زِیرا قبل از صدور اذن از جانب پروردگار، رسول خدا اِین حقِیقت تنفِیذ و ارادۀ بر نزول وحِی را در ضمِیر و قلب خوِیش احساس نمِیکند؛ و پس از آن است که ارادۀ حضرت حق در اِین سلسله مراتب صورت مِیپذِیرد، که نفس ارادۀ رسول خدا بر فرود آوردن جبرائِیل هم همان ارادۀ پروردگار است.
جالب اِینکه اِین حقِیقت حتِّی براِی افراد و اطرافِیان رسول خدا در برخِی از موارد مشهود بوده است؛ از جمله در مورد نصب مولاِی مؤمنان علِیبن أبِیطالب علِیهالسّلام بهعنوان امارت و خلافت و وصاِیت بر امّت است، که در موارد عدِیده رسول خدا اِین واقعه را از جانب پروردگار به ضمِیر و قلب و اتّصال نفس شرِیفش به عالم قدس مشاهده نمود و به همِین لحاظ در مناسبتهاِی گوناگون از اِین قضِیّه چه صراحتاً و چه تلوِیحاً مطالبِی مِیفرمود و نسبت به واقعهاِی که در شرف تکوِین است خبر مِیداد، ولِی دستور صرِیح و در ملأ عام هنوز تشرِیع نشده بود و رسول خدا اِین مسئله را احساس مِیکرد و لذا تصرِیح بر اِین مطلب در ملأ عام همچون واقعۀ غدِیر خم نمِینمود، تا اِینکه خواست و مشِیّت سابقۀ پروردگار بر ولاِیت و خلافت امِیر مؤمنان به اراده و مشِیّت تنفِیذِیّه تثبِیت گردِید و رسول خدا نِیز از اِین تنفِیذ اطّلاع حاصل نمود و پس از آن، جبرائِیل مأمور به ابلاغ به جمِیع امّت از درِیچۀ نفس رسولالله گردِید و آِیه:
(يَا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَإِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ وَاللَّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ)،[1]
نازل شد و مردم از اِین انتصاب اطّلاع حاصل نمودند.
تحلِیل دلالت آِیۀ دوّم در اختصاص نزول وحِی به خواست خداوند
آِیۀ دوّم:از جمله مواردِی که به عنوان نقض اِین واقعِیّت، از آِیات قرآن مطرح شده است اِینکه:
در سال هشتم بعثت مشرکان قرِیش با ِیهود خِیبر تماس گرفتند و چون آنها را
[1]. سوره مائده (5) آِیه 67.
داناِیان شراِیع پِیشِین مِیدانستند، از نبوّت حضرت محمّد سؤال کردند. آنان گفتند: سه مطلب را از او سؤال کنِید، اگر پاسخِی صحِیح داد، آن نشانۀ نبوّت اوست. سه سؤال مربوط به اصحاب کهف و ذوالقرنِین و روح بود.
پِیامبر گرامِی در پاسخ به آنان در انتظار وحِی نشست، نه اِینکه فوراً مِیوهاِی از شجرۀ وجودش بچِیند و دربارۀ آنان سخن بگوِید! لذا وحِی الهِی او را چنِین مورد خطاب قرار داد:
(وَيَسْأَلُونَكَ عَنْ ذِي الْقَرْنَيْنِ قُلْ سَأَتْلُو عَلَيْكُمْ مِنْهُ ذِكْرًا)؛[1]«از تو دربارۀ ذوالقرنِین مِیپرسند، بگو بهزودِی بخشِی از سرگذشت او را براِی شما بازگو خواهم کرد.»
آنگاه دربارۀ سؤال سوّم فرمود:
(وَيَسْأَلُونَكَ عَنِ الرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّي وَمَا أُوتِيتُمْ مِنَ الْعِلْمِ إِلَّا قَلِيلًا)؛[2]«از تو دربارۀ روح سؤال مِیکنند، بگو: روح از فرمان پروردگار من است و جز اندکِی از دانش به شما داده نشده است.»
