«فمن شجرةِ نفسه جَنِی ثمرةَ غرسِه»؛[1]”اهل کشف مِیوۀ مشاهده را از درخت شخصِیّت خوِیش مِیچِینند.“
بلِی، نحل آِیتِی است براِی اهل نظر، و اگر حضرت آِیةالله بهجاِی طوطِی به نحل و نخل نظر مِیکردند، تصوِیر گوِیاتر و نِیکوترِی از نسبت وحِی با محمّد صلِّی الله علِیه و آله و سلّم را درمِیِیافتند. طوطِی مقلّد کجا و زنبور مولّد کجا؟!
سخن حافظ کجا که:
در پس آِینه طوطِیصفتم داشتهاند
آنچه استاد ازل گفت بگو مِیگوِیم
و سخن مولانا کجا که:
گِیرم اِین وحِی نبِی گنجور نِیست
هم کم از وحِی دل زنبور نِیست
مدّعاِی صاحب مقاله در کِیفِیّت تأثِیر قوّۀ خِیال پِیامبر در مسئلۀ وحِی
چهارم: مبادا گمان کنِی پِیامبر که کلام خدا را از جبرائِیل مِیشنود، همانطور بود که تو کلام پِیامبر را مِیشنوِی؛ ِیا گمان کنِی که پِیامبر مقلّد جبرائِیل بود همانطور که امّت مقلّد پِیامبرند. هِیهات! اِین کجا و آن کجا؟ اِینها دو نوع متباِیناند و تقلِید هِیچگاه علم اصِیل و سماع حقِیقِی نِیست. (صدرالدِین شِیرازِی، أسفار أربعه، ج 7، ص 9، موقف هفتم از سفر سوّم)
همۀ سخن در اِین فرشتۀ وحِی است و نوع ارتباطِی که با رسول خدا داشت.
از حشوِیّه و حنابله که بگذرِیم، هِیچ ِیک از فِیلسوفان اسلامِی از فارابِی گرفته تا بوعلِی و خواجه نصِیر و صدرالدِّین شِیرازِی، ورود وحِی بر پِیامبر را بدون وساطت قوۀ خِیال ممکن ندانستهاند و اگر جبرائِیلِی بوده، او هم در قوّۀ خِیال نزد پِیامبر مصوّر و حاضر مِیشده، ِیعنِی باز هم خلاّقِیّت قوّۀ خِیال بود که در را به روِی جبرائِیل مِیگشود و به او صورت و صفت مِیبخشِید؛ و اگر کارِی مِیکرد جز اِین نبود که پِیامبر را «إعداد» کند تا خود به «علم اصِیل» برسد، نه اِینکه پِیامبر چون شاگردِی از او بشنود و به مردم بازپس دهد.
[1]. فصوص الحکم، متن، ص 66؛ شرح فصوص الحکم، قِیصرِی، ص 480.
اِین است درک فلسفِی از وحِی، که البتّه با درک عامِیانۀ آن فاصلهها دارد! همچون «مِیز» فِیزِیکدانها که به قول استانلِی ادِینگتون فِیزِیکدان انگلِیسِی، با مِیز عامّه فاصلهها دارد؛ مِیز عامّه سخت و صلب و بِیرخنه است، امّا همان مِیز از چشم فِیزِیکدانها پر از خلأ است و چِیزِی است از جنس ابرهاِی الکترونِی که آن ابرها هم حدود معِینِی ندارند و فقط از احتمال کمتر و بِیشتر وجودشان در اِینجا و آنجا مِیتوان سخن گفت، و چون ارّهاِی در مِیزِی چوبِین فرو رود، ابرِی است که با ابر دِیگرِی درمِیپِیچد و.... همِینطور است قصّۀ فرشتگان براِی عوام و خواص.
در خبرها آمده است که جبرائِیل ششصد بال ِیا ششصد هزار بال دارد و پِیامبر در معراج او را به همِین صورت مشاهده کرد. قرآن هم مِیگوِید:
(أُولِي أَجْنِحَةٍ مَثْنَى وَثُلَاثَ وَرُبَاعَ)؛[1]«فرشتگان دو باله و سه باله و چهار باله» (سورۀ فاطر)
عموم مفسّران و عامّۀ مقلّدانشان اِین گفتهها را به معناِی ساده و آشکار آن فهمِیدهاند و حقِیقتاً فرشتگان را پرندههاِیِی بالدار پنداشتهاند که مِیان زمِین و آسمانها در پرِیدناند.
