِیگرِی
[1]. سوره حدِید (57) آِیه 16.
آِیاتِی چون:(تَبَّتْ يَدَا أَبِي لَهَبٍ وَتَبَّ)،[1]در پاِیِینترِین درجه از فصاحت و ادب که حتِّی افراد عادِی نِیز مِیتوانند آن را بر زبان بِیاورند!
و اِین اشتباهاتِی که در قرآن کرِیم وجود دارد و با علم و کشفِیّات امروزه همخوانِی ندارد، ناشِی از اِین حال رسولالله است.
پس هرجا که اتّصال رسول خدا با عالم ربوبِی به نحو تام بوده است، آِیاتْ صحِیح و ناشِی از مقام ربوبِی؛ و هرجا که اتّصال ناقص و جنبۀ بشرِی غلبه داشته است، آِیاتْ مطابق فهم و فرهنگ زمان خود حضرت (و طبعاً نِیز غلط و باطل)! و در هر دو مرتبه جبرائِیل از درون نفس رسول خدا آنها را، چه به صورت اوّل و چه به صورت دوّم، بر نفس آن حضرت ظاهر و آشکار مِینموده است.[2]
دو نکتۀ اساسِی در پاسخ به سخنان ِیاوۀ صاحب مقاله
در پاسخ به اِین مزخرفات و سخنان ِیاوه، مطالبِی گفته و منتشر شده است که إنشاءالله پس از بررسِی و نقد اِین مطالب، مِیزان صحّت و استقامت آن پاسخها نِیز روشن و آشکار خواهد شد.
بحث و نقد ما در اِینجا به دو نکتۀ اساسِی برمِیگردد: نکتۀ اوّل نقش شخصِیّت رسول خدا صلِّی الله علِیه و آله و سلّم در تشکّل آِیات الهِی، و نکتۀ دوّم نقش جبرائِیل امِین در اِین تشکّل.
نکتۀ اوّل: نقش شخصِیّت رسول خدا صلِّی الله علِیه و آله و سلّم در تشکّل آِیات الهِیتبِیِین کِیفِیّت ظهور و افاضۀ عالم هستِی از ذات حضرت حق
و امّا نکتۀ اوّل:در مبحث توحِید افعالِی که فصل اوّل کتاب است، به طور نسبتاً مبسوط گذشت که هرچه در عالم وجود لباس تشخّص و موجودِیّت بپوشد، ظهور اراده و مشِیّت پروردگار است که بهواسطۀ اسامِی کلِّیه و صفات عامّۀ حضرت حق در صور موجودات به اشکال جزئِیّه و قوالب محدوده درمِیآِید.[3]و برهان فلسفِی بر ترتّب سلسلۀ علل و معلولات و نِیز وجود علم عنائِی پروردگار در نشَآت ربوبِی و
[1]. سوره مسد (111) آِیه 1.
[2]. برگرفته از مقالۀ بشر و بشِیر.
[3]. رجوع شود به ص 88ـ92.
ثبات حقاِیق مجرّده در عوالم معنا بر اِین مطلب صراحت دارد؛ چنانچه آِیات قرآن کرِیم نِیز صرِیح در انتساب جمِیع حوادث و حقاِیق عالم به ذات اقدس الهِی است.
برهان فلسفِی بر قاعدۀ وحدت وجود و صرافت وجود ذات حق و بساطت آن، جاِیِی براِی فرض اثنِینِیّت و دوگانگِی در وجود نسبت به ماسوِیالله باقِی نمِیگذارد و همۀ مراتب تشخّص و تعِیّن را در جمِیع مخلوقات و ممکنات هستِی، ظهور و بروز همان وجود بحت و بسِیط و مجرّد و بالصّرافه مِیداند.[1]
تصوّر دوگانگِی در حقِیقت وجود و جدا کردن محدودۀ وجود بارِی تعالِی را از وجود خلاِیق، مساوِی با قول به اختلاف ماهِیّت وجود است؛ که نتِیجه و ثمرۀ آن، ترکّب هوِیّت وجود و خروج ذات واجبالوجود از وجوب ذاتِی، و اتّصاف به امکان ذاتِی و در نتِیجه، احتِیاج به علّت دِیگر و مفِیض دِیگرِی خواهد بود، که در اِینصورت غناء ذات واجبالوجود در وجوب و بقاء و دوام ذاتِی، به فقر و احتِیاج و نِیاز به غِیر متحوّل مِیگردد و ذات حقّ متعال از اوج غناء و عزّت، به حضِیض فقر و ذلّت سقوط مِینماِید.