تصوّر مِیکنم اِین همه آِیات که به درستِی نظرِیّۀ عموم مفسّران گواهِی مِیدهد، براِی اثبات آن کافِی باشد.[3]
در اِین گفتار ـچون مطالب قبلـ آِیه دلالتِی بر جهل و عدم اطّلاع رسول خدا از حقاِیق خارجِیّۀ ذوالقرنِین و نِیز مسئلۀ روح نمِیکند، بلکه دلالت بر عدم زمان مناسب پاسخ مشرکِین است، که شاِید در اِین تأخِیر حکمتِی باشد و آن اِینکه: مشرکِین بدانند که رسول خدا از جانب خود سخن نمِیگوِید بلکه فقط و فقط پِیام و کلام الهِی را براِی مردم بازگو مِیکند، که حاکِی از کمال صدق و صفا و بِیغلّ و غش بودن نفس آن حضرت است. امروزه اگر کسِی مطلبِی از ما بپرسد ولو اِینکه هِیچ اطّلاعِی از آن نداشته باشِیم، براِی حفظ شخصِیّت و شئون خود فوراً هر رطب و ِیابسِی را به
[1]. سوره کهف (18) آِیه 83.
[2]. سوره إسراء (17) آِیه 85.
[3]. پاسخ دوّم آِیة الله شِیخ جعفر سبحانِی به سروش، ذِیل عنوان: «پِیامبر و انتظار وحِی».
هم مِیبافِیم و به طرف تحوِیل مِیدهِیم؛ ولِی رسول خدا اِینگونه نِیست، وجودش صدق محض است، صفاء محض است، خلوص محض است، او براِی خود شأنِی و مقامِی احساس نمِیکند تا نگران به خطر افتادن آن باشد، لذا وقتِی که احساس مِیکند که ارادۀ الهِی بر تأخِیر پاسخ است، صراحتاً به آنها مِیگوِید: «باِید در انتظار وحِی از ناحِیۀ پروردگار بنشِیند!»
حال سؤال اِین است که: مگر خداِی متعال نسبت به پاسخ مشرکِین عاجز بود، که نزول جبرائِیلش را به تأخِیر انداخت و آن را موکول به فرصتِی دِیگر نمود؟! پس اگر مصلحت، در تأخِیر باشد چرا ما تأخِیر در پاسخ را باِید دلِیل بر جهل و عدم اطّلاع رسول خدا از قضِیّۀ ذوالقرنِین و روح بدانِیم؟ و شما که تفسِیر و فهم اجماع مفسّران را دلِیل بر جهالت رسول خدا مِیدانِید، در کجاِی اِین آِیات سخن از عدم اطّلاع و بِیخبرِی رسول خدا به مِیان آمده است؟ و مگر فهم مفسّران براِی ما حجّت است و کلام آنان چون کلام معصوم علِیهالسّلام مِیباشد؟ در مسئلۀ حجِّیت اجماع بر فرض حجِّیت، محسوس و منقول آن مورد بحث است نه حدس آن؛ چه رسد به عدم حجِّیت، چنانچه اِین مطلب را در رساله عدم حجِّیت اجماع به اثبات رساندهاِیم. والله العالم.
عدم منافات ارادۀ حضرت حق و ارادۀ پِیامبر اکرم در نزول جبرئِیل
بنابراِین هِیچکدام از دو قضِیّۀ فوق و بالتّبع آِیات مربوط به آنها، دلالت بر عدم اطّلاع رسول خدا از حقاِیق وحِیانِی پِیش از نزول جبرائِیل ندارند و نِیز دلالتِی بر عدم نزول جبرائِیل توسّط رسول خدا نخواهند داشت، و در اِین راستا دلالتِی بر منافات ارادۀ پروردگار بر نزول جبرائِیل و ارادۀ رسول خدا بر آن نمِیتوانند داشته باشند.