در اِین مِیان، امام فخر رازِی مفسر و متکلّم (قرن ششم هجرِی) با احتِیاط و ترس، مِینوِیسد که:
«شاِید غرض از بال، نِیروها و کارکردهاِی مختلف فرشتگان باشد؛ چون رزقرسانِی و جانستانِی و....»
و وقتِی نوبت به صاحب المِیزان مِیرسد، اِین رأِی آشکار و دلِیرانهتر بِیان مِیشود و او با به مِیان کشِیدن ِیک نظرِیّۀ زبانِیـتفسِیرِی، صرِیحاً مِینوِیسد که: «فرشتگان از جنس اجسام نِیستند تا بال داشته باشند؛ بلکه منظور از بال، همان غاِیت و غرضِی است که بر بال مترتّب است، ِیعنِی خدماتِی که مِیدهند و نقشهاِیِی که اِیفا مِیکنند.»
[1]. سوره فاطر (35) آِیه 1.
و مِیافزاِید که: «بلِی، در خِیال پِیامبر، فرشتگان بالدار مِینمودند، امّا اِین صورت راستِین آنان نبود؛ همچنانکه فرشتۀ نزد مرِیم و آتش نزد موسِی و موارد دِیگر.»
ِیعنِی قرآن به روشنِی مِیگوِید:(فرشتگان دو بال و سه بال و چهار بال دارند)، امّا طباطبائِی مِیگوِید: «اِین ممکن نِیست! آنها در خِیال پِیامبر دو بال و سه بال و چهار بال دارند، نه در واقع.»
و البتّه اِین فقط طباطبائِی نِیست؛ او در سنّتِی گام برمِیدارد، و از اُصولِی فلسفِی پِیروِی مِیکند، و اقتدا به فِیلسوفانِی (چون فارابِی و خواجه نصِیر) مِیبرد که جز اِین، مقتضا و منتهاِیِی ندارد.
در اِین سنّت و با اِین تفسِیر، ورود فرشته و ابلاغ وحِی و امثال آن، حوادثِی هستند که در نفس پِیغمبر رخ مِیدهند و آنگاه به زبان دِینِی و تمثِیلِی، چنان بِیان مِیشوند که گوِیِی پرندهاِی با ششصد بال نزد پِیامبر آمده و با او به عربِی سخن گفته است.
به بِیان روشنتر: از نظر صاحب المِیزان، اِینکه خدا فرموده:(فرشتگان دو بال و سه بال و چهار بال دارند)معنا و تفسِیر درستش اِین است که پِیامبر مِیگوِید: «من آنها را با دو بال و سه بال و چهار بال مِیبِینم.» و اِین چه فرقِی دارد با قول عارفان که مِیگفتند: «پِیامبر جبرائِیل را نازل مِیکرد» ِیا «جبرائِیل همان خودِ پِیامبر بود»؟
حقِیقت اِین است که: با اقتداِی به سنّت فِیلسوفان و عارفان باِید گفت که: «کار پِیامبر جز اِین نِیست: صورت افکندن بر حقاِیق بِیصورت.» و اِین تواناِیِی وِیژهاِی است که درخور پِیامبران است (عارفان و شاعران در پِی آنان مِیآِیند و مرتبۀ نازله آناناند:
پِیش و پس بست صف کبرِیا
پس شعراء آمد پِیش انبِیا)
امّا فقط صورت بال و پرنده نِیست که مخلوق خِیال خلاق پِیامبر است؛ صورت لوح و قلم و عرش و کرسِی هم چنِین است، آنها هم حقاِیقِی بِیصورتاند که بر پِیامبر چنِین مِینماِیند. نار و حور و صراط و مِیزان و... نِیز چنِیناند. اِین صورتها همه از زندگِی و محِیط مألوف پِیامبر وام شدهاند و حتِّی ِیک صورت ناآشنا در مِیان آنها نِیست.
زبان و کلام و واژهها و جملهها که جاِی خود دارند، و ظرفهاِیِی بشرِی هستند که مظروفهاِی وحِیانِی را در خود جاِی مِیدهند و همه از خزانۀ عقل و خِیال پِیامبر برمِیخِیزند و معانِی بِیصورت را در آغوش مِیکشند.[1]
ذکر سخنان صاحب مقاله بدِین جهت بود که خوانندۀ گرامِی بهروشنِی از زواِیا و نکات آشکار و پنهان اِین نظرِیّه مطّلع گردد و در مقام نقض و ابرام، نکتۀ مبهم و ناگفتهاِی باقِی نماند.