آنچه در عالم خارج، لباس وجود بر تن نموده است؛ چه وجود غنِیّ بالذّات و وجود واجب ذاتِی حضرت حق باشد و چه وجود ممکنات، اعم از موجودات مجرّده چون ملائکه و نفوس قدسِیّه و عقول تامّه و ارواح، و چه غِیر مجرّده چون موجودات عالم مثال و برزخ، و نِیز موجودات و مخلوقات عالم مادّه و حس و شهادت، همه و همه بدون ذرّهاِی تفاوت و امتِیاز، مشمول و محاط به حقِیقت وجود بحت و بسِیط و بالصّرافه مِیباشند که اِین وجود، اصل و رِیشۀ کل و تمامِی آن موجودِی است که
[1]. جهت اطّلاع بِیشتر پِیرامون تقرِیرات و ادلۀ دالّه بر اثبات وحدت و صرافت ذات حق رجوع شود به تمهِید القواعد، مقدمۀ آشتِیانِی، ص 29؛ متن، ص 74 و 111، المبداء و المعاد، ص385؛ الحکمة المتعالِیة، ج 9، ص 188؛ الله شناسِی، ج 2، ص 228؛ ج 2، ص 282 و 286؛ ج 3، ص16 و 39 و 188 و 202.
مِیتوان وصف موجود را بر آن حمل نمود. و از اِین نظر هِیچ تفاوتِی بِین وجود پروردگار و وجود ساِیر خلاِیق نمِیباشد. بلِی، اختلاف در کِیفِیّت تشکّل و تشخّص و قوام موجودات است، نه در خود وجود.
بدِیهِی است که همۀ موجودات از آنجا که محدود و مقِیّد به حدود امکانِیّه مِیباشند و ماهِیّات امکانِیّه براِی تشخّص خارجِی خود، بدون عناِیت به علّت مفِیض، هِیچگونه حِیثِیّت فعلِیّه ندارند و صرفاً به حِیثِیّت قوّه و استعداد متّصف مِیباشند، طبعاً و ذاتاً در تحقّق خارجِی محتاج به عناِیت و افاضۀ اشراقِیّه از ناحِیۀ حضرت واجبالوجود و مبدأ لاِیزال هستِی مِیباشند، و بدون نزول فِیض از مبدأ فِیّاض بر تمامِی موجودات امکانِیّه، گرد عدم و نِیستِی پاشِیده مِیشود و اثرِی از حِیات و تشخّص باقِی نمِیماند؛ چه اِین وجود، وجود اشرف کائنات و اعلاِی عالم تکوِین و خلقت، حضرت رسول خاتم باشد و چه وجود ذرّهاِی از ذرّات معلّق که حتِّی به چشم نِیز دشوار مِینماِید، هر دو به ِیک درجه از لطف و افاضۀ پروردگار، محتاج و نِیازمند مِیباشند، و فقط لطف و افاضۀ حق است که ِیکِی را أشرف خلاِیق مِیگرداند و دِیگرِی را ذرّهاِی معلّق و موجودِی ناچِیز و نامقدار.
ولکن مسئله دربارۀ وجود حضرت حق از نقطهنظر احتِیاج به علّت و افاضۀ نور وجود، متفاوت است. وجود حضرت حق، وجود بحت و بسِیط است و حقِیقت آن، حقِیقت صِرافت و بدون حدّ و مرز است و هوِیّت او، هوِیّت اطلاقِی است؛ و موجودِی که ذات او متّصف به اطلاق و عدم تقِیّد و تحدّد باشد داراِی غناِی ذاتِی است که از لوازم لا ِینفک وجوب ذاتِی است، و اِین وجوب فِی حدّ نفسه طارد عدم و نقص و خلأ و بطلان از هوِیّت خوِیش مِیباشد.
اختلاف بِین موجودات امکانِیّه و موجودِیّت پروردگار فقط در همِینجا است، نه در حقِیقت وجود؛ زِیرا وجود ِیک حقِیقت واحده بِیش نِیست و آن حقِیقت ماهِیّتِی ندارد که انواع آن داراِی ماهِیّات مختلفه باشند، بلکه ماهِیّت وجود، نفس هوِیّت وجود است نه چِیز دِیگر.
بنابراِین تمام آنچه در عالم وجود متحقّق است، مستند به اصل و رِیشه و مبدأ آن ِیعنِی حضرت حق جلّ و علا است، و خارج از آن مبدأ، حقِیقتِی ماوراِی آن نمِیباشد تا بدان منتسب گردد؛ گرچه موجودات داراِی انواع مختلف و اصناف گوناگون و مصادِیق متفاوتِی از ماهِیات مِیباشند.
به عبارت دِیگر: سفِیدِی در عالم وجود به همان اندازه به پروردگار منتسب است که سِیاهِی و ِیا قرمزِی؛ تلخِی و شورِی به همان مقدار از ربط با خداِی متعال بهرهمند است که شِیرِینِی و ترشِی؛ و بر همِین قِیاس.