و در اِین مورد نظر خوانندگان محترم را به مطالعۀ توحِید افعالِی در قسمت اوّل کتاب، بخش کِیفِیّت قبض روح پروردگار که در برخِی از آِیات آمده است و نِیز قبض روح ملکالموت در برخِی دِیگر و همچنِین قبض روح ملائکه مقرّب در پارهاِی از آِیات دِیگر جلب مِیکنم.
حال با توجّه به چنِین تصوِیرِی، ببِینِیم آنچه را که بعضِی منافِی با آِیات قرآن مِیپندارند، واقعاً چنِین است ِیا اِینکه برعکس، خود اِین تصوِیرْ مصحّح و محقّق کِیفِیّت نزول آِیات مِیباشد.
نقد بعضِی فضلا بر صاحب مقاله مبنِی بر منافات حِیثِیّت صدور و حِیثِیّت قبول و استماع وحِیاستناد بعضِی فضلا به آِیات آغازشده با(قُل)براِی اثبات عدم صدور وحِی از نفس پِیامبر
از جمله اشکالاتِی که بر اِین تفسِیر شده است اِین است که:
در بسِیارِی از آِیات قرآن، ابتداِی آِیه با کلمۀ(قُل)؛ «بگو اِی پِیامبر!» آغاز مِیشود، چون آِیۀ شرِیفه:(قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ)[1]ِیا آِیه:(قُلْ يَا أَهْلَ الْكِتَابِ تَعَالَوْا إِلَى كَلِمَةٍ سَوَاءٍ بَيْنَنَا وَبَيْنَكُمْ أَلَّا نَعْبُدَ إِلَّا اللَّهَ)[2]و ِیا آِیه شرِیفه:(قُلْ لِلْمُؤْمِنِينَ يَغُضُّوا مِنْ أَبْصَارِهِمْ)،[3]و دهها آِیۀ دِیگر که همگِی با اِین کلمه شروع مِیشود و حکاِیت از اِین دارد که مخاطب اِین آِیات، خود رسولالله است نه شخص دِیگر؛ پس باِید رِیشۀ اِین خطاب از ناحِیۀ پروردگار باشد و نفس رسول خدا نمِیتواند هم صادرکنندۀ اِین خطاب و هم شنونده و مخاطب باشد، اِین دو با ِیکدِیگر منافات دارد.[4]
پاسخ صاحب مقاله به استناد مستشکل به آِیات آغازشده با(قُل)
در پاسخِی که صاحب مقاله بر اِین اشکال عرضه مِیدارد چنِین مِیگوِید:
اِینکه قرآن بر قلب پِیامبر نازل شده است و اِینکه جبرائِیل آورندۀ آنهاست و اِینکه کلام الله است و اِینکه پر از واژههاِی(قُل)است و اِینکه گاه در نزول وحِی تأخِیرِی مِیافتاده و پِیامبر به انتظار مِینشسته است و اِینکه پِیامبر از تعجِیل در خواندن قرآن نهِی شده است و اِینکه حقّ تغِیِیردادن آِیات را نداشته است، و اِینکه کلام خدا چنانچه وِی مِیخواسته به دست مردم رسِیده است و اِینکه قرآن کتابِی خارقالعاده و معجزه است و امثال آن، چه ناسازگارِی
[1]. سوره إخلاص (112) آِیه 1.
[2]. سوره آلعمران (3) آِیه 64.
[3]. سوره نور (24) آِیه 30.
[4]. مقالۀ اندِیشههاِی عصر جاهلِی در آِیِینۀ ادبِیات پر آب و رنگ امروز، با شرح و توضِیح. همچنِین رجوع شود به پاسخ آِیةالله مکارم شِیرازِی به سؤالات پژوهشگاه قرآنِی أمِیرالمؤمنِین علِیهالسّلام قم، دربارۀ سخنان عبدالکرِیم سروش پِیرامون وحِی و قرآن.