نقد تصوِیرسازِی صاحب مقاله از وحِی
و امّا مطلبِی را که در تشبِیه وحِی به درخت و ثمرۀ آن گفته شده است، قبلاً به نقد و بطلان آن پرداختِیم و اِینک به تناسب بحث جبرائِیل و کِیفِیّت نزول آن، دوباره توضِیحاتِی را مِیآورِیم.
گفته شده است محِیِیالدِّین عربِی در فصّ شِیثِی از فصوص الحکم مطلبِی در تأِیِید نظرِیّۀ ذکر شده، فرموده است و کلام اِیشان مؤِیّد اِین مطلب است که: هرچه از رسول خدا در راستاِی حقاِیق وحِیانِی صادر مِیشده است، نتِیجۀ کشفِیّات و شهود خود رسولالله است که زاِیِیدۀ تجربۀ شخصِی و قبِیلهاِی و کِیفِیّت تربِیت فرهنگِی اوست. پس ممکن است که در اِین کشفِیّات چهبسا اشتباه و بطلان و مخالفت با علم و معارضت با واقع راه ِیافته باشد؛ و اگر رسول خدا در زمان ما به رسالت مِیرسِید قطعاً کشفِیّات او منطبق با علم روز و بدون اشتباه و خلافهاِی وحِی در ِیکهزار و چهارصد سال قبل بوده است، و بسِیارِی از احکامِی که مطابق با فرهنگ و تعامل نسل جاهلِیّت بوده است ـچون قانون بردهدارِی، مسائل ارث زن، ارتباط زن و شوهر از جنبۀ حقوقِی، احکام قصاص و دِیات و غِیرهـ امروزه نمِیبود و در همۀ اِین امور تساوِی حاکم مِیگشت، و نِیز در موردِ إخبار از قِیامت و بهشت و دوزخ نِیز داستان صورت دِیگرِی پِیدا مِینمود، و بر اِین قِیاس.
حال ببِینِیم اِین نتاِیج که بر اصل نظرِیّه مترتباند، تا چه اندازه با واقع و حقِیقت
[1]. مقالۀ طوطِی و زنبور، مطلب سوّم و چهارم.
منطبق مِیباشند؟ و آِیا طرح اِین بناها بر مبناِی رصِین و متقن و مستحکمِی است، ِیا بر مبناِی توهّمات و تخِیّلات پِیرِیزِی شده است؟
کلام شِیخ اکبر محِیِیالدِّین عربِی دربارۀ اولِیاِی کُمّل الهِی
محِیِیالدِّین عربِی ـقدّس الله سرّهـ در کتاب بِینظِیر خود، فصوص الحکم، دربارۀ اولِیاِی الهِی که بهواسطۀ تجلِیّات ذاتِیّۀ حضرت حق به مقام فناء تامّ رسِیدهاند و به سرّ عالم قَدَر دسترسِی ِیافتهاند مِیفرماِید:
و ما ثَمّة صنفٌ من أهل الله أعلِی و أکشف من هذا الصنف، فهم الواقفون علِی سرّ القدَر.[1]
«و از مِیان اولِیاِی الهِی هِیچ گروه و فرقهاِی بالاتر و به درجات کشف و بصِیرت واصلتر از اِین گروه نمِیباشند، گروهِی که بر سرّ و حقِیقت پنهان قَدَر (مشِیّت و ارادۀ الهِی) دسترسِی پِیدا کردهاند.»
سپس در شرح حالات اِین فرقه از اهل معرفت و اولِیاِی الهِی چنِین توضِیح مِیدهد:
و هم علِی قسمِین: منهم من ِیعلَم ذلک مجملًا، و منهم من ِیعلَمه مُفَصَّلًا.
و الّذِی ِیعلَمه مفصلًا أعلِی و أتمّ من الّذِی ِیعلَمه مجملًا؛ فإنّه ِیعلَم ما فِی علم الله فِیه إمّا بإعلام الله إِیّاه بما أعطاه عِینه من العلم به، و إمّا أن ِیکشِف له عن عِینه الثابتة و انتقالات الأحوال علِیها إلِی ما لاِیتناهِی، و هو أعلِی؛ فإنه ِیکون فِی علمه بنفسه بمنزلة علم الله به، لأنَّ الأخذ من معدنٍ واحدٍ و هو العِین المعلومة إلّا أنّه من جهة العبد عناِیةً من الله سَبقت له.[2]
«و اِین افراد بر دو قسم مِیباشند: برخِی از اِین اشخاص اطّلاع بر سرّ قدَر را به نحو اجمال بهدست مِیآورند و بعضِی دِیگر به نحو تفصِیل بر اسرار مشِیّت حق مطّلع مِیگردند، و آن گروهِی که اطّلاع بر اسرار خلقت مِیِیابند به نحو تفصِیل، أعلِی و تمامترند از آن کسانِی که به طور اجمال مطّلع مِیگردند.