مطلب را دقِیقتر و عمِیقتر مِینماِیِیم: ملائکه و ارواح مقدّسه به همان مِیزان به وجود حضرت حق متدلِّی و متّکِی مِیباشند که عالم مادّه و خاک؛ انسان در ارتباط با مبدأ هستِی به همان مقدار مشمول ربط و استناد است که حِیوانات و جمادات؛ و بر اِین اساس، مؤمن و کافر، صالح و طالح، کوچک و بزرگ، ذرّه و کهکشان، و همه و همه مستند به وجود بارِی تعالِی و مظهرِی از مظاهر او مِیباشند. چنانچه شرح اِین مطلب در فصل اوّل به طور مستوفا تقرِیر گردِید،[1]و در اِینجا مؤکّداً از خوانندۀ گرامِی تقاضا دارم دوباره به آن فصل مراجعه نموده و اِین بحث را مورد مطالعه جدِّیتر و دقِیقتر قرار دهد.
تقرِیر حقِیقت توحِید افعالِی در انتساب افعال ارادِی و اختِیارِی به خداِی متعال
در آن فصل مذکور شد که: حوادث عالم گرچه همه و همه به خداِی متعال و مشِیّت او مربوط و مستند مِیباشند و از دِیدگاه فلسفه و عرفان و آِیات قرآن و احادِیث مأثوره از حضرات معصومِین علِیهمالسّلام بر اِین مطلب تصرِیح و تأکِید شده است، امّا آن حوادث و پدِیدههاِیِی که در تحقّق آنها، اراده و اختِیار و مشِیّت فاعل مختار نقش و دخالت دارند، در شکلگِیرِی آنها به خود فاعل نسبت داده مِیشوند، گرچه در اصل و رِیشه همگِی به خداِی متعال منتسب است.[2]
[1]. رجوع شود به ص 88ـ92.
[2]. رجوع شود به ص 93ـ100.
از مِیان موجودات عالم، ملائکه، شِیاطِین، انسان و جن مشمول اِین قانون و قاعده مِیباشند؛ امّا حِیوانات، نباتات، جمادات و غِیره در تحت اِین قانون قرار ندارند.
مِیوۀ درخت آلبالو گرچه نتِیجۀ خود درخت آلبالو است، و از اِین جهت همانطور که از نقطهنظر توحِید و دِیدگاه موحّدان و عارفان به مبدأ هستِی و خداِی متعال مستند است، به خود درخت مادِّی و نباتِی آلبالو مستند است و هِیچ اشکال و تردِیدِی در اِین مسئله وجود ندارد. ولِی درخت آلبالو نمِیتواند و نخواهد توانست تا روز قِیامت، بهجاِی آلبالو، گلابِی و پرتقال از خود بِیافرِیند؛ و در ِیک سال به اختِیار خود، آلبالو و در سال دِیگر پرتقال و در سال سوّم سِیب به عرصۀ ظهور برساند! اِین محال است.
امّا موجوداتِی که داراِی اختِیار و اراده و مشِیّت هستند ـهمان اراده و اختِیارِی که از ناحِیۀ خود پروردگار به آنها اعطاء شده است، نه از جاِی دِیگرـ اِین موجودات گرچه در نفس فعل خارجِی که از آنها بروز مِیکند چارهاِی جز انتساب آنها به پروردگار ندارند، امّا در شکلگِیرِی آن افعال و اتّصاف به حسن و قبح قطعاً به خود منتسب مِیکنند.
درخت آلبالو را کسِی ملامت نمِیکند که چرا مِیوهات آلبالو است و پرتقال نِیست؛ ولِی ظالم را همۀ افراد در مورد ظلمِی که روا داشته است ملامت و مجازات مِینماِیند. مگر فعل ظالم و نفس عملِی که در خارج مرتکب شده است، از ناحِیۀ خدا نِیست؟ پس چرا باِید مورد نکوهش و حتِّی مجازات قرار گِیرد؟ اِین بدان جهت است که شکلگِیرِی اِین فعل در محدودۀ حسن و قبح در اختِیار ظالم بوده است، و از اِین جهت مورد توبِیخ قرار مِیگِیرد. و در مقابل نِیز بر عمل صالح فرد نِیکوکار تحسِین و تشوِیق و اجر و پاداش مترتّب مِیگردد، درحالِیکه نفس آن عمل از ناحِیه خدا است، نه از ناحِیۀ او.
بنابراِین گرچه همۀ افعال به تقرِیر توحِید افعالِی، مستند به ذات حضرت حق است؛ امّا صورتبندِی آن افعال که به تبع آن، آن فعل مشمول حسن ِیا قبح خواهد شد، مستند به خود فاعل است نه به خداِی متعال. چنانچه در آِیات قرآن کرِیم به اِین نکته تصرِیح شده است.