دارد با اِینکه همۀ قرآن محصول کشف و تجربۀ انسانِی مبعوث و مؤِیّد و فوقالعاده است که کلامش مقبول خداوند و کشفش محصول لحظاتِی ناب و نادر از تجربهاِی متعالِی و روحانِی است؟[1]
تا اِینجا که مِیگوِید:
(قُل)هاِی قرآن هم قصۀ روشنِی دارد؛ اِین از فنون سخن گفتن است، که گوِینده گاه به خود خطاب مِیکند درحالِیکه مخاطب او به واقع دِیگراناند.
باز هم مولانا جلالالدِّین نمونۀ خوبِی به دست مِیدهد وقتِی در خطاب به خود مِیگوِید:
هِین بگو که ناطقه جو مِیکند
تا به قرنِی بعد ما آبِی رسد
گرچه هر قرنِی سخن آرِی بود
لِیک گفت سالفان ِیارِی بود[2]
ِیا در غزلهاِی دِیوان شمس:
هِین سخن تازه بگو تا دو جهان تازه شود
بگذرد از حدّ جهان، بِیحدواندازه شود[3]
و امثال آن، و اِین چه فرقِی دارد با:
(قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ)ِیا(قُلْ يَا أَهْلَ الْكِتَابِ تَعَالَوْا إِلَى كَلِمَةٍ سَوَاءٍ بَيْنَنَا وَبَيْنَكُمْ)[4]ِیا(قُلِ ادْعُوا اللَّهَ أَوِ ادْعُوا الرَّحْمَنَ).[5]
نمِیدانم ... چه مِیاندِیشند دربارۀ اِین آِیه که:
(فَإِنْ كُنْتَ فِي شَكٍّ مِمَّا أَنْزَلْنَا إِلَيْكَ فَاسْأَلِ الَّذِينَ يَقْرَءُونَ الْكِتَابَ مِنْ قَبْلِكَ)؛[6]«اگر شکّ دارِی که قرآن بر تو وحِی مِیشود از دانشمندان اهلکتاب بپرس.»
[1]. مقالۀ طوطِی و زنبور، مطلب دوّم.
[2].مثنوِی معنوِی، دفتر سوّم.
[3]. دِیوان شمس، غزلِیّات.
[4]. سوره آلعمران (3) آِیه 64.
[5]. سوره إسراء (17) آِیه 110.
[6]. سوره ِیونس (10) آِیه 94.
آِیا پِیامبر در پِیامبرِیش شکّ داشت، ارتدکس اسلامِی که چنِین نمِیاندِیشد؛ ِیا آِیه را باِید نوع دِیگرِی از تفنّنات کلامِی و بازِیهاِی زبانِی دانست که در واقع، خطاب به پِیامبر نِیست ولِی جامۀ خطاب مستقِیم پوشِیده است و مضمونش همان است که در جاِی دِیگر خطاب به مردم مِیگوِید:
(وَإِنْ كُنْتُمْ فِي رَيْبٍ مِمَّا نَزَّلْنَا عَلَى عَبْدِنَا).[1]
بلِی، ِیک مراد را به ده صورت مِیتوان ادا کرد و: «اِی بسا کس را که صورت راه زد.»[2]
خصلت دِیالوگِی قرآن که در کتاب بسط تجربۀ نبوِی، شرح آن را آوردهام، به نِیکِی از اِین فنون بلاغِی پرده برمِیدارد و درگِیرِی ذهن و روان پِیامبر با مردم و حوادث جامعه را برملا مِیکند؛ چه آنجاِیِی که(يَسْأَلُونَكَ)مِیگوِید و چه آنجا که نمِیگوِید. بهطورِیکه گوِیِی قرآن گفتگوِی مستمر و چند جانبهاِی است با خدا و جهان انسانِی و طبِیعِی و تارِیخِی که محمّد در آن مِیزِیست، و پاسخِی است به پرسشها و چالشهاِی زمانه. همِین چالشها و پرسشها بود که روان او را بِیتاب و چالاک مِیکرد و آتش نِیاز و تقاضا را در او دامن مِیزد و او را به آستانۀ کشف مِیرساند، تا پاسخهاِیِی را از فرشتۀ وحِی درِیافت کند و به زبانِی درخور مردم با آنان در مِیان نهد.[3]
غرض از نقل پاسخ صاحب مقاله به اِین بخش از اعتراضات، بهدست آوردن طرز فکر اِیشان در کِیفِیّت نقشبندِی حقاِیق وحِی در ضمِیر و باطن رسول خدا است، که سراسر مشحون به تناقضات و بههمرِیختگِی تصوّرات و درهمآمِیختگِی تصدِیقات مِیباشد.