و گروهِی که اطّلاع تفصِیلِی بر سرّ قدَر مِیِیابند، ِیا بهواسطۀ علمِی است که
[1]. فصوص الحکم، متن، ص 60.
[2]. همان.
از ناحِیۀ پروردگار به آنها عطا مِیشود و آنان را بر اسرار قدَر آگاه مِیسازد، و ِیا اِینکه خداِی متعال پرده از عِین ثابت او برمِیدارد و تمام حوادث و جرِیاناتِی که بر عِین ثابت او نسبت به حقاِیق عالم هستِی مِیگذرد، بر او روشن و آشکار مِیشود. و اِین فرد از فرد اوّل بلند مرتبهتر است؛ زِیرا علم و معرفتِی که اِین ولِیّ الهِی به ذات خود پِیدا مِیکند که همان عِین ثابت اوست، مانند علم خداِی متعال به عِین ثابت و ذات اوست، زِیرا هر دو علم (چه علم آن ولِیّ الهِی به ذات خود و چه علم بارِی تعالِی به ولِیّ و عبدِ عارف خود) از ِیک سرچشمه نشئت مِیگِیرد و دوئِیّتِی در اِین بِین وجود ندارد، و آن عبارت است از همان صورت حقِیقِی معلوم که در علم عنائِی حق ثابت و مستقر است؛ الاّ اِینکه اِین علم که ولِیّ خدا نسبت به عالم مشِیّت حاصل نموده است بهواسطۀ عناِیت و لطف الهِی به او اعطاء شده است و از اِین جهت بر علم او به ذاتش سبقت عِلِّی دارد.»
در اِینجا ملاحظه مِیکنِید که حضرت شِیخ اکبر صراحتاً مِیفرماِید: «علمِی که ولِیّ الهِی بر اسرار عالم حاصل نموده است همان عناِیت و لطف حضرت حق است نسبت به او که او را بر اِین مسئله واقف کرده است، و آن علم سبقت دارد بر علم آن شخص به ذات خود، و آن علم از عالم سرّ مکنون که علم عنائِی حق است بر ضمِیر عارف کامل افاضه مِیشود، و هِیچگاه عارف کامل از پِیش خود بدون سبقت عناِیت و لطف حق بر حقاِیق اسرار وجود مطّلع نخواهد شد.»
و لذا مرحوم ملاّ محسن فِیض در تفسِیر صافِی[1]و ابنأبِیالجمهور احسائِی از امام امِیرالمؤمنِین و جعفر بن محمّد الصادق علِیهمالسّلام رواِیت کردهاند که فرمودند:
الصّورةُ الإنسانِیّة هِی أکبرُ حجّة الله علِی خلقه، و هِی الکتاب الّذِی کتَبه الله بِیده، و هِی الهِیکلُ الّذِی بناه بحکمته، و هِی مجموعُ صوَرِ العالَمِین، و هِی المختصرُ من اللَّوح المحفوظ، و هِی الشاهدُ علِی کلِّ غائب و الحجّةُ علِی کلِّ
[1]. تفسِیر الصافِی، ج 1، ص 92.
جاحد، و هِی الطّرِیق المستقِیم إلِی کلِّ خِیر، و هِی الصّراطُ الممدودُ بِین الجنّة و النّار.[1]
«حقِیقت انسان (که همان مقام جمعِی خلِیفةاللهِی است) بزرگترِین و قوِیترِین حجّتهاِی خداوند بر خلاِیقش مِیباشد، و بالاتر از او دلِیل و راهنماِیِی به ذات مقدّسش نمِیباشد.
و اِین صورت انسانِیّت همان کتاب تکوِین است که خداوند بدون واسطه آن را با دست قدرت خود به رشتۀ تحرِیر درآورده است، و همان قامتِی است که از روِی اتقان و جامعِیّت به اِیجاد او اقدام نموده است، و در اِین صورتِ انسانِی، تمامِی حوادث و وقاِیع عالم دنِیا و آخرت (عالم مادّه و معنا) جمع گشته است، و اِین صورت حقِیقت اجمالِی لوح محفوظ مِیباشد، و اِین صورت بر هر امر غاِیبِی ناظر و شاهد است و بر هر منکرِی دلِیل و سند است و راه مستقِیم به سوِی هر خِیر و فلاح است، و پلِی است که بِین بهشت و دوزخ کشِیده شده است.»