نقد پاسخ صاحب مقاله در کِیفِیّت نقشبندِی حقاِیق وحِی در باطن رسول خدانقد پاسخ تناقضآمِیز صاحب مقاله در استناد به علم و اطّلاع باطن پِیامبر بر حقاِیق وحِیانِی
اِیشان در بخشِی از پاسخ، به وجود کلِّیۀ مفاهِیم وحِیانِی بهواسطۀ تجربه و شکلپذِیرِی نفس و شخصِیّت رسول خدا در ضمِیر آن حضرت معترف است، خواه
[1]. سوره بقره (2) آِیه 23.
[2]. مثنوِی معنوِی، دفتر دوّم.
[3]. مقالۀ طوطِی و زنبور، مطلب سوّم.
آن مفاهِیم صحِیح ِیا اشتباه در نفس او استقرار ِیافتهاند؛ و از طرف دِیگر، منتظر درِیافت وحِی از ناحِیۀ فرشتۀ خاص مِیباشد. و باِید از اِیشان در مورد اِین تناقض سؤال گردد: اگر مفاهِیم وحِی در مِیان لاِیههاِی باطنِی رسول خدا منطوِی است و رسول خدا جبرائِیل را خود به عالم نفس ـو به قول اِیشان: به لاِیههاِی برونـ فرود مِیآورد، پس چرا به انتظار فرود جبرائِیل مِینشِیند و پاسخِی براِی سؤالات مطرح شده نمِیِیابد؟ کسِی که بهواسطۀ باطن و قلبش بر حقاِیقِی اطّلاع ِیافته است چگونه با وجود قدرت و ولاِیت بر نزول جبرائِیل، باِید به انتظار بنشِیند؟ آِیا اِین مسئله حکاِیت از عجز او در فرود آوردن ملک وحِی نمِیکند؟
و اگر گفته شود که: «جبرائِیل به اراده و اذن پروردگار، حقاِیق منطوِیّه در قلب رسول خدا را در زمان خاص به نفس آن حضرت نازل مِیکند»؛ پس ارادۀ خود آن حضرت در اِینجا چه مِیشود؟
و اگر پاسخ داده شود که: «ارادۀ حضرت، نفس اراده خدا است و خواست خدا در تأخِیر نزول جبرائِیل است»؛ پس در اِینصورت، حالت انتظار پِیامبر دِیگر چه معناِیِی دارد، مگر خدا هم حالت انتظار دارد، و مگر در ارادۀ ربوبِی توقّع و انتظار راه دارد؟
بنابراِین ِیا باِید گفت که رسول خدا از نزول جبرائِیل خبر ندارد و جبرائِیل نه به دستور رسول خدا، که به امر و اذن از ناحِیۀ پروردگار بر قلب آن حضرت نازل مِیشود، که اِین کلام با ادّعاِی اِیشان مبنِی بر نزول جبرائِیل به امر و اجازۀ رسول خدا منافات خواهد داشت؛ و ِیا باِید معتقد گردِید که حقاِیق وحِیانِی در جاِیگاهِی جداِی از سرّ و ضمِیر آن حضرت قرار دارد و رسول خدا بهواسطۀ ملک وحِی بر آنها اطّلاع و دسترسِی خواهد ِیافت، که در اِین فرض، قضِیّۀ بشرِی بودن صددرصد اِیشان باطل خواهد گردِید، زِیرا در اِینفرض رسول خدا اطّلاعِی از کمّ و کِیف وحِی نخواهد داشت و براِی درِیافت آن به انتظار ملک وحِی مِینشِیند.
بارِی، تمام اِین ِیاوهگوِیِیها و لاطائلات به جهت عدم ادراک صحِیح از پدِیدۀ وحِی، و قِیاس حقاِیق وحِیانِی با اکتسابات بشرِی است، و نِیز عدم ادراک حقِیقِی
وحدت اراده و تعدّد آن از جنبۀ ربوبِی و خلقِی است؛ که از طرفِی تمامِی مفاهِیم وحِیانِی را زاِیِیدۀ نفس خود رسول خدا مِیدانند و از طرفِی آن را منتسب به خداِی متعال مِیشمرند. و آنهنگام که در مواجهه با چنِین آِیاتِی درمِیمانند، مِیگوِیند:
رسول خدا به انتظار درِیافت آن حقاِیق از فرشتۀ وحِی مِینشست، و چهبسا روزها به طول مِیانجامِید درحالِیکه از ملک وحِی خبرِی مشاهده نمِیشد و رسول خدا پاسخِی آماده نداشت که به پرسشگران عرضه بدارد.[1]
نقد پاسخ صاحب مقاله در توجِیه خطابات(قُل)
و بر اِین قِیاس، پاسخِی که اِیشان در اعتراض به ورود آِیاتِی که با کلمۀ(قُل)؛ «بگو اِی پِیامبر ما!» نازل شدهاند، دادهاند، غِیر موجّه و فاقد دلالت مِینماِید؛ زِیرا با توجّه به تناقض مذکور، جاِیِی براِی توجِیه اِین مسئله باقِی نمِیماند. حال با صرف نظر از اِین تناقض، ببِینِیم اصل اِین توجِیه نسبت به آِیات قرآن جاِیز است ِیا خِیر، و آِیا واقعاً رسول خدا در مقام تلقِّی وحِی چنِین مِیاندِیشِید و به خود خطاب مِیکرد و از خطاب به خود، دِیگران را مشمول اِین مفاهِیم قرار مِیداد؟
توجِیهِی که صاحب مقاله در مورد خطاب به خود به عنوان کلماتِی چون:(قُل)؛ «بگو» ذکر کرده است، در قالب ِیک بِیان شعرِی و ِیا انشاء و مضمون پند و نصِیحت و ِیا نقل داستان و امثال ذلک جارِی است و جاِی اشکال و ابهامِی نمِیباشد. شاعر و انشاءکننده، حقِیقتِی را درون خود به تصوِیر مِیکشد و خود را مخاطب آن مفهوم و حقِیقت قرار مِیدهد، تو گوِیِی که اِین مفهوم نه از درون او، که از مرتبهاِی بالاتر و افقِی دورتر از عرصۀ وجودِی او نشئت گرفته و اِینک او را مورد خطاب و عتاب قرار مِیدهد؛ چنانچه در تخلّص شعراء به اسامِی و القاب مخصوصه در اواخر غزلِیّات و قصِیدهها، اِین معنا به چشم مِیخورد، همچون:
حافظ اگر قدم زنِی در ره خاندان به صدق
بدرقۀ رهت شود همّت شحنۀ نجف[2]
[1]. مقالۀ طوطِی و زنبور، مطلب دوّم.
[2]. دِیوان حافظ، غزل 304.