سپس جناب شِیخ به نکتهاِی لطِیف و بدِیع اشاره مِیکند و مِیفرماِید:
و ما کلّ أحد ِیعرِف هذا و أنَّ الأمرَ علِی ذلک، إلّا آحادٌ من أهل الله؛ فإذا رأِیت من ِیعرِف ذلک فاعتَمِد علِیه، فذلک هو عِینُ صفاءٍ خُلاصةُ خاصّةِ الخاصّة من عموم أهل الله تعالِی.
فأِیُّ صاحب کشفٍ شاهَد صورةً تُلقِی إلِیه ما لمِیکن عنده من المعارف، و تُمنَحه ما لمِیکن قبل ذلک فِی ِیده؛ فتلک الصّورة عِینه لاغِیره. فمِن شجرة نفسه جَنِی ثمرةَ علمه؛ کالصّورة الظّاهرة منه فِی مقابلة الجسم الصِّیقل، لِیس غِیرَه، إلّا أنّ المحلَّ أو الحضرةَ الّتِی رأِی فِیها صورةُ نفسه تُلقِی إلِیه، تنقلِب من وجه بحقِیقة تلک الحضرة.[2]
[1]. تفسِیر القرآن الکرِیم، ملاّ صدرا، ج 3، ص 102؛کلمات مکنونة، فِیض کاشانِی، ص158؛ تفسِیر المحِیط الأعظم و البحر الخضم، ج 1، ص 254؛ ج 2، ص 415.
[2]. فصوص الحکم، متن، ص 66.
«و کسِی را ِیاراِی آن نِیست که به اِین راز آشنا گردد و از اِین مطلب سر درآورد، مگر افرادِی معدود و قلِیل از اولِیاء الله؛ پس اگر شخصِی از اِین گروه را دِیدِی که بر اسرار قدَر مطّلع گشته است، به او اعتماد کن، که اِین شخص همان مقرّب خاصّ درگاه احدِیّت از مِیان اهل الله و اولِیاِی الهِی است.
پس هر صاحب کشفِی اِینچنِین که صورتِی را مشاهده کند که به او القا شده است وقتِی که به معارف الهِیّه قبلاً آگاهِی نداشته است، و عطا مِیشود به او از حقاِیقِی که قبلاً دستش از آن خالِی بود؛ پس اِین صورت خود اوست نه غِیر او (ِیعنِی اِین صورت خارج از ذاتش نمِیباشد). پس اِین شخص از درخت نفس و ذاتش مِیوۀ خود را چِیده و برگرفته است؛ مانند صورت و شکلِی که از او در مقابل جسم شفّاف و صِیقلِیافته نمودار مِیشود، که اِین صورت خود اوست نه چِیز دِیگر، مگر اِینکه محل و ِیا جاِیگاهِی که صورت نفس خود را در آن دِیده است، بهواسطۀ دگرگونِی اِین محل و جاِیگاه، آن هم دگرگون شود.»
بطلان استشهاد صاحب مقاله به عبارت شِیخ اکبر محِیِیالدِّین
در اِینجا مشاهده مِیکنِیم صاحب مقاله شاهدِی را که براِی اثبات مدّعاِیش آورده چقدر از قضِیّه پرت و بِیربط است و اصلاً ارتباطِی با مطلوب و مدّعاِی او ندارد.
محِیِیالدِّین با صراحت در فقرات گذشته توضِیح مِیدهد که: سالک بهواسطۀ قرب به ذات حق و اطّلاع بر اسماء و صفات کلِّیه از سرّ قَدَر و اسرار نظام خلقت مطّلع مِیگردد و از آن ودِیعۀ الهِیّه که پِیوند او را با آنچه در نظام هستِی با آن مواجه مِیشود ـچه از حوادث و وقاِیع عالم مادّه و دار دنِیا و چه از مواجهه با مراتب کشف در سِیر عرضِی اسماء و صفات کلِّیه در عوالم ربوبِی و نِیز عالم آخرتـ تشکِیل مِیدهد و همۀ آنها در لوح محفوظ ثبت و ضبط است، با خبر مِیگردد؛ و در اِین علم و اطّلاع که منشأ آن افاضۀ ربوبِی است و سبقت عِلِّی بر نفس و ذات سالک و واصل به حرِیم تجرّد و توحِید دارد، با نفس علم پروردگار تفاوتِی نخواهد داشت، زِیرا هر دو علم ِیک منشأ دارد و ِیک رِیشه دارد و ِیک چشمه دارد و آن افاضۀ علمِیّۀ حق است در ظرف لوح محفوظ. و چون رسول خدا که خاتم رسل و ولِیّ مطلق پروردگار